پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی مهر, ۱۳۹۳

راننده گفت: حالا چقدری باید بیفتی؟ اوضاع بیمه اینات ردیف هست اصلا … مرد آه کشید: نه بابا، یه بیمه تکمیلی داشتیم بعدا فهمیدیم خود بیمه هه منحل شده و کلاهبرداری و فلان … پیرمرد با کنجکاوی پرسید: دقیقا کجاتونه؟ در کدوم جنگ جهانی اون جوری شدین … مرد گفت: جنگ جهانی کیه پدر جان؟ من یه عمر دنبال وام دویدم، آخرش هم مهره های کمرم تاوانش رو داد … راننده گفت: آقا حواست باشه ها من شنیده م دکترا الان هر کی بره پیش شون می گن داری می میری باید جراحی کنی؛ دارن از جون مردم پول درمی آرن … پیرمرد گفت: در جنگ دوم جهانی خاطرم هست که یک سرباز وطن دوست از جبهه اینگیلیس مرخصی خواست؛ دلیلش رو پرسیدن گفت زنم باید فارغ بشه به اصطلاح؛ می گن چرچیل گفت خودش رو بگین همون جا بمونه، بگین خیالش از زنش راحت باشه؛ خود چرچیل بلند می شه می ره زن سرباز رو بستری می کنه و بعد از عملیات سرباز رو با کلی کادو استقبال می کنه؛ می گن سرباز از شدت ذوق رفت جنگ و کلی رشادت ها کرد در برابر دشمن … راننده گفت: حالا مهره خودت رو درنیارن یه وقت جاش دستگاه بذارن؛ بابای دوماد ما از اون خرپولا بود، براش جای مهره توی آلمان دستگاه گذاشتن؛ الان شما نباشه سه ماه نکشید مرد … مرد ترسید: یعنی ممکنه مهره رو دربیارن؟ من عمل نمی کنم اصلا … پیرمرد گفت: بنده شنیده بودم که روس ها در جبهه ها اعضای بدن اسیران جنگ جهانی رو در می آوردن و می دادن به سربازان مجروح خودشون … راننده گفت: زنه برای زایمان رفته بود، بعدا فهمیده بود کلیه هاش رو درآورده بودن فروخته بودن به خارجی ها؛ صاحاب نداره که؛ می ری خوب شی، می فروشن ت کلا … مرد گفت: شنیده بودم تازگی ها مردم رو زورگیری می کنن می برن کلیه شون رو در می آرن؛ ولی سر عمل کمر آخه … پیرمرد گفت: من خودم بارها برای بدنم که عمل نشه مبارزه کردم؛ بدن، اعتبار مرده.

راننده گفت: قسمت خواهر من، قسمت! همه چی توی این زندگی پوچ بی مایه بر می گرده به قسمت. یعنی من اگه چوب پس کله م نمی خورد، دلم واسه چشمای اون دختر چادر گل گلی دم مسجد نمی رفت ها، الان اسیر یه مادر فولادزره و سه تا توله دیوش نبودم. قسمت… زن گفت: بله آقا، گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه، به آب زمزم و کوثر… پیرمرد گفت: تا کجا باااااااااااز دلی، تا کجا باز دل غمزده ای… راننده گفت: کاش چشم نداشتم عاشق نمی شدم. ننه هه رو فرستادم رفت التماس زاری، اونام تا تونستن چپوندن ها. چه می دونستم بعدا از همون چشما مثل سگ می ترسم فقط. شبا دیر می رم که بیدار نباشن کلا… پیرمرد گفت: بنده در همه خدمتم در آٰرتش، حتی در دوران آموزش چریکی در لندن خواب زیادی نکردم. شب ها نهایتا ۳ ساعت. سرباز باید همیشه بیدار و مراقب ناموس وطن باشه… راننده گفت: زن گرفتن خریته بلانسبت شما آبجی… زن گفت: نه آقا خریت نیست. ما مگه نیستیم؟ با روز تنگ و خوشی شوهرمون ساختیم. طلبکار می اومد در خونه، ضامن یه بی شرفی شده بود بدبخت، من باید فراری ش می دادم و طلبکارا رو دس به سر می کردم. هی هی… پیرمرد گفت: تنها هستید الان؟ زندگی تنهایی سخته. بنده باید به شما تجاربم رو سر حوصله و در جای امنی منتقل کنم… راننده گفت: آقابزرگم همیشه می گفت زن بلاست، خونه بی بلا نمی شه. هی خدا بیامرزدت مرد… زن گفت: نه پدر جان، همین الانش این قدر تجربه داریم نمی دونیم باهاش چه کار کنیم. سایه شوهرم شکرخدا سرمون هست. مرد بی آزاری یه. فقط ساده ست. خنگه. هر کی هر چی می گه این نه به زبونش نمی آد… راننده گفت: من خودم سر همین چیزا ورشکست شدم. اگه الان مذاکرات به نتیجه می رسید، مرزها باز می شد، می رفتم راننده ترانزیت می شدم. آخ آخ. می رفتم از ترکیه اروپا، با کشتی می رفتم استرالیا. ای وای ای وای. خلاف آزاد. ای وای… پیرمرد حرفش را خورد و زل زد به بیرون… موتوری آمد و با شتاب رد شد و آینه‌ سمت پیرمرد شکست… راننده پاش را گذاشت روی گاز: گوساله، می خوای راه بیفتی تلو تلو می خوری؟ حالی ت می کنم… زن گفت: یا قمر بنی هاشم. آقا ولش کن الان می کشی مون… پیرمرد گفت: سرباز، رعایت کن تا نابودت نکرده م همین جا… زن جیغ کشید. راننده تندتر گاز داد.

