پرش به محتوا

جلال سمیعی | استراتژی محتوا، برندینگ و روابط‌عمومی

یادداشت‌های من درباره‌ی فضای آن‌لاین، شبکه‌های اجتماعی، ژورنالیسم و طنز

بایگانی

بایگانی اسفند, ۱۳۹۳

راننده گفت: حالا شمام سر صبحی انرجی منفی نده بابا؛ همین جوریش هم گرفتاری داریم هرروز حالمون گرفته س. بی خیال بابا بخند… مرد قرمز شد: بابا شما خبر نداری لابد اوضاعت خوبه. هی می گی بخند. به ریش خودم بخندم؟ یه عمر زندگی کردیم با آبروداری، حالا سر پنجاه سالگی همه دارن بهمون می خندن. روم نمی شه فامیل رو دعوت کنم خونه مون… راننده گفت: چی شده مگه؟ مرغ و گوشت رو که خب همه مون نداریم. مجبوریم بگیم زنه مرغه رو یه جوری خورد کنه که تو دیس پهن بشه… مرد گفت: سر پیری زنه یادش افتاده باید زندگی ش سالم و بهداشتی بشه. واسه من گیاهخوار شده. اونم خام گیاهخوار. تمام در و همسایه و فامیل دارن به ما می خندن. آخه آدم چندروز زنده ست که این جوری هم زندگی کنه… راننده گفت: بابا تقصیر این تلویزیون و ماهواره ست. گیاهخواری هم مد دو روزه، تموم می شه. بچه خواهر منم جوگیر شده بود، دو سه ماه می گفت من گیاهخوارم. یه نصفه شب دومادمون دیده بود رفته سر یخچال داره یواشکی با ولع گوشت کوبیده می خوره. تموم شد شرش کنده شد… مرد گفت: نه آقا این زن من لج کنه ول کن نیست که. یهو این خواهرش و زن های دورهمی شون تو گوشش خونده ن که آره بیا سالم زندگی کن و گوشت و نمک و روغن رو بذار کنار. لامصب آخه کی فسنجون و کوبیده و کباب ترش و قورمه رو می ذاره کنار، آب کرفس تیلیت می کنه؟ می گه نه من به تو کاری ندارم، برات حتی غذاهایی رو که دوست داری می پزم. ولی رفته قورمه سبزی پخته، جای گوشت توش پنیر ریخته، مزه لاستیک آب پز می ده. تف به این زندگی سالم اصلا… راننده زد زیر خنده: پنیر جای گوشت؟ بلا به دور. این جوزی هم سخته ها. من بودم جسارتا می گفتم وقتی گرفتمت گوشت می خوردی. الان هم برگرد خونه بابات هروقت گوشت خور شدی برگرد… مرد گفت: بابا ننه ش هم تحملش نمی کنن. چی فکر کردی؟ می گن ما اینو وقتی دادیم به تو این جوری نبود. چی به سرش آوردی گیاهخوار شد؟ چوب دوسر یمان شده م من بدبخت… راننده گفت: زودتر قانعش کن، حتی اگه لازمه ببرش یه سفر رشت، کباب ترش و فسنجون بذار دم دستش ببین می تونه نخوره. خودش پشیمون می شه بر می گرده. اینا جوگیری یه زود می پره بابا… پیرمرد بیدار شد و گفت: خواب دیدم بیامرز اومد دستش رو گذاشت روی شونه م، گفت سرباز، چرا برای وطنت مثل قدیم خدمت نمی کنی؟ اشک و بغض راه حرفامو بست، گفتم تنهام والاحضرت. تنهام.

