پرش به محتوا

بایگانی

دسته بندی: داستان

راننده گفت: کرایه‌تون نفری هفتصده ها، بگم از اولش… زن خانه‌داری که جلو نشسته بود، قبض گازش را هل داد توی کیف: چه خبره آقا، مگه قبل عید گرون نکردین؟… پیرمرد صندلی عقب گفت: خانوم شما هم توقعاتی داری ها، خب معلومه که باید گرون کنن؛ الان من رفته‌م سوپری، می‌گه کره نیست!… پسر دانشجوی صندلی عقب گفت: آقا بیا برو بین راه هم می‌زنی… زن گفت: آره حاج‌آقا من دو روزه هر جا می‌رم کره‌ی حیوانی ندارن، همه‌ش روغن‌نباتی‌یه… راننده نالید: ونک یه نفر، ونک… پیرمرد گفت: الان لابد می‌خوان چند روز کره گیر مردم نیاد، بعد یهو گرون‌ش که کردن، بگن آره، کره هم فراوونه… زن گفت: والا من سر از کار این کاسبا درنمی‌آرم، اینا یعنی خودشون قایم می‌کنن می‌گن نداریم؟ مردم چه بلد شده‌ن… راننده داد زد: ونک از اتوبان، ونک… پیرمرد گفت: خانوم من جوونی‌هام تو ارتش اون زمون بودم؛ یه دوره‌ی آموزشی رفته بودیم لندن؛ یه بار همین کره توی لندن نایاب شده بود، خود چرچیل اومد جلوی خبرنگارا و دوربینا یه بقال لندنی رو چپوند توی تنور، از همون لحظه کره توی لندن فراوون شد!… پسر گوشی‌ش را که روی ویبره رفته بود برداشت: الو، من تو تاکسی‌ام دارم می‌آم؛ خب نرین سر کلاس می‌میرین؟ الان غایب می‌زنه برام… زن گفت: دامادمون تو کار وارداته، اون می‌گفت اینا می‌خوان کره از چین وارد کنن، واسه همین نایابش کرده‌ن… راننده در را محکم بست و در حالی که با بدبختی از ماشین جلویی خلاص می‌شد، کله‌ش را برد بیرون: ونک یه نفر… پیرمرد گفت: لابد دومادتون در جریانه… من از یکی که آدم موثقی‌یه شنیده‌م کره رو از اون‌ور تحریم کرده‌ن؛ یعنی کره از مرز عراق می‌اومده، شلوغ که شده مرز رو بسته‌ن؛ من خودم دلتون نخواد زیارت عتبات که رفتم، کلی کره سوغاتی آوردم خانوم… پسر جوان گفت: نه آقا، کره و لبنیات که تولید داخله… من شنیده‌م این زرورقی که پوست کره هست، اینو باید تو دوبی چاپ کنن، الان به خاطر شلوغی‌های منطقه اون چاپخونه کار نمی‌کنه، کره‌ها مونده رو دست کارخونه‌ها… زن گفت: همون دومادمون یه رفیقی داره که هر هفته سلمونی‌هاش رو می‌ره دوبی؛ این می‌گفته من هر وقت می‌رم توی هتل کره می‌ذارن جلوم می‌بینم کره مال ایرانه؛ ببین با پول ایرانی‌ها چی ساخته‌ن توی دوبی؛ اون وقت جوونای خودمون، پووووووووففف… پسر که داشت با موبایل‌ش بازی می‌کرد، گفت: خانوم من خودم می‌خوام برم از مملکت، واسه همین چیزا؛ می‌رم یه جا که قدرمو بدونن… راننده گفت: لنت ترمز یهو شده سه برابر… پیرمرد گفت: اینا خودشون هم می‌دونن؛ کره تو بازار بمونه خراب می‌شه، بایست ردش کنن بره… واسه همین کره‌ها رو فرستاده‌ن اون‌ور… زن گفت: خدا بگم چه کارشون کنه، آقا من دم پل‌هوایی پیاده می‌شم… پیرمرد گفت: چرچیل وقتی می‌خواست کوپن رو از اینگیلیس جمع کنه… زن در را کوبید و رفت. راننده زیر لب فحش داد و گاز داد.

