پرش به محتوا

بایگانی

دسته بندی: چشمانت

توی یک کافی نت در حوالی حرم شاه عبدالعظیم نشسته ام و با یک لختی و فراغت دلگیر، سال نود را مرور می کنم؛ سالی که مهم ترین سال زندگی م بود و در آستانه ی سی سالگی، سرنوشتم را تغییر داد.

پارسال چنین روزی فکر نمی کردم که آشنایی شیرین و وسوسه  ای که سرکوبش می کردم، برسد به نوروز ۹۱ و رندگی با مرواریدم که شده زندگی م و رویاهام؛ سالی بر من گذشت که عاقلتر عاشقی کردم و تغییرات مهمی داشتم. داشتم مرور می کردم که اتفاق های تلخ بزرگی هم امسال داشتیم… اما اتفاقات خوب بزرگش بیشتر بودند. از سال نود راضی ام.

*

این تکه اش اختصاصی مرواریدم باشد: رو به سالی می رویم که خیلی چیزهاش مبهم است و پر است از نگرانی… اما بودنت و آرامشی که در زندگی تازه ام جاری ست، همه ی نگرانی ها را محو می کند؛ اسفند سخت گذشته و بهارمان توی صحن باغ توتی شاه عبدالعظیم زودتر رسیده؛ بهارم بمان!

دسته بندی این نوشته فقط می شود خودم و چشمانت!

*

من معتقدم که آدم ها حساب و کتاب شان را توی زندگی پس می دهند و برای همین به نفرین اعتقادی ندارم؛ اما دعای خوب و آرزوی خیر برای دیگران و خودمان داشتن را موثر می دانم؛ دعا کنیم برای همه مان. باشد؟

یک وقت‌هایی یکهو دلم وبلاگ‌خوانی کلاسیک آن سال‌ها را می‌خواهد؛ این «آن سال‌ها» که می‌گویم یعنی ۸۱ تا ۸۵ که وبلاگ‌ها داشتند می‌ترکاندند و زندگی مجازی ایرانی‌هایی که جایی تازه‌ برای زندگی کلماتی گیر آورده بودند، به سرعت گسترده‌تر می‌شد. یاد این افتادم که درست است که ما داریم در فیس‌بوک و توییتر و گوگل‌پلاس و تا این آخرها در مرحوم گودر نفس کشیدن‌هامان را ثبت می‌کنیم… اما زندگی‌نگاری نبوده؛ زندگی‌مان را آن سال‌ها در وبلاگ‌ها می‌نوشتیم و می خواندیم. یک بازی وبلاگی راه می‌افتاد و غش‌غش خنده‌ها به راه بود. یکی افتخارات وبلاگی‌ می‌نوشت و دیگری اعترافات شب یلدا. این کوتاه نوشتن‌های امروزی راستش را بخواهید تکه‌هایی از زندگی هست، اما نوشتن نیست؛ بیشتر لوس‌بازی‌ست. قبول کنید که آن سال‌ها زندگی‌ها با وسواس بیشتری روایت می‌شدند. همه چیزمان شده عجله… حتی نوشتن‌مان.

یادتان هست که وبلاگ‌ها کم‌تعداد بودند و بلاگ‌رولینگ کنار خیلی از وبلاگ‌ها یک فهرست شبیه به هم بود؟ یادتان هست که می‌شد هی توی وبلاگ‌ها چرخید و سرک کشید به زندگی خیلی‌ها که کم‌کم همسایه‌ی مجازی به حساب می‌آمدند و می‌شد حتی حدس‌شان زد؟ دلم همان وقت‌ها را خواست الان؛ فراغتی که دوران بی‌هیجان دانشجویی و کلاس‌ پیچاندن به آدم می‌داد تا بنشیند و هی کلیک کند و از ارضای فضولی‌‌ش درباره‌ی سبک زندگی و عشق‌ها و غصه‌های آدم‌ها لذت ببرد. تازه خودش هم گاهی زندگی‌ش را بگذارد توی ویترین تا بقیه هم ببینند.

