پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی مارس, 2010

پراکندگی

اسفند ۲۱

پراکندگی آخر سال را هر سال بیشتر حس می‌کنم.

کار اما گرفتاری نیست؛ پراکندگی کاری تنها پراکندگی‌ای‌ست که می‌شود تحمل‌ش کرد.

شوق انتظار دو کتاب کوچک تازه‌ی طنز را دارم، که امیدوارم به نمایشگاه کتاب برسند.

بچه‌های من‌اند.

فیلم سینمایی « کتاب قانون» پس از نمایش در تالار اندیشه حوزه هنری،با حضور مازیار میری(کارگردان) و حسین معززی‌نیا (منتقد)دوشنبه ۱۷ اسفند نقد و بررسی می‌شود.

به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری، در یکی دیگر از سلسله نشست‌های « نور، صدا، دوربین، خنده»، فیلم سینمایی « کتاب قانون» که به تازگی اکران شده است، نمایش داده خواهد شد. این فیلم داستان طنزآمیز یک کارمند عالی رتبه دولتی است که در ماموریتش به لبنان به دختری مسیحی دل می‌بندد و تصمیم آنها برای ازدواج، حواشی زیادی در خانواده‌اش ایجاد می‌کند. این فیلم را مازیار میری در سال ۸۷ و با فیلم نامه‌ای از محمدرحمانیان ساخته شده است. گفتنی است، به همت دفتر طنز حوزه هنری، این فیلم ساعت ۱۶ نمایش داده می‌شود و از ساعت ۱۷:۳۰ در سالن شماره ۲ تالار اندیشه نقد و بررسی می شود.

گریختن

اسفند ۱۳

استقلال آدم‌ها ربط چندانی به وضعیت سیاسی و بگیر و ببندها ندارد.

آدم‌ها هر چه از اعمال قدرت و تاثیر عقده‌ها و آرزوهای دیگران بر زندگی‌شان دورتر باشند، مستقل‌ترند.

استاد طنزنویس ما خانم رؤیا صدر، که از دور شاهد دردسرهای‌ش برای گردآوری و انتشار مرحوم کتاب «طنز وبلاگی» بوده‌ام، بالاخره بی‌خیال وزارت ارشاد شده و کتابش را به عنوان عیدی روی اینترنت منتشر کرده است. این عیدی را با تاسف و خوشحالی از این‌جا دانلود کنید .

البته من از ایشان تشکر ویژه‌ای هم دارم، که در گرماگرم پروپوزال نوشتن‌م برای پایان‌نامه‌‌ام درباره‌ی طنزهای وبلاگی این منبع دردانه‌ را در اختیارم گذاشته است. یادداشت خانم صدر را این‌جا بخوانید.

پ.ن: نوشته‌ای از مرحوم وبلاگ من هم با نام «و غیره» در صفحه‌ی ۴۳ کتاب آمده است؛ خب بروید بخوانیدش. بعدا باید سر فرصت درباره‌ی این کتاب بنویسم.

دروغ چرا؟ حال و هوای عید بعد از چند سال بی‌تفاوتی، امسال در روزهام هست؛ شاید به دلیل پرکاری خوب آخر سال و دیگر، مشخص بودن برنامه‌ی سفر شاهکاری که خواهم داشت؛ یک وقت‌هایی فکر می‌کنم خیلی پیرتر از سن‌م شده‌ام… اما هنوز که هنوز است، یاد خرید تقویم و چند کتاب جدید و لابد یکی دو موسیقی تازه‌ در هفته‌ی آخر سال از خیابان کریم‌خان، رسمی‌ که چند سال است دارم، تازه‌ام می‌کند.

می‌ماند خبرهای خوشی که باید برسند. هان؟

هر وقت نشریه‌‌ای توقیف می‌شود، دیگر نه دلیل‌ش را می‌پرسم و نه برایم تعجب دارد؛ اما اندوهی بزرگ روی دلم می‌نشیند و شروع می‌کنم توی ذهن‌م به شمردن رفقایی که احتمالا به هر دلیلی بی‌کار شده‌اند و نگران فلانی می‌شوم که مثلا حالا همان قسط اندک‌ش را چطور خواهد داد، وقتی بی‌کار شده؛ امروز، دوشنبه دهم اسفند ۱۳۸۸ دو نشریه‌‌ی پر از روزنامه‌نگارهای جدی و حرفه‌ای توقیف شدند. من دیگر نمی‌پرسم چرا. یکی‌تان یا خبر تازه‌ای بدهد، یا تازه‌ترین خبر را که همان تمام شدن امسال است.

* تیتر این متن را از طنزنوشته‌ای که قبل‌تر‌ها درباره‌ی توقیف «زنان» نوشته بودم، برداشته‌ام.

سخنی با همشهری یا رسانه شهر یا علی طلوعی یا ناصر علاقمندان یا همه این‌ها

(از دوستان روزنامه‌نگارمان خواهش می‌کنیم در بازنشر این متن یاری‌مان کنند.)