جلوی متروی توپخانه می‌پرم توی اتوبوس خالی شهرری، و ذوق دارم که صندلی‌م خالی‌ مانده؛ همان صندلی تکی دومی از آخر. دخترکی با اسکناس می‌آید جلو که سوار نشده کرایه‌ش را بدهد؛ راننده گفت: صبر داشته باش خانوم، بعدا.

می‌نشینم و چندتا پسته‌ای که توی کیف‌م بوده، تمام می‌شود. همشهری جوان را برمی‌دارم به ورق زدن… یادداشت‌های خوانندگان‌ش خیلی جدی گرفته شده، هل‌ش می‌دهم توی کیف. ترافیک وحدت اسلامی خیلی غمگین است. عین همیشه.

وسط ترافیک ابوسعید به چهارراه گلوبندک، راننده زرتی می‌زند روی ترمز: آقایون خانوما بلند شین زود برین اون اتوبوس سبز جلویی‌یه می‌ره شاه‌عبدالعظیم! پیاده شین زودتر!

من که از خواب خوش هیزی‌م در پیاده‌روها پریده‌ام، آخرین نفری‌ام که پیاده شده… می‌مانم جلوی در: یعنی چی که ما رو پیاده می‌کنی؟
ـ  اون اتوبوس داره می‌ره محله‌تون. من باید دور بزنم برگردم.
ـ چرا؟! مگه مسخره‌تیم؟
ـ من خالی‌ام باس دربست تو رو ببرم شهرری؟ انصافه؟
ـ مرد حسابی تو راه پر مسافره… واسه چی ما رو وسط این قیامت می‌ندازی پایین؟ کدوم اتوبوس سبزه؟!
ـ (سکوت)  من دارم با ادب و زبون خوش می‌گم!
ـ عین بی‌ادبی‌یه این کارت مردک؛ ادب هم داری برای من؟ زنگ می‌زنم شکایت می‌کنم ازت به تلفن‌تون!
ـ برو به هرکی می‌خوای بگو!
ـ (دنبال تلفن شکایات و کد یارو چشم‌چشم می‌کنم) دارم همین کارو می‌کنم!
ـ واسه چی شب عیدی می‌خوای نون من و زن و بچه‌مو آجر کنی؟ (التماس همراه با خشم)
(صدای بوق موتوری‌هایی که پشت سر ما مانده‌اند: آقا برو… صلوات بفرست… برو!
من با خشم به یکی‌شان: کجا بفرستم؟!
ساکت می‌شود و دوباره بوق می‌زند)
ـ یه کاری می‌کنم که فردا تو و امثال تو همچین غلطی نکنن. (شماره می‌گیرم)
ـ برو بابا!  (با بدبختی فرمان می‌پیچاند و می‌رود جلو، پشت چراغ می‌ماند)

(تلفن شکایات را هیچ کس برنمی‌دارد؛ دلم یکهو برای خودم و راننده و مسافرهای آواره و موتوری‌ها می‌سوزد؛ افسر دارد سر چراغ با یکی خوش و بش می‌کند و ترافیک هم گره خورده؛ فحشی به خودم و زندگی‌م می‌دهم و خلاف جهت موتوری‌ها راه می‌افتم.)

مشهدی جهان خانم و پسرش، چون دخترعمه‌ی ما را به عنوان عروس‌شان برده‌‌اند، فامیل‌مان شده‌اند.

یک روز مشهدی جهان آمد و به عموجان گفت که تلویزیون رنگی‌شان را اگر نمی‌خواهند، به قیمت مناسب بخرد و ببرد؛ عموجان هم گفت ببرید و بعدا پولش را بدهید.