دارم به این فکر می‌کنم که فردا اگر بچه‌های ما بخواهند از روزگار ما آماری دست‌شان بیاید تا به‌مان بخندند یا افتخار کنند، چی دست‌شان را می‌گیرد؟ بچه‌م می‌خواهد صفحه‌ی توییترم را ببیند که هی دلم کباب ترش خواسته یا به فلان کارمند تشر زده‌ام؟ فیس‌بوک عصبانی‌ام را می‌بیند؟ وبلاگ بی‌رمق‌م؟ یا نکند مامان‌ش صفحه‌ی درباره‌ی وبلاگ‌م را باز می‌کند و می‌گوید بابای قهرمانت این کلمه‌ها بود؟

الان کجای چی ما چراغ راه آیندگان می‌باشد؟

اتفاقی که چند هفته قبل افتاد، فقط یک بهانه بود برای رسمی شدن ِ رسمی که خیلی پیش‌تر و بیش‌تر از تقویم‌ها در زندگی من و تو جاری شده است؛ حالا خیلی وقت است هر صبح از داشتن روز نو خسته نیستم و خوشحالم.

مبارکی تو… زندگی با تو، فقط زنده ماندن نیست مرواریدِمن؛ خود ِ زندگی‌ست.

این خانه‌ی دوطبقه در محله‌ای از شهرری، که هنوز اطراف‌ش پر است از سبزی‌کاری، به‌زودی خراب می‌شود. این را وقتی باور کردم، که آخرهای کارتن‌کشی امروزم، داشتم تابلوها و آویزان‌های روی دیوار را راحت می‌کندم و می‌انداختم توی کیسه‌ی زباله.

کلنگ آقای پیمان‌کار به‌زودی بر دیوارهای خانه‌ای می‌نشیند که جوانی و شادابی مادرم در پله‌هاش فرسوده شد؛ و همیشه غر می‌زدیم به جان بابا که آخر این خانه است که شر ما را خواهد کند، با این سرویس‌های داخل حیاط‌ش و سرماخوردگی‌ها زمستانه‌‌ای که فاصله‌ی حمام تا اتاق می‌دهد… اما از عصر که شروع کردم به تفکیک مانده‌های این بیست و نه سال، کلی کتاب و نشریه و قرتی‌جات از زیرزمین و پس‌کوچه‌های قفسه‌ها درآمدند، که حتی فراموش‌شان کرده بودم.

چیزهایی را راحت گذاشتم برای دور ریختن یا بخشیده شدن، که چندین بار برای نگه داشتن‌شان با خانواده جنگیده بودم؛ نوشته‌هایی را گیر آوردم و با کلی مکث و دودلی ریختم دور، که نوجوانی‌م بودند. چقدر پول توجیبی‌هام بالای این کتاب‌ها رفته بود؛ چقدر نمایشگاه کتاب هر سال، مهم‌ترین اتفاق زندگی‌م بود؛ چقدر برای این نوشته‌ها خودم را جدی گرفته بودم.

یک‌بار دیگر این کار را کرده بودم؛ آخرین روز سال ۷۷ یا ۷۸ شاید، که هرچه دلبستگی داشتم گذاشته بودم دم در تا رفتگر ببردشان؛ آن روز سخت‌م بود و امروز با همه‌ی اشک‌ها و خنده‌هایی که مرور این ۲۹ سال برام آورد، خوشحالم. دارم می‌پرم از روی خیلی چیزها؛ راحت‌تر از تصورم.

تو یکی همه‌ی این‌ها را می‌دانی البته و خوشحالم که می‌دانی.

باید تصمیم بگیرم که وقت خراب شدن این دیوارها، این‌جا باشم یا نه.

می‌گوید: هیچی سر جاش نیست!

می‌گویم: امروز رفته بودم واحد فلان، می‌گفتند اگر راه و چاه نیامدن و ساعت‌کار نزدن را نمی‌دانی، شیرینی بده تا یادت بدهیم.

هر دو می‌خندیم.

