پرش به محتوا

جلال سمیعی | استراتژی محتوا، برندینگ و روابط‌عمومی

یادداشت‌های من درباره‌ی فضای آن‌لاین، شبکه‌های اجتماعی، ژورنالیسم و طنز

بایگانی

بایگانی بهمن, ۱۳۹۳

اصلش همینه خواهر من؛ شما وقتی می ری می گی من وام می خوام، اونا کلا به این فکر می کنن که چطوری بپیچونن شما رو. بعله … راننده این را گفت و بعد از یک بوق بلند، دنده را جا داد … زن گفت: آقا من الان دو ساله دنبال این وامم. بدبختم. اگه شوهرم عمل نکنه می میره همین روزا … پیرمرد گفت: باید بگیرن چند تا جراح رو که از مردم پول زیادی می گیرن رو بکنن توی تنور، تا مثل اون زمون مردم غیرتی بشن و دیگه این جوری نشه … راننده گفت: الان همه رو بندازن تو تنور دیگه فرقی نداره؛ ما همین جوریش هم تو تنوریم پدرجان. البته وزارت بهداشت گفته مقابله کردیم و اینا، ولی من که چشمم آب نمی خوره … زن گفت: به رئیس بانک می گم آقا من الان دو ساله هی می رم می آم می گین وامت شنبه حاضره؛ خب این شنبه مال کدوم هفته بی صاحابی یه که هیچ وقت نمی آد … پیرمرد گفت: من بارها در جوانی م که قرار بود چریک ویژه دربار باشم، مورد پیشنهادهای بی شرمانه کاری قرار گرفتم؛ ولی به خاطر وطنم پرهیز نمودم از ورود به بازی های سیاسی … راننده گفت: به قول این وایبرها خون پاک آریایی ت به جوش اومد خلاصه … زن آه کشید: خودشون نشسته ن رو پول، خب معلومه براشون مهم نیست یکی از نداشتن پول عمل بمیره حتی … راننده گفت: خواهر من آدم تو این مملکت اگه پول نداشت بهتره یا بمیره یا مریض نشه اصلا؛ یه سیل تو چهار تا ده بیاد، کل مملکت رو گسیل می دارن باز هم نمی تونن جمع کنن قصه رو؛ این قدر تو این دهاتا خبری نبوده که باید برن اول یه بیمارستان اون جاها علم کنن، بعد بگن خب مریضاتون که نمرده ن کیان … پیرمرد یکهو برانگیخته شد: بارها به من گفتن بیا برو در بیمارستان مخصوص دربار مسئول حفاظت باش؛ گفتم نخیر، در جبهه ها بیشتر از اینجانب کارهای مهمی بر می آد؛ بیمارستان باشه برای سربازهای ترسو و آقازاده ها … زن گفت: آقا من خبر مرگم پیاده می شم؛ نمی دونم با چه رویی برم بیمارستان الان … راننده زد کنار: ایشالا حل می شه خواهرم؛ کرایه رو مهمون مایی … زن تشکر کرد و رفت … پیرمرد گفت: متاسفم برای این وضعیت که نخبگان ما … راننده عربده زد: گوساله بیام روت که خودت و موتورت کاغذ می شین که. اه… پیرمرد گفت: چرا قوام فکری برای این موتوری ها نمی کنه؟ بنده نگرانم در رختخواب من هم بیان رد بشن.