سه روز بعد مشهدی جهان تلویزیون را برگرداند و گفت مرحوم پدرش آمده به خوابش و گفته تلویزیون آقای سمیعی را ببر پس بده. می‌گفت هر چه اصرار کرده آقاش در خواب نگفته چرا.

عموجان مکثی کرد و گفت: مش جهان! مرحوم آقات وقتی گفت پس ببر، نگفت کنترل و آنتن‌ش را هم برگردان؟

اول ـ در خانه

یک کارگر نمونه، همیشه سعی می‌کند در تمام محل‌هایی که زندگی می‌کند، کار می‌کند، یا هر کار دیگری می‌کند (توضیح: کارگر جماعت که با یک شغل نانش تامین نمی‌شود برادر من!) طوری برود و بیاید که گربه شاخش نزند؛ فرض کنید شما در یک صبح جمعه‌ی دل‌انگیز زمستانی در حوالی آخرهای بهمن ماه، دارید با اعضای خانواده صبحانه‌ی دل‌انگیز روز تعطیل را می‌خورید که ناگهان همسر شما اولین ضربه را وارد می‌کند:

ـ ناصر راستی امسال چقدر عیدی می‌گیری؟ کلی نقشه دارم براش ها!

شما دارید از جمعه لذت می‌برید، که یکهو نان در دهان‌تان می‌شود زهر هلاهل… به افق دوردست خیره می‌شوید و یاد شب عید پارسال می‌افتید که مجبور شدید به خاطر خراب شدن آبگرمکن تمام عیدی‌تان را همان اول اسفند بدهید و یک آبگرمکن نو بخرید و خرج‌های شب عید ماند روی دست‌تان و بعد که رفتید از باجناق‌تان قرض بگیرید، با کمال میل پول را داد ولی به شما خندید و بعد همسرتان که فهمید قهر کرد که چرا او را پیش خواهرش سرشکسته کردید و بعد همسرتان قهر کرد رفت خانه‌ی پدرش و بعد باجناق‌تان واسطه شد که شب عیدی برگردد و ستون خانه باشد و بعد، همسرتان باز سه روز به خاطر این که باز باجناق‌تان را واسطه کرده بودید با شما حرف نزد و بعد، بچه‌ها همه‌شان به تلافی قهر مامان‌شان از شما یک دست لباس نو خواستند و بعد شما مجبور شدید این بار پنهانی باز از باجناق‌تان پول قرض بگیرید و ته عید که خواهرزن شما از دهانش پریده بود که بله «شب عید باید باجناق‌ها دست هم را بگیرند» و همسرتان دوباره رفت خانه‌ی پدرش و بعد… یکهو سر میز صبحانه فقط این یک عبارت از دهان شما می‌پرد:

ـ  ای لعنت به هرچی باجناقه اصلا!

همسرتان شک می‌کند و می‌پرسد که مگر عیدی نمی‌گیری و نکند باز رفته‌ای از باجناق‌ بی‌نزاکتت پول قرض کنی و این بار بروم حتما طلاق می‌گیرم و … که شما می‌گویید:

-       نخیر خانم؛ اسفند امسال فکر می‌کنم سه برابر حقوق به من عیدی می‌دن؛ شب عید حتما اوضاع‌مون خوبه.

همسرتان ذوق می‌کند و برای‌تان چای دوم را می‌ریزد. کاری که اصولا کم‌سابقه بود سر میز صبحانه.

دوم ـ در سالن کار

شما شنبه می‌روید و در حالی که همه‌ی فکرتان در اتاق رختکن مشغول این است که بالاخره امسال اصلا عیدی را کی می‌دهند و آیا چند برابر حقوق است و بلانسبت عجب غلطی کردید که گفتید سه برابر می‌دهند و همسرتان که رقم دقیق حقوق شما را می‌داند، از همان صبح دیروز لابد چاله‌ی عیدی را کنده است و دارید باز به باجناق‌تان برای احتیاط فحشی زیر لب می‌دهید که… صدای همکارتان شما را به خود می‌آورد:

ـ ناصر خوبی؟ یه سری به امور مالی بزن؛ مثل این که قراره عیدی هر کدوم ما رو بر اساس رضایت رئیس بدن؛ اوضاع روابطت با رئیس خوب نیست ها!

