پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی فوریه, 2010

نگاهی به دورن طنز گل‌آقایی در مطبوعات ایران

  • یکم: صفحه‌ی سوم روزنامه‌ی عصر

دوران طنز گل‌آقایی از یک ستون کوچک در صفحه‌ی سوم روزنامه‌ی اطلاعات شروع شد؛ یکی به اسم «گل‌آقا» که پیش از آن در بولتن ویژه‌ی ایام حج، طنزهایی می‌نوشت، ستونی راه انداخته بود به نام «دو کلمه حرف حساب». سال ۱۳۶۳ میانه‌ی جنگ بود و سیاست رسمی رسانه‌ای، طبعا انتقاد و به قول سخت‌گیرها «تخریب» نبود برای حمایت از دولت در حال جنگ. اما «کیومرث صابری فومنی»، که برادری‌اش را از دوران مشاور بودن‌ش برای شهید رجایی به نظام ثابت کرده بود، ستون طنزش را در «اطلاعات» راه‌اندازی کرد تا مرهمی برای مردم خسته از روزهای دشوار جنگ باشد.

دو کلمه حرف حساب، ملایم شروع شد و با همه‌گیر شدن‌ش، نیش‌های تندتری هم گرفت. یکی دو بار صابری از ممیزی ستون‌ش خسته شده بود و قهر هم کرد، اما وقتی دید تهدید جلال رفیع برای نوشتن ستون‌ش به قلم پنهانی خود و هنوز به نام گل‌آقا، واقعا عملی شده، به ستون‌ش برگشت. شهرت نام گل‌آقا از جماران و دیدار خصوصی با امام (ره) تا مجلس و دولت و مردمانی که آن روزها مشتری دوقلوهای مکتوب عصر بودند، پیچیده بود. بالاخره یکی پیدا شده بود که در میانه‌ی تیترهای حماسی مطبوعات از پیرزوی‌ در جبهه‌ها و تاکیدهای شبیه هم روزنامه‌ها بر موفقیت‌های دولت در اداره‌ی جنگ و اداره‌ی کشور، اشاره‌هایی هم به کمبودها و ناکامی‌ها بکند. فشارهایی هم بر ستون صفحه‌ی سوم اطلاعات وارد می‌شد و گاهی یکی از تریبون مجلس، اتهام‌هایی به صابری می‌زد و «گل‌آقا» هم با شعری در همان ستون، جواب‌ش می‌داد. آبدارخانه‌ی کوچک شاغلام شنگول راه افتاده بود و ممصادق و عیال کمینه‌اش و البته غضنفری که رسمی‌تر و عاقل‌تر بود، نیابت گل‌آقا را داشت در دستگاه کوچک ستون.

آن روزها مردم برای خریدن روزنامه جلوی دکه‌ها صف می‌بستند؛ صفی که مهم‌ترین نماد اجتماعی دوران جنگ شد. طنزهای گل‌آقا هم چیزی شده بود مثل جنس کوپنی برای مردم؛ کوتاه و شیرین و البته صفی.

  • دوم: آسیب‌پذیرها روی جلد

یکم آبان ۱۳۶۹، نخستین روزهای دومین سال دولت هاشمی رفسنجانی بود و صابری فومنی، که حالا دوستان قدیم‌ش همه دولت‌مرد بودند و اهالی تریبون، نخستین شماره‌ی هفته‌نامه‌ی گل‌آقا را روی دکه‌ها فرستاد.

حالا کابینه‌ی شاغلام، متشکل از کاریکاتور وزیرانی بود که روزها در دوران بازسازی (سازندگی هم) در هیات دولت می‌کوشیدند و سه‌شنبه شب‌ها، خودشان را روی جلد هفته‌نامه و روبه‌روی شاغلام می‌دیدند. یک آقای همیشه آسیب‌پذیر هم گاهی روی جلدها پیداش می‌شد و اسباب خنده‌ی وزرای روی جلد بود.

