پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی می, 2010

پنیرت را بردار، همسایه‌ات دزد است


یکم:
برای آن که بتوانید کتاب بنویسید، احتیاج به مقداری سواد خواندن و نوشتن و کمی هم جسارت دارید؛ هر چند این روزها کسی آن‌قدر اعصاب ندارد که برای هر کاری برود سواد آن کار را هم یاد بگیرد، اما خب اگر بتوانید تعدادی جمله سر هم کنید که یک عده را به حیرت وادارد، گام اول را محکم برداشته‌اید؛ اگر نشد، از دیگران کمک بگیرید.

دوم:
سعی کنید قبل از نوشتن کتاب روان‌شناسی، مخاطبان خود را کشف و ضبط کنید. بدیهی‌ست که مخاطبان مهم این کتاب‌ها عبارت‌اند از زنان خانه‌دار، دختران دبیرستانی در هر حال، زنان خانه‌دار، زنانی که به هر حال در افسردگی پس از زایمان به سر می‌برند، مردانی که در افسردگی قبل از زایمان به سر می‌برند، زنان خانه‌دار، مردان بازنشسته‌ای که پارک‌نشینی برای‌شان بی‌ثمر است، مدیرانی که سیستم ناگهان آن‌ها را بازنشسته یا هرجای دیگری نشسته کرده است و زنان خانه‌دار. بعد از شناختن جامعه‌ی هدف است که می‌توانید موضوعات مورد علاقه‌ی آن‌ها را کشف کنید و برای قلقلک آن‌ها کتاب روان‌شناسی بنویسید. فروید معتقد بود که انسان‌ها بعد از ازدواج آمادگی بسیار زیادی برای انوع افسردگی‌هایی دارند که خاص دوران خوشبختی مورد انتظارشان در ایام پساازدواج ا‌ست؛ پس خوشبخت‌ها را کشف کنید و با آن‌ها هم‌دردی کنید.

سوم:
به هر قیمتی که شده مدتی افسرده باشید؛ برای این کار بهتر است مدتی از اشعار دهه‌ی نهم هجری فارسی به بعد استفاده کنید که پرند از تخلص‌هایی مثل بی‌کس و مفلوک و زار و نامربوط و گدا… شعرهای این برهه از زبان فارسی آن‌چنان شما را افسرده می‌کنند که نیاز چندانی به مواد تکمیلی ندارید. البته کیفیت موادی هم که استفاده می‌کنید، اهمیت زیادی دارد.

چهارم:
یک اسم جذاب برای جامه‌ی هدف‌تان انتخاب کنید؛ چیزی مثل «پنیرت را بردار، همسایه‌ات دزد است» یا «آرامش در جهنم به چه قیمتی؟» یا حتی «قورباغه‌ات را با همسایگان تقسیم کن!»… عکس یک آقای مهربان با ریش‌های بلند که دارد به طرز فجیعی می‌خندد، می‌تواند آرامش را به مخاطب شما تزریق کند. اگر اسم کتاب مخاطب را بگیرد، شما سیلی اول را زده‌اید.

پنجم:
فصل اول کتاب روان‌شناسی باید طرح مساله باشد. از یک خواب مالیخولیایی که خود یا یکی از نزدیکان‌تان دیده‌اید استفاده کنید و بعد با تفسیر مالیخولیایی‌تر آن، مخاطب را هل بدهید توی کتاب؛ اگر فصل اول کتاب شما بتواند خواب‌های آشفته‌ی جدید به خواننده اضافه کند، شما برده‌اید.

ششم:
باقی کتاب را از مراجع معتبر و ذی‌صلاح کپی کنید؛ در اینترنت عبارت‌هایی مثل «آرامش» و «روانی» و «خواب سقوط از پرتگاه» و «هوو» و «فاز دادن» را جستجو و متن مربوط را تماما کپی کنید.

هفتم:
فصل آخر کتاب را به آزمونی از مطالب کتاب اختصاص بدهید؛ پرسش‌نامه‌ای را از هر جا که شد پیدا کنید و بگذارید ته کتاب… مخاطب هر چه بیشتر گیج شود که کجای کتاب این‌ها را نوشته بوده‌اند که نخوانده، بیشتر به کتاب ایمان می‌آورد.