شما دارید به باجناق‌تان فکر می‌کنید که یکهو صورت رئیستان روی صورت باجناق‌تان قرار می‌گیرد و سعی می‌کنید حتی در ذهن‌تان با رئیستان خوب برخورد کنید. به همکارتان می‌گویید:

ـ چقدر می‌دن بالاخره؟ کم‌تر از دو برابر حقوق که نمی‌تونن بدن. هان؟

همکارتان می‌خندد و از اتاق رختکن می‌رود بیرون. شما دارید به این فکر می‌کنید که اول بروید امور مالی یا اول بروید اتاق رئیستان؛ سعی می‌کنید دلایل انتخاب هر گزینه را در ذهن‌تان مرور کنید. یادتان می‌افتد که سه ماه قبل، وقتی رئیستان داشت توبیخ‌ برای‌تان می‌نوشت به شما اخطار داده بود که ممکن است به جای اخراج حقوق‌تان را کم کند.

در کمد لباس‌تان را می‌بندید و سعی می‌کنید به عیدی فکر نکنید؛ هنوز حرف‌های دیروز صبح همسرتان توی گوش‌تان زنگ می‌زند؛ لیوان چای را که می‌خواستید از آبدارخانه پرش کنید روی میز کار می‌گذارید و مصمم به طرف امور مالی حرکت می‌کنید. سعی می‌کنید هرگز به باجناق‌تان فکر نکنید… تصمیم‌تان عوض می شود و ناخودآگاه به طرف اتاق رئیس کشیده می‌شوید.

سوم ـ در اتاق رئیس

منشی رئیس باز هم سعی می‌کرد امروز شما را راه ندهد، چون می‌گفت رئیس جلسه دارد؛ البته بعد از پنجاه دقیقه رئیس خواب‌آلود و عصبانی از اتاق‌ش بیرون می‌آید و وقتی شما را می‌بیند، بدتر عصبانی می‌شود:

ـ شما مگه الان نباید سالن تولید باشیدآقا؟

ـ چ… چرا قربان! عرضی داشتم متاسفانه! اگر غیرحضوری انجام می‌شد سنگر تولید رو ول نمی‌کردم قربان!

ـ خب منظور؟

ـ قربان عارضم خدمت‌تون که… همسرم خیلی نقشه‌ها برای عید امسال داره؛ باجناقم هم … خب شما در جریان نیستین البته؛ ولی اگه لازمه من با جزئیات، خباثت باجناقم رو…

ـ آقای محترم شما دلت توبیخ می‌خواد؟

ـ خاک به سرم نه قربان؛ می‌خواین یهو برم سر اصل مطلب؟ چشم! عارضم که باجناق بنده…

ـ خانوم پرونده‌ی ایشون رو از امور اداری…

ـ نه نه قربان! غرض از مزاحمت این نبود که سنگر تولید رو ول کنم؛ خیر… فقط می‌خواستم عارض بشم خدمت‌تون که اگه ممکنه، اگه به خاطر طرح هدفمند شدن یارانه‌ها توی فشار مالی نمی‌افتین، اگه صرفه‌جویی‌هاتون جواب می‌ده، اگه سلامت و غرور کارگرهاتون رو دوست دارین…

ـ آقا جان حاشیه نرو، سوبسیدها به شما چه مربوطه آخه؟ چی می‌خوای؟

ـ می‌خواستم بگم اگه ممکنه، این رقم عیدی امسال بنده رو یه مقداری با فراخی بیشتر منطور بفرمایین؛ به هر حال همسرم حساسه، دوست ندارین که زندگی من به خاطر رقم عیدی از هم بپاشه که؟ باجناق من یه مقداری حسود…

ـ مگه عیدی‌ت رو از روی جدول حساب نمی‌کنن آقاجان؟ نیم ساعته وقت منو گرفتی که چونه بزنی؟!

