پرش به محتوا

جلال سمیعی | استراتژی محتوا، برندینگ و روابط‌عمومی

یادداشت‌های من درباره‌ی فضای آن‌لاین، شبکه‌های اجتماعی، ژورنالیسم و طنز

بایگانی

بایگانی اسفند, ۱۳۹۳

در آخرین ساعات سال ۱۳۹۳،  در تهران خلوت بارانی با فراغت نشسته‌ام و موسیقی غیرمجاز می‌شنوم و می‌خواهم همه‌ی مرورهای این چندهفته را خلاصه کنم.

سالی که دارد تمام می‌شود، سال بدی نبود، سال چندان خوبی هم نبود، اما مجموعا راضی‌ام از آرامش و حال خوبی که در پایان‌ش دارم. سال کشف روابط کاری تازه و پیش‌برد آرزویی کاری که معلوم شد مسیر تحقق‌ش راه دیگری‌ست؛ سالی که در آن، دارم یکی دو مسیر تازه‌ی کاری را برای ۱۳۹۴ کلید می‌زنم و خوش‌حال‌م برای جسارت‌هام.

*

امسال سال پایان چند دوستی قدیمی، آن هم به لطف خودشان در بدترین حالت‌ها بود؛ آدم یاد می‌گیرد دیوار حرمت و محکی را که یک‌بار پیش‌ترها ویران شده است، به زور بازسازی نکند. می‌خواهم اتفاقا برای امتحان هم که شده چندنفر را فعلا نبخشم؛ محض تنوع!

اما چند دوست نزدیک عزیز که می‌شو روی‌شان در سختی حساب کرد و با آن‌ها خوش گذراند، شاید مهم‌ترین پایان‌بندی شیرین باشد.

*

نود و سه برای من سال بستن چند پرونده‌ی مزمن‌شده‌ی نیمه‌باز هم بود؛ دغدغه‌هایی  که با هر خاموشی چراغ و بیداری صبح، حاضرباش می‌زدند. بیرون اما خیلی چیزها معمولا تغییر نمی‌کند؛ ذهن شما باید قراردادهاش را عوض کند و جهان را وادار به راه آمدن کند. برای من همین اتفاق‌ها افتاد. من ظالم نبودم و آسوده‌ام از این که در زمین بازی‌ام درست و کافی دویدم.

*

برای خودم و شما از خدایی که ته دل‌م دارم‌ش و به او معتقدم، آرامش می‌خواهم؛ قدرت بهترین واکنش ممکن را در برابر زیروروکشی‌های زندگی و دیگران داشتن را؛ قدرت ظلم نکردن و البته مظلوم نماندن را هم. ۱۳۹۴ برای‌تان سال بز آوردن نباشد، سال رام کردن اسب سرکش زمانه باشد!

مبارک‌تان باشد؛ مبارک باشید.

تهران را عاشقانه دوست دارم و از آن بیزارم در عین حال.

من از شلوغی‌ها و ترافیک و هوارهوار و قیافه‌های عصبی مردمان پایتخت فراری هستم و عاشق سکوت و آرامش و زندگی متفاوت شب‌های این شهرم.

تهران هیچ مانندی ندارد؛ شهری عجیب، که خودش به کشوری شباهت دارد با ساکنان و مناسبات و مکان‌ها و سبک‌زندگی‌هایی که در هیچ شهر و کشور دیگری نیست. شما مفهوم شب عید تهران را و تصویر نوروز تهران را در هیچ شهر دیگری در ایران پیدا نمی‌کنید. شما نمی‌توانید سرزندگی خاصی را که شب‌های پایتخت دارد، در هیچ‌کدام از شهرهای بزرگ دیگر ببینید.