هشتم:
پشت جلد کتاب عکس رودخانه‌ یا جاده‌‌ای را بیندازید که ته تصویر برسد به خورشید؛ دست‌کم دو درخت و هشت گل باید دور و بر مقوله‌ی استعمال شده باشد. از مجلات موفق روان‌شناسی می‌توانید عکس‌هایی در این ژانر را بدزدید.

نهم:
برای آن که نویسنده‌ی خوبی شوید، هرگز ازدواج نکنید.

دهم:
ما می‌توانیم کتاب شما را برای‌تان چاپ و پخش کنیم؛ پنجاه درصد اول می‌گیریم و نصفه‌ی دوم را هم بعد از خمیر شدن کتاب‌های برگشتی‌ای که نشده هدیه‌شان بدهید. به ما اعتماد کنید.

منتشرشده در شماره‌ی نخست همشهری الف

ویژگی طنز صراحت (نداشتن) در بیان است


(این گفتگو دیروز در ضمیمه‌ی «قاب کوچک» روزنامه‌ی جام‌جم چاپ شده است؛ مصاحبه را آن‌قدر بد پیاده کرده‌اند که اشتباه‌های آن در حد وارونه شدن گفته‌های من است؛ مهم‌ترین اشتباه در تیتر آمده! بخش‌های داخل پرانتز را برای اصلاح گفته‌هام اضافه کرده‌ام.)


سال‌های نه‌چندان دور، زمانی که اولین برنامه صبحگاهی سیما می‌رفت تا سرآهنگ برنامه‌های شبکه یک سیما باشد کمتر تصور می‌شد که نام این برنامه بر سر زبان‌ها بیفتد. نه‌تنها مخاطبان پایتخت بلکه بیننده‌هایی به وسعت کل ایران اینک از «صبح بخیر ایران» به نیکی یاد می‌کنند. اما برای ادامه، برنامه‌سازان را واداشت تا با آزمودن محتوا و فرمت‌های گوناگون به ساخت برنامه‌ صبحگاهی دیگر با المان‌ها و عناوین مختلف اقدام کنند.
«صبح بخیر ایران» جای خود را به «صبح عالی بخیر» داد و هم‌اکنون چند ماهی است که با همان نام قبلی و البته با تغییرات ظاهری، مجددا آنتن شبکه یک سیما را از آن خود کرده است.
*‌ *‌ *‌
همزمان با ورود کارمندان سازمان خود را به محوطه داخلی در بلال صدا و سیما می‌رسانم. با این که از قبل با عوامل برنامه هماهنگ کرده‌ایم پس از ۳۰ دقیقه انتظار سرانجام اتومبیل نقره‌ای‌رنگ ترابری صدا و سیما از راه می‌رسد و طولی نمی‌کشد که پس از گذراندن مسیر سرسبز و پرپیچ و خم، دریاچه تپه صبا از دور نمایان می‌شود.
هرچند به زمان اصلی که مد نظر بود دیر رسیدیم اما جلال سمیعی، مجری آیتم «حرف اضافه» همچنان در کنار عوامل منتظر ماست تا گفتگویی درخصوص حضورش در برنامه صبحگاهی «صبح بخیر ایران» در آیتم «حرف اضافه» انجام دهیم که به گفته او: در دهه ۷۰ داریوش کاردان الگوی این آیتم را در رادیو اجرا می‌کرد و به جرات ادعا می‌کنم که او خط قرمزهای طنز در رسانه را فراتر برده و درواقع این الگو با بازگشت «صبح بخیر ایران» مجددا تکرار شده است.
جلال سمیعی از جمله نویسندگان و مجریان تلویزیون و رادیو است که فعالیت حرفه‌ای‌اش را از سال ۸۳ با ورود به رادیو جوان آغاز کرده است.
او همچنین همراه گروه طنزنویس رادیو جوان دو برنامه را هر هفته در این رادیو سردبیری می‌کرد که با اندک زمانی توانست در سال ۸۴ به عنوان سردبیر، برنامه پرمخاطب «آخرشه» را با مضمون طنز عصرهای جمعه به طور زنده روی آنتن بفرستد.
آیتم «حرف اضافه» از سال ۸۶ به مدت ۱۵ دقیقه به طور زنده هر روز روی آنتن رفت تا خرداد سال ۸۷ که با اتمام برنامه «صبح بخیر ایران» این آیتم نیز به پایان رسید و جای خود را به «صبح عالی بخیر» داد.
بعد از یک وقفه ۲ ساله «صبح بخیر ایران»‌ مجددا جلال سمیعی به عنوان مجری این آیتم هر روز صبح در برنامه صبحگاهی با چهره‌ای متفاوت و جدی روی آنتن می‌رود.
برای شروع می‌خواهم دلیل وجود چنین آیتم‌ طنزی را در یک برنامه صبحگاهی از زبان مجری‌اش بدانم.
آیتم طنزآمیز «حرف اضافه» براساس پیشنهاد آقای زریباف نامگذاری شد به طوری که منظور طنز این آیتم به راحتی رسانده شد (شود) و در حقیقت در این بخش به مدت ۱۵ دقیقه با مردم (ظاهرا و با لحنی جدی) درددل می‌کنم، حتی وقتی درخصوص اخبار ناگواری همچون استفاده از گوشت دلفین‌های مرده و دیگر خبرهای تلخ و اجتماعی روزمره اطلاع‌رسانی می‌کنم لحظاتی همراه با طنز در برنامه به وجود می‌آید. از آنجایی که بیان مطالب ناگوار همراه با طنز همواره مدنظر برنامه‌سازان بوده است و به طور تاریخی ما مردم ایران عادت داریم به غم و غصه‌هایمان بخندیم، در این بخش نیز با وجود بیان یک سری اخبار ناخوشایند ولی لحظاتی فانتزی و طنز در این آیتم به وجود می‌آید. (هرچقدر فکر کردم یادم نمی‌آید از لحظات فانتزی و طنز اسمی برده باشم؛ به ویژه فانتزی!)
این بخش با وجود داشتن ماهیت طنز از یک اجرای نسبتا جدی برخوردار است. این پارادوکس محتوایی ـ اجرایی چه تاثیری را در جذب مخاطب به دنبال دارد؟
به طور کلی در ارتباطاتم جدی هستم و تلاش می‌کنم در اجرا کاراکتر اصلی شخصی خودم را به نمایش بگذارم، اما با وجود این سعی بر آن داشتم بدون لباس رسمی جلوی دریچه‌های دوربین ظاهر شوم و در اجرایم به راحتی با مردم حرف بزنم. به این دلیل که مخاطب با مجری‌ای راحت‌تر ارتباط برقرار می‌کند که لباس رسمی به تن نداشته باشد، شبیه هیچ کدام از مجری‌های دیگر اجرا نکند، لحن خاصی را به خود نگیرد و… مثلا در برنامه صبحگاهی مجری با لحنی شاداب بیان می‌کند پنجره‌ها را باز کنید و از این هوای قشنگ لذت ببرید که یک کات زده می‌شود و نمایی از آیتم من روی آنتن می‌رود که با لحن بهانه‌گیرانه می‌گویم کجای این هوا قشنگه، تاکسی تو این بارون گیر نمی‌یاد و…؟
این دیالوگ در واقع یه جورایی دل مردم را آرام می‌کند که کسی هم هست که حرف دل آنها را بزند. به نظرم هر چه در این آیتم جدی‌تر اجرا می‌کنم آیتم از طنز بهتری برخوردار است. می‌توان گفت مخاطب صبح، مخاطب عجولی است و ما فرصت کمی داریم که مخاطبان را در قلاب جذابیت برنامه گرفتار کنیم و به اصطلاح برنامه‌سازان اگر چک اول را زدید بیننده هر روز درگیر پیگیری برنامه خواهد شد وگرنه از دیدن و دنبال کردن برنامه منصرف می‌شود.
تعریفی که برای طنز این آیتم در ابتدا در ذهنتان تصور می‌کردید چه بود؟
آنچه به عنوان وظیفه و مسوولیت برای ژانر طنز در نظر گرفته می‌شود این است که با (پنهان کردن) صراحت به بیان موضوع و مسائل مدنظر برنامه‌سازان بپردازید و(گرنه) به این صورت با دیگر گونه‌‌های ادبی و هنری فرقی نخواهد داشت و با(ید با) وجود تفاوت‌هایی در لایه‌های ظاهری پیامی در عمق خود داشته باشد.
لحن آیتم «حرف اضافه» به گونه‌ای است که اگر مخاطب بدون دیدن تنها به این آیتم گوش بسپارد گویی بخشی از برنامه‌های طنز رادیو جوان با آن ادبیات خاص را می‌شنود. فکر می‌کنم ادبیات شما در «حرف اضافه» وام گرفته از سال‌های کاریتان در رادیو جوان و حضور تعدادی از عوامل آن رادیو در این برنامه باشد، درست است؟
اعتراف می‌کنم رادیو جوانی‌ها برنامه «صبح بخیر ایران» را روی آنتن صبحگاهی شبکه یک سیما می‌برند. در تلاش هستم کاراکتر کاری من رادیو جوانی بماند. در اصل پختگی و دوره‌های مهم زندگی کاری‌ام در رادیو جوان شکل گرفته است.
گویا آیتم دیگری نیز در این برنامه اجرا می‌کنید، راجع به آن بیشتر توضیح می‌دهید؟
آیتم طنزآمیز جدیدی در برنامه صبحگاهی با عنوان «قند تلخ» روی آنتن می‌رود و من (دیگر نه) با لحنی ایرادگیر (بلکه با کاراکتری جدی‌تر) ظاهر می‌شوم.
جلال سمیعی همچنان که در سیما اجرا می‌کند انتخاب آخرش رادیو است یا تلویزیون؟
سالیان سال نه‌تنها در ایران بلکه در جهان هیچ چیزی به پای رسانه تلویزیون نمی‌رسد. حتی مدیوم‌های جدیدتری که بعد از تلویزیون آمدند تاکنون نتوانسته‌اند جای تلویزیون را بگیرند. من تلویزیون را برای شهرتش و این که تلویزیونی بمانم دوست دارم و رسانه رادیو را برای دلم می‌پسندم!

