اول ـ در خانه
یک کارگر نمونه، همیشه سعی میکند در تمام محلهایی که زندگی میکند، کار میکند، یا هر کار دیگری میکند (توضیح: کارگر جماعت که با یک شغل نانش تامین نمیشود برادر من!) طوری برود و بیاید که گربه شاخش نزند؛ فرض کنید شما در یک صبح جمعهی دلانگیز زمستانی در حوالی آخرهای بهمن ماه، دارید با اعضای خانواده صبحانهی دلانگیز روز تعطیل را میخورید که ناگهان همسر شما اولین ضربه را وارد میکند:
ـ ناصر راستی امسال چقدر عیدی میگیری؟ کلی نقشه دارم براش ها!
شما دارید از جمعه لذت میبرید، که یکهو نان در دهانتان میشود زهر هلاهل… به افق دوردست خیره میشوید و یاد شب عید پارسال میافتید که مجبور شدید به خاطر خراب شدن آبگرمکن تمام عیدیتان را همان اول اسفند بدهید و یک آبگرمکن نو بخرید و خرجهای شب عید ماند روی دستتان و بعد که رفتید از باجناقتان قرض بگیرید، با کمال میل پول را داد ولی به شما خندید و بعد همسرتان که فهمید قهر کرد که چرا او را پیش خواهرش سرشکسته کردید و بعد همسرتان قهر کرد رفت خانهی پدرش و بعد باجناقتان واسطه شد که شب عیدی برگردد و ستون خانه باشد و بعد، همسرتان باز سه روز به خاطر این که باز باجناقتان را واسطه کرده بودید با شما حرف نزد و بعد، بچهها همهشان به تلافی قهر مامانشان از شما یک دست لباس نو خواستند و بعد شما مجبور شدید این بار پنهانی باز از باجناقتان پول قرض بگیرید و ته عید که خواهرزن شما از دهانش پریده بود که بله «شب عید باید باجناقها دست هم را بگیرند» و همسرتان دوباره رفت خانهی پدرش و بعد… یکهو سر میز صبحانه فقط این یک عبارت از دهان شما میپرد:
ـ ای لعنت به هرچی باجناقه اصلا!
همسرتان شک میکند و میپرسد که مگر عیدی نمیگیری و نکند باز رفتهای از باجناق بینزاکتت پول قرض کنی و این بار بروم حتما طلاق میگیرم و … که شما میگویید:
- نخیر خانم؛ اسفند امسال فکر میکنم سه برابر حقوق به من عیدی میدن؛ شب عید حتما اوضاعمون خوبه.
همسرتان ذوق میکند و برایتان چای دوم را میریزد. کاری که اصولا کمسابقه بود سر میز صبحانه.
دوم ـ در سالن کار
شما شنبه میروید و در حالی که همهی فکرتان در اتاق رختکن مشغول این است که بالاخره امسال اصلا عیدی را کی میدهند و آیا چند برابر حقوق است و بلانسبت عجب غلطی کردید که گفتید سه برابر میدهند و همسرتان که رقم دقیق حقوق شما را میداند، از همان صبح دیروز لابد چالهی عیدی را کنده است و دارید باز به باجناقتان برای احتیاط فحشی زیر لب میدهید که… صدای همکارتان شما را به خود میآورد:
ـ ناصر خوبی؟ یه سری به امور مالی بزن؛ مثل این که قراره عیدی هر کدوم ما رو بر اساس رضایت رئیس بدن؛ اوضاع روابطت با رئیس خوب نیست ها!
شما دارید به باجناقتان فکر میکنید که یکهو صورت رئیستان روی صورت باجناقتان قرار میگیرد و سعی میکنید حتی در ذهنتان با رئیستان خوب برخورد کنید. به همکارتان میگویید:
ـ چقدر میدن بالاخره؟ کمتر از دو برابر حقوق که نمیتونن بدن. هان؟
همکارتان میخندد و از اتاق رختکن میرود بیرون. شما دارید به این فکر میکنید که اول بروید امور مالی یا اول بروید اتاق رئیستان؛ سعی میکنید دلایل انتخاب هر گزینه را در ذهنتان مرور کنید. یادتان میافتد که سه ماه قبل، وقتی رئیستان داشت توبیخ برایتان مینوشت به شما اخطار داده بود که ممکن است به جای اخراج حقوقتان را کم کند.
در کمد لباستان را میبندید و سعی میکنید به عیدی فکر نکنید؛ هنوز حرفهای دیروز صبح همسرتان توی گوشتان زنگ میزند؛ لیوان چای را که میخواستید از آبدارخانه پرش کنید روی میز کار میگذارید و مصمم به طرف امور مالی حرکت میکنید. سعی میکنید هرگز به باجناقتان فکر نکنید… تصمیمتان عوض می شود و ناخودآگاه به طرف اتاق رئیس کشیده میشوید.