تهران برای خودش یک عشق و نفرت توامان است؛ عشقی که در خلوتی و سکوت و  تمیزی مقاطعی کم‌یاب و خاص از سال، تمام دیدگان شما را پر می‌کند و چشم‌تان از قدم زدن در خیابان‌هاش سیر نمی‌شود. هم‌زمان در همان خیابان‌ها در روزهای دیگر سال، صدای بوق و همهمه و کتک‌کاری و جدال لفظی و سبقتی و خطراتی که موتورها و ماشین‌ها برای شما دارند، به‌اضافه‌ی دود و آلودگی، شما را از این شهر متنفر می‌کند.

در تمام روزهای نوروز و تعطیلاتی که بیشتر از دو روز باشند، تهران بهشتی می‌شود که وسوسه‌ی هر سفری را می‌تواند از شما بگیرد… خوشبختانه یا متاسفانه شیرازی‌ها و مشهدی‌ها و اصفهانی‌ها و یزدی‌ها و شمالی‌ها و کیش‌وندها هم، با آن شلوغی شهرهاشان در نوروز یا تابستان، چندان به تهران سفر نمی‌کنند. برای همین است که به‌گمان‌م دست‌کم در بین مقاصد داخلی سفر، اتفاقا تهران یکی از بهترین گزینه‌هاست.

من اصالتا لرستانی‌ام و ساکن جنوب شهر تهران؛ ساکن منطقه‌ای متناقض به‌نام شهرری یا همان شاه‌عبدالعظیم، که از نظر سیاسی و همه‌چیز یک شهر مستقل است، اما هم‌زمان منطقه‌ی بیستم شهرداری تهران هم هست. شما که غریبه نیستید… من معمولا چون از تهران خسته می‌شوم، خودم را تهرانی نمی‌دانم و می‌گویم بچه‌ی شهرری هستم! وقت‌هایی هم هست که شاد و سرکیف از هوای فروردین و اردیبهشت و شب‌گردی‌هایی پاییزی این شهرم و تهرانی هستم.

تهران، شهر خاطره‌ها و حسرت‌ها و آرزوهایی‌ست که فقط در خودش برآورده می‌شود.

 راننده گفت: خانوم زودتر بشین، الان پشت سری هام رسوام می کنن از بس بوق می زنن… دختر که با موبایل بلند بلند حرف می زد نشست و در را کوبید: آخی الهی، کاش وقتم آخر سالی پر نبود، می اومدم برات یه سوپی چیزی می پختم؛ الهی بمیرم برات… پیرمرد گفت: الهی تب کنم، شاید پرستارم سرکار علیه باشید… راننده گفت: بابا همه مریضن، همه سرطان دارن، سرماخورده ن آلرژی کوفت یمان، من نمی دونم چی تو این آب و هواس یا غذامون که شدیم یه مشت مریض کارت دار… دختر به موبایلش گفت: وای وای من بگم می خندی، ولی من عاشق سرماخوردگی و تب کردنم، یه خلسه خوبی داره وقتی دارو می خوری، همه چی رو هوااااا، همه بهت محبت می کنن اصن یه وعضی… پیرمرد گفت: بنده سربازی داشتم در آرتش، که دائما بیمار بود، بعدها البته کاشف به عمل اومد که خودش را می زده به بیماری، زن می خواست، تنها بود، داروی محبت… راننده گفت: اونو باس بهش داروی خریت می دادن که نره غلط اضافی بکنه کلا افسرده بشه؛ ملت انگار دنبال چاهن برن بیفتن توش… دختر به موبایلش گفت: بابا خوبه مریضی، آدم هم استعلاجی می گیره می تلپه تو خونه، هم اصلا وقت پیدا می کنه یه کم به خودش برسه، من تموم آراشگاه و ناخون بازیام رو توی همین مریضیا رفتم… پیرمرد گفت: سرباز اگه عشقی جای عشق وطن جا کنه در دلش ممکنه رها کنه سنگر را… راننده گفت: اون سربازو باید بعله تا عبرتی بشه برای سایرین… دختر به موبایلش گفت: خوب شو زود، تا بریم اون حراجه تا خالی ش نکردن مردم، بوج بوج برات عشقم… پیرمرد گفت: آرامش بخش می باشه، به به… راننده گفت: واقعا اون ماجرا چه بدی داشت که یک بار نکردی؟ یابووو آینه مو کندی، هووووی!