گپی با جلال سمیعی*

هفته‌نامه‌ی پنجره، ۵ مهر ۱۳۹۳

————-
ـ نام؟
ـ جلال.
ـ نام خانوادگی؟
ـ سمیعی.
ـ نام‌تان را چه‌کسی برای‌تان انتخاب کرد؟
پدرم؛ و در راستای اسم برادرم که جواد است. جواد هم پیشنهاد پسرعموی پدرم بود. اسم کم‌تعدادی در فامیل‌مان بود و احتمالا برای‌شان مهم بوده که اسم‌ها تکراری نباشند.
ـ نام خانوادگی‌تان از کجا آمده؟
ـ نمی‌دانم. اجداد ما از بختیاری‌های شمال خوزستان بوده‌اند که دویست سیصد سال پیش در لرستان ساکن می‌شوند و عمدتا هم روحانی و روحانی‌زاده‌ بوده‌اند. سمیعی، این روزها خاندان ریشه‌داری در آن منطقه است و مردم نه به ما، که به این نام خانوادگی احترام و لطف زیادی دارند.
ـ سن؟
ـ دو ماه است سی و دو سالم تمام شده است.
ـ تحصیلات؟
ـ کارشناسی ارشد علوم ارتباطات.
ـ شغل؟
مدیر پروژه یک شبکه اجتماعی هنرمندان هستم در حوزه هنری. و البته نویسنده و روزنامه‌نگار. منتها به قول یکی از دوستان آدم می‌ترسد بگوید شغلم طنزنویسی است!
از چی می‌ترسد؟
ـ چون این روزها به همه آدم‌هایی که توی کار هرجور خنداندن هستند می‌گویند «طنزپرداز».
ـ شغل پدر؟
ـ کارمند بازنشسته کارگزینی شرکت ایران ترانسفو.
ـ همه مشاغلی که تا این لحظه داشته‌اید؟
اولینش کارورزی در محیط کارگری کارخانه ایران ترانسفو بود، در تابستانی که بین سالهای اول و دوم دبیرستان بودم. طرح خوبی بود که کارخانه راه انداخته بود برای اینکه بچه‌های کارمندها و کارگرها محیط کار را درک کنند. اولین حقوقم هم 4200 تومان بود برای کمی کمتر از دو ماه کار. حقوق بعدی‌ام هم بعد حق‌التحریری بود که از یک هفته‌نامه دانشجویی گرفتم. رادیو را در سمت‌های نویسندگی، سردبیری و اجرا تجربه کردم. و البته روزنامه‌نگاری، ویراستاری، اجرای صحنه،‌ اجرای تلویزیونی و کارهای پروژه‌ای دیگر.
ـ شغل مورد علاقه‌تان در کودکی؟
ـ کتابفروشی. اینقدر کتابها را دوست داشتم که فکر می‌کردم کسی که در کتابفروشی کار می‌کند حتما همه کتابها را می‌خواند.
ـ اولین کتابی که خودتان خریدید و خواندید؟
ـ فکر می‌کنم «حسنی ما یه بره داشت» بود که در عید نوروز در مشهد خریدیم. من از بچگی خیلی فرهیخته بودم! مادرم از پنج سالگی و دو سال قبل از مدرسه، خواندن و نوشتن و ریاضی را یادم داد. همین باعث شد با پول توجیبی‌هایم بجای بستنی کتاب بخرم. تا نوجوانی نمایشگاه کتاب مهم‌ترین اتفاق زندگی من بود. بابا را گول می‌زدم که بستنی را از پول خودش بخرد تا من با پول خودم کتاب بخرم!
ـ اولین بار که کتک خوردید؟
چهار سالگی بود که از مادرم با دسته جارو دستی کتک خوردم!
ـ آخرین بار که کسی را کتک زدید؟
ـ گمانم بیست، بیست و دو سال پیش. خواهر کوچکم را یک‌کم اذیت کردم!
ـ اولین اثرتان کجا منتشر شد؟
در هفته‌نامه‌ای که بچه‌های یک تشکل دانشجویی در دانشگاه امیرکبیر منتشر می‌کردند. البته قبل‌ترش در سال 75 یک شعر از من در هفته‌نامه ری منتشر شد. ری یک مسابقه «تنفر از آمریکا» برگزار کرد و من هم یک شعر گفتم که چاپ شد و یک پتو هم جایزه دادند!
شعرش طنز بود؟
نه. اتفاقا قرار بود خیلی هم حماسی و جدی باشد. اینطوری هم شروع می‌شد:
به یادم آید از مزدور عالم
ابرقدرت که نه منفور عالم
ـ چی شد که از امیرکبیر رفتید به علامه؟
ـ یک روز چشم باز کردم دیدم بجای کارگاه ریخته‌گری منیزیم که مجانی در زیرزمین دانشگاه برگزار می‌شد و بعدش هم یک گواهی می‌دادند که در مهندسی به درد می‌خورد، با اتوبوس و با بدبختی می‌روم نیاوران تا برسم به فلان همایش درباره طنز در مشروطه. و البته همان ایام از طریق یکی از مدیران رادیو جوان به رادیو هم دعوت شدیم. رادیو مهم‌ترین دلیلی بود که باور کنم از من بجای مهندس، آدم کار رسانه درمی‌آید. رادیو در واقع جرقه نهایی بود. آنجا بود که باور کردم می‌توانم از این راه درآمد داشته باشم و کار و زندگی کنم. سال 83 بود رفتم سراغ رشته‌ رسانه.
حالا پیشمان نیستید؟
نه.
روال تغییر رشته چطور طی شد؟
کمیسیون‌های دوتا دانشگاه چهار ماه طول کشید، اما کمیسیون‌های داخل خانه شش ماه! آخرش هم گفتند «خیلی خری، اما اگر واقعا فکر می‌کنی کار درستی است، حمایتت می‌کنیم!» خیلی از خودشان روشنفکری نشان دادند!
ـ چی شد که از رادیو رفتید تلویزیون؟
ـ اوایل سال 86 دعوت شدم برای نوشتن یک آیتم طنز صبحگاهی برای صبح بخیر ایران، که یک بازیگر اجرایش کند. در دفتر تهیه‌کننده بودیم که یکی دو بازیگر آمدند و متن‌ها را بهشان دادیم و ازشان تست گرفتیم. در اثنای تست‌ها، یکی از متن‌ها را خودم اجرا کردم تا بگویم چه لحنی را می‌خواهم. تهیه‌کننده و همکارانش گفتند تو مثل اینکه خودت بهتر اجرا می‌کنی! در واقع از بد حادثه پیش آمد و با ترس و لرز هم شروع شد. نگران بودیم که کار این قیافه جدی عبوس نامناسب، با لحنی که مردم حتی ممکن است متوجه شوخی‌هایش نشوند، می‌گیرد یا نه.
ـ شهرت به چهره جذاب‌تر است یا شهرت به نام؟
ـ به چهره کار راه اندازتر است. من تا پارسال می‌گفتم آنقدر که من برای تلویزیون کار کردم، تلویزیون برای من کاری نکرد. اما در این یکی دو سال آنقدر اتفاقات عجیب و غریب برایم افتاد و آنقدر مهربانی‌ها و لطف به من شد، که احساس کردم شهرت آن برنامه چقدر به من کمک می‌کند. محبت مردم برای من باورنکردنی و باارزش بود.
ـ حس‌تان وقتی شما را به اثرتان می‌شناسند؟
حس می‌کنم توانسته‌ام آنقدر موثر باشم که در ذهنها بمانم و مردم محافظه‌کاری که معمولا ترجیح می‌دهند واکنشی نداشته باشند، به من محبت می‌کنند و از برنامه‌ام می‌پرسند. رسانه خیلی فراموشکار است؛ و اینکه در سومین سال بعد از آخرین دوره برنامه هنوز می‌شناسندت و حتی تکه‌های از برنامه‌ات را نقل می‌کنند، نشان می‌دهد که توانسته‌ای برای عده‌ای اثرگذار باشی. اثرگذاری برای من کلیدواژه مهمی است.
ـ یک خاطره خاص از واکش مخاطبان؟