پیرمرد زد زیر آواز: کلید قلبمو دادم بهت گم نکنی سر به هوااااای من، هر خار و خسی رو بعد از این نگیری به جای من، ای سر به هوای من… راننده افزود: الهی الهی تا نفس تو سینه هست بمونی برای من، ای سر به هوای من… افسر با دست علامت داد و راننده زد کنار… راننده گفت: مخلصیم جناب سروان، حیف این هوای بهاری تو چله زمستون نیست که ما مکدر بشیم از هم… افسر گفت: مدارک لطفا، وقت کمه تعارف نکن آقا… پیرمرد گفت: از همکاران هستید؟ بنده به عنوان یک آرتشی بازنشسته آماده هرگونه همکاری و تادیب این بی شعور می باشد… راننده گفت: جناب من واقعا هر امری کنین در خدمتم؛ مشکلی پیش اومده؟ خبط و خلافی نکردم من جسارتا… افسر گفت: نه خودت کمربند بستی نه مسافر جلو؛ الان بیشتر از ده ساله کمربند سرنشین جلو اجباری یه؛ در جریان نستی انگار شما… پیرمرد گفت: بنده چندبار گوشزد کردم که وقتی هلیکوپتر می خواد بپره باید کمربندها بسته باشد؛ این جوانها متاسفانه ناشنوا و سر به هوا هستند… راننده گفت: جناب سروان من تاکسی دارم هی باید خودم و مسافرا پیاده بشیم، نمی تونم خلق خدا رو معطل باز و بست خودم کنم خب؛ مردم از ما انتظار دارن… افسر برگه جریمه و مدارک را داد: ایشالا این جریمه یادت بمونه پس؛ حرکت کن هردو کمربند هم بسته باشه… پیرمرد در حالی که کمربند را وارسی می کرد گفت: از تلاش شما برای حفظ نظم و قانون متشکرم؛ بنده اگر بودم این بی تربیت را قپونی می زدم تا در مرکز شهر آویزان مونده عبرتی بشه برای سایرین… راننده گاز داد: کاش اختلاسی ها رو هم همین جوری می گرفتین آدم اقلا زیربندی ش آتیش نمی گرفت؛ زور همه به من بدبخت رسیده فقط… پیرمرد گفت: به قول شاعر، عقرب زلف کجت با قمر قرینه، تا قمر در عقربه حال ما چنینه… راننده روی فرمان ضرب گرفت: وااااای کیه کیه در می زنه بی صاحاب می لرزه.

راننده گفت: مگه می شه؟ مگه اجازه می دن؟ نمی شه ها… مرد گفت: بابا رفته بود حکم دادگاه گرفته بود که کسی نتونه چیزی بگه؛ این دو سال قبل با یه نره خری اینترنتی آشنا می شه، بعد اسم واقعی شو نمی گه به یارو؛ می گه اسمم شایلی جونه… راننده گفت: اگه این طوره منم گشتاسب می شم از امشب؛ به زنم می گم تا صدام نزنی گشتاسب، از خرجی و باقی چیزا خبری نیست… مرد گفت: خلاصه انگار پسره مزه می کنه به دهن شون. دختره می بینه چیز خوبی یه واسه شوهر و اینا، بدو بدو می ره با بدبختی ثبت احوال و اسمشو عوض می کنه با دادگاه و دوندگی، همه رو هم مجبور می کنه به ش بگن شایلی… راننده گفت: آخ آخ گفتی دختر باجناقت بود؟ من گشتاسب بشم باجناقم دیگه جرات نمی کنه سر ورشکستگی م و تاکسی م به م متلک بندازه؛ باجناقا نمی دونم چرا همیشه دنبال اینن که یه کلفتی بار آدم کنن؛ مرتیکه مرغ… مرد گفت: یهو نمی دونم چی نشون پسره می ده که یارو در می ره خواستگاری نمی آد؛ این دختره اسم شایلی می مونه رو دستش. دوباره یه ساله داره تلاش می کنه بقیه همون اسم قبلی شو بگن… پیرمرد از خواب پرید و گفت: حمله کردن باز؟ بریم جلوشون… راننده گفت: پدرجان شما بخواب امن و امانه کلا… مرد گفت: می دونی چرا باجناق دشمنه؟ چون زن‌ ها که با هم خواهرن می خوان نشون ندن که رقابت دارن؛ واسه همین رقابت رو می ندازن تو باجناقا که خودشون هم لذت ببرن؛ زن جماعت وگرنه مگه می تونه حسادت و رقابت نکنه؟ من اگه زن بودم الان فرمانده جهان بودم… راننده گفت: شانس نداریم ما، اگه زن هم بودیم لابد توسری خور و هی بچه بزا بودیم باز… پیرمرد گفت: دنیای خواب دنیای غریبی یه؛ انسان در خواب می تونه قهرمان باشه.

