پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی مرداد, ۱۳۹۳

راننده گفت: آقا همه گرما زده ن. همه مریضن. همه سرطانی شده ن. صبح تا غروب من سیصد نفر سوار می کنم همه فین فین و مرض. مال آلودگی هواست اینا. مال پارازیتاس. مال آبه. من نمی دونم. مشکوکم من … مرد گفت: من شنیده م آب مون آلوده ست؛ برنج وارداتی مون آلوده ست. برنج ایرانی مون آلوده ست. سبزی مون سر فاضلاب آلوده ست. همه چی. خب معلومه هی مریض می شیم … پیرمرد گفت: همین که امروزه روز زنده هستین خدا رو شکر کنین؛ بنده زمان میرپنج که طاعون به کشور افتاد، مامور شدم بخش هایی از قرنطینه سیستان رو در آرتش مدیریت کنم؛ فرمانده بنده می گفت این کار فقط از تو بر می آد جوون؛ رفتم و با وجود این که خود بنده هم طاعون گرفتم اما مدیریت کردم و زنده ماندم … راننده گفت: این بی پولی و قبض و قسط و شهریه و زن و بچه که غر می زنن هر کدوم شون صد تا طاعونن به خدا؛ شما چی فکر کردی؟ من هر روز که بیدار می شم ها می گم ای تو روح این زندگی. یه روز مزخرف دیگه شروع شد … مرد گفت: آقا من از یه منبع موثقی شنیده م که مردم ایران هفت هشت میلیون شون سر اعتیاد و فساد ایدز دارن ولی آمارای کم می دن بیرون. که بگن اوضاع خوبه و اینا … پیرمرد گفت: ما اون زمان در طاعون سیستان، اخبار رو مدیریت می نمودیم تا شایعات مردم را وحشت زده ننمایه؛ بنده یک خبرنگار سمج رو سه روز در طویله زندانی کردم تا بفهمه ارعاب و تشویش اذهان عمومی تاوان سختی داره … راننده گفت: آقا من می گم همه این مریضیا مال اعصابه؛ تمامش اعصابه. من می دونم دیگه. وضعیت یه طوری یه که هر کی رو می بینی یا ام اس داره یا کمردرد داره یا معده درد داره. دیگه سردرد که اصلا مریضی سوسولی حساب می شه … پیرمرد گفت: بهش گفتم شما موظفی با اطلاع رسانی به مردم خدمت کنی؛ حالا که طاعون رو سیاه نمایی می کنی برو پیش حیوانات تا اندکی مجال تفکر به کارای زشتت رو داشته باشی. متنبه شده بود؛ مثل گاو سرش پایین بود … مرد گفت: آقا همه مون داریم می میریم. فقط حواسمون نیست … راننده گفت: همه مون مردیم خبر نداریم … پیرمرد گفت: بنده البته زنده موندم. کسی خبردار نشد… راننده گفت: می گن مذاکرات به نتیجه برسه دیگه کمبود آب هم نداریم. راست می گن؟

راننده گفت: یه غلطی کردیم ما توش موندیم، سه ماه قبل واسطه شدیم، به خدا بی درصد و هیچی، واسه این دومادمون یه ماشین در حد نو گیر آوردیم که کار کنه باهاش؛ گفتیم نون خواهرمون رو دربیاره جای دوری نمی ره. کاش نمی کردم. کباب شدم جا ثواب… مرد گفت: چی شده مگه؟ دلش هم بخواد طرف، الان ماشین سالم پیدا کردن تو این گرونی کار هر کسی نی… پیرمرد گفت: چرچیل معتقد بود همسر سالم و مناسب یافتن، فقط کار نجیب زادگان و بزرگانه؛ فلذا برای تک تک نیروهای گارد سلطنتی و نخست وزیری خودش شخصا انتخاب می نمود… راننده کوبید روی فرمان: بابا این ماشین نو رو که تو شیش سال ۳۰ هزار تا کلا کار کرده بود، برده یه گیربکسی ازش خورد و خاکشیر کرده، که بیا و ببین؛ بعد حالا طلبکاره از من، خواهره هم دلخوره بدبختی. می گه رفتی ماشین خراب رو انداختی به ما درصد هم گرفتی… پیرمرد گفت: به بنده هم اصرار داشت که این سرباز وطن رو پاگیر عشق کنه در لندن و برای اینگیلیس نگه داره، من اما دل در گرو عشق تهران داشتم… راننده گفت: آقا توقع داشته من برم تو موتور ماشین بشینم یه مدت ببینم ایرادی نداشته، یا چی. مرتیکه ماشینی که من برات جستم عروسک بود، خودم اگه داشتم نمی ذاشتم دست تو بهش برسه. دوماد و باجناق ها، هر