خاص‌ترینش، تنها واکنش منفی‌ای بود که دیدم. سال 89 در صف گیت فرودگاه، یک خانم نه چندان میان‌سال ـ که احساس کردم ساکن ایران نیست ـ آمد و بی‌مقدمه گفت «آقا، شمایی که صبح‌ها در تلویزیون مزخرف می‌گویی؟» گفتم «بله، خودمم.» گفت «من دوست ندارم شما کشورم را سیاه نشان بدهید.» من گفتم «شش تا کانال دیگر در همان یک ربع کشورتان را سفید نشان می‌دهند. ضمن اینکه من سیاه نشان نمی‌دهم. من دارم شوخی می‌کنم.» او هم سی ثانیه‌ای مکث کرد و گفت «فلان‌فلان‌شده جوابش هم همیشه آماده است.» و رفت!
ـ یک سؤال کلیشه‌ای: وضعیت طنز و کمدی در تلویزیون؟
تلویزیون خنده‌بازار را دوست دارد. فکر نمی‌کنم توضیح بیشتری هم لازم باشد.
ـ مخاطب تلویزیون یا مدیران تلویزیون؟
ـ مدیران تلویزیون. اتفاقا مخاطب ترجیح می‌دهد بخندد، اما از پیام ماندگار کار هم چیزی دستش را بگیرد. اما برنامه‌سازان و مدیران ترجیح می‌دهند میدان مین جدیدی را خنثی نکنند و در همان میدان‌های خنثی‌شده بروند و بیابند.
ـ کوتاه، درباره پخش زنده؟
ـ بحران. به اعتقاد من مدیران پخش تلویزیون و سردبیران پخش زنده رادیو می‌توانند بهترین مدیران بحران باشند.
ـ دانشگاه علامه؟
ـ جایی که دوباره درش متولد شدم.
ـ قندپهلو؟
‌ـ برای من هنوز همان چای قندپهلوست.
ـ لید؟
ـ کپی پیست‌های خبرنگاران جدید.
ـ برج ایفل؟
ـ قرار است بالاخره بروم و بهش دست بزنم. چند ماه است پاسپورتم را گرفته‌ام!
ـ الیگودرز؟
ـ ریشه‌ام آنجاست.
ـ شهرری؟
ـ من هیچ‌وقت نمی‌گویم تهرانی‌ام. می‌گویم بچه شاه‌عبدالعظیمم.
ـ دریاچه ارومیه؟
ـ خدا رحمتش کند.
ـ شلوار کردی؟
ـ راحت‌ترین چیزی که بشر اختراعش کرده است!
ـ مرگ مؤلف؟
ـ این روزها با کپی پیست، هیچ مولفی نمی‌میرد.
ـ شمارش معکوس؟
ـ یاد تابلوهای پروژه‌های عمرانی می‌افتم که توی شهر هست و هر وقت برق می‌رود نگران می‌شوم که وقتی برق می‌آید عددشان چی می‌شود!
ـ خودنویس؟
ـ لوکس. من با خودکارهای روان راحت‌ترم.
ـ کیف سامسونت؟
ـ اولین جوی که در دوره دانشجویی مرا گرفت و البته خیلی هم زود گذاشمش کنار. هم زشت بود، هم با اتوبوس‌سواری جور در نمی‌آمد!
ـ بروس لی؟
ـ هنوز دنبال قاتلشم!
ـ فتوشاپ؟
ـ معجزه عصر جدید.
ـ فونت تاهوما؟
زیباترین و بی‌ادعا‌ترین فونت اینترنتی.
ـ آلت کنترل دیلیت؟
اگر بشود سه‌تایشان در یک دکمه جمع شوند، از مسئولان خیلی تشکر می‌کنم!
ـ کنترل زد؟
ـ خیلی به کارم نمی‌آید.
ـ حوزه هنری؟
ـ از مهم‌ترین جاها در زندگی جدید رسانه‌ای من. از سال 79 و آشنایی‌ام با آقای زرویی و پروژه‌ها و جشنواره‌هایی که درشان دیده شدم و بالا آمدم، تا الان که اینجا کار می‌کنم.
ـ یک نابغه در طنزنویسی ایران؟
ـ ابوالفضل زرویی نصرآباد.
ـ و جهان؟
ـ وودی آلن.
ـ طنز اساسا به چه درد می‌خورد؟
ـ به این درد که دادتان را با صدای کمتری بزنید.
ـ طنز تلخ وجود دارد؟
برخلاف خیلی از دوستان معتقدم وجود دارد. زندگی خودش یک طنز تلخ است. مثلا همین که عادت کرده‌ایم به هرچیزی که از فرط سختی و گرفتاری نمی‌توانیم کاری‌ش بکنیم می‌خندیم!
ـ سوژه طنز از کجا می‌آید؟
از زندگی. و آدمی که بنواند بیشتر از زندگی و تجربه خودش بیشتر بنویسد، تا زندگی و تجربه دیگران، احتمالا سوژه‌های بهترو تازه‌تری هم خواهد داشت.
ـ طنز ژانر است، یا نگاه یا بیان؟
طنز قالب است. لباسی تازه که بر محتوا دیگر پوشانده می‌شود و البته گاهی این لباس آنقدر لباس عجیبی می‌شود و محتوا را متفاوت می‌کند که گاهی خودش به یک محتوای جدید تبدیل می‌شود. لباسی که خودش تبدیل به تن و بدن می‌شود.
ـ خنده‌دارترین آدم؟
ـ آدمی که هیچوقت هیچ‌چیز راضی‌اش نمی‌کند.
ـ خنده‌دارترین دیوارنوشته؟
ـ «ثریا دوستت دارم، ولی به داداشت نگو» که در دیواره حائل مترو شهرری نوشته بود.
ـ از کدام شاعر بیشتر شعر حفظید؟
سعدی.
ـ عاشق‌ترین شاعر؟
سعدی.
ـ فیلسوف‌ترین شاعر؟
مولانا، با همه دیوانگی‌هایش.
ـ پردل‌ترین شاعر؟
سایه.
ـ عادات نوشتن هم دارید؟ اینکه لازم باشد در موقع خاصی یا در جای خاصی یا در حال خاصی بنویسید؟
ـ معمولا شب‌های امتحان یا شب‌هایی که خیلی کار و پروژه و پوپوزال دارم بیشتر نوشتنم می‌آید!
ـ حال شخصی طنزنویس چقدر در طنزش معلوم است؟
ـ من یک ستون روزانه به نام «تاکسی هفت» دارم که در روزنامه هفت صبح منتشر می‌شود و معمولا حال راننده، حال خودم است! روزهایی که راننده دعوایش می‌شود، یا عصبانی بوده‌ام با واقعا دعوایم شده بوده و روزهایی که بشکن می‌زند و شنگول است، حالم خوب بوده. اما در اجرای تلویزیونی، باید هر حالی که دارید، جدی شوخی کنید و جدی بخندید. و این سخت‌ترین بخش اجرای طنز است.
ـ اگر روزی بیاید که نتوانید طنز بنویسید؟
ـ احتمالا کارم تمام می‌شود! در سریال فرندز کاراکتر یکی از سریال‌ها می‌گفت «من هر وقت احساس ناامنی می‌کنم شروع می‌کنم به شوخی و متلک.» من به او خیلی شبیهم؛ از این بابت که وقتی عصبانی می‌شوم فحش نمی‌دهم، بلکه با شدت و قدرت متلک می‌اندازم و وقتی حالم خوب نیست بیشتر شوخی می‌کنم. اگر روزی بیاید که نتوانم شوخی کنم و شوخی بنویسم، احتمالا کارم تمام است!
ـ رؤیای معهود؟
زندگی در جایی مثل تهران. جایی مثل کلاردست یا ییلاق‌های اطراف تهران.
ـ کابوس مرسوم؟
ـ جا ماندن از امتحان. التماس می‌کنم که تو را بخدا مرا راه بدهید!
ـ راه می‌رهند؟!
ـ دفعه آخر طرف مرا شناخت و گفت «ئه، این آقای سمیعی است. بیا برو تو!»
ـ سه شیء که همیشه همراه شماست؟
گوشی، یک قرص، و کیف پولم که همیشه فوبیای جا گذاشتن یا گم شدنش را دارم.
ـ با چند انگشت تایپ می‌کنید؟
چهارتا.
ـ چند وقت یک‌بار اسم خودتان را در موتورهای جستجو سرچ می‌کنید؟
ـ سه چهار ماه یکبار. برایم مهم است ببینم تصویری که از من در رسانه‌ها و ذهن‌ها هست چیست.
ـ سرگرمی مورد علاقه؟
ـ سفر.
ـ نان مورد علاقه؟
