پرش به محتوا

بایگانی

دسته بندی: چشمانت

جهان سوم جایی‌ست که مردم در آن جرات گفتن آرزوهای‌شان را هم ندارند.

روی پرونده‌اش نوشته بودند: مرگ طبیعی به علت بیماری امیدواری.

از شما که پنهان نیست؛ من به ویارهام زنده‌ام؛ از شیراز و تبریز و خانه‌ی مرتضی و غزاله در اصفهان گرفته، تا گردنه‌ی حیران و بیلاق‌دره‌ی سرعین و این‌طرف‌تر، ده مادری‌مان در لرستان.

اردی‌بهشت دیوانه‌ترم می‌کند.

بهار

فروردین ۱۷

می‌خواند: همه‌ی فصل‌های دنیا کاش بهار می‌ماندند.

سرنوشت

فروردین ۹

می‌دانی دوست من، من چاره‌ای چز جنگیدن با زندگی ندارم. هیچ چاره‌ی دیگری ندارم.

ناشکری‌ست اگر در این ساعت‌ها که باران مرا به استقبال بهار می‌برد، نق بزنم. اما حقیقت آن است که سال ۱۳۸۸ وحشت‌آورتر از آن بود که تصورش را داشتم.

+ باید امسال را به دو نیمه‌ی بد و خوب تقسیم کنم؛ نیمه‌ی اول‌ش نیمه‌ی امیدهای لرزانی بود که با فریاد و بهتان و خون به سیاهی نشست؛ پس پرده را نمی‌دانم، اما  این همه تلخی و اسارت را که نمی‌شود پوشاند و با هر دلیلی از کنارشان گذشت… فکر می‌کردیم حلوا می‌آورند، هلاهل شد و دل‌پیچه‌اش ماند.

+ نیمه‌ی دوم سال اما نیمه‌ی امیدهایی بود که اگر چه لرزان، اما دست‌کم با ترس‌ها و فرازهایی هنوز مانده‌اند؛ و نقطه‌های گسستی در نمودار امیدواری‌ها افتاد، که زندگی از جای دیگری زیر بال و پر امیدواری را گرفت. سال ۸۸ هر چه بود سال تنها ماندن نبود؛ و همین نقطه‌ی دل‌خوشی‌ست. اگرچه انگار تنهایی تقدیر ماست، هر چه بجنگیم.

+ کم مانده‌اند دوستانی که روزگاری با آمدن باران یادم می‌افتادند؛ سال ۸۸ برای من سال پایان تاسف‌بار چند دوستی بود؛ دوستی‌های نزدیکی که به سبب سوء‌تفاهم میان حرمت و صمیمیت، از دست رفتند و دست‌کم من نمی‌توانستم بیش از این، حرمتم را فدای رفاقتم کنم. اما تاسف و تلخی و جای خالی بزرگ این دوستی‌ها بر من ماند و خواهد ماند. پیشگام نخواهم شد در بازسازی‌شان، زیرا آن که توهین شنیده به جرم رفاقت، من بوده‌ام. سه نفر هم هستند که هیچ‌وقت نمی‌بخشم‌شان و چاره‌ای ندارم جز این که فراموش کنم، اما نبخشم‌شان. کینه ندارم، اما گذشتن از آن چه با صاحب حق رفاقت کرده‌اند، ممکن نیست.

+ شیب تند رو به بالا در اوضاع کاری و شیب رو به پایین در درس‌ها باعث شده است تا آخر سالی بسیار پرکار و البته دلچسب داشته باشم؛ می‌ماند چشم چرخاندن برای تصمیم ادامه‌ی درس… که فعلا این اوضاع خنده‌ ـ گریه‌دار دانشگاه‌ها و به ویژه علوم انسانی، رغبتی برنمی‌انگیزد؛ عادت کرده‌ایم به خط زدن یکی یکی آرزوها و رؤیاهای‌مان.

+ سال ۱۳۸۹ هم سال سرنوشت من است؛ دوستان‌م کم‌تعدادتر و نزدیک‌تر شده‌اند؛ و لذت راه‌اندازی کارهای تازه با رفقا در این پایان سال به کام من مانده است؛ دست‌های من بزرگند، اما شاید هیچ‌کس نمی‌داند منی که صبح‌ها خیلی‌ها را در تلویزیون لابد می‌خندانم، غم‌های بزرگ‌تری دارم که تنها ماندن با چراغ خاموش خواب خستگی هر شب، روی سرم آوارشان می‌کند. شاید این صفحه برای این راه افتاد که جور بخشی از آن غم‌ها را بکشد. شاید سال آینده این روزها مهیای پادگان رفتن باشم یا در پادگان‌م کرده باشند!

+ بهار بارانی را دوست دارم در این خشک‌سالی. بارانم باش. من عبوس‌تر از آن‌م که با این خط‌ها گره پیشانی‌ام باز شود. تنهایی را بر من آوار نکن.

+ سال نو بر شما مبارک باشد. دست‌کم از نامبارکی ترسناک ۸۸ در امان بمانید!

پرونده‌ی کارهای ۸۸ را یکی یکی می‌بندم و زور می‌زنم چیز زیادی از این سال به فروردین ۸۹ نرسد… مگر بوهای خوب!

نوعی از بی‌پناهی انحصاری در تک‌‌تک ما هست که روز به روز هم بیشتر می‌شود.

حالا دیگر مساله بودن و نبودن نیست؛ پناه داشتن است.