پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی آبان, ۱۳۹۳

پیرمرد گفت: گریه ها کردم درو شاید نبندی… راننده گفت: ما خودمون روضه ایم بابا. گریه کن نداریم. دق کردیم از بس هی دویدیم و موند یه مشت حسرت و آرزو… زن گفت: آقا شماها چقدر ناامیدین؟ زندگی هنوز خوشگلیاش رو داره به نظرم. من وقتی می رم خونه دخترم می بینم دومادم چقدر بهش محبت می کنه ها اصلا کیف می کنم از زندگی شون و این بچه ای که تحویل اجتماع دادم… ئیرمرد گفت: بنده هم در آرتش تعداد انبوهی سرباز وظیفه شناس و وطن پرست تحویل کشورم دادم. ولی تنهام… راننده گفت: خواهر من ایشالا بچه هات خوشبخت بشن. مشکل من می دونی چیه؟ هی باس بدوم بازم این زن و سه تا بچه فقط طلبکارن ازم. می خوام فرار کنم برم… پیرمرد گفت: خاطرات بنده از دوران رزم را اگر می شد منتشر کرد بنده الان تنها و غریب نبودم. اون همه مقام لشگری و کشوری می خواستن بنده دامادشون باشم… زن موبایلش زنگ خورد: الو مادر. جونم؟ چرا گریه می کنی؟ چی شده مامان؟ چی؟ خب گریه نکن بگو ببینم… راننده گفت: دراومد که. ای بابا… زن گفت: دستش بشکنه. چرا آخه؟ مامان جان گریه نکن من الان می آم اون جا ببینم چی شده. حیوون شده چرا؟ خب گریه نکن… پیرمرد گفت: اگر نیاز به پوشش عملیاتی و امنیتی هست بنده همراه شما می آم خانم. موقعیت حساسه گویا… راننده گفت: ملت وحشی شده ن چرا؟ زمان ما کسی دست بلند می کرد روی زنش داداشای زنه یا همسایه ها می رفتن تیلیش تاش می کردن طرفو. عجب… زن زد زیر گریه: یه داماد خوب داشتیم ما اینم این جوری شد. بچه م داشت زار می زد. معتاد نشده باشه یارو. ای خدا… پیرمرد گفت: بنده چندباری در تادیب افراد یاغی در مسایل خانوادگی شرکت مستمر داشته م. یک بار یک سرباز نادانی را برادرزن هاش تا حد مرگ کتک زده بودند. رفتیم در منطقه و درگیر شدیم با اون اراذل. آخرسر بیامرز خبردار شده بود دستور داد برادرزن ها را در میدان اعدام فلک کردند تا عبرتی شد برای سایرین… زن گفت: دخترم خوشبخت بود. این شوهره لابد یه مرگی ش شده. وگرنه مودب بود. شانس سوخته منو ببین… راننده گفت: کجا می ری خانم برسونم تون. بالاخره اون هم مثل دخترم می مونه… زن گفت: نه ممنون. همین ونک تاکسی خطی هست تا سر کوچه شون… پیرمرد گفت: بنده باشم بهتره ها… زن شماره ای گرفت و منتظر جواب ماند… راننده تا نصف رفت بیرون و عربده زد: گوسفند! برو بشین قربونی ت کنن! تو رو چه به رانندگی آخه؟