کاری براشون بکنی دستتو گاز می گیرن تهش؛ بایستی این دندون فامیلی رو کند انداخت جلو سگ… مرد گفت: آقا آدم با آشنا نه باید معامله بکنه، نه براش کاری بکنن، نه کاری بکنه براشون، تشکر نیست تهش. طلبکار می شن… پیرمرد گفت: چرچیل حتی می خواست بنده رو نگه داره تا دخترش که به سن قانونی رسید، بنده داماد خودش بشم. بارها از من کلمات مهمی از عبارات دلدادگی و تعارفات فارسی پرسیدن ایشون؛ چرچیل دلش با ایران و آٰریایی و شخص بنده بود… راننده گفت: آقام خدابیامرز همیشه می گفت به دوماد و باجناق رو نده، چون وقتش که بشه با استخونات آبگوشت بار می ذارن… مرد گفت: آقا من خودم بیست و پنج سال پیش پاسوز شراکت با دوماد نامردمون شدم، نشستن زیرپام با خواهره، که بیا خونه رو بفروش بنداز تو کار سکه، فروختم، الان مستاجرم ته تهران. خود بی پدرش الان با پول من و امثال من تو درکه یه باغ داره توپ تکونش نمی ده. ای تف… پیرمرد گفت: شاید بنده باید از همان دور و در سطح بین الملل برای کشورم خدمت می نمودم. چه تر و تازه بود. ای وای… راننده گفت: یه عده درکه ن، یه عده مثل ما تو درک اسفل. تف به این زندگی.

پیرمرد داد زد: یا همین الساعه، اون دستگیره شیشه رو می دی به این بانوی محترمه وجیهه انصافا عفیفه، یا ملاحظات عدم دخالت آرتش در بحران های غیرنظامی و حضور این بانو را کنار گذارده، چنان توی گوش تو جوانک بی شعور می خوابانم، تا عبرتی بشود برای سایرین… راننده عربده زد: ببین پدرجان، شما مشتری ثابت مایی، هرروز جات هم جلوی تاکسی اصلا رو سر ماست، ولی این یه مورد رو شرمنده م؛ اصلا شما برو الان تو این خط بگرد ببین شیشه عقب کی دستگیره داره. من شرمنده م… زن گفت: آقا من می گم این جوری نمی تونم بشینم، شیشه شما سر ظهر پایینه، باد داغ می خوره صورت آدم کباب می شه. من پوستمو تازه داده م کشیده ن، شما مردا چرا این قدر بی ملاحظه این… راننده گفت: اوا؟ پوستتون اوف می شه خب با تاکسی خطی نیاین خانوم، برو آژانس بگیر، کولردار، همچین بااااااد بیفته رو پوستتون که خراب نشه… پیرمرد گفت: با ناموس وطن درست حرف بزن بی ادب، امثال شما اگر زیردست من بودید در آرتش، چنان ادب می کردم شماها رو که دیگه با یک خانم محترم حرف لاطائل نزنید، هر چه زودتر شیشه را درست کن اون طور که امر می کنن؛ وگرنه من این جا خون به پا می کنم… راننده گفت: نمی خوام اصلا، خرابه خانوم. شیشه م خرابه. شبا هم همین جوری پارکش می کنیم، با بچه هام شیفتی تا صبح تو ماشین می خوابیم. بفرما ماشین بعدی… زن گفت: مردم مازراتی و بنزشون رو می ندازن تو دره، عین خیالشون نیست، یارو یه تاکسی داره دور ورداشته… راننده گفت: خانوم پوست ظریف، خانوم عملی، شما پنج دقیقه می شینی تو این گاری، خبر نداری. هر کی می آد هی این بی صاحابو می ده بالا، می ده پایین، سه دفعه تا حالا هرچی کار کرده م آخر روز برده م داده م دستگیره و قرقره این سگ توله رو درست کنن؛ باز خوبه برقی نیست مثل مال بقیه… زن گفت: آقا این جوری پولت برکت نداره ها، خود دانی. هر کی خسیس بازی دربیاره، بدتر می افته تو چاله… پیرمرد گفت: می آی یا بیام؟ می دم تا گردنت دفنت کنن در خاک داغ سوزان… راننده گفت: خانوم من هر روز صبح از تو چاله بیدار می شم، تو چاله مسافرکشی می کنم، تو چاله هم خوشم. ما رو از تاکسی خالی می ترسونی شما؟ بفرما خرابه. اصلا ماشین خرابه. نمی رم. بفرما… زن زیر لب چیزهایی گفت و رفت… پیرمرد آهی کشید و گفت: تنها بود. تنها بود؟

(این یادداشت در صفحه‌ی ۴۷ هفته‌نامه‌ی چلچراغ ۲۱ تیر ۱۳۹۳ منتشر شده است.)