  1. معمولی بودن، خیلی غمگینانه است؛ و من امشب تولدی داشتم که با همه‌ی تولدهای عمرم فرق می‌کرد؛ حتی با تولد خانوادگی دیشب هم خیلی فرق داشت؛ از یوم‌الشک هجدهم تیرماه همه‌ی این سال‌ها که بگذریم، تولدهای من همیشه دو جشن بوده، مثل امسال… اما تولد بیست و نه سالگی‌م، خیلی شادمانه و با همه‌ی سادگی‌ش، پر از دوست‌های نزدیک خوبی شد که از طیف‌های مختلف رفاقتی‌م بودند؛ کنار هم نشسته بودند و نگرانی‌م از این که به تیپ هم نمی‌خورند، زود فراموش‌م شد. خندیدیم و از این روزهام گفتم و این که امشب چه تولد متفاوتی دارم… اصلی‌ترین تفاوت‌ش، تو بودی.
  2. گفتم تو و گفته‌ام تو و می‌گویم تو… که چند ماهی‌ست انبوهی از امیدها و تغییرها و تازگی‌ها و افق‌های روشنی که تا پیش از این، دور بودند و بایگانی شده بودند، با تو زنده شده‌اند؛ برگشته‌ام به جلال یاغی جسوری که مثلا در سال ۸۳ داشت تصمیم‌های مهم می‌گرفت و اجراشان هم می‌کرد؛ و این برگشتن، بخش زیادی‌ش از پیدا شدن تو ریشه می‌گیرد. چشم‌های روشنی داری که هیچ وقت نداشته بودم‌شان؛ و دست‌هایی که به مسیرهام جهت می‌دهند. این یاغی همیشه نگران عصیانگر، زندگی‌ش شده ترکیب متناقضی از آرامش و با سرعت دویدن؛ آن هم دویدنی که جهت دارد و این آدم پراکنده‌ی قبلا تنها را مثل مغناطیس، متمرکز می‌کند… و مگر چه می‌خواهم از زندگی، وقتی جهتی دارم که از سرعت تازه‌ام به سوی مقصد تازه، این‌قدر خوشحالم. و خوشبختی همین مگر نیست؟ این که در کشوری زندگی کنی که بزرگترین امیدواری‌ش، ضریب خطایی‌ست که در قطعیت امور نگران‌کننده باید محاسبه‌ش کرد… و در همین پراکندگی نقاط، مغناطیسی باشد که تو را به یک بــُــردار تبدیل کند! من این روزها تازه‌ام با کارهای نو و سبـــُـکی و سبـــْــکی جدید از زیستن. تو، زندگی تازه‌ی منی.
  3. وارد سی‌امین سال زندگی‌ام می‌شوم، در حالی که می‌بینم در چهارمین ماه سالی که نزدیک آمدن‌ش، برای خودم و عزیزان‌م، آرزوهای تازه و حال تازه‌ خواسته بودم و حالا این تازگی را دارم.

*دست‌خورده‌ی بخشی‌‌ست از شعری از شاملو

بیست و ششم اسفند زود است شاید برای نوشتن یادداشت آخر سال… اما برای من مهم است که وقتی روزهای کاری‌‌م تمام شده، به‌خاطر وجه نمادین این یادداشت، سالم را زودتر در ذهن‌م تمام کنم؛ سالی که هرچقدر بچلانی‌ش، بد است.

سال هشتاد و نه وقتی شروع شد، دلخوشی این را داشتم که هشتاد و هشت ِ بد تمام شده است؛ نمی‌دانستم اما این سال نو، غم‌های تازه می‌آورد.

+

هر چقدر در هشتاد و هشت آدم‌ها را و «تو» را از دست دادم، در هشتاد و نه دوست‌های تازه‌ی خوب پیدا کردم؛ با این همه خرید فرهنگی امسال‌م را دیشب تنها رفتم… برگشته بودم به سال‌های تنهایی دوران پلی‌تکنیک و کشف‌های معصومانه‌ی کریم‌خان؛ هیچ‌وقت دلم برگشتن نخواسته؛ حتی برگشتن به خاطرات خوب را؛ آدمی که دل‌ش برگشتن بخواهد، یعنی از مسیری که رفته راضی نیست؛ من راضی‌ام با همه‌ی بدی‌هایی که مانده برای‌م؛ جایی که ایستاده‌ام، درست است که تنهام، اما جلوتر از سال پیش همین روزهاست.

+

یک کتاب از من منتشر شد امسال که هنوز جز یک نسخه به خودم نرسیده، اما توزیع عمومی شد مردادماه؛ سالنامه‌ی طنز سال نود که با فیروزه مظفری کار کردیم. امیدوارم چندتایی برسد برای عیدی دادن به رفقا. برنامه‌ی رادیو سلامت هم اتفاق خوبی بود و ادامه خواهد داشت. می‌ماند برنامه‌ی تلویزیون که قرار است شب‌ها در شبکه‌ی یک باشد، اما هنوز شروع و ساعت‌ش قطعی نیست.

