از دیواری که می‌ریزد و چه خوب است که می‌ریزد!

این خانه‌ی دوطبقه در محله‌ای از شهرری، که هنوز اطراف‌ش پر است از سبزی‌کاری، به‌زودی خراب می‌شود. این را وقتی باور کردم، که آخرهای کارتن‌کشی امروزم، داشتم تابلوها و آویزان‌های روی دیوار را راحت می‌کندم و می‌انداختم توی کیسه‌ی زباله.

کلنگ آقای پیمان‌کار به‌زودی بر دیوارهای خانه‌ای می‌نشیند که جوانی و شادابی مادرم در پله‌هاش فرسوده شد؛ و همیشه غر می‌زدیم به جان بابا که آخر این خانه است که شر ما را خواهد کند، با این سرویس‌های داخل حیاط‌ش و سرماخوردگی‌ها زمستانه‌‌ای که فاصله‌ی حمام تا اتاق می‌دهد… اما از عصر که شروع کردم به تفکیک مانده‌های این بیست و نه سال، کلی کتاب و نشریه و قرتی‌جات از زیرزمین و پس‌کوچه‌های قفسه‌ها درآمدند، که حتی فراموش‌شان کرده بودم.

چیزهایی را راحت گذاشتم برای دور ریختن یا بخشیده شدن، که چندین بار برای نگه داشتن‌شان با خانواده جنگیده بودم؛ نوشته‌هایی را گیر آوردم و با کلی مکث و دودلی ریختم دور، که نوجوانی‌م بودند. چقدر پول توجیبی‌هام بالای این کتاب‌ها رفته بود؛ چقدر نمایشگاه کتاب هر سال، مهم‌ترین اتفاق زندگی‌م بود؛ چقدر برای این نوشته‌ها خودم را جدی گرفته بودم.

یک‌بار دیگر این کار را کرده بودم؛ آخرین روز سال ۷۷ یا ۷۸ شاید، که هرچه دلبستگی داشتم گذاشته بودم دم در تا رفتگر ببردشان؛ آن روز سخت‌م بود و امروز با همه‌ی اشک‌ها و خنده‌هایی که مرور این ۲۹ سال برام آورد، خوشحالم. دارم می‌پرم از روی خیلی چیزها؛ راحت‌تر از تصورم.

تو یکی همه‌ی این‌ها را می‌دانی البته و خوشحالم که می‌دانی.

باید تصمیم بگیرم که وقت خراب شدن این دیوارها، این‌جا باشم یا نه.

5 thoughts on “از دیواری که می‌ریزد و چه خوب است که می‌ریزد!”

  1. باید یک روز بیایی زیرزمین خانه ما را ببینی….

    شبیه این اتفاق سال ۸۱ برای ما افتاد زمانی که خانه را کوبیدیم و ….

  2. درود جناب سمیعی!
    مطلبتون رو خوندم. آدم متأثر می شه از این که گاهی به اجبار چیزی رو از دست می ده که به قول فرمایشتون زمانی برای حفظش جنگیده/ اما؛
    گاهی هم واقعا لازمه آدم تهی بشه تا قابلیت دریافت جدیدتری رو پیدا کنه.
    خوش حالیتون به جاست!دارید از قید و بندهای افکارتون رها می شید.
    شادیتون مداوم و بادوام!
    شما رو در جلسه ی نقد”بابا باتری دار می شود” ملاقات کردم. خاطرتون هست؟

  3. مادره تو دفترچه خاطراتش نوشته،دلش می خواد بعد خودشون هم اون خونه سرجاش
    بمونه و ما توش دور هم جمع بشیم و من یاد روزهایی می افتم که با برادره چه نقشه هایی برای او خونه کشیدیم و مادره هیچی نمی گفت

Comments are closed.