تاکسی‌ هفت ـ سه‌شنبه ۶ آبان ۱۳۹۳ ـ روزنامه‌ی هفت‌صبح

پیرمرد گفت: گریه ها کردم درو شاید نبندی… راننده گفت: ما خودمون روضه ایم بابا. گریه کن نداریم. دق کردیم از بس هی دویدیم و موند یه مشت حسرت و آرزو… زن گفت: آقا شماها چقدر ناامیدین؟ زندگی هنوز خوشگلیاش رو داره به نظرم. من وقتی می رم خونه دخترم می بینم دومادم چقدر بهش …

تاکسی‌ هفت ـ سه‌شنبه ۶ آبان ۱۳۹۳ ـ روزنامه‌ی هفت‌صبح Read More »