+

من در هشتاد و نه بیشترین زخم‌هام را از اعتماد خورده‌ام؛ چه برای دلم، چه برای کار، چه برای برنامه‌ریزی آینده؛ با این همه برای بزرگ شدن باید درد پوست انداختن را تحمل کرد لابد. نه؟

+

عید کار زیاد دارم، چند طرح باید برای چند جا بنویسم و سفر چندروزه‌ی خوبی دارم به اصفهان؛ مجبورم تازه شوم برای ادامه. مجبورم. می‌فهمی؟

+

دلم می‌خواهد سال نود برای خودم و همه‌ی شماها که دوست‌تان دارم، سال تازگی باشد؛ نه سال پراکندگی و هرروز، آوار شدن یک خبر بد تازه… کاش نود برای‌مان سال دلواپسی نباشد. احتمالا یک سال بعد این روزها، تکلیف خیلی چیزهام مشخص شده است؛ پس سال نود برای‌تان سال پایان تعلیق‌ها باشد!

دارم به این فکر می‌کنم که هر آدمی خودش کارکردش را برای اطرافیان‌ش تعریف می‌کند.

کارکرد آن‌هایی که از طنز نان می‌خورند، غم نیست؛ برای همین کسی نمی‌خواهدشان، اگر غمگین باشند.

شغل‌مان را عوض کنیم؟

کار راحتی نیست که آدم یادداشت مربوط به تولدش را در میانه‌ی بازی هلند ـ اروگوئه بنویسد؛ من خیلی آدم فوتبالی‌ای نیستم، اما گمان می‌کنم فوتبال یکی از بهترین سرگرمی‌های جدی روزگار ماست؛ باقی این حرف را می‌گذارم برای وبلاگ رسانه‌ایی که هی می‌خواهم راه‌ش بندازم و همت نمی‌کنم.

کجا بودیم؟ هان، هجدهم تیر امسال من ۲۸ سال را پشت سر می‌گذارم و روزگار نبردش را در سالی تازه از عمرم با من شروع می‌کند. حقیقت‌ش را بخواهید، زندگی برای من واقعا دوست‌داشتنی و واقعاتر (!) سخت است؛ من از وقتی فهمیده‌ام که بزرگ شده‌ام، دیگر نمی‌توانم روی جنگنده‌ی زندگی را فراموش کنم.

سالی بر من گذشته است که نهایت اتفاق‌های خوب و نهایت اتفاق‌های بد برایم افتاده‌اند؛ از آمدن‌های خوب و رفتن‌های بد، تا کارها و پول‌های تازه و تمام شدن‌های همیشگی و روزهای بد؛ از دستگیری‌ها و مردن‌ها تا آزاد شدن‌ها و خارجی شدن‌ها؛ از حرف‌های کهنه تا حرف اضافه‌ی تازه‌ای که به زودی تمام خواهد شد؛ و از من اهل رادیو تا من گاهی تلویزیون.

چند نفری هستند که فراموش‌شان می‌کنم و نمی‌بخشم‌شان؛ چند نفری هستند که می‌بخشم‌شان اما کارشان را فراموش نمی‌کنم؛ یکی هست که خیلی از اتفاق‌های خوب این سال از او بوده و یکی هست که ضربه‌های بدی به من زده؛ مرور این‌ها در سال‌روز پیرتر شدن دلچسب است و خراشنده.

+

یقین دارم روزگار نو روزگار بهتری خواهد بود؛ این را از شیب کند اما مثبت روزهام می‌فهمم؛ و یقین دارم این جاده هر بار که گرد و غبارش بنشیند، باز هم جاده خواهد ماند؛ روزنامه‌نگاری و لنگ‌درهوایی به من یاد داده که هر لحظه باید منتظر دگرگون شدن وضعیت باشم.

پ.ن.۱: امسال تولدم را قرار است در سفر بگذرانم؛ تجربه‌ی تازه‌ی خوبی باید باشد.

پ.ن.۲: راستی هلند الان یک بر صفر از اروگوئه جلو افتاده. به امید قهرمانی‌ش.

لذت، اگر به قصد لذت نباشد، اشکالی ندارد.