پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی شهریور, ۱۳۹۳

راننده داد زد: خواهر من اون بچه تو یا جمع کن که دستشو هی نبره بیرون، یا خودم توجیه ش کنم … زن با دلخوری گفت: خب آقا بچه ست؛ شما بچه بودی هی با همه چی ور نمی رفتی؟ … راننده پوزخند زد: نخیر خانوم؛ ما وقتی یه بزرگتر بهمون می گفت دس نزن، دیگه هیچ جوری دس نمی زدیم؛ ولی تا به یه چیزی هم دس نمی زدیم باورش نمی کردیم … پیرمرد گفت: توی آرتش وقتی می گفتن این تفنگ توئه، دیگه همه چی ش پای تو بود؛ تفنگ یه چیزی بود در حد ناموس … زن گفت: وای خاک به سرم؛ چه حرفا … راننده گفت: پدر جان من به این خانوم می گم نذار بچه ت دستشو ببره بیرون؛ خب دیده م که تریلی یا اتوبوس یا حتی موتوری یه لحظه رد بشه بعد چه اتفاقایی می افته هزار تا صاحاب پیدا می کنه … زن گفت: بی صاحاب هم خودتی … راننده گفت: خواهر من، من کلی گفتم؛ جسارت نشه؛ مردم هر بلایی خودشون هم سر خودشون می آرن، تاوانش رو باید یه بدبخت دیگه بده … زن گفت: شوهر خاک بر سر من اگه یه ذره غیرت داشت الان من نباس با تاکسی برم این ور اون ور؛ من خودم رانندگی بلد بودم؛ یه دیویس شیش داشتیم که همه حسرتشو می خوردن … پیرمرد گفت: ما خیلی چیزا داشتیم که همه حسرتشو می خوردن دخترم؛ شما تنهایی؟ … زن گفت: نخیر؛ یعنی بله؛ اسمش اینه که شوهر دارم، ولی واقعیتش معلوم نیست کدوم گوریه … راننده گفت: فراری یه؟ چک برگشتی داره؟ قتل کرده؟ زن دوم داره؟ چه بی غیرتی ای کرده بی صاحاب؟ … زن گفت: تا الان طلبکاراش که هر روز می آن در رو می گیرن به مون، می گن یه سیصد تومنی چک برگشتی داره … پیرمرد گفت: سیصد تومن که چیزی نیست دخترم؛ من بدبخت بازنشسته هم با کسورات ش 430 تومن می گیرم؛ شما تنهایی؟ … راننده گفت: پدرجان سیصد میلیون تومن منظورشه؛ خواهرم خودش کجاست حالا؟ خبر داری؟ … زن زد توی سر بچه و زار زار بچه بلند شد: نه خبر مرگش؛ وسط این طلبکارا هم یه زنه اومده می گه زنشم؛ دو تا توله هم دارم ازش … پیرمرد گفت: پس شما تنهایی … راننده گفت: دمش گرم؛ یارو همه جوره چک کشیده؛ مردم چه نونایی میخورن … زن گفت: چک برگشتی هاش به جهنم؛ زن و بچه دومش رو چه کار کنم اگه راست باشه؟ … پیرمرد گفت: توی آرتش یه فرماندهی بود زمان میرپنج، این سه تا زن داشت؛ میرپنج دستور داد سه بار بازنشسته ش کنن که زنها و بچه هاش حقوق بگیرن؛ بعد سه بار اعدامش کنن … زن گفت: آقا شوهرم شوهرم نگه دار … راننده زد روی ترمز … زن پیاده شد و دوید … راننده داشت دنبال زن می گشت که افسر پلیس آمد جلو: بزن بغل تاکسی؛ بزن بغل … پیرمرد گفت: قیچی مون کردن.

