تاکسی هفت ـ روزنامه‌ی هفت‌صبح ـ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳

راننده دستش را برد بیرون و به موتوری اشاره های غیرخانوادگی کرد: می خوای بیا تو، معاشرت کنیم با هم؛ مرتیکه پامرغی… زن گفت: آقا اون بدبخت هم می خواد روزی دربیاره دیگه. مجبور نباشه که جونشو نمی ذاره کف دستش بیاد خیابون… راننده گفت: منم آدمم می خوام روزی دربیارم؛ الان می خورد به من سقط می شد، بدبختی ش مال من بود… پیرمرد گفت: خوشبخت کسی که خر ندارد، از کاه و جواش خبر ندارد. بعله… زن گفت: داماد خواهر من، همین جوری مرد بدبخت؛ هی بهش گفتیم بابا با موتور کار نکن، آخرسر یه کامیون زد لهش کرد خلاص… پیرمرد گفت: ما یک سرباز داشتیم، این بشر در مقوله شجاعت، یک چیز خاصی بود؛ وقتی مانوری در کار بود، این سرباز چنان در صف اول رزم حاضر می شد که خود بیامرز همیشه او را به اسم می شناخت؛ رشادت ها کرده بود در جریانات جنگ جهانی اول… زن گفت: این بیچاره واسه خودش کاسبی داشت؛ مالشو خوردن افتاد به مسافرکشی و پیک موتوری… راننده آه کشید: آخ آخ من کشیده م دردش رو. من تولیدی جوراب داشتم. تف به شریک نامرد… پیرمرد گفت: با دو متر قد و اون رعنایی و رشادت، در مراسم استقبال از پهلوی دوم، رفت زیر چرخ های یک زره پوش و در دم جان سپرد… زن گفت: خواهرم از همون اول هی گفت این دستش به دهنش می رسه، کاسبه، آینده داره؛ ورشکست که شد باز به دخترم می گفت ازش بچه داری، ولش نکن؛ بذار دوباره دستش پر می شه؛ دستش کلا از دنیا کوتاه شد… پیرمرد گفت: در مراسم یادبود همین سرباز رشید، بیامرز آمد و سخنرانی نکرد؛ اما یک نگاه آتشینی به عکس سرباز و ما نمود، که در محافل تفسیرهای عجیب و گوناگونی از همان نگاه شد در آن سالها… راننده گفت: بابا مملکت اگه درست باشه، اون دلارهایی که الان دارن از تحریم در می آرن، باهاس بریزن تو دست و بال همین جوونا که جای موتوری شدن برن تولید کنن؛ به خود من الان پونصدهزار دلار بدن ها، برند جورابم رو جهانی می کنم؛ نمی ذارن ما کار کنیم… زن گفت: این خدابیامرز هم همیشه می گفت می رم دبی دفتر می زنم، میلیاردر می شم؛ حتی پاش هم به دبی نرسید کلا… پیرمرد گفت: در شیخ نشین ها پیشنهادات کاری داشتم بنده؛ اما خب سرباز وطن بودم. شما تنها هستید خانم؟ غم تنهایی در وجنات شما موج می زنه… زن گفت: کاش تنها بودم آقا؛ یه شوهر دارم از اکوان دیو ظالم تر. گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه… راننده گفت: ما اگه شانس داشتیم ها، اسممون رو می ذاشتن اقبال. هوووووووو یابو، راهنما نزنی یه وقت!