تاکسی هفت ـ روزنامه‌ی هفت‌صبح ـ سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳

راننده داد زد: باران تویییییییییییییی، اووووووووف، به خاک من بزن… پیرمرد خمیازه کشید و افزود: گر سر ننهم، آنگه گله کن. سرباز این عربده ها که می زنی تو، من را یاد جوانی م می ندازه؛ بارها من را خواستند ببرند در گروه مارش و سرود آٰرتش تکخوانی کنم. بنده نپذیرفتم… زن نشست و گفت: …

تاکسی هفت ـ روزنامه‌ی هفت‌صبح ـ سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳ Read More »