راننده گفت: آقا من نمی فهمم این چه جور زمستونی یه آخه؟ بهمن هم ۵ روز ازش گذشته هیچی به هیچی. دیروز یه جزقل برف اومد فقط ترافیک و تصادفش نشست جای خود برفه. همه چی قلابی شده. برف هم برف قدیم… زن گفت: ما توی لرستان صبحای زمستون که بیدار می شدیم، در خونه باز نمی شد. با بدبختی بازش می کردیم و توی برف تونل می کندیم تا بتونیم از خونه بریم بیرون. الان اون جا هم خبری نیست… پیرمرد گفت: در جنگ دوم جهانی که بنده با عده ای از سربازان رشید آرتش مامور حفظ مرز ارس در برابر روس ها بودیم، یک برف و بوران شدیدی در منطقه ایجاد شده بود که می گفتند روس ها از طریق انتقال سرما به منطقه عامدانه آن را هدایت کردند. یعنی خود اون ها با برف مشکلی نداشتند و می خواستند ما را به زانو دربیارن. که خب ما مقاومت کردیم و دستور عقب نشینی ما رسید و به خوبی و خوشی تمام شد… راننده گفت: باباجان شانس ما شانس نیست که. برف فقط واسه ترافیک و تصادف و جریمه زنجیرچرخ و چراغ یمان می آد. رحمت خدا هم واسه بالاشهری‌ هاس فقط. الان به همین کارگرای ساختمونی که دارن بید بید می لرزن بگی نعمت الهی می بارد، با بیل می افتن دنبالت… زن گفت: لرستان ما یه زمانی سردترین جای کشور می شد تو اخبارا. شبا می نشستیم ببینیم اخبار ساعت ۹ می گه کدوم شهر سردترین جاست بعد ذوق می کردیم. الان هیچی به هیچی. دیگه حتی نمی صرفه کرسی بذاری… پیرمرد گفت: خاطرم هست که نیروهای روسی وقتی به مرز ارس رسیده بودند، بنده با مانوری از این سوی رودخانه به آن ها فهماندم که ما اگرچه به دستور می ریم عقب، اما مراقب هستیم. فرمانده روس ها پیغام فرستاده بود ارشد رشید این نیروها را بیارین با هم یک نوشیدنی بخوریم. بنده نپذیرفتم و بر مانور خود پافشاری نمودم… راننده عربده زد: یابوووو مگه نمی بینی قفله جلوم؟ واسه چی هی بوق می زنی چراغ می دی؟ مگه عروسی مامانته… زن گفت: صلوات بفرستین اون هم لابد عجله داره کلافه ست… راننده گفت: منم کلافه م، نمی رم یقه مردم رو بگیرم که. بی شعور. شما نبودی ها می رفتم فحش کشش می کردم که بفهمه دنیا دست کیه… پیرمرد گفت: یک بار نشد بنده مانور قدرت نیام و هزاران خواهان داخلی و خارجی نیاد برای من. این قدر که من به این کشور خدمت کردم، ناپلئون به فرانسه نکرد. زن می خوام.

راننده در را محکم بست و گفت: پدر جان اون کمربند بی صاحاب رو ببند؛ الان منو جریمه کنه تو که نمی دی … پیرمرد گفت: سرباز باید همیشه آماده رزم باشه؛ سربازی که خودشو ببنده غمگینه … پسربچه گفت: مااااااماااااااااانی بریم پیتزا … زن گفت: زهر مار و پیتزا؛ مگه تلویزیون نگفت بچه اگه پیتزا بخوره کوتوله می مونه؟ … راننده گفت: خواهر من ول کن این دکترا رو؛ اینا بی کارن هر روز یه تحقیقی می کنن؛ پریشب هم ماهواره میگفت ماست خیار طبع ش گرمه؛ خب دروغ می گن دیگه … پیرمرد گفت: یه دکتری بود در آرتش اون زمان؛ این کارش شده بود معاینه سربازهایی که تمارض می نمودند؛ یک سربازی گفت من بیرون روی دارم تا صبح نگهبانی موند تولیدات کرد … بچه گفت: مامان مامان این آقا پیره دندون نداره؟ … زن گفت: مرض! آقا من معذرت می خوام؛ این عموش بی شعوره، از بس باهاش کلنجار می ره این بی ادبیها رو یادش می ده … راننده گفت: خانوم بچه های دلار ۴۰۰۰ تومنی توقعی ازشون نمی ره … پیرمرد گفت: اینا تا نرن سربازی آدم نمی شن دخترم … راننده گفت: والا این برادرزن ما فقط قلیونی بود؛ رفت سربازی و برگشت همه چی می زنه … زن گفت: دستتو نبر بیرون از پنجره … بچه گفت: نمی خوام؛ می خوام برم پیش بابابزرگ … پیرمرد گفت: بنده سه تا نوه دارم؛ از یکی شون یه سرباز خوب درمی آد … راننده گفت: سربازی رو می خرن دیگه، شما جوش نزن … زن گفت: بابامو می گه؛ حق هم داره؛ من هم اگه هی می بردنم پارک برام همه چی می خریدن خب دیگه هیشکی رو نمی خواستم … راننده آه کشید: ای بابا خدا رفتگون شما رو بیامرزه؛ ما یه ننه بزرگ داشتیم که هر روز صبح اول یه پس گردنی می زد، بعد یه قرون می داد بریم صفا کنیم … پیرمرد گفت: ما در لندن که دوره چریکی می دیدیم، هر روز هر روز جیره مون رو خود چرچیل می آورد می داد؛ می گفت شما مهمان ما هستین … راننده گفت: اینا که این قدر مهربون بودن پس چطور الان نیستن؟ … زن گفت: آقا راستی بعد از میدون کجا می رین؟ … راننده گفت: دور می زنم خواهرم … بچه گفت: بریم پیش بااااابااااااابزرگ … پیرمرد گفت: الان هم مهربونن؛ به چشم مردمان عادی نمی آد اما … زن گفت: بابابزرگ رفته آمپول بزنه؛ ببرمت پیشش برای تو هم بزنن؟ … بچه بلند زاری کرد … پیرمرد گفت: خانوم این بچه را ادب کن؛ فردا روزی اگر بره جنگ، لوس بازی دربیاره کشته می شه ها … زن گفت: کاش همین الان بره جنگ برنگرده؛ منو کشته؛ منو دیوونه کرده این … راننده گفت: بچه بشین می دم این پلیس بخوردت ها … بچه صداش افتاد … پیرمرد گفت: خوبا رو برده ن.