سوم ـ در اتاق رئیس
منشی رئیس باز هم سعی میکرد امروز شما را راه ندهد، چون میگفت رئیس جلسه دارد؛ البته بعد از پنجاه دقیقه رئیس خوابآلود و عصبانی از اتاقش بیرون میآید و وقتی شما را میبیند، بدتر عصبانی میشود:
ـ شما مگه الان نباید سالن تولید باشیدآقا؟
ـ چ… چرا قربان! عرضی داشتم متاسفانه! اگر غیرحضوری انجام میشد سنگر تولید رو ول نمیکردم قربان!
ـ خب منظور؟
ـ قربان عارضم خدمتتون که… همسرم خیلی نقشهها برای عید امسال داره؛ باجناقم هم … خب شما در جریان نیستین البته؛ ولی اگه لازمه من با جزئیات، خباثت باجناقم رو…
ـ آقای محترم شما دلت توبیخ میخواد؟
ـ خاک به سرم نه قربان؛ میخواین یهو برم سر اصل مطلب؟ چشم! عارضم که باجناق بنده…
ـ خانوم پروندهی ایشون رو از امور اداری…
ـ نه نه قربان! غرض از مزاحمت این نبود که سنگر تولید رو ول کنم؛ خیر… فقط میخواستم عارض بشم خدمتتون که اگه ممکنه، اگه به خاطر طرح هدفمند شدن یارانهها توی فشار مالی نمیافتین، اگه صرفهجوییهاتون جواب میده، اگه سلامت و غرور کارگرهاتون رو دوست دارین…
ـ آقا جان حاشیه نرو، سوبسیدها به شما چه مربوطه آخه؟ چی میخوای؟
ـ میخواستم بگم اگه ممکنه، این رقم عیدی امسال بنده رو یه مقداری با فراخی بیشتر منطور بفرمایین؛ به هر حال همسرم حساسه، دوست ندارین که زندگی من به خاطر رقم عیدی از هم بپاشه که؟ باجناق من یه مقداری حسود…
ـ مگه عیدیت رو از روی جدول حساب نمیکنن آقاجان؟ نیم ساعته وقت منو گرفتی که چونه بزنی؟!
ـ من شنیدهم که قراره بر اساس رضایت شما عیدی ما رو معلوم کنن؛ اومدم ارادتم رو اعلام کنم؛ بعدش هم بگم که وضعیتم حساس هست؛ به هرحال خدا هیچ رئیس و کارگری رو پیش زن و بچهش ذلیل نکنه؛ خدا هیچ کسی رو محتاج باجناقش نکنه. خدا از بزرگی کمتون..
ـ بیرون!
ـ کمتون نکنه! رفتم رفتم قربان! (در را محکم میکوبید و به طرف امور مالی حرکت میکنید لابد.)
چهارم ـ در امور مالی
سعی میکنید جوری مؤدبانه به لیستهای حقوقی که پرینت گرفته شده و روی میز کارمند همیشه عصبانی امور مالی ولو هستند، سرک بکشید، که هیچ کس به شما شک نکند. دارید اسم خودتان را به ترتیب حروف الفبا جستجو میکنید که صدای فریاد کارمند عصبانی امور مالی همه چیز را خراب میکند:
ـ بله آقا؟ باز اومدی مساعده بگیری؟ تموم شد وقتش. بفرمایین بفرمایین!
ـ مساعده که گرفته بودم!
ـ خب تو یکی که از دهم برج میای برای مساعدهی پونزدهم زنبیل میذاری. دیگه چی میخوای پس؟ برو آقا اتاق گرمه برو بذار هوای اتاق عوض بشه!
ـ عرض برادرانه داشتم اخوی!
ـ من با شما نسبتی ندارم ابوی! بفرما حقوق هشتم به بعده؛ این ماه سه روز تعطیله از دوم. حقوق دیرتر میاد. بفرما آقا گرمه!
ـ عرض واجب داشتم ها؛ مربوط به عیدی و ایناست!
ـ هان؟ باز چه خبری شنیدی؟
ـ جون مادرت بگو عیدی چنده اخوی؟
ـ آقا جان شما به مادر بنده چه کار داری؟ بفرما توی فیش حقوقیت میبینی هشتم برج بعد. بفرما!
ـ ما هم جای برادر شما؛ یه نیگاه بنداز بگو دل ما رو از آب شدن نجات بده!
ـ آقای محترم من نمیتونم این کارو بکنم. بفرما گرمه.
ـ … (اینجا صدای شما اصلا شنیده نمیشود.)