ـ سنگک
ـ صدای طبیعی مورد علاقه؟
ـ هیاهوی گنجشک‌ها، وقتی در خانه قدیمی‌مان زیر راهرو جمع می‌شدند.
ـ قسمت مورد علاقه خانه؟
ـ اتاق خودم، ملقب به جزیره!
ـ اگر بخواهيد تكنوازي یک ساز را گوش كنيد، چه سازي را انتخاب مي‌كنيد؟
ـ سه‌تار.
ـ اگر بخواهید ساز یاد بگیرید چه سازی یاد می‌گیرید؟
ـ همیشه دلم می‌خواسته دف بزنم، اما هیچوقت همتش را نداشته‌ام.
ـ شیر، چای یا قهوه؟
ـ چای.
ـ کوه، دریا یا کویر؟
ـ دریا.
ـ استقلال یا پرسپولیس؟
استقلال، از لج داداشم، که از پنج شش سالگی پرسپولیسی بود!
ـ ثروت، شهرت یا قدرت؟
ـ قدرت آن دوتای دیگر را هم با خودش دارد.
ـ جاودانگی یا تأثیرگذاری؟
کسی که تاثیرگذار باشد جاودانه هم می‌شود.
ـ تاثیرگذارترین آدم در زندگی فرهنگی شما؟
ـ ابوالفضل زرویی نصرآباد
ـ برخوردتان با آدم حراف؟
ـ من خودم آدم حرافی‌ام. درکش می‌کنم!
ـ با آدم حق به جانب؟
ـ پر و بال می‌دهم و توی دلم می‌خندم.
ـ با آدمی که در برخورد اول شما را تو خطاب می‌کند؟
نگرانی‌ای ندارم. خودم هم سعی می‌کنم تا وقتی لزومی ندارد دوری ایجاد نکنم.
ـ منوچهر احترامی؟
ـ خودش راجع به پرویز شاپور گفته بود «اگر دوتا آدم خوب جایی باشند، حتما یکی‌ش پرویز شاپور است» من می‌گویم دومی‌اش هم احترامی بود.
ـ مهران مدیری؟
ـ آدمی موثر در طنز رسانه‌ای روزگار ما، که ابا ندارم از اینکه بگویم لحن اجرای طنز من خوداگاه و ناخوداگاه متثر از لحن او بود.
ـ ابوالفضل زرویی نصرآباد؟
ـ دستم را در دنیای طنزنویسی گرفت و رساند به دست آدمهای بزرگتر. سوای چیزهایی که چه در طنزنویسی و چه در زندگی و اخلاق، از خودش آموختم.
ـ جمشید مشایخی؟
ـ کمال الملک علی حاتمی
ـ رضا ساکی؟
ـ دوست لرم. با او دعواهای توفانی و رفاقت‌های توفانی داشته‌ام و الان دوباره یکی از نزدیکترین دوستان و همکاران من است!
ـ حسین رضازاده؟
ـ محبوبیت از دست رفته.
ـ مسعود ده‌نمکی؟
ـ کارش را خوب بلد است. کاش عصبانی نبود.
ـ رحیم مؤذن‌زاده اردبیلی؟
ـ نمی‌دانستم نزدیک خودمان در ابن بابویه است. بهترین بیدار شدن، بیدار شدن با اذان صبح مؤذن‌زاده است.
ـ شهرام ناظری؟
ـ کابوکی.
ـ رضا عطاران؟
ـ برایم بسیار محترم است. از این بابت که سفره‌اش را از بقیه سوا کرد و مستقلا سری توی سرها درآورد.
ـ کیومرث صابری فومنی؟
ـ پدربزرگ. چندباری که در جلسات گل‌آقا بودم، برایم مهم بود که اصلا نمی‌خندید و همه جزئیات کاری که داشت می‌کرد برایش مهم بود.
شهرام گیل‌آبادی؟
ـ کسی که هیاهو در رسانه را خوب بلد بود.
ـ اسماعیل امینی؟
معلم و برادرم. از آدمهای موثر در زندگی من و یکی از سالم‌ترین آدم‌هایی که در حوزه رسانه دیده‌ام که به اصول خودش پابند است و از نشان دادن تقیدش نیز ابایی ندارد.
ـ علی دایی؟
ـ مشهور، اما نه محبوب.
ـ سوره تکویر عبدالباسط؟
ـ مرگ.
ـ باران عشق ناصر چشم‌آذر؟
ـ فروشگاه‌های عمومی
ـ نینوای حسین علیزاده؟
ـ محرم.
ـ ایران ای سرای امید شجریان و لطفی؟
ـ خاطره سایه از دوره بازداشتش در اوایل انقلاب.
ـ زیباترین نقطه ایران؟
ـ جاده عباس آباد رامسر به کلاردشت.
ـ خاطره‌انگیزترین خیابان تهران؟
ـ ولیعصر، از ونک تا پارک‌وی
ـ سه موسیقی برای تنهایی؟
ـ شب سکوت کویر شجریان، نوا مرکب‌خوانی شجریان و نغمه‌های سکوت آندا باور که بر اساس آموزه‌های مولانا ساخته و اجرا شده.
ـ سه شیء برای تنهایی؟
ـ آی‌پد، کتاب کلیدر، و مداد و دفتر.
ـ کتابی که بارها خوانده‌اید و باز هم خواهید خواند؟
ـ عقاید یک دلقک هاینریش بل.
ـ یک پیغام برای کسی که صد سال بعد اثری از شما را می‌بیند؟
ـ جدی نگیر. اصرار هم نکن!
ـ بامزه‌ترین جوکی که درباره لرها ساخته‌اند و شنیده‌اید؟
ـ یکی هست که نمی‌توانم بگویم.
ـ بعدی‌ش را بگویید. آن را که می‌شود گفت!
ـ یه نفر از یکی اقوام دیگر، در کویر قلاب ماهیگیری انداخته بود. بهش می‌گویند چکار می‌کنی. می‌گوید دارم ماهی می‌گیرم. تا می‌آیند ازش بپرسند چرا، می‌بینند یک لر دارد با قایق موتوری از افق رد می‌شود!
ـ اگر سه‌هزار میلیارد تومان پول داشتید با آن چه می‌کردید؟
ـ می‌فروختم می‌رفتم خارج!
ـ اگر بدانید 24 ساعت بیشتر زنده نیستید چه می‌کنید؟
ـ راه می‌افتم در خیابان‌های تهران و هرچی ویار خوردنی دارم برآورده می‌کنم!
ـ اگر مجبور شوید در کشوری غیر از ایران زندگی کنید کجا را انتخاب می‌کنید؟
ـ کانادا.
ـ اگر بخواهید به کسی که 24 ساعت بیشتر زنده نیست خواندن کتابی را توصیه کنید؟
ـ گلستان سعدی.
ـ اگر این امکان را داشته باشید که به گذشته برگردید کدام دوره تاریخی را انتخاب می‌کنید؟
ـ نوجوانی‌ام، که در لرستان در روستای مادری گذشت. زندگی آنجا شکل دیگری بود.
ـ ده سال قبل در همین لحظه چه می‌کردید؟
ـ آماده می‌شدم بروم برای ترم جدید مهندسی و البته زمزمه‌های تغییر رشته جدی شده بود.
ـ فکر می‌کنید ده سال بعد در همین لحظه مشغول چه کاری باشید؟
ـ فکر نمی‌کنم تا آن موقع باشم. در روز تولد چهل سالگی‌ام قرار است یک موتور در خیابان طالقانی و روی خط عابر مرا بزند. لذا از موتوری‌ها درخواست می‌کنم لااقل بیمه داشته باشند که یک پولی به خانواده‌‌م برسد!
ـ زیباترین دروغی که شنیدید؟
ـ یک‌بار یکی بهم گفت «خیلی خوشگلی!»
ـ دوست دارید آخرین کلمه‌ای که بر زبان می‌آورید چی باشد؟
ـ جدی نگیرید.
ـ یک پرسش بی‌جواب؟
ـ بچه‌ها چرا مریض به دنیا می‌آیند.
ـ جای من بودید از خودتان چی می‌پرسیدید؟
ـ می‌پرسیدم مشخص است چی از زندگی می‌خواهی؟
ـ و جوابش؟
ـ خیلی بلا سرم آمد تا بفهمم. و فهمیدم. اینکه احساس کنم بودن و نبودنم فرقی دارد و در زندگی دیگران، و لااقل اطرافیان خودم تاثیر دارم.
ـ جلال سمیعی در یک عبارت؟
معمولا غمگین است، اما دوست ندارد کسی غمگین ببیندش و معتقد است شوخی بهترین راه برای برقراری ارتباط با آدمهاست.
ـ حرف آخر؟
اثرگذار باشیم.