راننده دستش را گذاشت روی بوق و زیر لب با خونسردی گفت: این قدر بوق می زنم تا اجدادت بیان جلو چشمت نصیحتت کنن؛ راهو می بندی بی پدر؟ هر چی بوقه مال تو … پیرمرد گفت: نزن جوان؛ نزن! مگه در اجباری به تو یاد نداده ن که بی صدا بری و بیای … راننده گفت: بی صدا مال خداست پدر من؛ بقیه عالم امکان همه شون یه تق و توقی دارن بالاخره … راننده بوق را ول نکرد … راننده وانت کناری عربده زد: د نزن لامصب؛ نامسلمون مگه خودت اعصاب نداری این جوری می کنی … راننده گفت: مگه این خرج و مخارج دیگه واسه آدم مصب می ذاره؟ من تا این گوسفندو نفرستم از وسط راه بره کنار بوق رو ول نمی کنم … پیرمرد گفت: می دمت دست دژبان تا آدمت کنن؛ فکر کردی این جا تو رئیسی؟ مرتیکه دستت رو از روی اون خبرکن دشمن بردار … راننده داد زد: برو برو برو برو برو برو … گوسفند جلویی بالاخره با خونسردی پارک کرد … راننده بوق را قطع کرد: آهان دیدی جواب داد؟ فکر می کنن چون ماشین مدل بالا دارن خیابون ارث باباشونه … پیرمرد گفت: شانس آوردی که قبل از لبریز شدن کاسه صبر من خودتو تسلیم کردی؛ وگرنه می دادم از بوق آویزونت کنن … راننده گفت: ما یه عمره از بوق و همه جامون آویزونیم؛ ما رو از تاکسی خالی می ترسونی پدر جان؟ هه هه … رادیو موسیقی ش تمام شد و گفت: دوستان خوبم، امیدوارم هر جایی که هستین و مشغول هر کاری که در واقع شدین، احساس خوشبختی بر شما سایه انداخته باشه؛ اینو گفتم که بگم از گوته نقل می کنن که خوشبختی سایه اش را بر همسایه هم انداخته، اما تو سایه خود را بجوی … راننده گفت: دارم می جویم؛ رفته زیر صندلی لامصب … پیرمرد گفت: خوشبخت کسی که خر ندارد، از کاه و جواش خبر ندارد … رادیو گفت: دعوت می کنم از شما که به یک موسیقی از کشور چین گوش بدین … راننده گفت: این دونگی هم خوشبخت بود؛ ته مطبخ مشغول کنیزی بود ها ولی همین که پشت فرمون نبود خوشبخت بود. تهش اون شد زن امپراتور، ما هنوز بوق می زنیم … رادیو موسیقی ش ترکید و گوینده از خواب پرید: ببخشید دیگه؛ پخش زنده این چیزا رو هم داره؛ از شما دعوت می کنم که چیزه؛ به یک موسیقی سنتی گوش کنید … رادیو گفت: دوش دوش دوش که آن گرد گرد گنبد مینا … پیرمرد آه کشید: دل شده یک کاسه خون حقیقتا. تنهام من.

پیرمرد خودش را توی صندلی ش جا کرد و گفت: کولر را خامو کن جوان؛ این صبح به زمستان بیشتر می خوره تا به تابستان … راننده رادیو را زیاد کرد و گفت: کولر کجا بود پدر من؟ سر صبحی یه کم باد می آد… رادیو به خودش آمد و گفت: وی همچنین پیش بینی کرد از اواسط شهریور ابرهای باران زا به تهران هم برسند … راننده گفت: دمشون گرم. بارون تامین کردن دلمون وا شه … پیرمرد گفت: زمان میرپنج برف می اومد تا زانو. کی تهران این جوری بود … رادیو گفت: پلیس همچنین از رانندگان خواست در مواقع بارش در جاده های تابستانی حتما با احتیاط بیشتری رانندگی کنند و در سفرهای شهریور حتما از کمربند ایمنی استفاده نمایند … راننده گفت: ما یه بار نمودیم، کمربندش چینی بود کلا داشتیم خفه می شدیم … پیرمرد گفت: برف این جوری نبود که چار تا دونه بزنه همه جا تعطیل بشه. برف می اومد باید توش تونل می زدی تا از در خونه بتونی بری بیرون؛ آرتش مامور نظم شهر می شد؛ همه جا حالت فوق العاده بود. بنده به شخصه عاشق حالت فوق العاده بودم … رادیو رفت روی آهنگ: خیال نکن نباشی بدون تو می میرم. گفته بودم عاشقم؛ خب حرفمو پس می گیرم … راننده گفت: اینا نمی خوان بارون بیاد. اگه می خواستن می تونستن برن بالا ابرا با هواپیما دوا بریزن روش سرد بشه بارون بریزه. اینا می خوان آلوده باشه که اگه خواستن بتونن تعطیل کنن. می خوان بی آبی بشه مردم از تهران برن. الان گفته ن یه ماه دیگه آب تمومه. یعنی چی؟ یعنی برین. من دیگه دستشون رو خوندم … رادیو ترومپت می زد … پیرمرد گفت: این وضعیت رو بنده در سال های جنگ دوم جهانی تجربه کرده بودم در پایتخت بلژیک. از بس دود تانک توی فضا بود هوا آلوده بود. شهر که به خاطر بمباران تعطیل نمی شد، به خاطر دود تعطیل شد. هیتلر خودش شخصا دستور داده بود هر چی می تونن دود کنن … خانم توی رادیو گفت: زندگی مثل یه گلدون زیبا می باشه که باید ازش مراقبت کرد؛ وگرنه این گل زیبا می پوسه و می پلاسه و زیبایی ش از بین می ره. دوستان شنونده شما دارین برنامه صبح گاهی رو می شنوین … راننده زد روی سی دی: داد می زنم ای جان ای جان ای جان دارم می آم به تهران دارم می آم به تهران … راننده گفت: نیا بابا. دود ورداشته همه جا رو. بمون همون جا بساز … پیرمرد گفت: یه عمر ساختیم چی شد؟ چشم وا کردیم دیدیم خرابه بالا سرمونه و همه چی خراب و حالمون هم خراب … سی دی خفه کرد. رادیو رفت روی گوینده ای که داشت نق گرما را می زد.

راننده گفت: من همون اولش هم به این چیزا اعتقاد نداشتم خانوم. خواب کلا چیز مهمی نیست. شما امروز نگرانی صابخونه ت بیاد در خونه تو بگیره بگه خالی کن، شب خوابشو می بینی. من همیشه از بس از گیرهای زنم می ترسم، شب خوابشو می بینم. تو خواب همیشه می گه طلاق می خوام. کاش تو بیداری می خواست… زن گفت: ولی خواب تعبیر داره آقا. جدی می گم. مادر خدابیامرزم هر وقت یکی از یه خانواده می خواست بمیره ها، خواب می دید یکی از مرده هاشون می آ دیه چیزی به ما می ده و می ره. مرده توی خواب چیزی ازت بگیره تعبیرش بده البته… پیرمرد گفت: یک سربازی سر پست مرزی در ایلام خوابش برده بود، آمده بودند جیره و اسلحه ش را دزدیده بودند. خبر به میرپنج رسید… راننده گفت: حالا شما رو نمی دونم، ولی یکی بیاد بگه من فلان خوابو دیده م، باور نمی کنم. همه ش دکونه به نظرم. بلانسبت شما می خوان بگن ما هم بعله… زن گفت: وای نه، من خودم شوهرم صحیح و سالم بود، صبح از خونه رفت بیرون برای کار. ده دقیقه سرمو گذاشتم رو بالش، دیدم یه اژدهای هفت سر اومد من و بچه هامو قورت داد. بیدار که شدم گفتم تمومه. زنگ زدن گفتن موتور به شوهرت زده بیا بیمارستان حالش بده. گفتم به م بگین طاقتشو دارم. خبر دارم تمومه… پیرمرد گفت: سرباز را آوردند، میرپنج گفت فقط بگو چرا؟ گفت قربان من همیشه کسر خواب دارم، اما با همان خوابم هم در صحنه دفاع از مرزهای مملکتم حضور دارم. می گن میرپنج خیلی خندید و سرباز داد یک گوشش را برای یادآوری و تنبیه بریدند. بعد آوردش تهران در کاخ مشغول باشه… راننده گفت: عجب. پس چطور خوابای من درست در نمی آد؟ من هی خواب می بینم راننده ترانزیت شده م، یه ولوو دارم توی جاده های شینگن دارم می تازونم. باز بیدار می شم می بینم راننده این لگنم تو تهرون که… زن گفت: خب همه خوابی و خواب هر کسی تعبیر نداره. دل پاک می خواد. بلانسبت شما خوابا معمولا پریشون و شیطانی هستن. ما خانوادگی همین بودیم… پیرمرد گفت: بنده خودم یک بار در همه اون سی و سه سال خدمت در آرتش سر پست خوابم نبرد. مشهور بودم در همرزمان به جغد جنگ جهانی اصلا. شما بعد از مرحوم دیگه ازدواج نکردین خانوم؟ وجنات تون مجرده… راننده گفت: بله ما هم خانوادگی پریشونیم… زن گفت: نخیر، دیگه نتونستم کسی رو جای اون مرحوم جایگزین کنم. یعنی اومد به خوابم گفت حلالت نمی کنم… راننده گفت: کاشکی یکی خواب می دید من بمیرم، تعبیر هم داشت. خلاص می شدیم… پیرمرد گفت: هر خوابی هم تعبیر نداره البته.

