توی یک کافی نت در حوالی حرم شاه عبدالعظیم نشسته ام و با یک لختی و فراغت دلگیر، سال نود را مرور می کنم؛ سالی که مهم ترین سال زندگی م بود و در آستانه ی سی سالگی، سرنوشتم را تغییر داد.
پارسال چنین روزی فکر نمی کردم که آشنایی شیرین و وسوسه ای که سرکوبش می کردم، برسد به نوروز ۹۱ و رندگی با مرواریدم که شده زندگی م و رویاهام؛ سالی بر من گذشت که عاقلتر عاشقی کردم و تغییرات مهمی داشتم. داشتم مرور می کردم که اتفاق های تلخ بزرگی هم امسال داشتیم… اما اتفاقات خوب بزرگش بیشتر بودند. از سال نود راضی ام.
*
این تکه اش اختصاصی مرواریدم باشد: رو به سالی می رویم که خیلی چیزهاش مبهم است و پر است از نگرانی… اما بودنت و آرامشی که در زندگی تازه ام جاری ست، همه ی نگرانی ها را محو می کند؛ اسفند سخت گذشته و بهارمان توی صحن باغ توتی شاه عبدالعظیم زودتر رسیده؛ بهارم بمان!
دسته بندی این نوشته فقط می شود خودم و چشمانت!
*
من معتقدم که آدم ها حساب و کتاب شان را توی زندگی پس می دهند و برای همین به نفرین اعتقادی ندارم؛ اما دعای خوب و آرزوی خیر برای دیگران و خودمان داشتن را موثر می دانم؛ دعا کنیم برای همه مان. باشد؟