تاکسی هفت ـ روزنامه‌ی هفت‌صبح ـ سه‌شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

راننده دستش را گذاشت روی بوق و زد زیر آواز: سلام سلام، سلام سلام، همگی سلام، همگی سلام، آی زندگی سلام… پیرمرد گفت: شعر رو غلط نخون؛ مصرع دومش این نیست … مرد میانسال گفت: آقا مردم نون ندارن بخورن شما دغدغه شعر حفظ کردن داری؟ سطح دغدغه واقعا … راننده گفت: ما که عین رادیو فقط یه وز وزی میکنیم که ترافیک بگذره؛ مهم نیست تهش چی بخونه آدم؛ انسان دیگه به امید زنده نیست؛ به همین وزوزها زنده ست… پیرمرد گفت: بنده کل شاهنامه و حافظ و سعدی و مولانا رو از بر بودم؛ یک بار به خاطر انجام وظیفه بازداشت شدم، برای مافوق کلی شاهنامه خوندم، این قدر خوشش اومد که می خواست دخترشو به زور به بنده بده… راننده گفت: شما هم مث این که قرار بوده دوماد کلی از این سرهنگا باشی ها … مرد گفت: من خودم قرار بود معاون وزیر بشم؛ نذاشتن لامصب؛ یعنی یه گزارشایی رد شد که همه چی خراب شد… پیرمرد گفت: پادگان تون کجا بود… مرد گفت: پادگان نبودم که؛ اداره مهمی بود در حوالی سلسبیل… راننده گفت: من خودم بچه سرقبر بودم ولی همیشه با بچه های عمه م ولو بودیم سلسبیل؛ خوراک علافی بود اون زمون. ای داااااد… پیرمرد گفت: کسی رو که توی پادگان ول بچرخه ۴۸ ساعت می برن بازداشت؛ مملکت قانون داره، کسی علاف نیست توش… مرد پقی زد زیر خنده: والا ما هر اداره ای رفتیم کارمنداش یا جلسه بودن یا مشغول بودن یا رفته بودن واحد بالایی که برگردن؛ اما هیچ وقت ندیدیم شون… راننده گفت: خیلیا برای ما نیستن هیچ وقت؛ برا اونایی که باید باشن همیشه هستن حاجی… پیرمرد گفت: یارانه ها را ریختن امروز؟ … مرد گفت: آقا خوابت به خیر باشه؛ یارانه تموم شد. قطعش می کنن صدای هیشکی هم در نمی آد… راننده گفت: آقا بیا درباره چیزای خوب حرف بزنیم؛ راسته می گن بنزین می خواد بشه سه هزار تومن؟ می گن دولت کردش هزار تومن، دید خیابونا شلوغ ترم شده، گفته خب سه تومن کنیم فوقش باز همه می آن دیگه… مرد گفت: آقا مگه نگفتی از چیزای خوب بگیم؟ ول مون کن هرجا می ریم صحبت بنزین شده. اه… راننده گفت: زندگی مون به بنزین وصله برادر من؛ شما دقت کنی می بینی همه چی داره می شه سه برابر… مرد گفت: بدون گرونی بنزین هم می شد سه برابر. عادت کردیم آقا… پیرمرد گفت: وقتی در لندن بودیم برای دوره چریکی آرتش، چرچیل یهو سر سال تحویل اومد و به همه یکی یه صد پوندی عیدی داد؛ چون از بنده خوشش می اومد… راننده گفت: دخترش رو به شما داد و شما دوماد ملت اینگیلیس شدی… پیرمرد گفت: ما از اون خانواده ها نبودیم که با اجنبی وصلت کنیم؛ وگرنه پیشنهادهای خیانت زیاد بود… مرد گفت: آخرش چی می شه؟ من نگرانم… راننده گفت: آبشو می کشن چلو بشه. هارهارهار… پیرمرد گفت: آخرش زنم مرد.

1 thought on “تاکسی هفت ـ روزنامه‌ی هفت‌صبح ـ سه‌شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۳”

Comments are closed.