راننده در را بست و گفت: من امروز حوصله ندارم؛ اعصاب هم ندارم از گرما. یکی تون داد بزنه زودتر پر بشیم راه بیفتیم … پسر گفت: من حلش می کنم … و داد زد: ونک ونک دو نفر ونک … پیرمرد گفت: این طور که تو داد می زنی اگر در خط مقدم بودی دشمن هر هر بهت می خندید جوان؛ بنده در جنگ جهانی دوم یک بار عربده زدم، سربازان دشمن منطقه را خالی کردن گریختن … راننده گفت: همینی هم که داری داد می زنی دمت گرم؛ والا من یه عمره می خوام رانندگی رو ول کنم برم دادزن حراجی بشم. نون توی عربده ست الان… پسر بلندتر داد زد: ونک از خط ویژه بیاااااااا ونک؛ بدو بدو تموم شد … پیرمرد گفت: جاسوسای ما خبر دادند که فرمانده اون لشگر گفته بود اگر این صدا رو سرباز من داشت، ایران رو گرفته بودیم تا سرحدات هرات … راننده گفت: داد بزن داد بزن دلمون باز شه … پسر گفت: چه مردم دیگه ونک نمی رن؛ عجیبه امروز. همیشه صف بود ها … راننده گفت: کار دنیا برعکسه بابا، ما هر وقت عجله داریم کسی نیست … پیرمرد گفت: چرا خیلی وقته کسی نیست؟ مشکوک نیست این وضعیت؟ امنیتی شده فضا … پسر داد زد: بابا ونک بیا یه نفر اصلا. ونک بیا … راننده گفت: یه عمره می ریم ونک و بر می گردیم؛ که چی اصلا؟ یه بار هم بشه آدم بره و برنگرده؛ می خندیم ها … پیرمرد گفت: آقا بنده شنیده بودم که یارانه ها رو دارن زیاد میکنن؛ چند برابر شد الان؟ برم بانک یا نه هنوز… راننده گفت: پدرجان دارن توی رودرواسی یواش یواش حذفش می کنن. شما می گی زیادش کنن؟ مردی که زیاد می کرد رفته است… پسر داد زد: ونک بیا بی صاحاب. ونک … پیرمرد گفت: شایعات را توجه نکنید. بنده خبر موثق از امرای سابق آرتش دارم… پسر شاکی شد و نشست: آقا برو بین راه بزن، هیشکی نیست انگار … راننده نیشخند زد: لابد امروز ونک خبری شده ملت نمی رن … پیرمرد گفت: حمله کردن یعنی؟ فکر نکنم … پسر گفت: آقا شما برو کسی ننشست تهش من حساب می کنم … راننده گفت: شرمنده م؛ من از این قولا خیری ندیدم کلا … پیرمرد گفت: به من هم قول داده بودن فرمانده لشگر باشم. پسر یک تیمساری را جای ما جانشین کردند؛ همون باعث شد اشغال بشه مملکت؛ میرپنج بعدها از بنده راسا اسم برده بود … راننده یکهو استارت زد: بریم پس؛ شاید قسمتمون وسط راه بود … پسر برای اطمینان داد آخر را زد: ونک نمی آی؟ خبرت نیا اصلا … پیرمرد گفت: نیومد. نمیاد.