راننده زد روی ترمز: زودتر بیا بالا بابا تا افسر یقه مون نکرده … مرد لنگان لنگان آمد خودش را پرت کرد روی صندلی عقب و عکس و داروهاش را هم انداخت و نیشخندی زد: آقا شرمنده پامو تازه وا کرده م از توی گچ؛ ببخشین همچین سرعتم زیاد نیست … پیرمرد گفت: حمله ای سوء قصدی شده بهتون؟ زمان خدمت بنده این ناامنی ها نبود … مرد گفت: نخیر آقا یه بیشعور بدبختی تو صف مرغ یخی عجله داشت زد به منو انداخت فرار کرد … راننده گفت: من اگه کاره ای بودم همه گرون فروشا رو می دادم بفرستن بالا دار؛ زندگی نذاشته ن برای هیشکی. اصلا می گفتم مرغ و خروسا رو مجازات کنن … مرد گفت: اون هم یه بدبخت تر بوده از من؛ پسرم گفت می رم پیداش می کنم پاهاشو می شکونم؛ گفتم اگه بدبخت نبود که فرار نمی کرد؛ لابد اونو خدا زده بوده … پیرمرد گفت: می رفتین بیمارستان آرتش؛ خیلی مجهزند … راننده گفت: حالا چی شده بود پاتون؟ بدجور شیکست؟ … مرد گفت: از مچ از سه جا شکسته بود؛ هنوز هم که یه هفته ست باز شده بی صاحاب بازم می لنگه … پیرمرد گفت: بنده در جنگ جهانی دوم با یک سرباز اینگیلیسی درگیر شدم و او به نامردی لگدی به من زد؛ بنده رو بردن پیش شخص میرپنج و اول به من نشان لیاقت و شجاعت داد، بعد دستور داد منو همونجوری ببرن سفارت اینگیلیس تا درمان بشم … مرد گفت: خوش به حال شما که یکی رو داشتی خوبت کنه؛ من روزی که رفتم بیمارستان ارتوپت، اصلا هیشکی تا سه ساعت نگفت زنده ای یا مرده … راننده گفت: زنده موندن مال پولداراس آقا؛ هر کی ندار باشه باهاس بره بمیره … پیرمرد گفت: بیمه ای که ما داشتیم خود چرچیل نداشت در لندن؛ یکی از همرزمان ما سرش شکست در رزم تمرینی با اینگیلیسیا؛ چرچیل دستور داد یه ماه بردن گردودندنش تا از دلش دربیاد … مرد گفت: توی بیمارستان شکسته بندی شما فکر کن آسانسور نداشت، یعنی داشت ها؛ ولی خراب بود؛ کارگرش هم می خندید می گفت پولت رو بیمه می ده توقع داری بیان کولت کنن؟ … راننده گفت: ای نامردا؛ از ما بهترون می رن خارج درمان میشن نازشون هم خریدار داره … پیرمرد گفت:  کاش هنوز دوران ما بود. ما قهرمانان گمنامیم نه؟ … مرد گفت: زنم دیشب می گفت خدا رو شکر هر دو تا پات نبود وگرنه از زندگی و بچه ها می افتادی … راننده گفت: زنتون یا بچه تون کجاست که شما با این پا تنها اومدی؟ … مرد گفت: اونم پی بدبختی شه آقا. نمی تونه آراشگا رو ول کنه بیاد که. صاب کارش با منت نیگرش داشته تو این وضع بازار … پیرمرد گفت: حمله می کنن؟ … راننده آه کشید و صدای ضبط را برد بالا: تا پا گذاشتی تو دلم، خونه خرابم کردی.