ثواب برای همسایه

مرد تا بلند شدن پیرمرد را دید، چشمهاش برق زد و پرید و هنوز پیرمرد نیم خیز نشده بود که جای او نشست؛ احساس یک فاتح مغرور را داشت و داشت چشمهاش گرم میشد که حضور یکی را بالای سرش حس کرد: «آقا جای کارت میخری هزار تومن؟ مرد شاکی شد: نه، برو بالا سرم …

ثواب برای همسایه Read More »