پرش به محتوا
  1. معمولی بودن، خیلی غمگینانه است؛ و من امشب تولدی داشتم که با همه‌ی تولدهای عمرم فرق می‌کرد؛ حتی با تولد خانوادگی دیشب هم خیلی فرق داشت؛ از یوم‌الشک هجدهم تیرماه همه‌ی این سال‌ها که بگذریم، تولدهای من همیشه دو جشن بوده، مثل امسال… اما تولد بیست و نه سالگی‌م، خیلی شادمانه و با همه‌ی سادگی‌ش، پر از دوست‌های نزدیک خوبی شد که از طیف‌های مختلف رفاقتی‌م بودند؛ کنار هم نشسته بودند و نگرانی‌م از این که به تیپ هم نمی‌خورند، زود فراموش‌م شد. خندیدیم و از این روزهام گفتم و این که امشب چه تولد متفاوتی دارم… اصلی‌ترین تفاوت‌ش، تو بودی.
  2. گفتم تو و گفته‌ام تو و می‌گویم تو… که چند ماهی‌ست انبوهی از امیدها و تغییرها و تازگی‌ها و افق‌های روشنی که تا پیش از این، دور بودند و بایگانی شده بودند، با تو زنده شده‌اند؛ برگشته‌ام به جلال یاغی جسوری که مثلا در سال ۸۳ داشت تصمیم‌های مهم می‌گرفت و اجراشان هم می‌کرد؛ و این برگشتن، بخش زیادی‌ش از پیدا شدن تو ریشه می‌گیرد. چشم‌های روشنی داری که هیچ وقت نداشته بودم‌شان؛ و دست‌هایی که به مسیرهام جهت می‌دهند. این یاغی همیشه نگران عصیانگر، زندگی‌ش شده ترکیب متناقضی از آرامش و با سرعت دویدن؛ آن هم دویدنی که جهت دارد و این آدم پراکنده‌ی قبلا تنها را مثل مغناطیس، متمرکز می‌کند… و مگر چه می‌خواهم از زندگی، وقتی جهتی دارم که از سرعت تازه‌ام به سوی مقصد تازه، این‌قدر خوشحالم. و خوشبختی همین مگر نیست؟ این که در کشوری زندگی کنی که بزرگترین امیدواری‌ش، ضریب خطایی‌ست که در قطعیت امور نگران‌کننده باید محاسبه‌ش کرد… و در همین پراکندگی نقاط، مغناطیسی باشد که تو را به یک بــُــردار تبدیل کند! من این روزها تازه‌ام با کارهای نو و سبـــُـکی و سبـــْــکی جدید از زیستن. تو، زندگی تازه‌ی منی.
  3. وارد سی‌امین سال زندگی‌ام می‌شوم، در حالی که می‌بینم در چهارمین ماه سالی که نزدیک آمدن‌ش، برای خودم و عزیزان‌م، آرزوهای تازه و حال تازه‌ خواسته بودم و حالا این تازگی را دارم.

*دست‌خورده‌ی بخشی‌‌ست از شعری از شاملو

ظاهرا در دومین شب پخش «حس ششم»، که دوستان تا غروب دیروز هم تبلیغ‌ش را دائما می‌رفتند، شروع ناگهانی (!) برنامه‌ی زنده‌ی آقای شهیدی‌فر با عنوان «پارک ملت»، که هرشب ساعت ۲۳ روی آنتن می‌رود، باعث شده تا ساعت پخش برنامه‌ی طنز «حس ششم» مبهم شود؛ گویا این برنامه قرار است از اول هفته‌ی آینده و در ساعت دیگری پخش شود؛ منتظر خبر قطعی (یعنی حتمی، نه خبر قطع برنامه!) باشید.

یازده ماه از تعطیلی برنامه‌ی طنز «حرف اضافه» می‌گذرد؛ این برنامه، یک برنامه‌ی گفتاری طنز بود که آن را می‌نوشتم و هرروز «در صبح بخیر ایران» به صورت زنده اجرا می‌کردم. پایان تیرماه ۱۳۸۹ پایان این برنامه هم بود، و یک‌جورهایی ناگهانی تمام‌ش کردیم.