صابری که تجربه‌ی گرداندن تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی فقید «توفیق» را داشت، بعد از پایان جنگ تحمیلی و تک‌صدایی ستون‌ش در روزنامه‌ی عصر، بخشی از توفیقی‌ها را در کنار جوان‌ترها نشاند و ساختمان کوچکش در خیابان آفریقا، کم‌کم تبدیل شد به ساختمانی چند طبقه در حوالی میدان آرژانتین. بخشی از توفیقی‌ها که «توفیقیون» و «فکاهیون‌»‌شان چندان روی دکه‌ها دیده نمی‌شد، به صابری لبیک گفتند و برخی اما گله‌مند از پدرخواندگی‌ ناگزیر از دولتی بودن‌ش، دعوت او را نپذیرفتند.

عمران صلاحی و منوچهر احترامی و پرویز شاپور و حسین گلستانی و مرتضی فرجیان و ناصر پاک‌شیر، نشستند کنار ابوالفضل زرویی نصرآباد و سید ابراهیم نبوی و نیک‌آهنگ کوثر و سیامک ظریفی. از این جماعت حالا عده‌ای هنوز طنزنویس‌اند، اما نه در ایران، عده‌ای پریده‌اند و عده‌ی باقی‌مانده به گوشه‌ای به کاری یا بی‌کاری مشغول‌اند. نهاد «مؤسسه‌ی گل‌آقا»، که خود را خانه‌ی طنز ایران نام نهاده بود، تا سال‌ها رسمی‌ترین نهاد غیررسمی‌ای بود که نام طنز و کاریکاتور را در ایران آوازه‌ای داده بود و این رسمیت را هم از مؤسس‌ش داشت.

دوران سازندگی اما دوران انتقادهای تندتر و جمعی‌تر گل‌آقایی‌ها به مدیران اجرایی شد؛ گفتمان اصلاح‌طلبی، که بعدها دردسر و رودربایستی خود صابری شد، شاید بخشی از ادبیاتش را مدیون همین هفته‌نامه‌ی صابری باشد. عصر ریاست‌جمهوری هاشمی رفسنجانی، عصر مدارا با انتقادهای البته نرم بود و روزگار مزمزه‌ کردن شوخی‌هایی که دیگر ابعاد «طنز گل‌آقایی» را گرفته بودند. مؤسسه‌ی گل‌آقا جذابیت زیادی برای جوان‌ترهایی داشت که کنار اسم‌های توفیق می‌نشستند و پدری گل‌آقا هم اگر چه سخت‌گیری‌های خودش را داشت، اما حاشیه‌ی امنی برای باقی‌ ماندن این شیوه‌ی طنزنویسی شد. می‌توان به جرات گفت که طنز گل‌آقایی طنزی پیراسته‌تر و عفیف‌تر از طنز توفیق بود، که عنصر طنزهای جنسی در آن محو شده بود و البته حوزه‌های دسترسی نیش طنازها به سطحی پایین‌تر از زمان توفیق محدود می‌شد. گل‌آقایی‌ها هیچ‌وقت کاریکاتوری از روحانی‌ها چاپ نکردند و خط قرمزهای طنز گل‌آقایی، هرگز مرزهایی بالاتر از خط قرمزهای دوران سازندگی را لمس نکرد.

پنج‌شنبه‌ها وعده‌ی خیلی‌ها برای خریدن هفته‌نامه‌ی گل‌آقا کنار دکه‌ها بود و مؤسسه با انتشار ماه‌نامه و فصل‌نامه و کتاب‌های طنزآمیز، گسترش می‌یافت؛ بعضی‌ها نیش می‌زدند که گل‌آقا از رانت‌های حکومتی برخوردار است و طنزنویسی که همه ـ حتی دولت ـ از او تقدیر کنند، بیشتر با ناشرهای بزرگ شباهت دارد تا روزنامه‌نگارها… اما صابری فومنی، دو چهره‌ی مجزا داشت؛ یکی گل‌آقایی بود که دستگاه آبدارخانه را از سر تا ته‌مقاله پدری می‌کرد و دیگر، کیومرث صابری فومنی که از افشای مواضع اجتماعی و سیاسی‌اش باکی نداشت و وفاداری خود را به یاران دیرینه‌ی روی جلدش هم به بهانه‌های مختلف ابراز می‌کرد.