پیرمرد گفت: سرباز من مافوق تو هستم به نوعی محرم اسرار نظامی و غیرنظامی تو؛ بنال شاید نالیدن تو لااقل عبرتی باشد برای سایرین… راننده گفت: بابا من دیگه از دست این زن میگرن گرفتم؛ سردرد عادی نه ها، میگرنه رسما؛ یهو انگار یکی با انبر شاخ‌ گاوی این پشت سرمو گاز می‌ گیره؛ میگرن یه چیز علی حده ای یه نسبت به سردرد… مرد گفت: زن جماعت آقا هیچ وقت راضی نیست، تو همه چی رو هم براش مرتب بچینی بگی خانوم من در اختیار شمام ها، باز می گه چرا مسخره م می کنی… پیرمرد گفت: اون مرحومه در پنجاه و شش سال زندگی بی فرزند با بنده حتی یک بار هم جسارتی نکرد؛ استثنا بود این زن؛ گاهی خودش می آمد می گفت در ذهنم خبطی کردم که مستحق پنجاه ضربه کمربند هستم؛ طبعا من هم در بیشتر موارد می بخشیدم ایشان رو… راننده گفت: بابا این به جاری هاش حسودی می کنه، به خواهراش حسودی می کنه؛ می گم خب لامصب اونا اگه فلان قد ال ای دی دارن شوهراشون دنده عوض نمی کنن؛ تو همین که بعد ورشکستگی م آقام گفت این طبقه مال تو که آواره مستاجری نشین برو خدا رو شکر کن زن؛ زن ها انکار کلا همیشه یه چیز بیشتر می خوان… مرد گفت: باید گولشون زد فقط؛ نمی شه باهاشون روراس بود. به محض دلخوری کل گذشته و آینده تو می کوبن تو سرت؛ اصلا طعنه آینده رو هم می زنن به ت… پیرمرد گفت: چه دیزی هایی بار می گذاشت؛ چه گوشتی بود، ای وای ای وای… راننده زد روی ترمز و دختر دانشجو سوار شد: سلام آقا، مرسی، خود میدون ونک می رم… مرد با لبخند ملیح گفت: خانوم گشت اون جاها می پلکه حواستون باشه سر صبحی مکدرتون نکنن… پیرمرد گفت: اگر لازمه بنده در همراهی تون بیام که بدونن با من هستید و تذکر بی جا ندن… راننده زیر لب زد زیر آواز: اون جمعه به جمعه همه ش می خواد بجمبه.