راننده گفت: حالا چند سالش بود بینوا؟ جوون بود؟ داغ جوون خیلی سخته… مرد آهی کشید: آقا این بچه چهل سالش نشده بود. سرطان کل بدنش رو گرفته بود. دکتره می گفت انگار همه شاهرگاش شده ن یه سری سیاهرگ خسته. سیاهرگ می دونی که خون کثیف رو بر می گردونه به قلب. این بچه دیگه خسته بود… پیرمرد گفت: بنده هر بار که آرتش در جنگ اول جهانی تلفات می داد، به میرپنج پیغام می دادم که باید برای روحیه سربازها فکر مقتضی انجام بگیرد. البته راه های غیرقانونی پیشنهاد می شد که ما زیر بار نمی رفتیم… راننده گفت: آقا همه چی مال اعصابه. اعصاب لامصب دردش تو بدن می چرخه اصلا. همه هم که شکرخدا اعصابامون توپ، درست، اوووف! خدا بیامرزه رفتگان تون رو، آقام خدابیامرز وقتی داشت می مرد، می گفت من چوب و اینا نمی آرم بشکنین که نصیحت تون کنم، بیاین دم آخری یکی بخوابونم زیر گوش هر کدوم تون تا یادتون نره آدم باشین. من همیشه صدای سیلی ش تو گوشمه… مرد گفت: این بیامرز هم یه پسر داره الان ۱۷ سالشه. مادرش هم می گه بچه تون مال خودتون، من می خوام شوهر کنم. اصلا یه وضعی شده… پیرمرد گفت: یک بار سربازی آمد به من گفت این نیروهای متفقین اگر این قدر شادند، ما چرا شاد نیستیم؟ گفتم ما با این نژاد پاک آریایی غمگین نگاه داشته شدیم تا پیشرفت نکنیم. سرباز نعره زد و رفت… مرد گفت: آقا این انحصار ورثه راستی چقدر طول می کشه؟ من یه طلبی از مرحوم دارم، روم نمی‌ شه فعلا به بچه هاش بگم. ملک و اینا دارن، ولی شنیده م دو سه سالی طول می کشه… پیرمرد گفت: فقط بنده مدیریت بحران بلد بودم در آٰرتش، که خب دست هایی نگذاشت. همیشه دست هایی بودند که نگذارند بنده مملکت را درست کنم… راننده گفت: آقام خدابیامرز خودش قبل از مردن همه چی رو تقسیم کرد. خونه کوچیکه رو هم زد به اسم ننه مون، که کسی بیجا بکنه بهش چپ نگاه کنه. انحصار ورثه ماجرایی یه واسه خودش… مرد گفت: آقا من می خوام برم سمت اون قنادی. منو همین ور خیابون بنداز پایین. ایول… راننده زد روی ترمز: همیشه شیرینی خورون باشه ایشالا… مرد در را بست و رفت… راننده عطسه زد: ملت داغ دارن می رن قنادی؟ خوش به حال شون والا… پیرمرد گفت: دل لای در له شد. ای وای ای وای.

راننده گفت: حالا گیر انحصار ورثه اگه بیفتین که کل ماجرا اووووه رفت واسه دو سه سال بعد. اینا به این مفتی ها میراث نمی دن به کسی. باس بری بیای عوارض بدی مالیات بدی پول چایی بدی، بلکه بگن خب این تتمه میراث اون مرحوم… مرد گفت: اگر این ملک سند داشت که بدبخت بودیم. شانس آوردیم اون جا تو مملکت غریب، سند مند نداشت. یه کاغذی داشت فقط که می گفت مال بابای مرحوم ما بوده. ما هم یه کاغذ نوشتیم دادیم به یارو عراقی یه که خریده… پیرمرد گفت: بنده ماموریتی داشتم در زمان جنگ شش روزه اعراب در بغداد. ماموریت بنده آن قدر سری بود برای آٰرتش که الان هم نمی تونم بگم، فقط همین را بگم که ریاست جمهوری وقت عراق از بنده می خواست برای تمرین و تقویت آرتش اون ها اونجا بمونم… راننده گفت: بابای خدابیامرز ما از دار دنیا یه آلونک داشت تو خیابون تختی این ور راه آهن. سر انحصار ورثه ش یکی از دومادهای بی شرف ما هم هی نشست زیر پای خواهره دبه کردن، دو سه سال ما علاف شدیم. آخرش هم از لج دعواها و این که شرش کنده بشه مفت ردش کردیم رفت… مرد گفت: اگر این قصه شرش کنده بشه، یه ده هزار دلار ایشالا گیر ما می آد. می خوام برم یه ماشین بخرم، باهاش تو آژانس بالاشهر کار کنم… پیرمرد گفت: اگر به من اختیار تام بدند که این اوضاع را سامانی بدم، خواهند دید که یک سرباز بازنشسته چطور می تونه مدیریت را به دست بگیره… مرد گفت: می گن آژانس های بالاشهر خیلی کرایه هاش بهتره. می گن یه سال بالا کار کنی، می تونی راحت ماشین تو عوض کنی… راننده گفت: بابا نون کرایه کاری برکت نداره. همه ش بدبختی و بیچارگی یه. برو کار شرکتی بجور. این خطی و دربستی به جایی نمی رسه. من که البته می خوام برم راننده ترانزیت بشم… پیرمرد گفت: شهردار بغداد در لفافه می گفت بمان برات زن می گیریم پابند شی. گفتم بنده دل در گرو وطن دارم و یاری آٰریایی. اشک در چشمهاش جمع شد، گفت کاش من یک آریایی واقعی بودم… راننده گفت: الان شما نیگا نکن اینا پراید رو می دن بیست بیس پنج میلیون. مذاکرات که توافق بشه، بنز آخرین سیستم می آد ده میلیون… مرد گفت: من به یه پرشیا راضی ام. طلایی. اووووووفففف… پیرمرد گفت: پوووووووووووف. نگذاشتند بنده تجربه های غیر ایرانی هم داشته باشم.