—————

* این گفتگو را امید مهدی‌نژاد عزیز، دوست طنزنویس‌م، انجام داده و تنظیم کرده است؛ در هفته‌نامه‌ی پنجره، شنبه ۵ مهرماه ۱۳۹۳، این گفتگو منتشر شده است.

راننده گفت: امروز فقط دربست می برم؛ همین که هست. اول مهری بدبختی داریم فقط. مگه پنجشنبه ها تعطیل نبود؟ چرا این اطفال و دانشجوها ریخته ن تو شهر امروز هم؟ … پیرمرد اخم کرد و خواست چیزی بگوید، اما دختر پیش قدم شد: کارتون خلاف قانونه، به تاکسی رانی زنگ می زنم … زن گفت: نه دخترم آقای راننده یه کم عصبانی یه؛ وگرنه می بردمون؛ بده من تلفن رو زنگ نزن … پیرمرد گفت: زمان میرپنج درشکه چی ها اعتصاب کردن، خودش اومد سه تاشون رو انداخت توی تنور؛ راه باز شد … راننده شاکی شد: بگو هر کی میخواد بیاد منو بندازه توی تنور؛ سرویس شدم از بس چونه زدم با این ملت؛ سر دیویس تومن باید آبا و اجدادم فحش بخوره … دختر گفت: این بی صاحاب چرا برنمی داره؟ این چه تلفن شکایتی یه … راننده نفس راحتی کشید: برو به هر کی می خوای شکایت کن؛ دربست بیا از خط ویژه؛ تاکسی دربست … زن در عقب را باز کرد که بنشیند: آقای راننده روزی رسون خداست؛ ما هم خواهر و مادر خودتیم … راننده خیز برداشت و در را گرفت و بست: بله همه این وقتا خواهر مادر هم دیگه می شن. ایشالا مذاکرات نتیجه بده همه تون شاسی بلند مفت بخرین از ماها راحت شین. دربست … پیرمرد داد زد: صاحاب اگر داشت این جا تو نمی تونستی از خدمت سرپیچی کنی؛ توی لندن تاکسی یه مسافر رو نبینه جواز کسبش رو باطل می کنن … راننده داد زد: برو لندن زندگی کن؛ اون جا هم بنزین می دن هزار، بعد میگن فقط پونصد بگیر؟ برو پدرم برو اول صبحی دشت ما رو نکن خون دل … دختر با مشت زد روی سقف ماشین: من این لگن ت رو می خوابونم؛ مملکت قانون داره … راننده پوزخند زد: نشنیدم دخترجون؛ مملکت چی داره؟! … زن گفت: صلوات بفرستید خب؛ دیرمون که شد تو این شلوغی و ترافیک؛ شما هم که مشتری دربستی نداری، روزی ت با خود ماهاست؛ بشینین بریم … پیرمرد گفت: بنده حتی اگه تیمساری هم بدن به م سوار این جرثومه نمی شم … راننده گفت: ای جونم شما هم نازک طبع شدی حاجی؟ خوشم باغی که (حرفش را خورد) لا اله الا الله … دختر گفت: می بری ما رو یا باز زنگ بزنم تاکسی رانی؟ … راننده گفت: دربست بیا؛ تاکسی دربست … زن خندید: هر چی داد بزنی روزی ت امروز دست ماست؛ بشینین بریم برسیم به کارمون … پیرمرد گفت: می دم فلکت کنن وسط الیزابت تا بفهمی بی ادبی چه تاوانی داره … مردی با کت و شلوار شق و رق و کیف پاسپورتی رسید: آقا دربست می رم نوفل لوشاتو … راننده خندید: بشین عمو؛ بشین مجانی می برمت اصلا؛ خانوما و آقایون روزی تون برسه ایشالا (گاز داد و رفت) … دختر به زور خندید: می دم بخوابونن ش … زن گفت: بی پولی بد دردی یه … پیرمرد عطسه کرد و از آن جا دور شد.

رادیو خودش را تکان داد و چیز تازه ای نگفت. راننده زد روی پخش. یکی که صداش عجیب بود خواند: آمده ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم… پیرمرد گفت: نی شکنم، شکر برم. بعله، غوغای احتکار شکر بود اون سال ها در تهران. آرتش باید جانب عدالت را می گرفت. فلذا ما چند محتکر را فلک کردیم در میدان اعدام، باقی خودشون حساب کار دستشون آمد… راننده گفت: بیا. اینم پاییز. نصف سال رفت. افتادیم توی سرازیری شب عید. واسه ما ندارها همیشه شب عیده، از بدبختی و خرج و شهریه و لباس و کیف و زهرمار. من چرا الان نباس جاده آنتالیا باشم بار ترانزیت ببرم؟ ای تف… پخش گفت: از سر رشک نام او نام رخ قمر برم… پیرمرد گفت: من به کجا سفر برم… راننده گفت: خوش به حالت، دنیا برات دم گاوه پدرجان، ما زیر سم گاو له شدیم از بس سگدو زدیم بی پول و با چهارتا دهن باز و طلبکار… پخش گفت: نظاره کن در دود ما… راننده گفت: نظاره کن لامصب! این آخه درسته که من هرروز باید سر دیویس سیصد تومن چونه بزنم، بعد باجناقم هربار می آد تلپ می شه، پز ماشین های جدیدش رو بده؟ مرتیکه دلال، مرتیکه مرغ… پیرمرد گفت: سرما که شروع می شد، بنده نطق غرایی درباره اهمیت کار سرباز در هر شرایط آب و هوایی می نمودم و آٰرتش را شور وطن پرستی و حماسه فرا می گرفت. سربازها از آتش این شور گرم بودند تا بهار… راننده رادیو را باز کرد: پاییز آمده است، تا به ما بگوید باران، این نعمت زیبای الهی، بر ما خواهد بارید… راننده غر زد: باران یمان می باره؟ کو بارون؟ تموم شد. یه آب داشتیم اونم ازمون گرفتن. هیچی نداریم دیگه. اه… پیرمرد گفت: سربازی بود که خیلی بی قراری می نمود. گفتم چی شده که داغ دل داری؟ گفت نامزد دارم در شهرستان و مرخصی نمی دن. مرخصی جور نمودم براش و رفت به عشقش رسید و آمد و آخرسر هم در تصادف بین راه درگذشت. انسون عاشق موجود غریبی می باشه. عش انسون را به هر کار و حماسه ای وا می داره… راننده گفت: خدایا تو که گرما رو تموم کردی، بارون هم ببار. پول هم ببار. از تو برمیاد فقط. بقیه فقط آجر می بارن… رادیو گفت: ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه.