راننده گفت: وقتی هیچی به هیچی معلوم نیست، یهو می بینی مردم این قدر از بی زن و شوهری در سختی اند که صداش در می آد می رن اینترنتی زن می گیرن … پیرمرد یکهو نیشش باز شد: یعنی اون جا همه تنهان؟ بنده برای هرگونه خدمتی حاضرم … زن جوان گفت: خاک به سرم؛ ما که یه عمر بچه محل مون رو می دیدیم و بابا ننه و داداشامون آمارشو داشتن، ته ش دیدیم یارو هم معتاده هم کلا خاموشه؛ دیگه اینا که اینترنتی عاشق می شن چی دربیاد ازشون … راننده گفت: ملت وقت زیاد دارن لابد که دنبال شوهر می گردن توی اینترنت … زن گفت: مادرشوهر ما که ما روی توی مجلس سفره گیر آورد؛ حالا یه عمر همساده بودیم ها؛ ولی اون روز انگار تازه چشمش وا شده بود … پیرمرد گفت: زمان ما در خانواده های سنتی تا قبل از عقد همو نمی دیدن؛ اما ما رجال بودیم؛ یکی از مافوقها می خواست بنده را داماد خودش کنه؛ به قیمت توبیخ زیر بار نرفتم؛ عشق است و آتش و خون … راننده گفت: برای هیشکی توی این زمونه حلوا خیرات نمی کنن؛ ته ش زن واسه آدم روزی یه؛ قسمت هر کی یکی دیگه ست … زن گفت: حالا چی هست جریان این سایتا؟ یعنی می رن اون جا عکس همو می بینن با هم قرار می ذارن محضر؟ … پیرمرد گفت: مگه حالا حتما لازمه برن محضر؟ زمان ما محضر می آمد خونه حتی. آرتش زمان بیامرز هیچ وقت خطر نمی کرد … راننده گفت: من پریشبا توی تلویزیون یه برنامه ای می دیدم دربارهی همین ازدواج های اینترنتی؛ یه سری جوون بدبخت بودن که از اون خونواده هاش هم نبودن ها، ولی چشم شون گرفته بود همو؛ رسیده بودن به طلاق و گیس کشی … زن گفت: من شنیده م این اینترنتی ها همه ش دامه؛ منجلاب فساد می شه آخر عاقبتش … پیرمرد گفت: شما تنهایین؟ ای وای … زن گفت: نخیر؛ یه اسمی از شوهر بالاسرم هست خبر مرگش … راننده گفت: ته ش اونی که زن زندگی باشه، می مونه شوهره رو هم درستش می کنه؛ جسارت نباشه خواهر ها؛ کلی می گم … زن گفت: شوهر من از اولش خراب بود آقا؛ ذات خراب رو هیچی درست نمی کنه؛ معتاد که بود، هرمی هم که شد هم ورشکست شد هم معتادتر … پیرمرد گفت: ما که والده مون این قدر می رفت در مجالس بزرگان دید میزد برای عروس خوب؛ پشیمون هم نشدیم انصافا؛ تیکه خودمون بود؛ همیشه به این که من در آرتش چهره هستم افتخار می کرد … زن گفت: آخرش تا نیان زیر یه سقف، نمی فهمن زندگی چه بلایی یه آقا؛ من همیشه فکر می کردم اگه شوهرم کاسب باشه همه جوره خوبه؛ اومدم توی زندگی دیدم یارو همه جوره کاسبه … راننده گفت: بر ذات خراب لعنت … پیرمرد گفت: دعوای مجلس سر نطق فروغی به کجا رسید؟ راسته که لایحه فارسی سازی مکاتبات اداری به بن بست خورد؟