حالا قرار است اگر اتفاقات پیش‌بینی‌نشده نیفتد، از امشب ـ یعنی شنبه ۴ تیرماه ـ برنامه‌ی طنز تازه‌ای با نویسندگی و اجرای من روی آنتن شبکه‌ی یک برود؛ این برنامه ترکیبی‌ست از گفتارهای طنزآمیز من و نمایش‌های کوتاهی که بر اساس سوژه‌ی برنامه ضبط شده‌اند.

«حس ششم» قرار است هرشب (از شنبه تا چهارشنبه) حوالی ساعت ۲۳:۰۵ روی آنتن شبکه‌ی یک برود؛ این برنامه به طور متوسط هشت دقیقه‌ای‌ست و با فاصله‌ی کمی از آنتن، ضبط می‌شود.

امیدوارم این برنامه هم باقی بماند، هم به مذاق کسانی که به این مجموعه لطف دارند، خوش بیاید.

یادآوری می‌کنم که این‌جا می‌توانید پخش زنده‌ی شبکه‌ها را ببینید.

(ممنون می‌شوم که این خبر را به دوستانی که شاید تلویزیون نمی‌بینند، اما این برنامه را بخواهند ببینند، برسانید.)

به این خبر و به‌ویژه  به اسامی «طنزپردازان» دقت کنید:

طنزنویس‌ها را در متن مشخص کرده‌ام؛
از دوستانی که مجموعا فکرهاشان را روی هم گذاشته‌اند تا طنزپردازان رسانه را دور هم جمع کنند، خیلی ممنونم؛ به‌ویژه هم‌نشینی محمدعلی کشاورز و عباس محبی و فیتیله‌ای‌ها و سیدعلی میرفتاح، خیلی هیجان دارد تحت این عنوان.

برای ذوق کردن بیشتر، همچنین به عکس‌هایی که از این نشست منتشر شده است در این لینک نگاهی بیندازید؛

عرض دیگری ندارم.

راننده گفت: برنج چرا گرون شد یهو؟ نکنه باز اون ور دنیا بلا ملا اومد سر برنج‌ها؟ … زن گفت: من امروز رفتم دو کیلو برنج ایرانی بخرم، دیدم نمی‌شه؛ چهار کیلو خارجی خریدم … پیرمرد گفت: رضاخان خودش می گفت هر کی نون و برنج مردم رو گرون کنه، از کمونیسم بدتره … مرد گفت: لابد فردا می‌گن برنج خارجی آلوده‌ست، بعد باز خودشون تکذیب می‌کنن … راننده گفت: همه‌شون تو کار برنج‌ن بابا، اینا بازی‌یه که من و شما رو وادار کنن چی بخریم چی نخریم … پیرمرد گفت: چرچیل خودش می‌اومد با ما و ارتش اینگیلیس بیلیارد می‌زد؛ می‌گفت اینا مهمون مان؛ فردا جنگ بشه بی‌طرف می‌مونن جلوی ما … زن گفت: اگه این برنج خارجی‌ها آلوده‌س، پس چطور همه‌ جا تبلیغ هم می‌شن؟ … راننده گفت: خب واسه ما تبلیغ می‌شه خواهرم، از ما بهترون که اینا رو نمی‌خورن … مرد گفت: من دیده بودم توی رستوران‌های دبی، برنج رو جلوی مشتری از توی بسته باز می‌کنن، کارشناس تایید می‌کنه، مشتری اگه حال کرد، براش فوری می‌پزن می‌آرن؛ اون‌وقت این‌ جا می‌ری رستوران، برنج‌ش بوی صابون می‌ده … پیرمرد گفت: صابون توی ارتش خیلی به کار می‌آد، ها ها ها … زن گفت: دوماد پسرعمه‌م خودش تو کار واردات خوراکی‌یه؛ می‌گفت این برنج‌های خارجی‌ رو همه رو مفت از ژاپن می‌آرن؛ اون جا زلزله که شده اتمی شده، خودشون نمی‌خورن که؛ می‌فرستن برای ماهای بدبخت … راننده گفت: همیشه همین طوره؛ الان خیار آورده‌ن توی بازار از آلمان، همه‌ش مریضی کشنده داره؛ یه وقت از یه خیاری مطمئن نبودین، نخورین ها … مرد گفت: آخرش هم می‌فهمن واسه فروش یه داروی جدید این خیارها رو داده‌ن تو بازار … پیرمرد گفت: می‌رفتیم واسه یه پادگان خرید می‌کردیم، لباس نظامو که می‌دیدن مگه دیگه حساب می‌کردن؟ … زن گفت: وای حالا دیگه برنج و خیار هم نخوریم، اون دفعه هم که گو‌شت‌ها آلوده بود، چی بخوریم؟! … پیرمرد گفت: دخترم حرص نخور، درست می‌شه … راننده گفت: پدرجان این اداره‌ی دارایی‌یه؛ همین جا می‌خواستی بری؟ … پیرمرد گفت: نمی‌دونم؛ همین جا ارث تقسیم می‌کنن؟ … مرد گفت: نه پدر من، نکنه دادگاهی چیزی می‌خواستی بری اشتباه اومدی؟ … زن گفت: خدا هیچ مسلمونی رو اسیر بیمارستان و کلانتری نکنه … پیرمرد گفت: اومدم ببینم باغ ارث جدمون رو بالاخره تقسیم کرده‌ن یا نه … راننده گفت: ای بابا، شما هم بدتر از اینا همه چی‌ت جاده خاکی‌یه که … مرد گفت: دربست بگیر.