راننده گفت: این قضیه‌ افزایش یارانه ها چی شد؟ می خواستن کلا جمعش کنن. بعد می گن شاید زیادش کنیم واسه آدمای محروم. منم محرومم به خدا. اون سبد کالا چی شد؟ همه ش وصل شد به مذاکرات که … پسر دانشجو گفت: همین دیروز گفتن انگار جمع شد قضیه ش؛ بی خیالش شدن … دختر به موبایلش گفت: نه بابا یه کاسه چینی براشون بخریم بسه دیگه؛ حالا بچه دار شدهن، کوه نکندن که … پیرمرد گفت: زمان میرپنج هر کسی می رفت اون ور آب، سوغاتی نمی آورد؛ می گفتند مگر ما نون خور اجنبی هستیم … راننده گفت: این سرهنگ هم که هنوز تو مشروطه س؛ آقا مطمئنی لغوش کرده ن؟ بعیده ها؛ خیلی چیز خوبی یه ولو دو قرون … دختر به موبایلش گفت: همون چینی شو بگیر، خوبه؛ می گیم اصله، چه می فهمن … پسر گفت: بعله آقا؛ خیلی هم سر و صدا شد خب … پیرمرد گفت: آقا من یه عالمه کوپن صابون دارم، کجا گیر می آد صابون بگیریم؟ … راننده گفت: صابون خیلی ساله کوپنی نیست پدرجان؛ بعد حالا این یارانه رو مگه این همه سال هم نداشتن؟! کوپن که نمی دن. خب اینو جمع نکنن … پسر گفت: نه دیگه ایشالا می شه حقوق بازنشستگی و تخفیف روی کفن و دفن، کم می شه … دختر گفت: الهی بمیرم؛ پس اون شب اون همه پاستا رو لابد عمه من خورده؛ نه؟ فردا که رفتی دکتر دیدی 30 کیلو چاق شدی به ت می گم … پیرمرد گفت: ولی صابون هنوز کوپنی یه؛بنده خودم دیدم دست همرزمم که از فروشگاه نظامی یک بسته گرفت و برد … راننده گفت: پدرجان، جناب سرهنگ، من خودم برات یه کارتون صابون می گیرم؛ بذار ببینم چی شد این یارانه و سبدها … پیرمرد گفت: فروشگاه آرتش آن زمان حتی تیرآهن کوپنی هم می داد؛ میرپنج گفته بود آرتشی هیچ جوری نباید حس کمبود کنه؛ حتی وسایل ازدواج … راننده گفت: وسایل ازدواج و بچه دار شدن که فراوون شده. غمی نیست… دختر گفت: بابام اگه بفهمه پوستم کنده ست؛ زودتر باید بیاین با ننه جونت … پسر گفت: آقا من سر اون بریدگی نرده پیاده می شم؛ چقد می شه؟ … پیرمرد پیش دستی کرد: صد تومان … راننده گفت: هفتصد بده خیرش رو ببینی … دختر گفت: تو بی جا می کنی؛ می دم عموهام جر وا جرت کنن … پیرمرد گفت: عموی بنده وقتی مرد، هیجده تا بچه پنهانی براش پیدا شد؛ همه شون هم دعوی ارث و میراث داشتن … راننده گفت: ماشالا چقدر هم یادگار از خودش به جا گذاشته؛ هر کی یه جوری می خواد اسمش بمونه لابد … پسر یکهو در را باز کرد و پول را داد و پرید بیرون و دوید … دختر به موبایلش گفت: تو یکی لااقل سرتو بذار بمیر؛ تو اگه عرضه داشتی الان این جا نبودی اصلا … راننده گفت: این پسره معقول بود؛ یهو چه ش شد؟! … پیرمرد گفت: این سرباز فراری بود؛ از بی قراری پاهاش می شد فهمید.

راننده دستش را گذاشت روی بوق و موزون بوق زد: ایول یکی دیگه بدبخت شده، هنوز داغه نمی ‌فهمه … زن گفت: وا، خب عروس دوماد شده‌ ن دیگه، کجاش بدبختی ‌یه؟! … پیرمرد گفت: عشق است و آتش و خون … پسر دانشجو گفت: خوش به حال شون، چه دل شیری دارن بابا؛ کی دیگه جرات می‌کنه زن بگیره این روزا؟ … راننده گفت: ما با ده هزار تومن مجلس شاهانه گرفتیم؛ اون زمون که این جوری نبود، همه جمع می‌ شدن عروس دومادو دست به دست می ‌دادن، بعدش هم هر کی می‌ رفت راه خودش … پیرمرد گفت: بی ‌تربیت … زن گفت: راستی شنیدین می ‌خوان صفرهای پولا رو بردارن؟ اخبار دیشب می ‌گفت هزار تومن می ‌شه یک ریال. راننده گفت الان چند ساله می خوان بردارن. منتظرن ببینن مذاکرات چی می شه. می گن توافق کنن دلار می شه هفت تا تک تومن… پیرمرد گفت: نون لواش می‌ خریدیم سه شاهی، باگت ماگت نبود که … پسر دانشجو گفت: یعنی چی که هزار تومن می‌ شه یه قرون؟ مسخره ‌شو درآورده‌ ن؛ همین الان هم دلار سه هزار و دیویست تومنه … راننده گفت: بعد مثلا من که الان بیست تومن پول رهن پیش صابخونه ‌م دارم، فردا صفراشو وردارن یارو می ‌گه بیا مثلا بیست ریال تو بگیر شر رو کم کن؟! چی فکر کرده‌ ن اینا؟ … پیرمرد گفت: خب قیمتا رو کم کنن جای این کارا؛ چرچیل یه بار فهمیده بود یه نعش ‌کش رو هر جنازه یه پوند پول دعای اضافی می ‌گیره؛ رفت خودش یارو رو زنده تو تابوت ش دفن کرد، تا بقیه عبرت بگیرن؛ تا چرچیل زنده بود، هیچی گرون نشد تو اینگیلیس و استرالیا … زن گفت: دوماد عمه‌ م که از ترکیه جنس می ‌آره، می‌گفت اونجا تا مثلا دیروزش کباب ترکی می‌ خوردیم 3هزار میلیون دلار، یهو از فرداش شد 3 دلار … پسر گفت: واحد پول ‌شون لیر هست خانوم؛ دلار ندارن … راننده گفت: یعنی فردا شما می آی به من 450 تومن بدی، مثلا چند ریال می‌ شه؟ … پیرمرد گفت: زندگی سخت شده؛ زن گرفتن شده جنگ … زن گفت: دوماد عمه‌ م تی‌شرت آورده بود از ترکیه، سه تای تی ‌شرت شما، ولی قیمتش یک چهارم … پسر گفت: اونا یاد گرفته ‌ن چه کار کنن که جنس ‌شون رو همه ببرن؛ مثل این جا نیست که بابا و دایی من سه ساله کارخونه کفش‌ شون ورشکست شده هیچی به هیچی … راننده گفت: یه زنگ بزنیم رادیو بگیم اگه می‌ خوان صفرها رو وردارن قبلش به ما بگن هر چی قیمتش چقدر می‌ شه؛ فردا صابخونه قالتاق من دبه نکنه پولم رو بخوره … زن گفت: خاک بر سرشون که مال مردم رو می ‌خورن راحت … پسر عطسه‌ی بلندی کرد … پیرمرد گفت: خدایا خودتی و خودت! منم ببر.