راننده پاش را گذاشت روی گاز و تا توانست فشار داد: بریم که شما دیرت نشه … پیرمرد گفت: حالا باج سبیل گرفتی که گرفتی؛ چرا مثل دیوانه ها رانندگی می کنی؛ اخراجت می کنم … مرد گفت: پدر جان شرمنده، من اگه به بانک نرسم چکم برگشت بخوره دیگه حیثیت برام نمی مونه؛ شما تحمل کن می رسیم … راننده گفت: ماشین اصلا مال مشتری یه؛ ایشون مردونگی کرده، بزرگی کرده گفته چند برابر می دم زود برسون منو؛ من باید اطاعت امر کنم … پیرمرد گفت: شما بی جا کردی؛ این خلاف قانون رفت و آمد شهری می باشه؛ شما حق نداری من مسافر رو به خاطر یک فرد کلاهبردار بی مبالات در خطر بندازی … مرد گفت: پدر جان من جبران می کنم؛ از خجالت شما هم در می آم … راننده گفت: پدر جان دیگه داری تند می ری ها … پیرمرد عربده زد: یواش تر برو؛ یواااااااش؛ تو داری تند می ری؛ پام سالم برسه به مرکز می دم بندازنت انفرادی؛ می دم آویزونت کنن تا بفهمی با یک ارشد پیشکسوت باید درست برخورد کنی … راننده صدای پخش را برد بالا تا صدای پیرمرد بیفتد: احتمالا دارم عاشقت می شم … مرد گفت: حالا بیا آه بیا وسط. ها ها ها … راننده خندید … پیرمرد محکم تر چسبید به داشبورد: خدا لعنتت کنه؛ خدا چرخت رو از کار بندازه؛ من سه تا عمل قلب باز داشته م تا الان؛ خدا … راننده گفت: الان همین خروجی رو برم دیگه؟ همون بانک دم پمپ بنزین می ری دیگه؟ همون … مرد خواست تایید کند که یکهو صدای ترکیدن لاستیک آمد: اوه اوه چی شد؟ فکر کنم مردیم … پیرمرد فریاد زد: اوضاع بحرانی یه؛ حمله کردن؛ کمکی بفرستین … راننده سعی کرد زودتر کنار بایستد: جمعش می کنم الان؛ سگ تو این شانس ما ولی جمعش می کنم؛ هیچ نگران نباشین … مرد با افسردگی گفت: دیگه بانک الان می بنده؛ بدبخت شدم … پیرمرد خودش را جمع و جور کرد: گفته بودم کمک می فرستن؛ کسی از ماشین خارج نشه.

راننده گفت: این وضعیت معلومه دیگه تا شب عید دلار می‌ ره واسه چهارهزار تومن. از من نشنیده بگیرین ها، ولی فامیل مون که خودش تو کار دلار و سکه س، می‌ گفت نفت می آد پایین مجبورن دلارو بکشن بالا که پول درآرن… مرد گفت: آقا عربستان من نمی دونم چرا نفتو این قدر آورده پایین؟ مگه خودش پول نفت نمی خوره عین ما؟ مگه هی از جیب می خورن اونا هم؟ نمی فهمم عربستانو… پیرمرد گفت: بنده یک ماموریتی قرار بود برم عربستان جهت مداقه و بررسی بخشی از امور محرمانه. میرپنج شخصا با اون ها نگرانی هایی داشت و می خواست مقوله را خوب وارسی کنه. اینگیلیس هم با من موافقت کرد حتی. روس ها اما زدند من را با ویروس عجیبی که از خود مسکو آورده بودند خانه نشین کردند و ماموریت لغو شد… راننده گفت: بابا دلار دیگه مال از ما بهترونه. سال ۷۱ من با دلار ۲۵۰ تومنی رفتم هند. روپیه اون موقع شیش تومن بود. اصلا هندیا می فهمدن ایرانی هستی از گداهاشون که زیادن تا کاسبا و تجارشون می اومدن دورت حلقه می زدن. هر کی یه جاتو می کشید که ورداره ببردت چون می دونست ایرانی هستی خرج می کنی پولت براشون ارزش داشت. الان شنیده م بری هند یا دبی یا ترکیه، بفهمن ایرانی هستی جواب تو نمی دن… مرد گفت: دلار و یورو اگه واسه ما اومد داشت، الان من دلارباز بودم. شانس منه دیگه. سه سال پیش دیدم یهو از هزار و پونصد اومد بالا رفتم یه خونه میراثی داشتیم با برادرخواهرا راضی شون کردم وکالت گرفتم فروختم انداختم تو بازار ارز. شانس ما تلپی بانک مرکزی زد دلار ریخت تو بازار. بدبخت شدم. خواهر برادرا و دومادامون ریختن سرم. دعوا شد. مجبور شدم خونه رو بفروشم بهشون بدم با سود که شرشون رو بکنم… پیرمرد گفت: ویروسی که به بنده منتقل کرده بودند ظاهرا از طریق یک سوزن های بی دردی در شلوغی بازار منتقل شده بود. کسبه دیده بودند مرد مشکوکی همه جا به من می چسبه. متاسفانه پیداش نکردیم… راننده گفت: ببین کی گفتم. شب عید ممکنه تا پنج هزار تومن هم بره. جمشید نبود فوقش مهشید رزق الله. بالاخره دلار دست خودشونه بابا من می دونم… مرد گفت: الان زنم هی بچه می خواد هی می گم همین یکی رو هم نون نداریم بدیم. دلار هی بره بالاتر دیگه نون هم نداریم کلا… راننده گفت: اینا می خوان ماها تاکسی رو ول نکنیم بریم ترانزیت. ولی این جوری به صرفه تر هم هست. من سال دیگه پاییز تو قبرس با اسکانیا و ماء‌ الشعیر دارم عکس می ذارم فیسبوک و وایبر… پیرمرد گفت: آخ نوشیدنی نوشیدنی. آن نوشیدنی مگر چندهزارساله بود؟