راننده گفت: زندگی مون دیگه معمولی هم نیست؛ قبلا یه جوری آدم می گذروند، الان هر روز که می گذره می بینی هیچ جوری نمی شه گذروند؛ هی گرون تر، هی کمیابی و نایابی؛ آدم هول ورش می داره یه وقت مریض شد از بی کفنی نمیره … پیرمرد گفت: میرپنج وقتی قرار شد بریزه با قزاق ها در تهران، اول از همه تعهد داد که خون از دماغ کسی نیاد؛ البته کلا خیلی جاها خون اومد … دختر گفت: آقا من الان در به در یه قرص معمولی قلبم برای مامانم، قرصش آلمانی یه؛ گیر نمی آد؛ دارم دیگه کم کم مجاب می شم برم ناصرخسرو. خود داروخونه می گه برو توی ناصرخسرو آشنا گیر بیار که بهت قلابی یا فاسد نندازن … راننده گفت: خواهر من، این جوری نمی شه ادامه داد؛ الان مردم فقط می تونن شیکم شون رو سیر کنن؛ دو روز دیگه اینم ازشون بر نمی آد. البته می گن مذاکرات توافق کنن فراوونی نعمت می شه … پیرمرد گفت: بنده در روزهای سخت جنگ دوم جهانی، وقتی در بازار نظم رو برقرار کردم، سه تا پیشنهاد ازدواج داشتم؛ مردم دنبال نظم و جوون سالم می گردن همیشه؛ متاسفانه جوان های امروز شلختگی پیشه کرده ن … راننده گفت: وقتی آدمیزاد غافلگیر می شه دیگه نمی دونه چی کار داره می کنه؛ هر جوری شده خودشو خلاص می کنه دیگه؛ الان همین موتوری ها رو می بینی شما؟ اینا هر روز ببینن افسر روش اون وره از روی ما رد می شن؛ وای به حال یه روزی که ببینن اصلا افسر نیست … دختر آه کشید: من الان زده به سرم عید برم پیش خواهرم که هند درس می خونه؛ دیروز رفته م صرافی می گه روپیه نخر خانوم؛ تقلبی ش حتی تو خود هند هم زیاد شده؛ خب آدم دیگه به کی اعتماد کنه؟ می ترسم فردا دلار بخرم برم هند اون جا تو مملکت غریب بگن تقلبی یه؛ حالا اسم بدنومی می شه واسه ایران و ایرانی … پیرمرد نگاهی به افق کرد: ایرانی هر جا بره ایرانی یه؛ الان در بسیاری از قله های افتخار جهان ایرانی ها ایستاده ن؛ دیروز در روزنامه خواندم که حتی در بسیاری از آرتش های جهان ایرانی ها رده های بالا دارند؛ به بنده هم البته پیشنهاد محافظ مخصوص چرچیل شد؛ به خاطر وطن نماندم … راننده گفت: شما اگه می موندی الان اون ور شام می دادی توی ماهواره نشونت می دادن. حیف شدی شما … دختر گفت: جدی آخرش چی می شه؟ من هر روز از خودم می پرسم … پیرمرد گفت: آخرش من یادم هست همه دور هم جمع شدن و شام خوردن؛ اون شتر رو هم کشتن برای صلح و صفا. گوشت شتر گرمه. برای مفاصل خوبه… راننده گفت: کاش من رو همین عید قربون قربونی می کردن دل همه مون شاد می شد.