طنز در بیش از سه دهه پس از پیروزی انقلاب اسلامی فراز و نشیب های زیادی به خود دیده است و چند نسل نیز در این سیر و سلوك، پرورده شده اند و نامی از خود بر جای گذاشته اند. جلال سمیعی، روزنامه نگار و نویسنده كشورمان، نیز از تازه نفس های این راه است و به دلیل تخصص و فعالیتی كه در رسانه های كشور داشته با دستی پر و پشتوانه ای از اطلاعات تاریخی و تحلیلی در رابطه با طنز كشور به میدان آمده است.

جلال سمیعی نویسنده، مجری تلویزیون و روزنامه نگار طنزپرداز كشور در گفت و گو با خبرنگار پایگاه خبری حوزه هنری با بیان این كه طنز بعد از انقلاب اسلامی دو دوره مشخص دارد، عنوان كرد: یك دوره بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و سرنگونی حكومت پهلوی رخ داده است و نشریات پر تعداد طنز كه خیلی هایشان نوظهور و موقت هستند. وی ادامه داد: این نشریات عمدتا با تندی، توهین و هجو خاندان پهلوی و رژیمی كه دستش از امور اجرایی كوتاه است فعالیت كردند و حتی می توان گفت همراه با بخشی از تمایلات خشمگینانه هم هست؛ البته نه با آن موج عمومی انقلابی كه مطالباتش چیزهای دیگری بود. در كاریكاتور های آن دوره نیز می بینیم كه خیلی هجو خاندان پهلوی و سیستم گذشته است و طبیعی هم هست. وقتی دگرگونی اتفاق می افتد خیلی هایی كه به هر دلیلی آسیب دوره قبلی را دیده اند و یا احساس می كنند باید بر روی موجی كه در اجتماع هست سوار باشند، محتوایی را منتشر می كنند كه تا قبل از آن اجازه انتشارش را نداشته اند.

این طنزپرداز گفت: بعد از تثبیت فضای فرهنگی در ایران، در یك دوره عملا طنز نداریم. ادبیات انقلاب اسلامی سال ها قبل از پیروزی انقلاب آغاز شده است؛ اما طنز پس از انقلاب و از اوایل دهه 60 دوره جدیدش شروع می شود و عده ای از طنزپردازان قدیمی نشریه توفیق، چند نشریه همچون توفیقیون و فكاهیون راه می اندازند كه به دلایل مختلف چندان دوام نمی آورد.

