پرش به محتوا

جلال سمیعی | استراتژی محتوا، برندینگ و روابط‌عمومی

یادداشت‌های من درباره‌ی فضای آن‌لاین، شبکه‌های اجتماعی، ژورنالیسم و طنز

بایگانی

بایگانی اردیبهشت, ۱۳۹۴

راننده گفت: شما باور نکنی ها؛ اینا خالی زیاد می بندن بابا. یه وقت می بینی اصلا کلاهبرداری می شه بعدا صداش در می آد… مرد گفت: خب به هر حال من دارم ریسک می کنم. صدام خوبه. آشنا داشته باشم یا می برن منو دوبله، یا لااقل دیگه رادیو که می تونم برم. انصافا صدام رادیویی نیست؟ حاضرم براتون عین حیاتی حرف بزنم… راننده گفت: بابا اخبار گفتن که فقط صدا نمی خواد. هزار جور گزینش و اینا داره. هر کسی رو راه نمی دن اون جا بره خبر بخونه… رادیو زده بود زیر آواز: جونشو نثار کرده، قربون یار کرده، آخ دوماد غزال عشقو با دل شکار کرده… مرد گفت: خدایی ش الان بذار گوینده ش بیاد ببینیم صدای من بهتره یا این. بابا اینا همه شون آشنا دارن. روابط دارن. من خبر دارم. من تهش رو درآورده م… مرد گوینده با صدای گرفته گفت: خب امروز روز بزرگداشت سعدی هم هست و براتون غزلی عاشقانه خط تیره عارفانه می خونم از شاعر گلستان و بوستان… مرد گفت: بیا. معلومه مشکوکه اصلا. صداش رو عمدا خش انداخته. منم بخوام ادا دربیارم از اینا بهتر بلدم… راننده گفت: یه کم برامون خبر بخون ببینیم چی کاره ای… رادیو گفت: تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد. دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی… صدای موسیقی بالا رفت… مرد صداش را بم کرد و گفت: صبحانه در پاستور، ناهار در بهارستان. مجلسی ها امروز میهمان و میزبان دولت بودند. خبرها از جلسات فشرده دولت و مجلس برای بررسی لایحه تکمیلی بودجه امسال حکایت دارد… راننده زد زیر خنده: خوبه صدات ها. خدایی ش برو یه تستی بده… پیرمرد از خواب پرید و روی صندلی جلو عربده زد:  مرحوم پدر خدابیامرز می فرمودند هر وقت دیدی یک وضعیتی شده در مملکت، که به تو می گن پیر شدی و بنشین گوشه ای و دیگه کارها را به ما جوان ها بسپار، بلند شو اول تمام کارها را خودت تمام کن، بعد قبل از ناتوانی و زمین گیر شدن خودت را یک جایی یک جوری گم و گور و مرده کن! مرحوم پدر همیشه نگران بودند که کسی به ایشون بگه شما ناتوانی. یک بار هم حتی وقتی مرده بودند خم به ابروی ایشون نیومد. متفرق بشین. برین کنار و بذارین بنده خودم این بحران را درست کنم. قوام باید بدونه ما هنوز اون قدر بی پشت و پناه نیستیم که لایحه را از ترس روس ها بایکوت بنمایه… پیرمرد دوباره خوابید… مرد با نگرانی گفت: ایشون نسبتی دارن؟ یه مقداری نافرمن انگار… راننده گفت: ایشون کلا تو وضعیت دوره مصدق استندبای مونده ن. شما نگران نشو. دو تا صدای دوبله دربیار بخندیم ترافیکه.

 