پیرمرد آواز زیرلبی خواند: چرا رفتی چراااااااااااااااا من بی قرارم، به سر سودای آغوش تو داااااااااااااااارم … راننده گفت: دل و جان بردی اما، سرویس کردی یااااااااارم. هارهارهار … رادیو خواند: چه بگویم به که گویم به که گویم ایییین رااااااااز … زن گفت: آقایون اگه کنسرت تون تموم شد بریم؛ به خدا دیر شد الان تموم صرافی ها قیمت رو باز می آرن پایین تر. مذاکرات هم واسه ما شده دردسر. شانس نداریم. رفتیم دلار بخریم سود کنیم، حالا باس زیر قیمت بفروشیم ذوق کنیم ضررمون کمتر شده… پیرمرد گفت: خانم فقط پوند اینگیلیس بخرین؛ فقط پوند؛ امپراتوری بیریتانیا هرگز ارزش پولش کم نمی شه … راننده گفت: خانوم فقط دلار. پوند و یورو و فلان همه به سایه دلار هم نمی رسن. شما شایعات رو ول کن. فقط دلار بخر … زن آه کشید: آقا می خواستم برم خبر مرگم مالزی پیش دخترم. سه هفته قبل رفتم هزار دلار خریدم سه هزار تومن هر کدوم؛ الان هی داره دلار می آد پایین تر، دخترم هم گفته فعلا نیا امتحان دارم، می رم زودتر اینا رو بفروشم تا بیشتر ارزون نشده … پیرمرد گفت: خانم بنده در لندن که دوره چریکی می دیدم، خاطرم هست که مسائلی عجیب درباره پوند مطرح شده بود تا چرچیل را به خیال خام خودشون زمین بزنند؛ می گفتند پوند دیگه ارزش نخواهد داشت و دلار اون را خواهد گرفت و این ها؛ چرچیل آمد در تلویزیون لندن یک نطقی کرد و گفت: تا من چرچیل هستم، شما این خودکار رو الان یک پوند می خرید روز آخر عمر بنده هم یک پوند … راننده گفت: اینو یکی دیگه گفته بودا … زن گفت: یه بار در زندگی مون دلار خریدیم بهش دست زدیم ببینیم چه شکلی یه، شانس ما زد ارزون شد مام نرفتیم مالزی. من بختم سوخته ست؛ هر کاری می خوام بکنم فوری خراب می شه. تا ما رفتیم خونه رو دادیم مشارکتی ساختن ها خونه راکد شد افتاد تو ضرر. هی اقبال من هی … راننده گفت: من شنیده م اینا اگه توافق کنن دلار برمی گرده به همون هفت تومن زمان شاه؛ یعنی این قدر ما اوضاعمون خوب می شه. خدا کنه زندگی ساده تر بشه واسه مردم. آقام سال 56 می خواست بره کربلا رفته بود دلار بخره گفته بودن هرچی می خوای بهت می دیم؛ الان می گن باید بری بانک تو نوبت وایسی دیویست تا بگیری مثلا یه کم ارزون تر از بازار؛ می گن دلار که بشه هفت تومن طلا هم می شه گرمی ده هزار تومن. آخ من واسه زنم مهریه شو بدم شرشو بکنم به خدا … زن گفت: آقا زمونه بدی شده؛ همه چی سخت تر می شه … پیرمرد گفت: من تنهام البته. سخت نیست. سخت تر از تنهایی نیست خانم. شما مجردین؟