یک آواز یا موسیقی یا حتی یک شعرخوانی یکهو توی سر شما شروع می‌شود به پخش شدن، تا جایی که روی زبان‌تان هم می‌افتد و یا حتی در کامنتی که برای کسی می‌گذارید، به آن اشاره می‌کنید؛ این همان رادیوی درون شماست.
مدت‌هاست که دارم درباره‌ی این پدیده می‌نویسم و حتی در صفحه‌ی فیس‌بوک‌م گاهی آهنگ‌هایی را که رادیوی درون‌م پخش می‌کند، با تگ #رادیودرون افشا می‌کنم! پدیده‌ی غریبی‌ست که همه‌ی شما حتما آن را دارید. غریب‌تر این که گاهی اوست که شروع به پخش موسیقی یا کلام می‌کند و گاهی شما وادارش می‌کنید که روشن شود و آهنگی پخش کند. ساخت این هشتگ البته پیشنهاد یکی از دوستان بود، که خودش رادیوی فعالی دارد.
رادیوی درون هر آدمی، وابسته به محتوا و موسیقی‌ای که او در ناخودآگاه و خودآگاه‌ش دارد، برنامه‌های ناگهانی یا سفارشی پخش می‌کند. مثلا در این روزهای ماه مبارک رمضان، رادیوی درون من در جبران لطف رسانه‌ی ملی، ربنای شجریان و آن آواز «این دهان بستی…» را مکرر روی آنتن می‌برد؛ گاهی که شادمان‌م، از لس‌آنجلسی‌هایی که در تاکسی می‌شنوم، چیزهایی پخش می‌کند و گاهی هم یکهو می‌رود روی آواز غمناک کاروان بنان. یک وقت‌هایی هم هست که رادیوی درون چیزی را می‌خواند که حتی نمی‌دانم کی شنیده‌ام و از چه کسی، اما به هر حال آن‌قدر روی آنتن می‌رود تا جستجو کنم و اصل قصه را پیدا کنم.
رفقای زیادی با همین تگ #رادیودرون، از محتوایی که روی آنتن ذهن‌شان می‌رود، در شبکه‌های اجتماعی می‌نویسند؛ کافی‌ست این تگ را جستجو کنید. مثلا یکی از دوستان دائما می‌نویسد که رادیوی درون‌ش تازگی‌ها آهنگ متن یک فیلم را پخش می‌کند، که او هنوز نمی‌داند کجا آن را شنیده است!
یکی دیگر از اتفاق‌های عجیب رادیوی درون، سر زبان انداختن شعر یا جمله‌ای‌ست که ممکن است مدت‌ها قبل آن را خوانده یا شنیده باشید؛ برای من گاهی اتفاق می‌افتد که بخش‌های پراکنده‌ای از یک غزل سعدی یا شعری از شاملو پخش می‌شود، بعد مثلا روی شعر سعدی، نوامرکب‌خوانی شجریان روی همان شعرها پخش می‌شود و در نتیجه، می‌روم می‌نشینم به گوش دادن نوا. گاهی فکر می‌کنم رادیوی درون مرا از نبود موسیقی در فضای کاری و جلسه‌ها و متروی شلوغ نجات می‌دهد. همان‌طور که خیلی وقت‌ها، چیزی که حال‌م را تغییر می‌دهد و از غم نجات‌م می‌دهد، پخش ناگهانی یک آواز یا آهنگ دلچسب است؛ البته، گاهی هم سرحال و سرخوشی که یکهو رادیوت می‌رود سراغ نغمه‌ای غمناک و گریبان‌ت را تا گرفته شدن کامل حال‌ت رها نمی‌کند.