یه درمونگاهی بود به اسم استخر، نزدیک میدون گمرک، که بچگی‌های ما تنها دندون‌پزشکی شبانه‌روزی مرکز و جنوب شهر بود. شما نصفه‌شب هم می‌رفتی مثلا هفتاد نفر تو صف بودن با قبض آماده… بعد یکی با لباس سفید می‌اومد از اول صف بی‌حسی رو می‌زد می‌رفت تا ته، ته که می‌رسید دیگه از اول صف بی‌حس شده بودن. یه انبر می‌آورد از این کله‌گاوی‌ها، شروع می‌کرد به ترتیب و با توکل به خدا هرچی به چشم‌ش می‌اومد می‌کشید. دیگه نمی‌پرسید کی هستی، مریضی یا همراه مریض، اصلا واسه کشیدن اومدی یا چی… می‌کشید. اگه دراومد که دراومد و شانس داشتی. اگه درنیومد و ریشه‌ش موند، که خب خدا نخواسته. مجال نداشتی حتی بگی من کی‌ام و دردم چی‌یه، اصلا درد دارم یا نه.
بعد درمونگاه کر و کثیف، دستشویی‌ش می‌رفتی درد دندون یادت می‌رفت. اخلاق پرسنل؟ دوزار بگو حوصله و خوش‌رویی داشتن؟ هیچ.
*
یه درمونگاه هم داشتیم و داریم میدون شاه‌عبدالعظیم. این هم شبانه‌روزی بود. رنگ‌روغنی مات و چرک و چول. نصفه‌شب هم می‌رفتی سی چهل نفر بودن در انواع افقی و عمودی و ناله و تزریق و استراحت. خودم یه بار وسط یه آمپول وریدی از ترس دیدن سایز آمپوله غش کردم. خلاصه بلوایی بود. می‌خوابیدی رو تخت تزریقات حس می‌کردی به انواع بیماری آغشته شدی. یه آقاهه توش بود خیلی مو نداشت. لاغر و سیاه. خودش پول می‌گرفت، خودش آمپول می‌زد، خودش سرم می‌زد، خودش گواهی و نسخه‌های دکترا رو مهر می‌زد. غر هم که می‌زد. بعد توالت درمونگاهه از اینا بود که وقتی توش می‌رفتی هزارجور رنگ می‌دیدی. خود دکترا هیچ‌وقت اون توالته نمی‌رفتن.
*
یه فلافلی بود دم زیرگذر یادگار توی آزادی، اولای یه کوچه؛ اسم‌ش عبدی بود. عبدی فقط غروب‌ها می‌اومد و یه لگن ماده‌خام فلافل داشت که اسطوره‌ی چرک و کثافت بود. سیگارش از لب‌ش جدا نمی‌شد. ریزه‌میزه و سیاه و لاغر و تمیزی‌ش عین مغازه‌ش. فلافل می‌خوردی کیف می‌کردی. هیچ‌جا مزه‌ی فلافل عبدی رو نداشت. عبدی یه‌دونه بود.
*
حالا پریشب‌ها رفتم درمونگاه شهرری که آمپول بزنم، دیدم سنگ‌گاری شده، تمیز، شوفاژ، جای آقابداخلاقه یه خانوم خوش‌رو نشسته. پاراوان داره تزریقاتی‌ش. اصلا وا رفتم. اذیت شدم. اسطوره‌هه تو ذهن‌م شکست. بی‌پناه شده بودم.
چندسال پیش هم عبدی یهو تمیز شد. سنگ‌کاری و یخچال ویترینی جای یخچال فیلکوی خونگی، همه‌چی شسته، لگنه تمیز… بازم وارفتم. حتی عبدی هم خودش تمیز شده بود و سیگارشو رو گاز نمی‌کشید. اسطوره‌ی عبدی ویران شده بود. وا رفته بودم.
رفیق‌ دندون‌پزشک‌مون هفته‌ی قبل گفت یه شب جای دوست‌ش رفته درمونگاه استخر. می‌گفت هنوز همون صف و بی‌حسی و انبر و خواست خدا هست. می‌گفت هیچی‌ش عوض نشده. حال کردم. درمونگاه استخر تنها اسطوره‌ست که هنوز سنگرشو حفظ کرده.
*
خواستم بگم تو یکی هم استخر بمون. عبدی نشو. درمونگاه ری نشو. ویرون نشو. خودم می‌سازم‌ت هروقت بخوای. خودم برات منشی غرغرو می‌شم و بی‌حس می‌شم و بی‌حسی می‌زنم و خدا بخواد می‌کشم. تو فقط بمون. خراب نشو. تمیز نشو. نوسازی نشو. سامان‌دهی نشو. باشه؟