سمیعی درباره مهم ترین ویژگی های طنز بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز گفت: مهم ترین ویژگی طنز در بعد از انقلاب این است كه خط قرمز های جدیدی به وجود می آید. یكی این كه طنز اروتیك و شوخی با موضوعات و محتوای جنسی آن طور كه در توفیق وجود داشت بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نداشتیم. همچنین شوخی با شخصیت های دینی و مفاهیم مذهبی نیز جزو خط قرمزها می شود. همچنین كشور درگیر جنگ تحمیلی می شود و زخم خورده شهادت ها و آسیب های مردم در انقلاب سال 57 است و در این شرایط كسی خیلی جسارت این را ندارد كه بخواهد طنز را شروع كند تا كیومرث صابری فومنی سال 63 ستون یادداشت های طنزآمیز یك حاجی را در نشریه داخلی بعثه امام خمینی (ره) با عنوان «داستان های جعفر‌آقا» برای حاجی های ایرانی منتشر كرد. وی ادامه داد: ستون «دو كلمه حرف حساب» صابری فومنی نیز در دی ماه 1363 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید و پس از گذشت حدود شش سال از انتشار اولین «دو كلمه حرف حساب»، در آبان ماه 1369 اولین شماره هفته‌نامه گل‌آقا توسط صابری فومنی منتشر شد. این نویسنده و روزنامه نگار درباره علت تعطیلی هفته نامه گل آقا نیز گفت: مهم ترین ویژگی كه باعث شد هفته نامه گل آقا تعطیل شود و مرحوم صابری فومنی دیگر این راه را ادامه ندهد این بود كه ایشان نسبت به روزگار خود پیشرو بود و به اوج رسید و خط قرمزهای شخصی كه داشت باعث شد تا با وجود آن كه خط قرمزهای رسانه ای به ظاهر در دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی جا به جا شد، ایشان نتواند از آن خط قرمز ها جلوتر برود و عده ای از شاگردان و شخصیت های پس از او در طنز، از گل آقا عبور كردند. همچنین به‌نظرم آقای صابری به لحاظ جسمی و روحی دیگر توان سابق را نداشت و خودشان هم كمی بعد از تعطیلی هفته نامه به رحمت خدا رفتند.

وی با بیان این كه در دوره ریاست جمهوری خاتمی برخی مرزها و چهارچوب های رسانه ای تغییر كردند، گفت: طنز هم در این دوره نسل تازه ای برایش به وجود آمد و سید ابراهیم نبوی شاید پرچم دار آن دوره بود كه البته بعدها از ایران رفت و از حوزه طنز رسمی داخل ایران خارج شد. البته ابوالفضل زرویی نصرآباد، ناصر فیض و اسماعیل امینی را در همان نسل داریم كه این نسل باید بر اساس ادبیات تازه سیاسی و اجتماعی می توانستند سخن بگویند. این نسل مشخص را هم در طنز رسانه ای داریم تا اتفاقات جدید و دولت های بعد كه مقداری فضای سیاسی كشورمان به سمت بی اعتمادی رفت و فكر می كنم در تمام 3 دهه ای كه پس از پیروزی انقلاب اسلامی طنز داریم، ضعیف ترین دوره طنزنویسی كشورمان، با وجود آن كه می گویند طنز در فضای بحران به وجود می آید، به نظرم دو دولت دوره پیشین بوده است. سمیعی خاطرنشان كرد: متاسفانه طنزنویسان اولین قربانیان فضای سوء تفاهم می شوند و حتی زبان معجزه گر طنز هم كه می تواند گره گشا باشد گاهی به قدری فضا بحرانی و وهم آلود است كه خود طنزنویسان ترجیح می دهند كاری نكنند كه قربانی شوند.

این طنزپرداز همچنین با بیان این كه در فضای غیر رسمی طنز اولین واكنش ها به بحران، خلق طنز است، عنوان كرد: در حوزه تعامل و مدارا با شوخی و تعریف حوزه های طنزآوری بحران همیشگی داریم. ما موضوعاتی داریم كه یا مقدس اند و یا ترجیح داده شده كه مقدس باشند. همچنین تاریخ ما چه قبل از انقلاب و چه در قیام های دیگری كه در طول تاریخ كشورمان رخ داده، تاریخ تلخی است. در دوره مشروطه مقطعی است كه دهخدا جریان شوخی و طنز را به جلو می برد. اما واقعیت اینجاست كه طنز در مقاطع مهمی هم نتوانسته است در وقایع تلخی كه به وجود آمده تاثیرگذار باشد و علتش هم همین است كه پیش تر گفتم؛ قداست و یا شبه قداستی در خیلی از اتفاقات وجود دارد و تلخی بیش از حدی در آن ها هست كه فرصت شوخی نمی‌دهد.