پیشنهادم این است که شما هم تا آن‌جا که مجاز است، از رادیوی درون‌تان بنویسید و با تگ‌ش به اشتراک بگذارید. محتوای خوبی می‌شود برای تحلیل منظم حال و روزمان.

راننده گفت: خانوم زودتر بشین تا ننوشته، دشت اول ما باز نشه جریمه. بشین خب… زن نشست و هن هن کنان گفت: آقا ببخشین، تولد بچه مه، دیدم این دستفروشه داره چیزای جالبی می فروشه. داشتم چک می کردم… راننده گفت: اوه اوه، مگه تولد هم می گیرین شما؟ من دیروز تولدم بود، فقط دخترکوچیکه اومد بوسم کرد تبریک گفت؛ اونم البته التماس دعا داشت. پول می خواست واسه کلاس منشی گری و فلان… پیرمرد گفت: خاطرم هست که هر سال آٰرتش در روز تولد سربازها، اگر منظم و متعهد و به ویژه متاهل بودند، دو ساعت مرخصی تشویقی اعطا می نمود؛ بنده البته هرگز استفاده نکردم و معتقد بودم زادروز انسان باید فقط روز تلاش بیشتر برای وطن باشه… زن گفت: آقا واسه ما هم این تولدا فقط شده مصیبت، تهش هم یا گلایه و دلخوری یه، یا اصلا طلبکار می شن. یکی دو تا هم نیستن که، عروس و دوماد و نوه و ننه عروس و اره و اوره. منم اگه شر درست نمی شد این رسم تولد رو کلا ور می انداختم… راننده گفت: بله خانوم، منم می گم تولد اصلا غصه داره، تبریک نداره. باید تسلیت بگی که طرف به دنیا اومده، زندگی مزخرف همه ش درد و بلا و قسط و قرض، آخه تبریک داره؟ باید بگی ایشالا خدا زودتر ورت داره از رو زمین، راحت بشی… زن گفت: وای خدا نکنه، من گفتم شگون نداره، ولی نه دیگه این قدر… پیرمرد گفت: خاطرم هست که قرار بود در بلبشوی خشم شب و تمرینات، برای یک سرباز آقازاده کیکی و شمعی حاضر بکنند و تولدی و از این کارهای دون شان آرتش. بنده اعتراض کردم و جلوی بریز و بپاش ها گرفته شد. یک سیلی هم از فرمانده خوردم، که خب فدای وطن… زن گفت: الان من یه کیک می خوام بخرم، زیر چهل هزار تومن در نمی آد. به قول شما کجاش شادی یه؟ آدم غمش می گیره از این خرج و مخارج… راننده گفت: بعله آبجی منم همینو می گم، تولد مال پولداراس باباجان. اون کادوهاش رو می گیره به وقتش کادوی خوب هم می خره جبران می کنه. ما عروسی و ولیمه از ترس کادو نمی ریم به خدا. ما شادی هم پیش می آد غم می گیردمون. من دست خودم باشه گناه نباشه ها، یا گم و گور می شم می رم یه ده کوره کشاورزی می کنم، که کسی نشناسدم؛ یا خودمو یه قرص برنج مهمون می کنم خلاص… زن گفت: وای نگین گناه داره، شگون نداره اصلا… پیرمرد گفت: بنده گناهی نداشتم، اما حق من این نبود. خسته شدیم از بس پیر شدیم.

این روزها ۳۲ سال از عمرم تمام می‌شود؛ به همین سادگی. حکایت آن لری که خربزه‌ها را تا پوست‌هاش خورد و گفت: نه خانی آمده و نه خانی رفته… بارها به این فکر می‌کنم که شاید آرزوهای من، همه‌شان برای این بوده‌اند که وقتی نباشم، چیزی و اثری و کاری برای علاقه‌هام باقی مانده باشد.