این قصه به حسین نوروزی تقدیم شده است.
=========================================

رادیو گفت: از آسمااااااانم ماتم ببارد، هراس بی تو ماندنم ادامه دارد… راننده گفت: به لب رسیده جان، نیااااااایی ایشالا، نیایی… مرد گفت: آقا کجا بریم؟ گیرم که آدم بخواد دربره. کجا؟ پول داریم بریم اقامت کانادا و امریکا و قبرس و زهرمار بگیریم؟ راهمون می دن اصلا جایی؟ بخوایم بریم هم جایی رو نداریم… پیرمرد گفت: مشکل مکان همیشه مشکل انسان بوده. مارکس در سرمایه می گوید یکی از نهاده های سرمایه گذاری در هر امری مکان می باشد… رادیو گفت: از اشکالی که در پخش ترانه پیش اومد عذرخواهی می کنیم. اشکالات پخش زنده برای شما شنوندگان عادیه. در ادامه موسیقی بی کلام اسپانیایی بشنوید با نام تو بودی که می باریدی اما من چتر داشتم… راننده گفت: من اگه راننده ترانزیت می شدم، واسه خودم فقط سه ماه یه بار می اومدم یه سری به زن و بچه می زدم و می رفتم اروپا یونان قبرس هرجا. اصلا اونا منو نمی خوان که. پولم برسه بس شونه. آخ اگه جور می شد… پیرمرد گفت: مکان یک چیز غریبی یه. در آرتش که بودیم زمان حمله متفقین به ایران، سربازهای ما در زیر باران می خوابیدند تا آن بیگانگان زیر سقف باشند. بنده بارها اعتراض رسمی نمودم، ولی خب به انفرادی فرستاده شدم… مرد گفت: آقا من الان هفت ساله دنبال رفتنم. می خوام برم لندن پیش اونی که دوستش دارم. راهم نمی دن. هزاربار ریجکت شدم. رفتم در سازمان ملل شکایت کردم. رفتم چهارراه استانبول شعار دادم به سفارتشون. راه نمی دن. اون هم خواستگار داره، هی می گه دیگه نمی تونم بپیچونم. هی می گم صبر کن دارم می آم. دیوونه شدم تو این صف سفارتا… راننده گفت: بابا من خودم اگه اون باجناق نامردم شریک کلاهبردارشو نمی چپوند به من که دار و ندارم رو ببرن و به م بخنده، الان ترانزیت بودم با ماشین خودم… پیرمرد گفت: استالین که آمده بود در کنفرانس تهران با چرچیل و روزولت توافق نماید، سراغ من را گرفته بود از ماموران امنیتی. گفته بود شنیده م سرباز جوانی دارید که در وطن پرستی مثال زدنی ست. نگذاشتن بنده برسم به دیدار بزرگان. وگرنه شاید الان… مرد گفت: من یه روزی می رم لندن. شده برم مالزی توی اون هواپیماهایی که گم می شن، بعد شناکنون برم انگلیس ها، می رم. اونی که لندنه مال منه. حق منه. نمی ذارم ببرنش… راننده گفت: عشق چه چیز جیگرسوزی یه بابا… پیرمرد گفت: جا که هست، اما چه سود؟