زن گفت: آقا من الان رفتم از مغازه پارچه مانتو ایرانی بخرم، روم نشد؛ خیلی جنسش بده. بچه م قهر میکنه خب… راننده گفت: خانوم پارچه خوب خارجی یه، چاهار برابر قیمت. داری بخری؟ بسمالله. اگه نداری برو همین ایرانی رو بخر شکر خدا کن… پیرمرد گفت: ما در لندن که دوره چریکی می دیدیم، هیچ وقت پسته گیرمون نمی اومد؛ یک بار در ضیافت چرچیل بودیم، ایشون به من اشاره کردن گفتن بیا، بعد گفتن چشماتو ببند سرباز لایق و یک چیزی ریختند توی مشت بنده؛ چشم باز کردم دیدم پسته هست؛ دیدم همرزمان بنده با حال عجیبی نگاهم می کنن؛ همه پسته ها رو دادم به اون ها. چرچیل می خندید، می گفت اگه پسته ش نمک هم داره، مال خاک آریایی خودتونه. بخور سرباز… زن گفت: الهی بمیرم برای مردم؛ اول سال با بی پولی بعد عید بخوان دو تا لباس بخرن، باید سیصد چارصد تومن فقط پول بدن که… راننده گفت: خب ندن، مگه چی می شه؟ آدم می ره جنس ایرانی می خره خلاص؛ هر چند همون هم الان فکر کنم خیلی دربیاد؛ من شهریه بچه هامو دانشگاه آزاد دادم، تازه قسطی. کمرم شکسته… پیرمرد گفت: خاطرم هست که یک سربازی در آموزشی در همین ورامین خودمون، مشت مشت نخودچی کشمش از جیبش در می آورد و جوری که فرمانده نفهمه، می خورد؛ یک بار فرمانده دید، من گردن گرفتم، کل پادگان رو ده بار سینه خیز دور زدم؛ ایثار و فداکاری در نسل ما بود، شما جوونا چی می دونین آخه… رادیو گفت: وی همچنین از حضور قاضی سیار به طور نامحسوس در بازار خبر داد و افزود جریمه سنگین کسبه متخلف در محل تخلف هم یکی دیگر از برنامه های ویژه این سازمان است و کسبه حق ندارند به بهانه سال نو قیمت ها را بالا ببرند… راننده گفت: قاضی سیار بیارن حکم ما رو بده خلاص مون کنه، بریم ایشالا. خسته شدیم از این سگدو زدن… زن گفت: نگو آقا شما جوونی ماشالا؛ این آقا هم جای پدر ما، آدم نباید بگه پیر شدم و خسته شدم و اینا، ناشکری نباید کرد… پیرمرد گفت: روزایی که بنده در اشغال متفقین، یک تنه بازار تهران رو نگه می داشتم، شماها کجا بودین؟ همین الان مدیریت پوند و دلار را بدن به من، ببینید چطوری بازار رو مدیریت می نمایم… راننده گفت: دارن الان خودشون می نماین، شما نمی خواد بنمایی… زن گفت: خدا ایشالا آخر عمری یه عمر باعزت هم به شما بده. آقا من پیاده می شم… زن رفت… راننده گفت: یه پولی هم به ما بده، یه عقلی هم به زن مون، که هرشب نگه بیا خونه رو عوض کنیم… پیرمرد آه کشید و افزود: هرشب هرشب میرزاقاسمی. دوای درد مفاصل و سرطان و ضعف اون ماجراست.

راننده گفت: رفته ن در به در گشته ن ببینن نیست و نابودترین آدم رو پیدا می کنن رئیس این اداره بشه، شکر خدا هم پیدا کرده ن انگار. ای سگ بخوره بخت ما رو. سه ماهه من علاف یه امضام. مملکت این قدر بی در و پیکر آخه … مرد گفت: کارت چیه حالا؟ دنبال وام نگرد. فعلا نیست … پیرمرد گفت: یک بار بنده در آرتش پیگیر یک پرونده ترفیع درجه برای یکی از سربازان لایق شدم؛ کار رو به جایی رساندم که سرباز را با درجه سرهنگی بازنشسته کردند و الان هم از افتخارات مملکت هست … راننده گفت: آقا من یه امضای ساده می خوام که این سابقه بیمه کوفتی م رو منتقل کنم؛ یه روز مدیره نیست. یه روز بایگانی نیست. یه روز سیستم قطعه. یه روز زهرمار … مرد گفت: اول سال توقعی داری ها. اردیبهشت تازه خمیازه ها تموم می شه.  دولت از نظر پول و کار هم زودتر از پاییز بسم الله نمی گه. توافق هم که تیرماه رو هواست هنوز. کلا مملکت و بودجه و امضا و همه چی کلا تعطیله. از من می شنوی ولش کن بذار تابستون برو دنبالش … پیرمرد گفت: یادمه این قدر جدی پیگیری نمودم که یکی از تیمسارها از جدیت بنده خوشش اومد و خواست دخترش رو بده به من؛ من اما گفتم عاشقم تیمسار. دلم جای دیگه ای منزل داره. زد پشت شونه م و گفت احسنت؛ سرباز عاشق زودتر حاضره جونش رو برای کشورش فدا کنه … راننده گفت: زندگی ما ببین دست کیا افتاده، ببین با کیا شدیم هفتاد میلیون. بابا تو مگه حقوق نمی گیری؟ مگه نون حلال نمی بری واسه زن و بچه ت؟ خب چرا نیستی؟ چرا کار نمی کنی؟ این چه مملکتی یه … مرد گفت: هه! آقا یارو داره الان فکر می کنه همون باقی ش هم که مجبور بیاد سرکار دیگه نیاد؛ ملت همه پایه ن واسه دور کاری‌. الان توافق بشه منتظرن بشینن خونهدلار بیاد در خونه شون … راننده گفت: دور کاری بدن منم هستم. می شینم خونه لنگا رو هم، به تلویزیون و دور کاری … پیرمرد گفت: دختر تیمسار انصافا خیلی وجیه و خانم بود؛ حیف که من عاشق بودم … راننده گفت: بعد این دور کاری چه جوری هاست؟ می شینی خونه دعا می کنی مثلا … مرد گفت: مثلا با اینترنت و تلفن رسیدگی می کنن. یا کارا رو می برن خونه … راننده گفت: عموی ما هم خدابیامرز خیلی دورکاری می کرد. حتی کارمندا رو می برد خونه … پیرمرد گفت: خودش هم وقتی بنده رو دید مایل بود؛ نجابت آریایی ش نمی گذاشت اظهار علاقه بکنه … راننده گفت: ما یه بار اظهار علاقه کردیم. چند ساله داریم رو دلمون می کشیم. برو بابا. یکی بیاد ما رو فارغ کنه.