(این قصه را امروز فاطمه صداقتی، سردبیر و گوینده‌ی برنامه‌ی عصرگاهی نفس عمیق، از رادیو جوان خواند؛ محاوره‌ای بودن متن به خاطر لزوم رادیویی بودن آن است.)



    یکی بود یکی نبود/

    یکی هست یکی نیست/

    ولی شما که / خب هنوز یه دانشجوی ترم پنجمی بی‌کاری / هستی و کسی هم نمی‌پرسه حتی که چرا هستی؟

    شما / امروز صبح که از خواب بیدار شدی / حس انسان‌دوستی‌ت زده بالا… / خب  آدمیزاده دیگه؛ یهو حس‌ش می‌زنه بالا

    برای همین هم وقتی از خونه می‌ری بیرون / تصمیم می‌گیری به بنی‌آدم که اعضای یکدیگرند کمک کنی

    اول از همه یه آقای هم‌سن خودت میاد و می‌گه / «من یه دانشجوی ترم یازدهمی بی‌کارم  / که بابام مایه‌داره / ولی اومدم کنکور دکترا بدم / کیفم رو زدن / پولم رو بده برم تا ویلامون توی کندلوس…» /  شما می‌دی خب

    بنی آدم بعدی / یه خانومی‌یه که خیلی معصومانه / با یه دخترک میاد جلوت و / در سکوت ازت پول می‌گیره

    بنی‌آدم سوم / یه آقای جاافتاده‌ست هم‌سن بابا جونت / که می‌گه «پسرم / شما که بهت می‌خوره یه دانشجوی ترم پنجمی علاف باشی / بیا تا ته این کوچه / من یه سری کبوتر دارم که سیگار می‌کشن / باید ببرم‌شون موزه… / کمک‌م کن ببرم‌شون تا سر کوچه…»

    شما می‌ری ته کوچه‌ی بنی‌آدم سوم / که کفترهاشو ببینی… / ولی یه چیزی می‌خوره توی سرت / بلند می‌شی می‌بینی ای وای / حداقل کیف و کاپشن‌ت رو برده‌ن

    شما / الان / یه دانشجوی ترم پنجمی بی‌کاری / که خب جز بنی‌آدم هستی / ولی هنوز نمی‌دونی کفتر سیگار نمی‌کشه؟!

    خب برو مطالعه کن! / ای بابا!

    خب الان حوالی ده شب به من زنگ زدند و گفتند از فردا یکشنبه ۱۲ اردیبهشت، بخش حرف اضافه را همان ساعت ۷ و ربع اجرا می‌کنی و قند تلخ را بعد از ساعت هشت؛ باور کنید من بی‌تقصیرم.

    دور همیم کلا.