دستگاه آبدارخانه برای خودش اسم و رسمی داشت و هفته‌نامه‌هایی که با امضای سبز گل‌آقایی مزین می‌شدند، یادگارهای لابد ماندگاری می‌شدند برای خواننده‌هایی که دیگر بسیاری از لطیفه‌ها را هم از قول گل‌آقا نقل می‌کردند.

  • سوم: مرحوم هفته‌نامه‌ی گل‌آقا

شایعه‌ای در خرداد ۱۳۷۶، روی زبان‌ها تکثیر می‌شد و پیش می‌رفت؛ که گل‌آقا نوشته است: «بنویسیم خاتمی، بخوانیم ناطق نوری»! اگر چه گل‌آقا در آستانه‌ی دوم خرداد نوشته بود که در خواندن رای انتخابات ریاست‌جمهوری باید امانت‌دار باشیم و خاتمی را خاتمی بخوانیم، اما شایعه‌ی تعطیلی هفته‌نامه‌ی گل‌آقا حتی با پیروزی یار قدیمی‌اش سید محمد خاتمی هم از زبان‌ها نیفتاد. عصر تازه‌ی هفته‌نامه‌ی گل‌آقا هم‌زمان با دگردیسی دولت نیمه‌کارگزارانی و رواج قوی گفتمان اصلاح‌طلبی آغاز شد. عصری که، پایان انتقادهای آوانگارد مکتب گل‌آقایی بود. آوانگاردها همیشه جلوتر نمی‌مانند؛ خسته که می‌شوند، لابد بقیه از آن‌ها عبور می‌کنند.

پیرترها بعضی‌هاشان درگذشته بودند و جوان‌ترها آن‌قدر بزرگ شده بودند که دیگر محدودیت‌های پدرخواندگی صابری را تحمل نمی‌کردند؛ درآمد می‌خواستند و طنزهای تندشان خریدار داشت و دیگر دلیلی نمی‌دیدند که خط قرمز گل‌آقایی را رعایت کنند که آن‌ها را ملزم می‌کرد فقط برای گل‌آقا کار کنند. نسلی از طنزنویس‌ها و کاریکاتوریست‌های جوان‌تر، مثل زرویی نصرآباد و سید ابراهیم نبوی و نیک‌‌آهنگ کوثر، در روزهای تندنویسی اصلاحات، خانه‌ی پدری را ترک کردند و برای خودشان قطبی شدند. طنزهای گل‌آقایی از ستون‌های شدیداللحن طنزهای سیاسی روزنامه‌های جامعه‌ی مدنی عقب مانده بود و از آن سو، گل‌آقا نه در حاشیه‌ی امن دولت یاران‌ش‌، که حتی شاید در مدارای ناگزیر با دولت اصلاحات و گذشته‌ی حکومتی‌ترش، دوبه‌شک بود. نسل سوم پرتعداد انقلاب، در روزهای هیجان اصلاح‌طلبی، شور بیشتری در «عبور کنیم‌»‌های ستون‌های نبوی و نیک‌آهنگ می‌دید تا ‍»پس چی شد؟»‌های گل‌آقایی.

خیلی کم‌اند آن‌هایی که واقعا بدانند از آبان ۱۳۸۱ که گل‌آقا، آخرین کبوترش ـ هفته‌نامه‌اش ـ  را پراند و در افق گم کرد، تا اردیبهشت ۸۳ که دیگر قلبش کنارش نبود، صابری به چه می‌اندیشید. اما حالا در دولت عدالت‌محور، همه می‌دانند که دیگر هفته‌نامه‌ی گل‌آقا هوس دوباره‌ی انتشار به سرش نمی‌زند. شاید پیامک‌ها، این روزها عرصه‌ی تازه‌ و تندتری از طنز سیاسی و اجتماعی‌اند؛ پیامک‌هایی که بی‌شک و البته بی‌نشان، وام‌دار طنز گل‌آقایی‌اند.

(منتشر شده در هفته‌نامه‌ی پنجره؛ شماره‌ی ۳۳)

سی و سومین شماره‌ی هفته‌نامه‌ی «پنجره» به پرونده‌ی طنز مطبوعاتی پس از انقلاب اسلامی پرداخته است؛ یادداشت‌های متنوعی از ابوالفضل زرویی نصرآباد و اسماعیل امینی و چند طنزنویس دیگر در این پرونده هست، که به زودی روی سایت این نشریه هم خواهند آمد؛ گفتگویی با شهرام شکیبا که فعال‌ترین طنزنویس مطبوعاتی این روزها در خبرآنلاین است و دو یادداشت از من درباره‌ی طنز گل‌آقایی و طنزهای سیدابراهیم نبوی، از دیگر نوشته‌های این پرونده‌اند.

البته دوستان ویراستار گاف بارزی هم داده‌اند و در نوشته‌ام درباره‌ی آقای نبوی، تاریخ پایان هفته‌نامه‌ی گل‌آقا را از ۸۱ به ۷۱ و تاریخ درگذشت آقای صابری فومنی را از ۱۳۸۳ به ۱۳۷۳ تغییر داده‌اند، که گویا در سایت نشریه آن را اصلاح خواهند کرد؛ اجازه بدهید من هم هم‌زمان با خود نشریه این دو یادداشت را منتشر کنم.

هرچه در این سایت نشان‌ت دهند

گر تو نبینی، به از آن‌ت دهند

امتخان بی‌دلیل و نفس‌گیر کنکور دکترای دانشگاه آزاد را هم دادیم؛ بیشتر از هفت ساعت تشریحی نوشتن در کنار رفقا – رقبا هم تجربه‌ی تازه‌ای بود.

هر چند دست‌گرمی بود، چون من نه درس خوانده بودم و نه پول و انگیزه‌ی دکترای آزاد خواندن دارم… اما محک خوبی بود برای آن که بفهمم وضع زبان‌م احتمالا خیلی بد نیست و البته این که برای قبول شدن هیچ کار مهمی نباید کرد، جز خر خوانی!

امروز همه جوگیر بودند و هم‌دیگر را دکتر صدا می‌کردند! رشته‌ی جدیدی هم برای دکترا دیدیم که به دلایل امنیتی نمی‌توانم بگویم. خودتان بروید کنکاش کنید.

خواب مرا می‌خواند.

پ.ن در خواب:  بدیهی‌ست که این سادگی در قبول شدن دکترا مخصوص دانشگاه آزاد است؛ دولتی‌ها جریان دیگری دارد. حالا من چرا این را نوشتم اصلا؟!

پ.‌ن‌تر: باران امروز بی‌نظیر بود بعد از خالی شدن باتری‌م در کنکور… نبودی که.

سه یادداشت از دکتر گرانمایه‌پور و دیگران

تلاش می‌کنم شوخی‌های این بخش با توهین همراه نشود
۱۳۸۸/۱۱/۲۸
نویسنده و مجری آیتم «حرف اضافه» برنامه «صبح بخیر ایران» گفت: تلاش می‌کنم این بخش واقعا طنز باشد و شوخی‌های آن با توهین و تمسخر همراه نشود در عین‌حال انتقادی هم باشد.
به گزارش خبرنگار سرویس تلویزیون خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، «حرف اضافه» بخشی از برنامه‌ی صبح بخیر ایران است که در فصل‌های زمستان ۸۶ و بهار ۸۷ سری پیشین این برنامه پخش می‌شد و با برخی از خبرها شوخی می‌کرد.
جلال سمیعی ـ مجری و نویسنده «حرف اضافه» ـ در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا درباره‌ی این بخش گفت: تاکنون سابقه نداشته است که چنین آیتمی به صورت زنده در شبکه ـ که شبکه‌ی کاملا رسمی و ملی است ـ پخش شود و بتواند با دستگاه‌های اجرایی و رفتارهای اجتماعی با جدیت شوخی کند و درواقع سابقه‌ی این آیتم، خودش است که حدود دوسال پیش پخش می‌شد و مشکلی برای آن به وجود نیامد.
او درباره‌ی خط قرمزهای «حرف اضافه» اظهار کرد: طبیعی است که خط قرمزهایی وجود دارد. خط قرمز جدی ما این است که نقد برنامه را متوجه افراد نکنیم بلکه سیاست‌ها را به نقد بکشیم.
سمیعی در زمینه‌ی انتخاب خبر به منظور طرح آن‌ها در «حرف اضافه» گفت: آخر وقت هرروز چهار پنج خبر را انتخاب می‌کنم، البته شکر خدا خبرهای خنده‌دار کم نیستند.
او تأکید کرد: من نویسنده‌ای هستم که این آیتم را با شخصیت واقعی خود اجرا می‌کنم و به جز متن و لحن طنزآمیز از تمهید دیگری بهره نمی‌برم.
مجری «حرف اضافه» با بیان این‌که نمونه‌ی این آیتم را داریوش کاردان در دهه‌ی ۷۰ عصرهای جمعه در رادیو سراسری اجرا می‌ کرد، گفت: بخشی از این الگو را به کاردان مدیون هستم.
او در پاسخ به این پرسش ایسنا، که چه‌قدر از تجربه‌های خود و رادیو برای اجرا و نویسندگی «حرف اضافه» استفاده کرده‌اید، گفت: این بخش هنوز یک آیتم رادیویی است تا تصویری. درواقع در «حرف اضافه» لحن و کلام موثر است.
سمیعی اضافه کرد: چون چندسال است که چه در رادیو تهران و چه در رادیو جوان سردبیر برنامه‌های زنده طنز بوده‌ام تقریبا خط‌قرمزهای طنز در صداوسیما را به طور کامل می‌شناسم و همین عوامل شاید دلایلی باشد که مسؤولان سیما به من اعتماد کرده‌اند و به من در این آیتم آزادی عمل داده‌اند.
او در پاسخ به این پرسش ایسنا که آیا معتقد هستید که نوع بیان و حرکات شما در «حرف اضافه» شبیه یکی از کارگردانان و بازیگران معروف طنز تلویزیون است، اظهار کرد: چند نفر از مخاطبان و دوستانم این حرف را به من زده‌اند. من به این هنرمند احترام می‌گذارم، اما اگر شباهتی وجود دارد، قطعا عمدی نیست چون نوع کار من و او متفاوت است. من نویسنده‌ای هستم که با لحن واقعی خود مطالب طنزی را درباره‌ی برخی اخبار روز می‌گویم اما او نویسنده و کارگردانی است که براساس متن نویسنده‌ای دیگر با گروهی از نویسندگان کار می‌کند بنابراین تفاوت زیادی بین نوع کار من و او وجود دارد.
سمیعی در پایان اضافه کرد: این شباهت را رد می‌کنم چراکه اگر او نماد طنز در سیماست، دلیلی نمی‌شود که هرکاری از حوزه طنز به او منتسب شود بنابراین این مقایسه به طور کلی نادرست است.

نوعی از بی‌پناهی انحصاری در تک‌‌تک ما هست که روز به روز هم بیشتر می‌شود.

حالا دیگر مساله بودن و نبودن نیست؛ پناه داشتن است.