ـ من شنیده‌م که قراره بر اساس رضایت شما عیدی ما رو معلوم کنن؛ اومدم ارادتم رو اعلام کنم؛ بعدش هم بگم که وضعیتم حساس هست؛ به هرحال خدا هیچ رئیس و کارگری رو پیش زن و بچه‌ش ذلیل نکنه؛ خدا هیچ کسی رو محتاج باجناقش نکنه. خدا از بزرگی کم‌تون..

ـ بیرون!

ـ کم‌تون نکنه! رفتم رفتم قربان! (در را محکم می‌کوبید و به طرف امور مالی حرکت می‌کنید لابد.)

چهارم ـ در امور مالی

سعی می‌کنید جوری مؤدبانه به لیست‌های حقوقی که پرینت گرفته شده و روی میز کارمند همیشه عصبانی امور مالی ولو هستند، سرک بکشید، که هیچ کس به شما شک نکند. دارید اسم خودتان را به ترتیب حروف الفبا جستجو می‌کنید که صدای فریاد کارمند عصبانی امور مالی همه چیز را خراب می‌کند:

ـ بله آقا؟ باز اومدی مساعده بگیری؟ تموم شد وقتش. بفرمایین بفرمایین!

ـ مساعده که گرفته بودم!

ـ خب تو یکی که از دهم برج میای برای مساعده‌ی پونزدهم زنبیل می‌ذاری. دیگه چی می‌خوای پس؟ برو آقا اتاق گرمه برو بذار هوای اتاق عوض بشه!

ـ عرض برادرانه داشتم اخوی!

ـ من با شما نسبتی ندارم ابوی! بفرما حقوق هشتم به بعده؛ این ماه سه روز تعطیله از دوم. حقوق دیرتر میاد. بفرما آقا گرمه!

ـ عرض واجب داشتم ها؛ مربوط به عیدی و ایناست!

ـ هان؟ باز چه خبری شنیدی؟

ـ جون مادرت بگو عیدی چنده اخوی؟

ـ آقا جان شما به مادر بنده چه کار داری؟ بفرما توی فیش حقوقی‌ت می‌بینی هشتم برج بعد. بفرما!

ـ ما هم جای برادر شما؛ یه نیگاه بنداز بگو دل ما رو از آب شدن نجات بده!

ـ آقای محترم من نمی‌تونم این کارو بکنم. بفرما گرمه.

ـ … (این‌جا صدای شما اصلا شنیده نمی‌شود.)

ـ واقعا؟ (…) (صدای کارمند عصبانی امور مالی هم شنیده نمی‌شود.)

ـ فقط همین یه دفعه ها! نری به همه بگی!

ـ نوکرتم. اون مساله هم حله اخوی!

ـ خب عیدی‌ت شده (…) تومن؛ برو خوش باش!

ـ (…)  ( ظاهرا صدای شما شنیده می‌شود، ولی قابل چاپ نیست)

ـ هاهاها. تا تو باشی دیگه نیای فضولی کنی! برو شغل دوم پیدا کن!  در رو هم باز بذار گرمه! ها ها ها!

پنجم ـ در سرویس

سکوتی مرگبار تمام مینی‌بوس را فرا گرفته است. شما در صندلی تکی جلوی در مینی‌بوس نشسته‌اید و در حالی که به افق خیره شده‌اید، با شیوه‌ی تدوین موازی سینمایی، دیالوگ‌های مبهم و ترسناکی از همسرتان و باجناق‌تان را تصور می‌کنید که همسرتان شما را تهدید می‌کند و باجناق‌تان دارد قار قار به شما می‌خندد. برای توضیح بیشتر باید عرض کنم که قار قار خندیدن، خنده‌ی قاه قاه باجناق‌هاست که از لغتی در زبان قوم مایا گرفته شده است.