وی خاطرنشان كرد: طنزنویسان در خیلی از برهه های زمانی ترجیح داده اند ساكت باشند؛ چرا كه اولین قربانی حوادث و بحران ها بوده اند. البته ما موضوعی داریم كه همیشه در حال گسترش بوده و آن فضای غیر رسمی است. فضای غیر رسمی یعنی چیزی به غیر از مطبوعات، رسانه ها و سایت های خبری یعنی اینترنت، وایبر، فیسبوك و پیامك و چیزهایی از این دست. حوزه ای كه به لحاظ ظاهری و رسمی نظارت مشخص بر روی محتوایش وجود ندارد و آدم ها احساس می كنند كه آنجا راحت تر می توانند اعتراض و یا نقد كنند و با خیلی از موضوعات شوخی كنند.

سمیعی با تاكید بر این كه فضای غیر رسمی منجر به تولید آثار رسمی در كشورمان نمی شود، اظهار كرد: چرا كه بسیاری از این افراد دلیل شهرتشان این است كه می گویند تن به فضاهای رسمی رسانه ای كشور نمی دهند. آقای زرویی سال ها پیش جمله ای گفته اند كه به نظرم سرمشق ماست. گفتند ما طنزنویسان به لحاظ شوخی نمی توانیم از حوزه واقعی و رسمی جامعه جلوتر باشیم؛ چرا كه خیلی آدم ها ممكن است در اجتماع خیلی حرف های تندتری بزنند و شوخی ها و هجوهای تندتری هم ارائه دهند. اما من اگر طنزپرداز رسانه های رسمی باشم، موظف هستم در چارچوب خط قرمز هایم كار كنم و هیچ وقت نمی توانم مانند آن ها هر حرفی را بزنم. بنابراین تصور نمی كنم كه فضای غیررسمی كشورمان برای فضای رسمی بتواند تولیدی ارائه دهد.

جلال سمیعی متولد ۱۳۶۱ شهرری و كارشناس علوم ارتباطات اجتماعی (گرایش روزنامه‌نگاری) از دانشگاه علامه طباطبائی و كارشناس ارشد علوم ارتباطات اجتماعی (گرایش تحقیق در ارتباطات) ـ دانشگاه آزاد تهران‌ مركزی است. وی روزنامه نگار و طنزنویس و مشاور تبلیغاتی و هم اكنون نیز مدیر پروژه‌ راه‌اندازی سایت هنرمندان حوزه‌ هنری است.