راننده گفت: حالا الان رشته خوب چی رو بورسه؟ این دختر ما ریاضی خونده. درسش هم برخلاف اون دوتا دیگه که سرشون با کفششون بازی می کنه بدک نیست. معدلش هیفدهه. می گه مهندسی می خوام برم. مهندسی صنایع… مرد گفت: صنایع خوبه، ولی اشباع شده. اصلا بازار کار مهندسی دیگه کلا اشباع شده. من جاش باشم می زنم مدیریت مالی و حسابداری، بعد می افتم تو کار بورس بار خودمو می بندم… پیرمرد گفت: زمانی که بنده به مرحوم پدرم گفتم که می خوام برم آرتش، ایشان یک سوال فقط از بنده پرسیدند. گفتند اگر یک روز گفتن به خاطر وطن باید همسرت را رها کنی، چه خواهی کرد… راننده گفت: آخه آقا بورس سرمایه می خواد. من الان به این بچه می گم دولتی قبول شو چون من شهریه ندارم… مرد گفت: آقا سرمایه زیادی برای شروع لازم نیست. شما کافیه توی بحث کارگزاری بتونی خوب وارد بشی. بارت رو می بندی. از پول مردم پول می ذاری تو جیبت… پیرمرد گفت: بنده به اون بزرگوار هم گفتم که ممکن است یک روزی این سرباز وطن مجبور باشه شما رو رها کنه، آيا راضی هستی؟ ایشون با لبخند باوقار همیشگی فرمودن جانم فدای شما و وطنم. همین بود که بنده عاشق ایشون بودم… راننده گفت: حالا این انتخاب رشته‌ ها اصلا درست درمونه؟ من شنیده م خودشون همه رو می ندازن جاهای مختلف، کاری به این فرما ندارن. می گن سیاسی و ایناس… مرد گفت: نه آقا دولت چی کار انتخاب رشته جوونا داره؟ حالا ممکنه سر بعضی قومیت ها یه کارایی کرده باشه قبلا… پیرمرد گفت: در لندن که بودیم برای دوره چریکی، بنده به سربازهای اینگیلیسی قصه را گفتم. یکی از اون ها گفت اگر این عشق پاک در آٰرتش اینگیلیس هم بود، هرگز ما در جنگ ها گرفتار خیانت و عقب نشینی نمی شدیم. عشق چیز غریبی یه. انسان با عشق می تونه به جنگ قدرتهای تا دندان مسلح جهان بره و نترسه… راننده گفت: والا من به این بچه می گم بیا برو ساختمون بخون. بچه های خاله ش مهندس ساختمونن، بساز بفروشی می کنن پول می ذارن رو پول. این می گه من صنایع دوست دارم. روحیاتم با ساخت و ساز نمی خونه. بابا روحیات منم با تاکسی و سگدو تو آفتاب نمی خونه، ولی چاره چیه… مرد گفت: آقا خب حق داره بچه. فردا روز اگه با درسش حال نکنه یهو ولش می کنه کلا… پیرمرد گفت: یک بار من خواستم ول کنم، ولم نکردند خوشبختانه و متاسفانه. من همیشه به شرایط باختم عزیزان.