http://www.7sobh.com/issues/?p=71&action=read#/3/zoomed

مدیر یکی از مراکز فعال در حوزه‌ی سلامت خانواده، در گفتگو با یک خبرگزاری گفته: عملکرد سایت‌های همسریابی باید به طور دقیق بررسی شود و باید دید که آیا روش‌های انجام شده علمی است یا خیر.

۱-      برای دوستانی که در جریان اینترنت یا در جریان این سایت‌ها نیستند، دانستن این مقدمه لازم است که سایت‌های همسریابی به شما کمک می‌کنند که از طریق یک بانک اطلاعاتی خیلی جدی، همسر دلخواه‌تان را جستجو کنید و با او به هر شکلی که می‌شود، ازدواج کنید.

۲-      سایت‌های مختلفی برای یافتن همسر یا «در آستانه‌ی همسر شدن» یا «قصدمون ازدواجه» یا «قصدمون آشنایی برای امر خیر می‌باشد» یا «بابا مامان خوبن؟» وجود دارد، که بسیاری از آن‌ها فیلتر شده‌اند و برخی از آن‌ها هم لابد به دلیل روش علمی یا نیت خیری که پشت‌شان هست، آزادانه فعالیت می‌کنند. آیا اگر سایت‌های دوست‌یابی هم در توضیح فعالیت‌شان اعلام کنند که قصدشان خیر «می‌باشد»، می‌توانند به عنوان سایت‌های مجاز همسریابی فعالیت کنند، یا نه؟

۳-      ایشان درباره‌ی روش علمی همسریابی که یک سایت بتواند بر اساس آن کار کند، توضیح مشخصی نداده‌اند؛ آیا روش سنتی معرفی برای ازدواج که قرن‌ها در خانواده‌ها رایج است، روش علمی‌ست؟ آیا سایت‌های همسریابی همان دیجیتال‌سازی روش عمه و خاله در معرفی گزینه‌های ازدواج نیستند؟ آیا آدم درست است بردارد روش عمه‌اش را برای همسریابی دیجیتال کند؟

۴-      آیا اگر آدم همسر دلخواهش را در یک سایت گیر بیاورد، می‌تواند به او اعتماد کند؟ آیا اگر خانم متین و محجوب موجود در سایت، یک وقت نادرخان از آب دربیاید، چه کسی پاسخگوست؟ آیا کار به جای باریک بکشد، سایت مسؤولیتی قبول می‌کند؟ آیا الان که خاله‌ی طرف، همسر پیشنهادی‌ش را در آرایشگاه زنانه پیدا می‌کند، مطمئن‌تر نیست؟ آیا هر چقدر هم سایت‌های همسریابی درست کار کنند، جوینده نباید عاقل باشد؟

۵-      اگر رفتیم همسر دلخواه‌مان را در سایت همسریابی پیدا کردیم و به اسم هم زدیم، بعد اشرار آمدند از دیوار سایت رفتند بالا و پروفایل همسر آینده‌مان را هک کردند، چه کار باید بکنیم؟ آیا تقصیر همسرمان بوده که رعایت نکرده؟ آیا تقصیر سایت بوده که امنیت نداشته؟ آیا هکرها بی‌تربیت بوده‌اند؟ آیا به هر حال همسر آدم باید ازدواج با خودش را در سایت همسریابی به شکل موجهی پیشنهاد بدهد؟ آیا شنونده باید عاقل باشد؟