راننده داد زد: ونک از خط ویژه … ‍پیرمرد گفت: اون وقتا ونک دهات بود؛ کسی پزشو نمی‌ داد … مرد گفت: آقا بیا برو من عجله دارم … راننده گفت: شما حساب می‌ کنی یعنی؟ … پیرمرد گفت: توی نظام به آدم یاد می ‌دن اسراف نکنه. همه‌ می‌ چپن توجزقل جا … مرد گفت: نه خب برو بین راه بزن … زن گفت:آقا روزی‌ رسون خداست … راننده گفت: زنم ولی می‌ گه دخل‌ ت خالی بود شب نیا … مرد زیرلب گفت: واسه همین صد تومن صد تومنه که پولتون بی ‌برکته …پیرمرد گفت: بنده خبر موثق دارم که در کیش دارند یک هتل می‌ زنند مثل کاخ ورسای. می ‌گن قراره سران جهان بیان اون جا … زن گفت: دوماد خواهرشوهرم توی کیش فروشنده ‌ست؛ ماشین ‌ش از این بلنداس … راننده داد زد: ونک از خط ویژه … مرد گفت: می‌ گن توی کیش رسما اروپاست؛ ملت تا نصفه ‌شب می‌ شینن لب اسکله ای وای … پیرمرد گفت: اون سالی که استالین و ناپلئون و چرچیل کبیر و آبراهام لینکون اومدن تهرون کلا تعطیل کردن. فقط ما مامور حفاظت هوایی بودیم از سران جهان … زن گفت: می‌ گن کیش و قشم ویزا نمی‌ خواد ولی همه ‌چی ‌ش خارجه … مرد گفت: خانوم اونجا که جزو ایرانه ویزا نمی‌ خواد؛ ولی می‌ گن تفریحات ‌ش ای وای ای وای … راننده داد زد: بیا مسافر بیا بریم زندگی‌ مون نمی گذره؛ ونک ونک یه نفر … زن گفت: یعنی کیش گشت ارشاد نداره؟… پیرمرد گفت: من حتی یک بار خاطر ندارم که در تهران قدیم مردم این‌ جوری بگردن … مرد گفت: خانوم می ‌گم اون‌ جا فقط ویزا نداشتن‌ ش ایرانه باقی ‌ش خارجه خب؛ حیف که شما خانواده‌ هست نمی‌ تونم بگم … پیرمرد گفت: زن گرفتن خوبه؛ منافع داره برای انسان … راننده سرش را آورد تو: گرمه ها هنوز. هنوز تابستونه تف به ش… زن گفت:پس بیخود نیست که می‌ گفتن اون آقاهه داره توی کیش از اون خونه‌ ها می ‌سازه … مرد گفت: می‌ گن داره یه اجلاس سران می ‌زنه در حد همون بارسلون که پدرجان گفت … پیرمرد گفت: ورسای. سرهنگ هستم… زن گفت: دوماده می‌گفت این‌قدر اون‌ جا خارجی هست که غذاها همه چینی و لبنانی و زبونم لال امریکایی … راننده گفت: زبونم لال نداره. داریم مذاکرات می کنیم… دختر نشست توی ماشین: آقا بریم پختم… پیرمرد گفت: دخترم می‌ خوای جلو بشین خنک ‌تره … مرد گفت: اگه الان اون جا بودیم همه‌ چی کولر داشت … راننده نشست: کولرم خرابه؛ بخوام بزنم کرایه ‌تون هزار تومن نفری گرون تره.

راننده عربده زد: ای فخر من سلطان من فرمانده و خاقان من… پیرمرد گفت: چون سوی من میلی کنی روشن شود چشمان من… رادیو گفت: بیا بیا در کار من… راننده گفت: در کار ما که همه اومده ن. حرف تازه بگو آقا… مرد گفت: حرف تازه نداریم که. همه ش گرونی. بدبختی. بیچارگی. دلار. مریضی. حرف تازه لازم نیست. این همه حرف… پیرمرد گفت: سال ها به بنده گفته می شد که به دلیل محبوبیت فراوانی که در آرتش داشتم، برای سمت تنظیم کننده روابط افراد با مافوق در آرتش کاندیدا بشوم. آن زمان بنده برای این که معتقد بودم نظامی نباید در کارها انتخابی عمل نماید، نمی پذیرفتم. اما یقینا اگر کاندیدا می شدم، شعارم این بود: هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود… راننده گفت: جهان تازه ست که. هرروز قسط تازه، دعوای تازه با زن، متلک تازه از بچه، الدرم بلدرم تازه مادرزن، اووووووووووه حتی باجناق تازه. یکی دیگه زن می گیره من خاک بر سر باس سکه بدم که خانوم خجل نشن. چه زندگی ای شده آخه… مرد گفت: آقا من صبح رفتم شیر خریدم. روش نوشته فاقد چربی گیاهی، قیمتش رو هم برای دومین بار بیست درصد گرون کرده تو این دو ماه. بعد شیره رو می خوری بی مزه، قبلا لااقل یه مزه ای داشت. یکی نیست بره بگه آقا همون پالم خوب بود. ارزونتر هم بود. خوشمزه بود. ما رو مس کن… پیرمرد گفت: وقتی برای چندمین بار تاکید نمودم که کاندیدا نخواهم شد، دسته های هواداران با اشک و آه می آمدند که امید آرتش تویی. به بنده می گفتند اگر شما می آمدی برای این سمت، آرتش متحول می شد. من گفتم بهتر از بنده در آرتش بسیارند… راننده گفت: من هر روز که بیدار می شم ها، می گم خدایا یعنی می شه من دیگه بیدار نشم؟ همین ماشین رو هم بفروشن یه بخشی ش بشه خرج کفن و دفن. البته فکرامو کرده م. باید یه کاری کنم یه ماشین شاسی بلند بزنه خودم و ماشین رو له کنه. دیه ش رو هم خود مایه داره یا بیمه بده به این زنه و توله هام، باور کن هر روز برام فاتحه می فرستن… مرد گفت: آقا دعا کن یه پولی هم نگیرن ازت. کسی که دم کلفته پول ازش نمی چکه. یه حق حساب می ده خلاصه آره… پیرمرد گفت: بنده برنامه های زیادی برای تحول آرتش و مملکت داشتم. بیگانگانی که از نوآوری و وطن پرستی بنده هراس داشتند، من را زود بازنشسته کردند. ای وای… راننده گفت: بیا تریلی لامصب بیااااااااا. بیا دوری نکنیم از هم.

راننده گفت: من درد تو را ز دست آسان ندهم، ولی درد تو هم به این آسونی ها یقه ما رو ول نمی کنه بی صاحاب… پیرمرد گفت: بعله، بسیار فتاده بود اندر غم عشق، اما نه چنین زار… زن گفت: مستقیم… راننده زد روی ترمز، زن نشست: آقا ممنونم. اگه تا تجریش هم می خوره من می آم… راننده گفت: بالای ونک ترافیکش نمی صرفه واسه من… پیرمرد گفت: آٰرتش هم برای بنده نمی صرفید از نظر مالی، حب وطن داشتم… زن گفت: راست می گن دم مهرماه ترافیک چندبرابر می شه ها. من همیشه این ساعت می آم این قدر ترافیک نیست. امروز ببین جه قیامته… راننده گفت: اول مهر هم مثل شب عید، عزای من بدبخته. هزار جور شهریه و وسیله و خرید و کوفت. بابا کی گفته فقط به دختر باس جاهاز داد؟ من هر سه ماه واسه این دو تا نره غولم توی دانشگاهشون باس جاهاز بدم رسما… زن گفت: منم برای همین دارم می رم یه صندوق قرض الحسنه، وام شهریه بگیرم واسه دخترم. باباش هی می گه با این بی پولی چه کاری یه درس خوندن؟ من هی بچه رو به دندون می کشم… پیرمرد گفت: بنده خاطرم هست که در دوران آموزش چریکی لندن، ما را یک بار بردند پارلمان اینگیلیس، که گزارشی از وضعیت دوره آموزشی بدهیم به نمایندگان آن کشور. بنده طوری با حرکات ورزشی و رزمی چکیده تعلیمات را دادم، که وزیر دفاع آن ها می گفت این سرباز را نگه دارید برای آٰرتش ما. گفتم من حب وطن دارم مستر پرزیدنت… زن گفت: درس خوندن دختر هم خوبه براش. بره پوشک هم عوض کنه، باز شوهره کمتر جرات می کنه بزنه تو سرش. من نابغه بودم. عاشق درس خوندن بودم. اون زمون تو شهر کوچیک عیب می دونستن دختر بره درس بخونه، وگرنه من تا استاد دانشگاه می رفتم. اگه الان استاد بودم شوهرم جرات می کرد این قدر تو سرم بزنه؟ خاک بر سرش… راننده گفت: مردی که تو سر زنش بزنه مرد نیست. باس بذارنش لای در این قدر درو بکوبن تا بمیره… زن گفت: وای خدا نکنه، بابای بچه مه ها… پیرمرد گفت: وطن قدر منو ندونست… راننده گفت: کلی گفتم خانوم. خدا نگهش داره براتون. منو کاش بذارن لای در دلم باز شه… رادیو گفت: می دونم منو از یاد می بری، بهونه نفس کشیدنم تویی… پیرمرد گفت: دوستت دارم دوستت دارم.