یک سال از انتشار آخرین شماره «همشهری عصر» و «ستون طنز» صفحه آخرش می‌گذرد. ستونی که با نوشته‌های پنج نویسنده طنزپرداز منتشر می‌شد و لابد آن‌قدر برای مسئولان و خوانندگان همشهری عصر می‌ارزید که صبح به صبح پی‌گیر نوشتنش باشند و رسیدنش به صفحه و… خلاصه این‌که روزگار شیرینی بود و اگر نبود تلخیِ پس از این شیرینی (که تا امروز هم ادامه داشته و بهانه نوشتن این چند کلمه هم هست) به یکی از خاطرات شیرین مطبوعاتی این پنج نفر تبدیل می‌شد.

یک سال از آن روزها گذشته است و حالا این پنج طنزنویس نمی‌دانند مخاطب این نوشته‌شان کیست. «مؤسسه همشهری» که همشهری چاپ عصر را چاپ و منتشر و توزیع و… می‌کرد؟ «مؤسسه رسانه شهر» که مجری طرح تولید همشهری عصر بود؟ آقای «علی طلوعی» که سردبیری همشهری عصر را بر عهده داشت؟ آقای «ناصر علاقمندان» که ظاهراً معاون سردبیر و متولی حساب و کتاب مالی همشهری عصر بود؟ یا خبرنگار سرویس فرهنگی همشهری عصر، که می‌گویند بخشی از حق‌التألیف نویسندگان ستون طنز را هم تحویل گرفته و دیگر پیدایش نیست؟ این پنج طنزپرداز، تنها این را می‌دانند که بیش از پنج ماه برای همشهری عصر قلم زدند و طنز نوشتند و پس از گذشت یک‌سال از توقف انتشار آن، بخش عمده حق‌التألیف‌شان را نگرفته‌اند و حالا هریک از مخاطبان احتمالیِ این نوشته، آنها را به یک دیگریِ دیگر حواله می‌دهد و آقای علی طلوعی هم (که علی‌الاصول به تبع قراردادی که با همشهری داشتند، مسئولیت همه‌چیز همشهری عصر بر عهده ایشان بوده و هست) این‌طور که پیداست جیب مبارک را بیشتر از کسانی که روزی برای روزنامه‌اش قلم می‌زدند هواداری می‌کنند و خود را موظف نمی‌دانند که به موضوع مطالبات معوقه این پنج طنزپرداز، حتی فکر کنند! گویی تاریخ مصرف این نویسنده‌ها تمام شده است و البته که کسی خود را موظف نمی‌داند به چند نویسنده تاریخ مصرف گذشته توجه کند. این نویسنده‌ها تا وقتی ارزش داشتند که قلمی می‌زدند و صفحه‌ای را پر می‌کردند و خواننده‌ای را جذب، تا احتمالاً آگهی بیشتری سراغ روزنامه بیاید و الی آخر. و حالا که نه روزنامه‌ای هست و نه آگهی‌ای و نه غیره، حضرات نیازی به یک مشت قلم به دست ندارند. می‌خواهند چه‌کار؟ حق و حساب‌ خودشان را گرفته‌اند و به سلامتی کرکره را پایین کشیده‌اند. حالا این قلم به مزدها هرچه از پشت در بسته مؤدبانه و متواضعانه صدا می‌زنند که «ببخشید، پس چندرغاز حق و حقوق قلم‌زنی ما چه می‌شود» چرت عصرگاهی‌شان پاره نمی‌شود که نمی‌شود. تازه اگر هم گاهی سر از این چرت بردارند لابد از خودشان یا ما یا شما می‌پرسند «حالا مگر این حق و حقوق چقدر هست که این‌همه سر و صدا می‌کنید.» و البته که حق‌التحریر پنج نویسنده طنزپرداز در برابر مبالغ پیشنهادی و دریافتی حضراتِ کارفرما رقمی نیست و چه راحت می‌شود همین چندرغاز را هم به نویسنده‌هایی که نه بیمه‌شان کرده‌اند و نه مزایایی برای‌شان در نظر گرفته‌اند مرحمت نکرد و به چرت عصرگاهی ادامه داد.

البته آنچه این پنج نفر نویسنده طنزپرداز را به نوشتن این مختصر واداشته، صرفاً احیای حقوق معوقه و بالاکشیده‌شان نیست ـ که اگر هم بود، حق‌شان است و حلال‌شان و باید هم که احیایش کنند. این است که ظاهراً در مطبوعات ما، کارفرما به خودش حق می‌دهد تعهد صریحش به نویسنده را فراموش کند و در بهترین حالت با او مثل یک «دستمال‌ کاغذی» برخورد کند. یعنی پس از مصرف، بیندازدش دور. و تا وقتی ما قلم به دست‌ها، سرمان را پایین بیندازیم و ببینیم پروژه‌بگیرها و کارفرماها، به همراه برآوردهای میلیاردی و میلیونیِ خودشان، حق‌ ما را هم می‌خورند و یک آب هم روش، و بعد از این‌که استفاده‌شان را از ما کردند، می‌اندازندمان دور، اوضاع همین است که هست…

حالا این پنج نویسنده طنزپرداز، می‌خواهند یک‌بار هم که شده پای احیای حق و حقوق پایمال‌شده‌شان بایستند و به حضرات بگویند که: «ما دستمال کاغذی نیستیم».

رضا ساکی، جلال سمیعی، علیرضا لبش، عبدالله مقدمی، امید مهدی‌نژاد