۶-      به یک مشاور برجسته برای آن که تعیین کند حداقل چقدر سرمایه و امکانات و گزینه‌های مناسب برای راه‌اندازی یک سایت همسریابی علمی لازم است، فورا نیازمندیم.

http://www.7sobh.com/issues/?p=70&action=read#/3/zoomed

این روزها دومین شماره‌ی مجله‌‌ی طنز تازه‌ای (مگر مجله‌ی طنز قدیمی‌ هم داریم، جز «طنز و کاریکاتور» و چند نشریه‌ی دانشجویی؟) روی دکه آمده است به اسم «خط‌خطی»؛ مدیرمسؤول و سردبیرش کیارش زندی است و فعلا فقط روی جلد شماره‌ی اول را هم در سایت‌شان می‌توانید ببینید.

با این که اسم و لوگویی از نشریات همشهری در این مجله نیست، اما از آدرس نشریه تا گروه نویسندگان‌ش، خیلی به «همشهری جوان» شبیه هستند؛ حتی عناوین بعضی صفحه‌ها و سبک طنزها هم یک جورهایی به بخش‌های آن نشریه شبیه است و خب، به خاطر تیم نویسنده‌اش طبیعی می‌تواند باشد. مگر این که دوستان ما در مجموعه‌ی همشهری بعد از سال‌ها هوس و جلسات مستمر ناکام، آخرسر به این راه حل در برآورده شدن آرزوشان برای انتشار یک نشریه‌ی طنز رسیده باشند.

با این که نشریه‌شان یک‌جور عجیبی بر خنثی بودن و دور هم بودن اصرار دارد و از نظرشان لابد مهم‌ترین موضوع‌ش که طرح روی جلد هم شده، در این روزها، مرگ بن‌لادن است؛ و با این که به گمانم یک نشریه‌ی طنز اگر به دغدغه‌های روز اجتماعی ـ اقتصادی ـ سیاسی مردم نپردازد، عملا مخاطب چندانی پیدا نخواهد کرد؛ و با این‌تر (!) که می‌گویند ما نخستین مجله‌ی طنز سبک زندگی هستیم، اما حالا برای داوری درباره‌شان زود است؛ می‌خواهم تبریک بگویم به جسارتی که در انتشار یک نشریه‌ی طنز داشته‌اند و برای‌شان جرات و مقاومت و ماندگاری آرزو دارم؛ آن‌قدر هیچ‌چیز در رسانه‌ها در زمینه‌ی طنز نداریم، که هر اتفاقی‌ش فعلا غنیمت است و حلوا حلواش باید کرد.