تلاش می‌کنید آدم بااخلاقی باشید و مثل آن‌هایی که هر طور شده سر صبحی دارند راه شما را می‌گیرند و گاز می‌دهند، نباشید. احساس می‌کنید برای آن که شهروندی بااخلاق باشید، بهتر است صبر و حوصله‌تان را از دست ندهید. خودروی شما اما درست سر ورودی به میدان ونک جوش می‌آورد و می‌ایستد؛ بخار از جلوی خودرو بلند می‌شود و صدای بوق شهروندان عزیز هم بلندتر. پیاده می‌شوید که نگاهی به رادیاتور بیندازید، و خب امروز اولین بار است که خودروی جدیدتان را سوار شده‌اید و یادتان رفته کاپوت را باز کنید؛ یک موتوری از کنار شما رد می‌شود و اولین متلک جدی را حواله می‌کند؛ دنبال ضامن بازکننده‌ی کاپوت می‌گردید و راننده‌ی در حال عبور از فروش گوسفندان‌تان و ماشین خریدن‌تان می‌گوید؛ صبور هستید هنوز؛ در کاپوت را باز می‌کنید و بخار تمام فضا را پر می‌کند. افسر راهنمایی و رانندگی جلو می‌آید و سی ثانیه با سوت زدن تلاش می‌کند به شما بفهماند که خراب شدن خودرو در ورودی میدان ونک، تخلف است و خجالت دارد؛ بخارها برایش توضیح می‌دهند و شما دربه‌در به دنبال پر کردن دبه‌ی آب‌ صندوق عقب می‌گردید؛ ترافیک سنگینی تا دو کیلومتر تشکیل شده است و شما در این چند دقیقه لقب‌های زیادی نصیب‌تان شده است. دبه را از شیلنگ باجه‌ی بلیت فروشی پر می‌کنید و هم‌زمان به این فکر می‌کنید که چرا شیلنگ آب در این باجه پیدا می‌شود؟ راننده‌ی یک پیکان دهه‌ی پنجاهی به یکی از اقوام نزدیک شما عرض ارادت می‌کند و شما نمی‌شنوید؛ در رادیاتور خودروی جدید را باز می‌کنید و با هیجان آب را در آن می‌ریزید؛ بوق‌ها و ترافیک بیشتر شده‌اند؛ ماشین را فوری استارت می‌زنید و از روشن شدن‌ش و خاموش شدن چراغ رادیاتور ذوق می‌کنید؛ میدان ونک را همراه چندین خودروی پشت سرتان به مقصد اتوبان کردستان طی می‌کنید و از این که شهروند بااخلاقی بودید و صبوری پیشه کردید، به خودتان می‌بالید؛ ناگهان خودرو در ورودی زیرگذر پل به اتوبان خاموش می‌شود و دود از موتور بیرون می‌زند؛ همه‌ی چراغ‌های خطر خودرو روشن می‌شوند؛ کاپوت را این بار با خونسردی بالا می‌زنید و مثل یک شهروند بااخلاق می‌فهمید که آب را به جای رادیاتور در موتور خودرو ریخته‌اید و خب، یادتان نبود که رادیاتور پیکان با رادیاتور زانتیا فرق دارد؛ موتورسواری کنارتان می‌ایستد و به شما می‌گوید «گوساله، جای بهتر نبود واسه یاد گرفتن؟»؛ شما اخلاق را کنار می‌گذارید و مشت‌تان را توی صورت موتورسوار پرتاب می‌کنید؛ خب واقعیت این است که اخلاق شهروندی، گاهی دست و پای آدم را بدجور می‌بندد.

افسر راهنمایی و رانندگی از هیجان سوتش را گاز می‌گیرد و می‌شکند؛ مشت دوم را هرکس بزند، برنده‌تر است.

و یکی دیگر از بزرگترین تحولات ژورنالیسم در ایران سال ۱۳۸۸ این است:

صفحات خبری داخلی روزنامه‌های ما به صفحات حوادث تبدیل شده‌اند.

.

.

.

پ.ن: این هم فید جدید سایت که با توصیه و کمک دوستان عزیز، ضبط و پخش شد! ممنون می‌شوم اد کنید:

http://feeds.feedburner.com/jsamiee

مدت‌ها می‌گذرد از وبلاگ نوشتن‌های واقعی‌م؛  «و غیره!» را چند ماه است که از دست داده‌ام و بایگانی‌اش را به مرور می‌آورم این‌جا؛ «رساله‌ی صد فرمان» و «ژانرشناسی» و چند وبلاگ دیگر هم کم‌کم به این‌جا منتقل خواهند شد. امیدوارم دامین‌های قبلی شما را به این‌جا برسانند؛ این آدرس تازه هم .com است و هم .ir … هوس‌ها این‌طوری آدم را سرگردان می‌کنند دیگر. فعلا این قالب ساده باشد تا به زودی بترکانیم حتی!

فقط خواستم بگویم هوس وبلاگ نوشتن دوباره به جانم افتاده است.

این هم آدرس فید موقت وبلاگ جدید:   http://jsamiee.com/feed پخشم کنید رفقا!