لینک گفتگو

راننده گفت: اشک من هویدااااااا شد، بی صاحاب چو دریاااااا شد… پیرمرد گفت: مووووووووسم گل، مووووووووسم گل، موسم گل موسم گل، موووووووسم گل… رادیو گفت: وی همچنین با اشاره به بحث های تفصیلی در لایحه بودجه ۹۴ درباره حذف یارانه اقشار پردرآمد، افزود هرگونه تصمیم مبنی بر حذف یارانه برخی افراد با شاخص های دقیق و حساب شده اتفاق خواهد افتاد… راننده گفت: بابا ولمون کنین سر صبحی گیری افتادیم ها. یارانه از اون پولاست که گرفتنش خوشحالت نمی کنه. یاد بدبختی و قسط و قرض و کوفتت می افتی. پولش خوردن نداره به نظرم. برکت نداره… پیرمرد گفت: یک زمانی بود که ما تو همین مملکت کار سیاسی هم می کردیم در چارچوبی که به آرتشی بودن ما خللی ایجاد نکنه. اینجانب معتقدم اگر اصولگرایان بتوانند وضعیت را طوری هماهنگ کنند که مطالبات سیاسی و اقتصادی ملت را از هم تفکیک نمایند، چه بسا اصلاح طلبان شکست سختی خورده عرصه را به آنان واگذار نمایند… راننده گفت: اوه اوه حرف سیاسی زدی پدرجان؟ الان می آن فلفل می ریزن تو دهنت… رادیو گفت: بان کی مون با اشاره به جنایت اخیر داعش در آتش زدن یک خلبان اردنی، خواستار وحدت همه کشورها در برابر این گروه تروریستی شد… پیرمرد گفت: اصولگراها در این عرصه می توانند به مصدق کمک شایانی کنند و در عوض او را از توده ای ها جدا نموده به آغوش ملت برگردانند… راننده گفت: راستی ساسانیان هم رفتن. گفتم در جریان باشی… رادیو گفت: ترانه ای که خواهید شنید ترانه ای ست از خواننده ای ناشناس با عنوان ماه دربیاد که چی بشه… راننده گفت: خلبان بدبخت رو چطوری زنده زنده سوزوندن نامسلمونای بی شرف. عجبا… پیرمرد گفت: لیک بار نشد ما بریم اداره بازنشستگی، و این ها نگویند که برو فردا واریز می شه. به دل ما موند با این همه سال خدمت و سربازی وطن، حق ما را روزی که می ریم بانک بذارن کف دستمون. من شکایت دارم… راننده گفت: منم شکایت دارم. ولی فقط تو دستشویی جلوی آینه جرات می کنم بگم… رادیو گفت: نمی دونه تو ماهی، تو که رفیق راهی… پیرمرد گفت: وطن پرستی خیلی برای بنده مهمه. بنده در هر حال سرباز وطن هستم… راننده گفت: منم سرباز زنم هستم. هروقت زنم سوت بزنه باید با پای قلم شده هم بلند شم بگم جناب تیمسار امرتون رو بفرمایید. کاش من تو این سربازی می مردم تموم می شد. فقط افتخارش می موند و حقوق مستمری ش.

پیرمرد آهی کشید و افزود: این خانه زن لازم داره، شما اگر خانه را یک آرتش فرض کنی، درسته که فرمانده اون آرتش مرد می باشه، اما زنه که سربازی می کنه و چراغ اون خانه رو روشن نگه می داره… زن گفت: از قدیم گفته ن زن مثل دروازه خونه می مونه؛ در خونه اگه مشکل دار باشه، دیگه وضعیت خونه معلومه… راننده گفت: ما که یه زن داریم ماشالا در خونه رو چارتاق رو خانواده و فامیلای ما بسته. فقط ایل و تبار خودشو راه می ده خوش انصاف… زن گفت: خب شاید دلخوری ای داره ایشون از مادرتون مثلا. باید ببینین ریشه ش چیه. زن ها می سوزن و می سازن ولی نمی گن چه شونه به این سادگیا… راننده گفت: نخیر ایشون شکرخدا زبون داره اندازه فرش قرمزی که جلو نیکسون می نداختن؛ عربده می زنه به وقتش از هلهله رستم بدتر، فقط می خواد خودش باشه و اون قوم الظالمین… پیرمرد گفت: بنده در تمام دورانی که چه در خانه بودم، چه در ماموریت های دور آرتش، خیالم از بابت پذیرایی میهمان ها در خانه راحت بود. اون مرحومه بزرگوار در پذیرایی و میهمان نوازی زبانزد بود… راننده گفت: بابا من دارم نون اون خونه رو می دم با جون کندن، من دارم هرروز عمرمو تو این تاکسی می سوزونم. اون وقت حق ندارم بابا ننه م گاهی بیان خونه م؟ انصاف نیست. حالا یه متلکی هم بار کنن خب پدر مادرن عیبی نداره… زن گفت: این کارها یه دلیلی داره. ما زن ها وقتی از یه چیزی عصبانی هستیم ممکنه غر یه چیز دیگه رو بزنیم. شما برو بی دعوا و داد بشین پای حرف همسرت، ببین چی کجا کمه… پیرمرد گفت: حتی خاطرم هست که یک بار گفته بودند اگر دختر دارین ما خواستگارش هستیم از الان. مادر به این تمام و کمالی، دخترش هم خوبه. متاسفانه البته ما فرزندی نداشتیم… زن گفت: آخی. عیبی نداره. خودتون شکرخدا سرپا و سالم باشین همیشه… راننده گفت: نکن این کارا رو خانوم. گوش خانوما رو از این حرفا پر نکنین. یه جاش ایراد داره یعنی چی؟ زن وقتی بله رو گفته باید پای همه چی وایسه. این جور نمی شه که هر وقت یه خبری شد، کل زندگی رو جای این که جمع کنه زهرمار کنه که… پیرمرد گفت: شما در قید تاهل هستید؟ اگر جسارت نیست البته… زن گفت: نخیر. من اصلا ازدواج نکردم و راضی هم هستم. هرچی مرد هم هست ایشالا از رو زمین ورداره خدا… راننده حرفش را خورد. بسطامی توی رادیو ضجه زد: سلسله‌ مووووووووووووووی دوووست.