دارید به تقدیرتان بد و بی‌راه می‌گویید و خرج‌های شب عید را حساب می‌کنید و به این فکر می‌کنید که حالا با این عیدی ناقص که نصف حقوق شده و سه قسط وام کارخانه را به دستور رئیس از همین عیدی کم کرده‌اند، باید جواب همسرتان را چه بدهید؛ حتی به این فکر می‌کنید که منبع مالی جدیدی به جز باجناق‌تان پیدا کنید و از او قرض بگیرید تا دست‌کم قافیه را در خانه نبازید؛ همکارتان به پهلوی شما سقلمه می‌زند:

ـ ناصری تو فکری چرا؟ بیا بیرون بابا دور همیم.

ـ قلی گیر نده اعصاب ندارم ها.

ـ بابا بی‌خیال، پول چرک کف دسته ناصر. میاد و می‌ره… بیا صدای همبرگر دربیار یه کم بخندیم!

ـ آقا جان مگه من دلقک شمام؟ خرجام مونده نمی‌دونم چه کار کنم. صدای همبرگرم درمیاد خود به خود. برو بابا!

ـ بیا بابا ( به زور شما را بلند می‌کند)

ـ (…) (تنها صدای مشت شما و آخ بلند آقا قلی‌ست که می‌ماند.)

ششم ـ در کلانتری

افسر وظیفه سعی می‌کند به زور شما دو نفر را با هم آشتی بدهد؛ آقا قلی وقتی غر می‌زند، دو تا دندان شکسته‌اش کاملا پیدا می‌شود و شما در همان عصبانیت سعی می‌کنید نخندید.

دسته چک کارگری‌تان را بیرون می‌آورید و به عنوان دیه‌ی دو تا دندان قلی، نه برابر عیدی‌ای را که البته اگر سه برابر حقوق می‌دادند، آن‌قدر می‌شد روی آن می‌نویسید و تاریخش هم می‌شود پانزدهم برج بعد.

افسر که دارد دندان‌هایش را خلال می‌کند، می‌گوید:

ـ پول چرک کف دسته آقا! دوستی، صفا، محبت، صمیمیت، عشق آقا عشق… اینا می‌مونه برادر من! همدیگه رو حسابی بماچید و برید خونه‌هاتون. دیگه دعوا نکنین ها! باریکلا عمو جون!

کاش بازداشت می‌شدید. نه؟

هفتم ـ در خانه (۲)

همسرتان دارد چمدانش را می‌بندد و در سکوتی مانم‌افزا، همچون مرغی غریب و شیدا، به او نگاه می‌کنید؛ حس می‌کنید این بار سوای باجناق‌تان، قیافه‌ی بی‌دندان قلی هم دارد شما را حسابی نگاه می‌کند و می‌خندد.

همسرتان طوری در را می‌بندد، که انگار زلزله است و باید جایی امن پناه بگیرید.

شیر صبحانه روی اجاق سر می‌رود. کاش باجناق‌تان بود و خاموشش می‌کرد تا سرش را فرو می‌کردید توی همین قابلمه‌ی داغ شیر.

تلفن زنگ می‌زند.

هشتم ـ در خانه (۳)

از خواب می‌پرید؛ همسرتان به شما نگاهی محبت‌آمیز می‌کند و می‌گوید:

ـ سر میز صبحونه هم خوابت می‌بره مرد؟ بلند شو فکر کنم داشتی کابوس می‌دیدی؛ هی می‌گفتی جناب سروان رضایت بدین من زن و بچه‌م گشنه می‌مونن! کاری کردی نکنه؟

شما نفس راحتی می‌کشید و به گل‌های پلاستیکی روی میز نگاهی می‌اندازید و از این که همه‌ی این اتفاق‌ها کابوسی بیش نبوده است، ذوق می‌کنید.

همسرتان می‌پرسد:

ـ ناصر راستی امسال عیدی چقدر می‌گیری؟

وارد اتاق‌ کارتان که می‌شوید، حس می‌کنید نگاه‌های دو همکار چپی و راستی‌تان روی شما سنگینی می‌کند؛ سعی می‌کنید عادی باشید و استرس اول صبح سراغ‌تان نیاید، اما تپش قلب می‌گیرید و به هردوشان لبخند می‌زنید. اولین ارباب رجوع که می‌رسد، هر دو همکار با لبخندی معنادار او را از شما دور می‌کنند و خودشان در اقدامی بی‌سابقه کار او را فوری و با احترام راه می‌اندازند. ارباب رجوع دوم را هم فورا جلب می‌کنند و پچ‌ پچ کنان با هم به شما اشاره می‌کنند و قار قار می‌خندند. (توضیح آن که قار قار خندیدن ژانری متفاوت از قاه قاه خندیدن است که فقط وقتی دو همکار بخواهند به همکار سوم بخندند، بروز می‌کند ـ مترجم).

برای شما خطرناک است که از این دو نفر بپرسید چرا امروز همه شما را دنبال می‌کنند؛ لیوان زرد شده‌تان را برمی‌دارید و به بهانه‌ی چای آوردن از آبدارخانه از اتاق کار بیرون می‌زنید؛ آبدارچی بر خلاف هر روز تلاش می‌کند آن‌قدر سرش پایین باشد که شما را نبیند؛ بلند سلام می‌کنید و برعکس هر روز از سر سیری سلام می‌دهد. می‌خواهید یقه‌ش را بگیرید اما اخلاق کاری اجازه نمی‌دهد و آرام از او می‌پرسید چرا همه امروز شما را ناجور نگاه می‌کنند؟ آبدارچی طفره می‌رود و بعد می‌گوید: «ما که ندیدیم؛ ولی می‌گن اون گلدون اتاق‌تون که سه روز پیش آوردین، رشوه بوده؛ خدا به دور البته»!

به اتاق کارتان برمی‌گردید و خنده‌ی بلند دو همکار را دوباره می‌شنوید؛ سعی می‌کنید در ذهن‌تان ارباب رجوعی را پیدا کنید که اگر چه کارش با شما به خاطر کسری پرداخت جریمه‌هاست، اما با گلدانی که خودتان خریده‌اید و آورده‌اید، نسبتی دارد. همکار دست چپی می‌گوید: «رئیس خبردار شده؛ گفت برای ما هم گلدون بنجامین بیارین، پولش رو هم می‌دیم» و بلند می‌خندد؛ همکار دست راستی می‌گوید «انصافا شنیده‌م گلدون‌جات جزو رشوه‌ها حساب نمی‌شه؛ شادابی محیط کار رو تامین می‌کنه کافی‌یه؛ فقط می‌گن زیادی بزرگه از گلوی آدم پایین نمی‌ره. ها ها ها»… سرتان گیج می‌رود؛ احساس می‌کنید شما را در محل کارتان بی‌آبرو کرده‌اند. دارید از اتاق کار بیرون می‌روید که رئیس‌تان جلوی‌تان سبز می‌شود و با خنده‌ای عصبانی می‌گوید «براتون یه هفته مرخصی استخلاصی نوشتم، بلکه یه کم توجیه باشین آقای…؛ همکاران‌تون گزارش داده‌ن که هدیه‌بگیر خوبی شدین» و با قدم‌های عصبانی دور می‌شود؛ آبدارچی با تاسف سرش را تکان می‌دهد؛ صدای خنده‌ی همکارها بلند می‌شود؛ از در راهرو بیرون می‌روید و دو همکار پشت سرتان قار قار می‌خندند؛ ناگهان یکی از ارباب رجوع‌های دیروزی با یک دبه‌ی ماست و یک ظرف عسل، خندان شما را در آغوش می‌کشد و می‌گوید: «خدا رو شکر که دیدم‌تون آقا… قابل شما رو نداره». به همکارها و آبدارچی نگاه می‌کنید و رئیس هم از ته راهرو می‌پیچد داخل.