روایت تجربه‌ی عملی تغییر رشته از مهندسی به روزنامه‌نگاری

وسوسه‌ی تغییر رشته‌ی تحصیلی از دوران راهنمایی با من بود. مشکل می‌دانید کجا بود دقیقا؟ من و برادر بزرگترم، هردو درس‌مان بدک نبود در رشته‌ی ریاضی و در تعقیب او، من هم راهنمایی و دبیرستان را در مدرسه‌ی نمونه‌ی دولتی می‌خواندم. مشکل‌تر این بود که مثل امروز، آن وقت‌ها هم افسانه‌ی موفق بودن مهندسی برق و مکانیک همه‌جا را تحت سیطره داشت.
سال‌ها با خودم کلنجار رفتم، تا بین آیند‌ه‌ی تضمینی مهندس متالورژی خواندن در دانشگاه امیرکبیر و یا فرار به سمت رشته‌ی علوم ارتباطات، یکی را انتخاب کنم. وقتی رفقای قدیمی هم‌کلاسی‌م از ماجرا خبردار شدند، سیل تاسف‌ها و هشدارها شروع شد و حتی پنهانی خانواده‌ام را هم سعی می‌کردند مجاب کنند که این درس‌نخوان به هر حال مهندس بشود، خیلی بهتر است.
ماجرا از یک سفر شمال شروع شد؛ دعوت شده بودم برای تحریریه‌ی یک اردوی پاییزی دانشجویی، که در نشریه‌شان بنویسم. چندروزی کنار دریا وقت فکر کردن و ور رفتن با جزوه‌ی خواص مکانیکی مواد را داشتم… دیدم از من مهندس درنمی‌آید. اما باز جرات نکردم. تا این که فهمیدم یکی از رفقای بی‌عارتر از من که مکانیک شریف می‌خواند، دنبال رفتن به همان رشته‌ی دل‌خواه من است. قبلا هم دو نفر از هم‌دانشکده‌‌ای‌ها رفته بودند سراغ ادبیات و جامعه‌شناسی. پس ماجرا گویا شدنی بود. وسط کارگاه خواص مکانیکی، قطعه‌ی نمونه را به چشم‌های گرد مسئول کارگاه تحویل دادم و رفتم سراغ کمیسیون موارد خاص.
کمیسیون دانشگاه امیرکبیر خیلی هم از بیرون رفتن داوطلبانه‌م استقبال کرد و آموزش، نامه‌ی سازمان سنجش را برای‌م آورد. نامه‌ی محرمانه‌ی شما، مشخص می‌کند که بر اساس درصدها و آخرین فرد قبولی در هر رشته، شما در همه‌ی رشته‌ها و گروه‌های آموزشی کجاها می‌توانستید قبول شوید. «مهندس قبل از این»، درصدهای دروس عمومی‌ش خوب بود و می‌توانست علوم ارتباطات دانشگاه‌های تهران و علامه طباطبائی را قبول بشود. مهندس، دلش رفته بود برای رسانه‌ها و تازگی‌ها هم رادیو راه‌ش داده بودند. تمام شد.
درخواست من در کمیسیون موارد خاص دانشگاه مقصد، بر اساس سوابق کاری‌م در رسانه با موافقت اولیه مواجه شد و قرار شد گروه ارتباطات تصمیم نهایی را بگیرد. عریضه‌ای مفصل و یک گونی از سوابق مطبوعاتی و افتخارات و دل‌خوشی‌ها را بردیم دانشکده‌ی علوم اجتماعی و ارتباطات علامه. زندگی‌م داشت مسیر جدیدی را در حد تولد دوباره و پوست انداختن جلوی پام می‌گذاشت. مشکل اصلی اما این‌ها نبود.
کل فرایند درخواست تغییر رشته بین دو دانشگاه سه ماه طول کشید، اما تصویب‌ش در خانه‌مان بیش از شش ماه زمان برد. هر بار به بهانه‌هایی یادآوری می‌کردم که از من مهندس درنمی‌آید و ممکن است آخرسر پشت میز نم‌گرفته‌ی یک اداره‌ی بی‌ربط، در حال امضای اسناد تایید اندازه‌ی پروفیل‌ها خودکشی کنم… بماند که بعدها در همین کار رسانه هم کارمند شدم؛ اما با جان و دل بود.
یکی از روزنامه‌نگارهای محبوب ما و شما، گفته بود که یکی از تعریف‌های خوشبختی این است که از راهی که علاقه‌ت هست، معاش‌ت را هم تامین کنی. من با این ریسک بزرگ، که هزینه‌های خیلی زیادی هم براش داده‌ام، باز هم خوشبختم، چون درس و علاقه و کارم هم‌راستا هستند. نمی‌گویم کار رسانه‌ای گرفتاری کم دارد… اما هر کسی اگر دنبال علاقه‌ش برود، شانس کمی هم ندارد.
یادم رفت بگویم؛ ده سال پیش والدین‌ مهربان‌م آخر سر با گفتن این جمله به تغییر رشته‌م رضایت دادند: خیلی خری، ولی اگر فکر می‌کنی کار درستی‌ست، ما حمایتت می‌کنیم.

*این مطلب، در ویژه‌نامه‌ی شروع پاییز چلچراغ امسال منتشر شد. شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳.