- معمولی بودن، خیلی غمگینانه است؛ و من امشب تولدی داشتم که با همهی تولدهای عمرم فرق میکرد؛ حتی با تولد خانوادگی دیشب هم خیلی فرق داشت؛ از یومالشک هجدهم تیرماه همهی این سالها که بگذریم، تولدهای من همیشه دو جشن بوده، مثل امسال… اما تولد بیست و نه سالگیم، خیلی شادمانه و با همهی سادگیش، پر از دوستهای نزدیک خوبی شد که از طیفهای مختلف رفاقتیم بودند؛ کنار هم نشسته بودند و نگرانیم از این که به تیپ هم نمیخورند، زود فراموشم شد. خندیدیم و از این روزهام گفتم و این که امشب چه تولد متفاوتی دارم… اصلیترین تفاوتش، تو بودی.
- گفتم تو و گفتهام تو و میگویم تو… که چند ماهیست انبوهی از امیدها و تغییرها و تازگیها و افقهای روشنی که تا پیش از این، دور بودند و بایگانی شده بودند، با تو زنده شدهاند؛ برگشتهام به جلال یاغی جسوری که مثلا در سال ۸۳ داشت تصمیمهای مهم میگرفت و اجراشان هم میکرد؛ و این برگشتن، بخش زیادیش از پیدا شدن تو ریشه میگیرد. چشمهای روشنی داری که هیچ وقت نداشته بودمشان؛ و دستهایی که به مسیرهام جهت میدهند. این یاغی همیشه نگران عصیانگر، زندگیش شده ترکیب متناقضی از آرامش و با سرعت دویدن؛ آن هم دویدنی که جهت دارد و این آدم پراکندهی قبلا تنها را مثل مغناطیس، متمرکز میکند… و مگر چه میخواهم از زندگی، وقتی جهتی دارم که از سرعت تازهام به سوی مقصد تازه، اینقدر خوشحالم. و خوشبختی همین مگر نیست؟ این که در کشوری زندگی کنی که بزرگترین امیدواریش، ضریب خطاییست که در قطعیت امور نگرانکننده باید محاسبهش کرد… و در همین پراکندگی نقاط، مغناطیسی باشد که تو را به یک بــُــردار تبدیل کند! من این روزها تازهام با کارهای نو و سبـــُـکی و سبـــْــکی جدید از زیستن. تو، زندگی تازهی منی.
- وارد سیامین سال زندگیام میشوم، در حالی که میبینم در چهارمین ماه سالی که نزدیک آمدنش، برای خودم و عزیزانم، آرزوهای تازه و حال تازه خواسته بودم و حالا این تازگی را دارم.
*دستخوردهی بخشیست از شعری از شاملو