پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی مهر, ۱۳۸۹

دارم به این فکر می‌کنم که هر آدمی خودش کارکردش را برای اطرافیان‌ش تعریف می‌کند.

کارکرد آن‌هایی که از طنز نان می‌خورند، غم نیست؛ برای همین کسی نمی‌خواهدشان، اگر غمگین باشند.

شغل‌مان را عوض کنیم؟

دیر شده لابد برای نوشتن از وبلاگستان؛ حس و حال‌ نوشتن هم نبود تا امروز. اما دلم نیامد ننویسم از تجربه‌ی بلاگ‌بازی و این که آن شور نوشتن از 16 مرداد 1381 هنوز در من باقی‌ست؛ شوری که کرم نوشتن به جان ما می‌اندازد و سرریز شدن‌های ما را لابد آن روزها فقط وبلاگ بود که بپذیرد. مثل حالا نبود که لحظه‌هات را بی‌سانسور در گودر و توییتر و فرندفید و فیس‌بوک و زهرمار بنویسی و چشم که وا کنی، ببینی اگر سفارش‌های نوشتن نباشد، چیزی برای وبلاگ‌ت نمی‌ماند.

داشتم به این فکر می‌کردم که دیروز در حالی پرشین‌بلاگی‌ها جشن‌شان را گرفتند که حتی سایت‌شان خرابی دارد؛ نماد همین افول روزهای وبلاگ‌نویسی ما… حالا توییترهایی داریم که کلی وبلاگ را حریف‌اند و نت‌های گوگل‌ریدر روی پست‌های وبلاگی را کم می‌کنند؛ آمار بازدید وبلاگی دست‌کم برای ما گودربازها جای‌ش را به تعداد لایک‌ها و شیر شدن‌هایی داده که در خفا و با حرارت به آن افتخار می‌کنیم. تعارف نداریم، اینترنت این روزها خیلی بیشتر از یک وبلاگ نازمان را می‌خرد و همین باعث پراکندگی ذهن ـ نوشته‌های ما شده.

اما من هنوز معتقدم برای پایدار نوشتن و دنبال کردن خط سیر فکری و روحی هرکسی باید وبلاگ او را دنبال کرد فقط؛ باقی را نباید جدی گرفت؛ یادم افتاد که یکی از اولین وبلاگ‌هایی که می‌خواندم پاگرد بود. سیبستان و ملکوت را همیشه جدی می‌گرفتم و تحلیل متفاوت‌شان را از دست نمی‌دادم؛ خوابگرد را از روزگار پرشین‌بلاگی‌ش دنبال می‌کرده‌ام و از صاحب‌ش دور افتاده‌ام اما مؤثر بوده در وبلاگ‌خوانی‌هام؛ یکی بود به اسم استامینوفن که نمی‌دانم چه بر سرش رفت و هنوز یادم هست معرفی خنده‌داری که از شرح عصبانی وبلاگ حسین نوروزی  و بانو داشتم در مرحوم سایت قبلی‌م.

من امیدوارم این افول وبلاگ‌نویسی فقط در کمیت باشد، نه در کیفیت. وبلاگ‌هایی که خیلی جدی‌اند در سبک و هدف‌شان، کم‌تعدادند؛ اما همین‌قدر هم مؤثر است برای ما خواننده‌هایی که به عادت نسل‌مان همه‌چیز را نصفه تجربه کرده‌ایم؛ از عشق نصفه تا آغوش نصفه تا رسانه‌ی نصفه تا کار نصفه. این نصفه‌زیستن در وبلاگ خواندن و گودر خواندن‌مان هست؛ ایرانی‌بازی می‌کنیم و همان‌طور که در گوشی‌مان متناسب با فازمان از اندی تا شجریان گیر می‌آید، در فیس‌بوک‌مان کنار فراخوان جنبشی کوییز «چقدر عسل هستید؟» هم حل و منتشر می‌کنیم؛ در گودرمان هم همه‌چیز یافت می‌شود. مهم هم نیست؛ مهم این است که نفس می‌کشیم هنوز. به خدا مهم است.

خیلی حرف زدم؟ بیایید به هم بلینکیم اصلا از نو.

جهان سوم

شهریور ۱۲

جهان سوم جایی‌ست که در آن همه نان حلال می‌خورند.