راننده خواست چیزی بگوید، اما بوق زد و داد کشید: مرتیکه مگه طویله‌س سر خرو کج می‌کنی وسط چهارراه؟ … پیرمرد گفت: اینا باید می‌اومدن نظام، تا بفهمن تو ارتش چطوری امتحان می‌گیرن … زن گفت: بابا الان پول می‌گیرن گواهی‌نامه می‌دن؛ دختر همساده‌مون خیلی خنگه به از شما نباشه، هیژده بار رد شد توی گواهی‌نامه، آخرش نمی‌دونم آشناشون کجا براش جور کرد … راننده گفت: خب بله آبجی، اون‌جوری می‌گیرن می‌آن وسط چهارراه عین این شتر می‌زنن به بقیه … پیرمرد گفت: توی لندن هر کی بد رانندگی کنه، محاکمه می‌برن‌ش پیش خود چرچیل؛ یه بار یکی رو برده بودن، توی چشم راننده‌هه نیگاه کرد، گفت: خیلی بلدی فرمون بگردونی بیا جای من بشین! راننده‌هه از خجالت خودشو کشت تو زندان … زن گفت: همین دختر خنگی که می‌گم، تا حالا سه بار آدم کشته با ماشین؛ منتهی خدا بابای بیمه رو بیامرزه … راننده گفت: اوه اوه شنیده‌م دیه شده نود میلیون؛ قیمت شترها بالا رفته با دلار … پیرمرد گفت: راننده‌ی متخلف مثل سرباز بی‌قید می‌مونه، باید بذارن‌ش گل دیوار، تیربارون … زن گفت: داداش بدبخت من هم مثل شما راننده‌س دیگه؛ البته ده تن داره؛ یه بار رفت با تریلی‌ش وسط یه مینی‌بوس، الان یه عمره داره قسط دیه می‌ده … راننده گفت: بدشانس بوده آبجی؛ رفیق ما با شرکت واحد زد به یه خانوم مسن؛ یه جوری خانومه رضایت داد که حتی ازدواج کرد‌ن … پیرمرد گفت: من خیلی تنهام … زن گفت: خدا شانس بخواد بده توی تصادف هم می‌ده … مرد سوار شد و در را محکم کوبید: آقا من مستقیم می‌رم، فقط عجله دارم اگه می‌شه … راننده گفت: عجله مال سوئیسه هانی؛ ترافیکو نمی‌بینی؟ توقعاتی دارن مردم … پیرمرد گفت: سه سوت باید بند پوتین رو می‌بستیم به خط می‌موندیم؛ حتی دماغا تو یه خط … مرد گفت: حالا شما زودتر برو کرایه اضافی می‌دم … زن گفت: صف بانک بود این؟ خبری شده؟ … راننده گفت: همه‌ش صف صف صف؛ عمرمون توی صف گذشته … پیرمرد گفت: لابد صف کوپنه دخترم؛ اینا هوا رو هم کوپنی می‌کنن آخرسر … مرد گفت: نه خیر، صف بسته بودن برای نوبت اسم‌نویسی سهام … راننده گفت: از این هرمی‌هاست لابد؛ یه زمونی جلوی یه شرکت شامپو صابون از این صف‌ها بود؛ بعدا گفتن هرمی بوده … زن گفت: این نونا خوردن نداره، ولی خیلی سود توشه … پیرمرد گفت: این حوالی بربری کجاس؟

http://www.7sobh.com/issues/?p=67&action=read#/3/zoomed

اصل خبر این است که سرپرست وزارت راه و ترابری، با اشاره به این‌که خانه‌های خالی شناسایی شده‌اند، تصریح کرده:‌ اختیار اعمال قانون تعزیرات را برای مالکان این واحدها داریم؛ ایشان قبلا هم به شدت افزوده بودند که دست‌کم فقط دویست هزار خانه‌ی خالی در تهران وجود دارد.

۱-      دوستان گفته‌اند که از طریق سنجش و بررسی میزان برق مصرفی خانه‌ها، به این نتیجه رسیده‌اند که این خانه‌ها کلا خالی‌ست؛ آیا این که یک خانه مصرف برق چندانی نداشته باشد، معنایش خالی بودن خانه است؟ آیا ظرفیت‌های کاربردی یک خانه، لزوما به روشن بودن چراغ‌ها و دستگاه‌های برقی مربوط است؟ آیا ممکن نیست افرادی باشند که از خانه‌ها در راه‌هایی غیربرقی استفاده کنند؟

۲-      گفته‌اند که احتمال دارد این خانه‌های خالی‌مانده، نوعی احتکار محسوب بشود و با مالکان‌شان جور دیگری از نظر عوارض و مالیات و غیره، برخورد شود. آیا کسانی که خانه‌ی خالی احتکار می‌کنند، گذاشته‌اند تا گران بشود؟ آیا همین حالا هم خانه گران نیست؟ آیا کسی که خانه‌‌اش را همان‌طور می‌اندازد که خالی بماند، دلش خوش است؟ آیا واقعا بهتر نیست به آن‌ها رهنمودهایی درباره‌ی کارکردهای فراوان خانه‌ ارائه شود؟ آیا بهتر نیست دوستان این مالکان را به جای برخورد، راهنمایی کنند؟

۳-      آیا این که آدم دلش بخواهد خانه را خالی نگه دارد، واقعا جرم است؟ آیا قانونی درباره‌ی احتکار خانه‌ی خالی وجود دارد؟ آیا مسؤولان به زودی قانون وضع می‌کنند؟ آیا به زودی با خانه‌های خالی برخورد قانونی می‌شود؟ آیا کلا آدم اگر از هر ظرفیتی که دارد، استفاده نکند، ممکن است یک روزی جرم تلقی بشود؟ آیا ما همیشه بدبین هستیم و برای مسؤولان حرف درمی‌آوریم؟ آیا احتیاط حکم نمی‌کند چیزهای خالی دیگرمان را هم بررسی کنیم و اگر خطری دارد، زودتر پرش کنیم؟