راننده ترمز دستی را کشید و فارغ از نزدیک شدن افسر نشست: اصلا باتری ندارم امروز. خالی ام. حس ندارم. انگار کن مذاکرات هسته ای رو دوش من باشه اصلا. جون ندارم … پیرمرد گفت: بریم یه دوری بزنیم اصلا؛ بریم حشمتیه معجونی بخوریم به یاد روزهای آرتش … راننده گفت: شب مهمون داریم پدر جان؛ باید پول مرغ و میوه و یمان رو دربیارم و بخرم برم خونه؛ روم سیاه … افسر زد به شیشه: داره خوش می گذره؟ مدارک … راننده از جاش پرید: جناب سروان من منتظرم مسافر بیاد؛ خلافی نکردم که … افسر گفت: سر تقاطع وایسادی یه ماشین بهت بزنه کلی تصادف درست می شه؛ می گه کاری نکردم. مدارک رو بده … پیرمرد گفت: خسته نباشید من از همکاران خودتون هستم … افسر گفت: زنده باشین پدرجان. شهربانی بودین یعنی … پیرمرد گفت: نه خیر مثل شما در آرتش بودم؛ البته من دژبان نشدم هرگز، اما حساسیت کار شما رو درک می نمایم … راننده گفت: ببین مسافرمون هم همکار خودتونه؛ آشنا دراومدین؛ شما ما رو بی خیال شو من اصلا روشن می کنم می رم … افسر انگار که نشنیده باشد: سر تقاطع وایساده طلب هم داره؛ همکار نداریم ما؛ تخلف کردین باید جریمه بدین؛ یه وقتایی هم خودرو منتقل می شه پارکینگ … پیرمرد با خونسردی و خنده محوی بر لب گفت: پدرتون هم آرتشی بودن؟ شاید بشناسم شون من … راننده التماس کرد: آقا من اصلا الان گاز می دم می رم؛ فقط شما ننویس؛ من بدبخت اومدم پول بدبختی مهمونی شبو دربیارم، جریمه شده روزی من … افسر گفت: متاسفانه هیچ آثاری از این که بپذیرید تخلف کردید مشاهده نمی شه؛ متاسفم که فرهنگ درست رانندگی … پیرمرد گفت: ایشون اگه سرباز فراری هستن، ولی آدم شریف و خانواده داری می باشن؛ اجازه بدین خودشون رو همین فردا اول وقت معرفی کنن؛ اجازه بدین با خانواده شون امشب خداحافظی کنن؛ سرباز فراری درسته که باید مجازات بشه … راننده گفت: پدرجان شما استراحت کن؛ آقا، برادر، جناب سروان، اخوی خواهش می کنم ننویس؛ من خودم از فردا می آم اصلا جات هر چی راننده متخلف هست می تارونم که این جا خلوت باشه. ننویس بذار دعات کنیم … افسر برگه جریمه را گذاشت زیر برف پاک کن و با تحکم دور شد: حرکت کن زودتر تا ندادم ببرنت … راننده زد توی سرش … پیرمرد گفت: وظیفه شناس بود؛ برو خودتو معرفی کن.

راننده داد زد: باران تویییییییییییییی، اووووووووف، به خاک من بزن… پیرمرد خمیازه کشید و افزود: گر سر ننهم، آنگه گله کن. سرباز این عربده ها که می زنی تو، من را یاد جوانی م می ندازه؛ بارها من را خواستند ببرند در گروه مارش و سرود آٰرتش تکخوانی کنم. بنده نپذیرفتم… زن نشست و گفت: آقا برو من حساب می کنم… راننده گفت: ونک بالاتر نمی رم ها. وگرنه چشم هرجور شما امر کنی… زن گفت: جهنم، فقط شما زودتر برو… پیرمرد گفت: چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید، چو کشتی اندر اندازد میان قلزم پرخون… زن گفت: پدرجان با من بودین؟ متوجه نشدم… راننده گفت: خیر، آواز می‌ خونن. شما عجله داری چرا؟ ترافیکه به هر حال… زن گفت: آقا من دنبال کارای گوشی م هستم که دزدیده‌ ن دیروز ازم. باید برم از این کلانتری به اون اداره. به تک تک اپراتورها نامه ببرم. بدبختی یه… پیرمرد گفت: یک ارشدی بود در زمان خدمت بنده که هی می گفت شماها آب نمی بینید، وگرنه اپراتورهای ماهری هستید. خارج بود مدتی گویا… راننده گفت: خواهر من گذاشته ن شما رو سرکار. موبایل کیه اپراتور چنده، گوشی وقت دزدیده شد رفت که رفت. من یه مورد ندیده م کسی بیاد بگه گوشی م رو کلانتری گیر آورده. نهایتش یارو خودش به دزده زنگ زده گفته تو رو خدا گوشی رو بیار پول بگیر… زن گفت: همه می گن همینو. چه می دونم. بشینم تو خونه هم دلم آشوبه آخه. بچه م تو غربت داره درس می خونه، شبا با وایبر با هم حرف می زدیم دلمون وا می شد. دزد بی انصاف همینم ازم گرفت… راننده گفت: بهتر. عادت نکنه آدم بهتر. می گن می خوان کل وایبر مایبر رو ببندن. شما فقط بری سازمان سنجش و بیای تو اینترنت… پیرمرد گفت: بنده هم مدت ها در لندن درس چریکی می خواندم. دوره های عملی سخت. چه پیشنهادها، چه وسوسه ها، بنده در تهران در گرو یار بودم دلم. این ارشد از اون جایی که خودش را فرنگ رفته می دانست، با دیگر ارشدها غذا نمی خورد. می گفت بنده چیز دیگری ام… زن گفت: جدی می خوان ببندن؟ من گفتم این وایبر مفته پول تلفن نمی دیم. شانس ما کلا همینه… راننده گفت: شانس اگه مال ما بود، درشو کلا می‌بستن خواهر من… پیرمرد گفت: مسائلی من می دانم از آٰرتش دوران میرپنج که اگر بگویم بلوا می شه. بنده به خاطر وطن سکوت می کنم همیشه… زن گفت: برم واسه احتیاط کارت تماس خارجی بخرم باز… راننده گفت: برو بخر خانوم انبار کن. هر چی خوشت اومد ازش ممکنه یهو تموم شه. برو خیلی بخر.