ـ واقعا؟ (…) (صدای کارمند عصبانی امور مالی هم شنیده نمیشود.)
ـ فقط همین یه دفعه ها! نری به همه بگی!
ـ نوکرتم. اون مساله هم حله اخوی!
ـ خب عیدیت شده (…) تومن؛ برو خوش باش!
ـ (…) ( ظاهرا صدای شما شنیده میشود، ولی قابل چاپ نیست)
ـ هاهاها. تا تو باشی دیگه نیای فضولی کنی! برو شغل دوم پیدا کن! در رو هم باز بذار گرمه! ها ها ها!
پنجم ـ در سرویس
سکوتی مرگبار تمام مینیبوس را فرا گرفته است. شما در صندلی تکی جلوی در مینیبوس نشستهاید و در حالی که به افق خیره شدهاید، با شیوهی تدوین موازی سینمایی، دیالوگهای مبهم و ترسناکی از همسرتان و باجناقتان را تصور میکنید که همسرتان شما را تهدید میکند و باجناقتان دارد قار قار به شما میخندد. برای توضیح بیشتر باید عرض کنم که قار قار خندیدن، خندهی قاه قاه باجناقهاست که از لغتی در زبان قوم مایا گرفته شده است.
دارید به تقدیرتان بد و بیراه میگویید و خرجهای شب عید را حساب میکنید و به این فکر میکنید که حالا با این عیدی ناقص که نصف حقوق شده و سه قسط وام کارخانه را به دستور رئیس از همین عیدی کم کردهاند، باید جواب همسرتان را چه بدهید؛ حتی به این فکر میکنید که منبع مالی جدیدی به جز باجناقتان پیدا کنید و از او قرض بگیرید تا دستکم قافیه را در خانه نبازید؛ همکارتان به پهلوی شما سقلمه میزند:
ـ ناصری تو فکری چرا؟ بیا بیرون بابا دور همیم.
ـ قلی گیر نده اعصاب ندارم ها.
ـ بابا بیخیال، پول چرک کف دسته ناصر. میاد و میره… بیا صدای همبرگر دربیار یه کم بخندیم!
ـ آقا جان مگه من دلقک شمام؟ خرجام مونده نمیدونم چه کار کنم. صدای همبرگرم درمیاد خود به خود. برو بابا!
ـ بیا بابا ( به زور شما را بلند میکند)
ـ (…) (تنها صدای مشت شما و آخ بلند آقا قلیست که میماند.)
ششم ـ در کلانتری
افسر وظیفه سعی میکند به زور شما دو نفر را با هم آشتی بدهد؛ آقا قلی وقتی غر میزند، دو تا دندان شکستهاش کاملا پیدا میشود و شما در همان عصبانیت سعی میکنید نخندید.
دسته چک کارگریتان را بیرون میآورید و به عنوان دیهی دو تا دندان قلی، نه برابر عیدیای را که البته اگر سه برابر حقوق میدادند، آنقدر میشد روی آن مینویسید و تاریخش هم میشود پانزدهم برج بعد.
افسر که دارد دندانهایش را خلال میکند، میگوید:
ـ پول چرک کف دسته آقا! دوستی، صفا، محبت، صمیمیت، عشق آقا عشق… اینا میمونه برادر من! همدیگه رو حسابی بماچید و برید خونههاتون. دیگه دعوا نکنین ها! باریکلا عمو جون!
کاش بازداشت میشدید. نه؟
هفتم ـ در خانه (۲)
همسرتان دارد چمدانش را میبندد و در سکوتی مانمافزا، همچون مرغی غریب و شیدا، به او نگاه میکنید؛ حس میکنید این بار سوای باجناقتان، قیافهی بیدندان قلی هم دارد شما را حسابی نگاه میکند و میخندد.
همسرتان طوری در را میبندد، که انگار زلزله است و باید جایی امن پناه بگیرید.
شیر صبحانه روی اجاق سر میرود. کاش باجناقتان بود و خاموشش میکرد تا سرش را فرو میکردید توی همین قابلمهی داغ شیر.
تلفن زنگ میزند.
هشتم ـ در خانه (۳)
از خواب میپرید؛ همسرتان به شما نگاهی محبتآمیز میکند و میگوید:
ـ سر میز صبحونه هم خوابت میبره مرد؟ بلند شو فکر کنم داشتی کابوس میدیدی؛ هی میگفتی جناب سروان رضایت بدین من زن و بچهم گشنه میمونن! کاری کردی نکنه؟
شما نفس راحتی میکشید و به گلهای پلاستیکی روی میز نگاهی میاندازید و از این که همهی این اتفاقها کابوسی بیش نبوده است، ذوق میکنید.
همسرتان میپرسد:
ـ ناصر راستی امسال عیدی چقدر میگیری؟