۴-      آیا دوستان خودشان در طرح‌های انبوه‌سازی مسکن، خانه‌های خالی فراوانی ایجاد نمی‌کنند؟ آیا برای پر کردن آن خانه‌ها تمهیدی اندیشیده‌اند؟ آیا نهایتا وضعیت خانه‌های خالی را چه کسی ساماندهی می‌کند؟ آیا اصلا به ما چه مربوط است؟

۵-      سفارش برای هرگونه پر کردن هرگونه خانه‌ی خالی پذیرفته می‌شود.

http://www.7sobh.com/issues/?p=66&action=read#/3/zoomed

دختر دانشجو گفت: آقا بیا سر جدت بریم، بین راه می‌زنی خب … مرد گفت: راست می‌گه آقا؛ بیا جهنم و ضرر خودم اون یه نفر رو حساب می‌کنم … راننده گفت: من بنزین هفتصدی نمی‌زنم که شما به‌م صدقه بدی … پیرمرد گفت: گر دست فتاده‌ای بگیری مردی … دختر گفت: آقا شلوغ بشه دردسره ها، بریم … زن آمد و سوار شد: آقا برو برو الان صرافی رو می‌بندن باز … راننده راه افتاد: مگه چی شده خواهر؟ دلار می‌گن نایاب شده، راسته؟ … پیرمرد گفت: زمان بیامرز دلار کم اومد، خودش رفت از چرچیل خرید آورد ریخت تو مملکت … زن گفت: آقا از چهارشنبه دلار آزاد شده، ملت خونه می‌فروشن دلار می‌خرن … دختر دانشجو گفت: خانوم شماهایین که جو می‌دین به بازار، خبری نیست ها … مرد گفت: شما برو دبی ببین اصلا از این خبرها هست؟ هرچی می‌خوای دلار بخر؛ هیشکی نمی‌گه خرت به چند … زن گفت: دخترم تو بچه‌ای، سرت تو درس و مشقه، چی می‌فهمی از بازار ارز؟ من شوهرم خیلی سال کارش دلار بود … پیرمرد گفت: ما لندن که دوره می‌دیدیم، دلار رو آتیش می‌زدن جای سیگار می‌کشیدن؛ تا دلار لندن بود کی دلار عموسام رو آدم حساب می‌کرد … دختر گفت: پوند انگلیس، پدرجان … زن گفت: چهارشنبه داشتم باقالی پاک می‌کردم، خواهرم اس‌ام‌اس زد دلار یهو کشیده بالا؛ نفهمیدم چطور رفتم تا استانبول … مرد گفت: خانوم اینا بازار سیاهه، نخرین تا ارزون بشه … راننده گفت: فردا لابد می‌ری یه بلبرینگ بندازی می گن سه برابر شده؛ چرا؟ دلار گرون شده! ای آتیش … پیرمرد گفت: گرما آتیش شده لامصب؛ جوونی‌های ما کی تابستون این‌جوری بود؟ می‌رفت بالای ۴۰ دولت می‌گفت تعطیل … زن گفت: سه ساعت تو صف بودم آخرش گفتن دلار تمومه، برین اگه فردا باز آزاد بود بیاین … راننده گفت: جاهای دیگه هم این‌طوره؟ یعنی تو آمریکا مردم واسه دلار باس صف بکشن؟ … مرد گفت: نه آقا، من اون هم سال تایلند بودم برای یه کار فرهنگی، اصلا کسی نگاه نمی‌کنه به این چیزا … زن گفت: خدا رحمت کنه رفتگون همه رو، شوهر من تو صف همین دلار مرد، سال ۷۲ که یهو سر مضاربه‌ای‌ها خورد به سنگ … پیرمرد گفت: تنهایی بد دردی‌یه … دختر دانشجو گفت: آقا من پشت چراغ پیاده می‌شم … راننده گفت: افسره اونجا، باس بعدش نیگر دارم … دختر گفت: نه که حالا همه کاراتون قانونی‌یه … زن گفت: مردم چه خوشن به خدا.

http://www.7sobh.com/issues/?p=65&action=read#/3/zoomed