مرد گفت: آقا شیر پرچرب نخرین. ماست، دوغ، هر یمانی که پرچرب روش نوشته بود نخرین. نخورین. کلا می گن روغن لاستیک تو لبنیات می ریزن می دن دست مردم… راننده گفت: آقا راسته یعنی؟ من گفتم شاید سیاسی یه قضیه. مثلا مال پسر فلان حاجی یه کل لبنیاتی ها، می خوان اون رو خفت کنن. عجب… پیرمرد گفت: بنده در بحبوحه جنگ جهانی دوم، یک بار مامور شدم به همراهی یکی از وزرای وقت در سفر به عثمانی. خاطرم هست که در آن جا، گاو را می آوردند در مغازه، شیر تازه را از او می دوشیدند و مستقیم می دادند به مشتری. این خبرها و بسته بندی ها و صنعتی ها نبود… راننده گفت: آخه گرون تر هم هست الکی. هی من خودمو کشتم این چند سال گفتم زن، این شیر داهات بابات نیست فکر کنی چون خوشمزه تره، چرب تره. اینا خدا می دونه روغن نباتی می ریزن، روغن کرچک می ریزن، هیشکی خبر نداره… مرد گفت: وزیر بهداشت مملکت گفته اینا ممنوعه، بعد خود لبنیاتی ها گفته ن شرمنده تیم به ما ربطی نداره. پس به کی ربط داره؟ ای بابا… پیرمرد گفت: یک گاوی بود در آنکارا، این گاو اجدادش هلندی بودند؛ وقتی دوشیده می شد، چنان با افتخار به افق نگاه می کرد، تو گویی این حیوان می دانه که ماموریت خطیر او در تغذیه نوع بشر، چقدر بااهمیته. حتی گاوها در بلاد خارجی توجیه اند که… راننده گفت: شوهرعمه من سر همین شیرای پرچرب سکته کرد آقا. هرروز هرروز می رفت از دامداری شیر می خرید دبه ای، تا شب هی خالی یا با ماست می خورد، همیشه هم یه پیاز پوست می کند از صبح تا شب می خورد با شیر و ماست. این بشر چربی دور قلبش رو گرفت، حتی دور مغزش رو چربی گرفت، سکته زد. فقط می گفتن همون پیاز اینو نجات داد که دیگه نیفته. وقتی سکته می کنه یهویی بره خلاص… مرد گفت: آقا همه چی تقلبی شده. پدرزن من سال ها پیش یه روغن نباتی خرید توش سنگ بود. دیگه کلا روغن تو زندگی ش نخورد. مردم هم باید نخرن این چیزا رو، نخورن، تا کسی از این کارا نکنه. هر چی می کشیم ما از دست خودمون می کشیم… پیرمرد گفت: بنده از وزیر وقت خواستم تعدادی گاو به ایران ببریم از عثمانی. متاسفانه او جدی نگرفت ماجرا را. وگرنه الان وطن ما در چیزهایی خودکفا بود که اینگیلیس و ایالات متحده باید می آمدند سراغ ما… راننده گفت: کاش می اومدن سراغ من. کاش من اصلا گاو بودم.

پیرمرد شروع کرد به آواز خواندن: گر عارف حق بینی، چشم از همه بر هم زن، چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن… راننده زد زیر آواز: تب تند تنم یه تابستون… زن گفت: مستقیم… راننده زد روی ترمز: چی بگم چیه اون. بشین خانوم زودتر. افسر عین جن پیداش می شه یهو… پیرمرد صداش را برد بالا: آخ مغنی از آن پرده نقشی بیااااااار… زن گفت: مرسی آقا. من می رم سمت ونک اگه می خوره… راننده گفت: می خوره. تاکسی همه جا می خوره. همه چی به تاکسی می خوره. همه کاری به قیافه من می خوره اصلا… زن موبایلش زنگ خورد: سلام مامان خوبی؟ نه عزیزم، گفتم دو دقیقه صبر کن من این پدر پدرسگت رو گیر بیارم اول، اونم می گیرم ازش… پیرمرد گفت: بوی آزار و اذیت می آد. بوی تبعیض جنسیتی… راننده گفت: ملت روانی شده ن خواهر من. حق بقیه رو می خورن، یه آبم روش… زن به موبایلش گفت: اون روز هم عین هزاربار قبل بهت گفتم اول بذار من این مرتیکه گه رو بپزمش، بهش بگم جریان شهریه ت رو، بعد هوس هندستون کن. چرا تو منو دق می دی؟ خسته م کردین… پیرمرد گفت: بنده اون روزها، میانجیگیری زیادی داشتم بین افراد مختلف، در بحث روابط زناشویی. یک بار یک سرباز تازه دامادی آمد با گریه و زاری، که همسرش با اون تندخویی و ترشرویی نموده بود، قصه این بود گویا که از کار آرتش دل خوشی نداشت اون زن. بنده رفتم و چنان وجناتی از آرتش و امر مقدس دفاع از وطن برای آن تازه عروس بیان کردم، که می گفت والله اگر زنان را راه می دادن، خودم هم سرباز وطن می شدم… زن به موبایلش گفت: خبالا، بابات اگه غیرت داشت، سر مدرسه رفتن تو و جوونی من، ما رو ول نمی کرد بره با اون عجوزه هزاردوماد زندگی کنه. واسه من روضه غیرت و محبت اونو نخون… راننده گفت: مردونگی دیگه مال تو فیلماست. قیصر هم الان تو این زمونه بود، اول و آخر همه رو با دشنه جواب می داد، که بره نوچگی کنه… پیرمرد گفت: همسر مرحومه بنده، همواره به آرتشی بودن من افتخار می نمود؛ طوری که مورد حسادت بارز زن های دیگر قرار می گرفت… زن به موبایلش گفت: حالا خفه شو ببینم چی می شه، می گم بهش بابا این بچه دانشگاه دولتی اونی که می خواد قبول نمی شه آخرسر. ولی تو اون کنس رو می شناسی که. اون فقط واسه عجوزه ش خوب خرج می کنه. گوشی. آقا پیاده می شم. بفرمایین… زن با موبایلش حرف می زد و پول را پرت کرد و در را کوبید و رفت… راننده گفت: اعصاب هم ندارن مردم. غیرت که ولش… پیرمرد گفت: مطلقه بودن انگار. مجال درددل نشد. افسوس.