راننده بوق های ممتد زد و سرش را از پنجره برد بیرون و داد زد: نکشی مون بچه تهرون… پیرمرد گفت: تهران برای خودش یک شهری بود که هر کسی نمی توانست ادعا کنه مثل ما اصالت تهرانی داره. بنده در آرتش به دلیل تهرانی الاصل بودن یک احترام مستقل داشتم… مرد گفت: اوه اوه دیگه سابقه هفت هزار ساله تون هم تایید شده، خدا رو بنده نیستین لابد… راننده گفت: من یکی بی جا بکنم تهرونی باشم. چیه این شهر؟ همه ش دود و ترافیک و زمستون گرم و تابستون گرم. همین بارون دیروز پریروزا نمی اومد، اسم چله زمستون رو هم باس عوض می کردیم… پیرمرد گفت: یک بار یک هیاتی از روسیه آمده بودند برای بازدید از صف و ستاد آرتش ایران. بنده به دلیل سوابق مبارزاتی در جبهه های بین المللی، مامور شدم این ها را راهنمایی کنم. در میانه مارش نظامی یکی از روس ها پرسید که آیا این آهنگی که می شنوه، بختیاری ست یا او اشتباه می کنه. بنده در جواب گفتم این چیزها ملاک نیست. ملاک اون ضرب حماسی ست که در مارش آریایی وجود دارد… مرد گفت: آقا این اسکلتی رو که پیدا کرده بودن مال هفت هزار سال پیش تو خیابون مولوی، این گویا مال یه خانومی بوده؛ می گن خانومه داشته می رفته تو صف یارانه گرفتن. هاهاها… راننده گفت: بعله دیگه بایدم بخندی شما. شما نخندی کی بخنده دوست خندان صبح شنبه من. خوش به حالت مثل این مجریای رادیو سر صبحی حال داری بخندی… پیرمرد گفت: روس ها خیلی تمایل داشتند بنده را ببرند آرتش شان رو منظم کنم. بنده گفتم خون من ایرانی یه. نمی توانم برای اجنبی سربازی کنم. وطن یک چیز غریبی یه… مرد گفت: عبوس زهد به وجه خمار بنشیند آقا. ما باید به بدبختی هامون هم بخندیم تا افسرده نشیم. این جوری نباشه دق می کنیم… راننده گفت: بله شما درست می گی. به شرط این که دیگه نای خندیدن باشه… پیرمرد گفت: آنا ایوانوونا یک درجه دار مشهور و برازنده روسی بود. ایشون چندبار شخصا دعوت رسمی و غیررسمی آرتش روسیه را برای اینجانب تکرار فرمودند. ای وای ای وای… مرد گفت: آقا من همین بغل پیاده می شم. برم تا این بانک بسته نشده این پوله رو بگیرم شب عیدی بانکا داغونن… مرد در را بست و رفت… راننده گفت: معلوم بود نفسش از جای گرم درمی آد. هی بخند بخند. ما هم می خواستیم عوض واریز قسط و زهرمار بریم پول بگیریم شنگول بودیم… پیرمرد گفت: شب به گلستان تنها منتظرت بودم، منتظرت بودم.