تلاش می‌کنید آدم بااخلاقی باشید و مثل آن‌هایی که هر طور شده سر صبحی دارند راه شما را می‌گیرند و گاز می‌دهند، نباشید. احساس می‌کنید برای آن که شهروندی بااخلاق باشید، بهتر است صبر و حوصله‌تان را از دست ندهید. خودروی شما اما درست سر ورودی به میدان ونک جوش می‌آورد و می‌ایستد؛ بخار از جلوی خودرو بلند می‌شود و صدای بوق شهروندان عزیز هم بلندتر. پیاده می‌شوید که نگاهی به رادیاتور بیندازید، و خب امروز اولین بار است که خودروی جدیدتان را سوار شده‌اید و یادتان رفته کاپوت را باز کنید؛ یک موتوری از کنار شما رد می‌شود و اولین متلک جدی را حواله می‌کند؛ دنبال ضامن بازکننده‌ی کاپوت می‌گردید و راننده‌ی در حال عبور از فروش گوسفندان‌تان و ماشین خریدن‌تان می‌گوید؛ صبور هستید هنوز؛ در کاپوت را باز می‌کنید و بخار تمام فضا را پر می‌کند. افسر راهنمایی و رانندگی جلو می‌آید و سی ثانیه با سوت زدن تلاش می‌کند به شما بفهماند که خراب شدن خودرو در ورودی میدان ونک، تخلف است و خجالت دارد؛ بخارها برایش توضیح می‌دهند و شما دربه‌در به دنبال پر کردن دبه‌ی آب‌ صندوق عقب می‌گردید؛ ترافیک سنگینی تا دو کیلومتر تشکیل شده است و شما در این چند دقیقه لقب‌های زیادی نصیب‌تان شده است. دبه را از شیلنگ باجه‌ی بلیت فروشی پر می‌کنید و هم‌زمان به این فکر می‌کنید که چرا شیلنگ آب در این باجه پیدا می‌شود؟ راننده‌ی یک پیکان دهه‌ی پنجاهی به یکی از اقوام نزدیک شما عرض ارادت می‌کند و شما نمی‌شنوید؛ در رادیاتور خودروی جدید را باز می‌کنید و با هیجان آب را در آن می‌ریزید؛ بوق‌ها و ترافیک بیشتر شده‌اند؛ ماشین را فوری استارت می‌زنید و از روشن شدن‌ش و خاموش شدن چراغ رادیاتور ذوق می‌کنید؛ میدان ونک را همراه چندین خودروی پشت سرتان به مقصد اتوبان کردستان طی می‌کنید و از این که شهروند بااخلاقی بودید و صبوری پیشه کردید، به خودتان می‌بالید؛ ناگهان خودرو در ورودی زیرگذر پل به اتوبان خاموش می‌شود و دود از موتور بیرون می‌زند؛ همه‌ی چراغ‌های خطر خودرو روشن می‌شوند؛ کاپوت را این بار با خونسردی بالا می‌زنید و مثل یک شهروند بااخلاق می‌فهمید که آب را به جای رادیاتور در موتور خودرو ریخته‌اید و خب، یادتان نبود که رادیاتور پیکان با رادیاتور زانتیا فرق دارد؛ موتورسواری کنارتان می‌ایستد و به شما می‌گوید «گوساله، جای بهتر نبود واسه یاد گرفتن؟»؛ شما اخلاق را کنار می‌گذارید و مشت‌تان را توی صورت موتورسوار پرتاب می‌کنید؛ خب واقعیت این است که اخلاق شهروندی، گاهی دست و پای آدم را بدجور می‌بندد.

افسر راهنمایی و رانندگی از هیجان سوتش را گاز می‌گیرد و می‌شکند؛ مشت دوم را هرکس بزند، برنده‌تر است.