مرد تا بلند شدن پیرمرد را دید، چشمهاش برق زد و پرید و هنوز پیرمرد نیم خیز نشده بود که جای او نشست؛ احساس یک فاتح مغرور را داشت و داشت چشمهاش گرم میشد که حضور یکی را بالای سرش حس کرد: «آقا جای کارت میخری هزار تومن؟ مرد شاکی شد: نه، برو بالا سرم داد و بیداد نکن.

زنی که آخر ردیف به شیشه تکیه داده بود، گفت: خب بخرین دیگه، هزار تومن چیه؟ مردم چه خسیس شدهن.

مرد گفت: خانوم شما خیلی دلت ثواب میخواد، خودت چرا نمیخری؟

زن گفت: من دیروز سه تا ازش خریدهم، دو تاش هنوز رو دستم مونده. مردم بیرحم شدهن. کمک کنین خب.

بچه گفت: میخری؟

مرد گفت: گفتم نه، میزنمت ها. برو دیگه.

پسر دانشجو گفت: بیخود میکنی بزنی. مگه شهر هرته؟ بلند میشم اینجا چپ و راستت میکنم.

مرد نیمخیز شد، اما پیرمرد کناری او را گرفت؛ مرد داد زد: پاشو بزن ببینم چی کار میکنی جوجو؟

بچه ترسیده بود؛ صداش را صاف کرد و باز داد زد: جای کارت هزار تومن؛ برای کارتهای بانک، کارت ملی، کارت همه چی.

زن گفت: مردم وحشی هم شدهن. والله قدیم کی این جوری بود؟ هر کی هر جور دستش میرسید کمک میکرد؛ الان نمیشه به یکی بگی دستم تنگه.

بچه گفت: میخرین؟ خب بخرین دیگه. دعوا نکنین.

مرد خودش را به خواب زد.

پسر دانشجو گفت: فکر کردهن این جا لاتخونهس؛ تهش اعدامه بدبخت؛ زورگیر قمه به دستش هم میره بالا جرثقیل.

مرد ترجیح داد نشنود.

پسر دانشجو گفت: چند تا داری؟ همهشو میخرم.

بچه کلی جای کارت از جیبها و داخل کاپشنش درآورد.

پسر دانشجو گفت: خیلییه. ده تاشو بده.

بچه گفت: خب همهشو بخر دیگه. میبری میدی زنت، خونوادهت. خدا خیرت بده.

پسر دانشجو دید همه دارند نگاهش میکنند؛ با تندی گفت: روتو زیاد نکن دیگه. ده تا بده برو. بیا این پولش.

مرد با چشمهای بسته نیشخند زد.

زن گفت: مردم اعصاب ندارن. قدیم کی اینجوری بود؟

بچه پول را چپاند توی جیبش و رفت واگن بعدی: جای کارت، کارت ملی، کارت بانکی فقط هزار… .