راننده گفت: این زندگی مال آدمیزاد نیست. زندگی ای که ما داریم می کنیم الان، زندگی سگی یه، آدما کی این جوری سگدو می زنن زیر آفتاب صبح تا شب؟ بیا برو همین دبی یا استانبول ببین تاکسی اون جا یعنی چی… پیرمرد گفت: اگر بنده را به عنوان یک سرباز باتجربه، می گذاشتند که حمل و نقل شهر را مدیریت نمایم، همگام با حفظ اصول ایمنی در کشور، کاری می کردم که هر راننده خاطی از یک سال حبس تا اعدام بگیره و مردم را درست جابجا نماید… زن گفت: آقا داماد من توی دبی کار می کنه، فروشنده و سهامدار یه شرکت موبایله، هی می گه بلند شو بیا این جا که دخترت هم راضی بشه دل بکنه از ایران و بیاد. می گه این گرما که می بینی نه تنها بد نیست، برای برای پوکی استخوان هم خوبه. همه جا هم کولر گازی هست. می گه دبی هیشکی پوکی استخوان نمی گیره… پیرمرد گفت: اون سالی که بنده رفت و آمد تاکسی ها و درشکه ها را در حمله متفقین هدایت می کردم در میدان توپخانه، هیچ کسی جرات تخطی نداشت. یک بار خود میرپنج آمد و یک راننده بی ادب را سه روز از پا در وسط میدان آویزان کرد… راننده گفت: خواهر من همه چی جای دیگه درسته. به ما نمی دونم چرا دست دوم رسید کلا. ماشین مون این، کارمون این، زنمون اون. من راننده ترانزیتم جام این خیابونا نیست. من خرم که تو این شهر و این لگن موندم… زن گفت: ولی آقا هیچ جا وطن نمی شه. اصلا من یه ماه رفتم دبی با دخترم موندم، از عصر جمعه اولش دلم بونه می گرفت. اون جا همه چی هم هست ها. ولی بوی وطن نمی داد… پیرمرد گفت: وقتی عاشق باشی و یار همه جا خاطرش با تو باشه، همه جا وطنه، لندن برای من آن قدر وطن بود که هر کی خواست با من ازدواج کنه، گفتم بوی یاری که در تهران دل در گروش دارم، اجازه نمی ده… زن گفت: آقا همین دوماد ما که هی می گه بیاین دبی، هر ماه نره تهران کله پاچه نخوره روزش شب نمی شه. وطن چیز عجیبی یه… راننده گفت: وطن خیلی چیز عجیبی یه، فقط نمی دونم چرا مصیبت های عجیبش افتاده رو سر ما. یکی ما رو انداخته تو سمساری دنیا لابد… پیرمرد گفت: یک بار نخست وزیر روس در رژه مشترک ایران و روس و اینگیلیس در لندن به بنده گفت: مجردی؟ گفتم بنده همیشه متاهلم سردار، بنده مست بوی عشقم.