باقی‌ ماندن، مهم‌تر است از زنده ماندن؛ هر سال آدم اگر جشن تولد می‌گیرد، برای مرور کردن است و شادمانی گروهی، تا پیرتر شدن و نرسیدن به هدف‌هاش را چندساعتی فراموش کند. آدمی‌زاد، می‌جنگد با ساعت‌ها و در این جنگ نابرابر، گاهی تنها پیروزی‌ش همین مرورهایی‌ست که تفاوتی یا تاثیری در زندگی‌ش می‌بیند.
سختی زندگی هم همین است؛ این که تلاش کنی بودن و نبودن‌ت برای دیگران، برای زمین، فرق داشته باشد.
*
من از تابستان متنفرم؛ دقیق‌ترش، از خرداد تا شهریور. برای کسی که متولد تیرماه است، وقتی این نفرت بیشتر می‌شود که تیر و تابستان بدی را در سال گذشته هم رد کرده باشد. با این همه، این روزها را دوست دارم به‌خاطر تولدم. روزهایی که اطرافیان‌ت بیشتر حال‌ت را می‌پرسند و به بهانه‌ی تقویم، رنگی یا خنده‌ای یا هدیه‌ای برای تو کنار می‌گذارند. من این بسته‌های انرژی را با تمام جان و دل‌م دوست دارم. ذوق‌های کودکانه‌ی حتی زنانه‌م را بروز می‌دهم و به دیگران هم حق می‌دهم که بخندند! تابستان، فصل مرگ من است، اما من روزهای حوالی هجدهم تیرماه را دوست دارم.
*
چندروز دیگر فقط مهلت دارم. بعدش من می‌مانم و کلی کار و آرزو. من رویاهایی دارم، که با آن‌ها مانده‌ام و با زندگی می‌جنگم. پرچم سفید من برای زندگی و همه، همیشه بالاست؛ اما از آرزوهایم با شدت تمام دفاع می‌کنم.

پیرمرد نشست جلو و همزمان سرش را برگرداند عقب و گفت: این که بنده می گم باید مدیریت آلودگی هوا به آرتش سپرده باشه، از سر غرور و خودخواهی نیست؛ در نقاط عطف تاریخ این مملکت، هروقت بنده و دیگر سربازها، اداره‌ امری رو بر عهده داشتیم، کشور از بحران گریخت… دختر دانشجو گفت: وای راس می گین؟ یعنی چطوری چی کارا… راننده نشست و فحش را کشید: مرتیکه انگار جبهه جنگه، می گم بابا من به خاطر مردم که تو گرما نرن اون ور این جا مسافر می زنم، زرتی برگه جریمه رو داده دستم… پیرمرد گفت: حالا باید سر فرصت براتون تعریف کن خانم، رشادت های بنده متاسفانه دیده نشد… راننده گفت: از صبح تو گرما سگدو بزن، بعدش هم سه تای درآمدت رو فووووووت، بدی پای جریمه. ای تف به این کار و زندگی مون… دختر دانشجو گفت: کاش هر چی می شه درست بشه فقط. الان من هی پس انداز می کنم از چهار سال پیش که ماشین بخرم، هی گرون تر می شه، زورم نمی رسه… راننده گفت: خانوم بی خیال شو خب، می خوای بخری بیفتی تو ترافیک و جاپارک و جریمه و تصادف؟ سالم هم برونی باز می آن می کون بهت، کتکت هم می زنن. نمی ارزه این آهن پاره ها سی تومن چل تومن… پیرمرد گفت: ماشین فقط در انگلیس می ارزید، چرچیل بارها ازش خواستند رولزرویس قدیمی ش را بفروشه، گفت من با این ماشین زاده شده م و با همین هم خواهم مرد؛ شب ها چرچیل با همون ماشین اما با لباس مبدل و گل مالی کردن رولزرویس به محلات بدنام و فقیر لندن سرکشی می نمود… دختر گفت: خب آقا جسارت نباشه ها، امنیت نیست؛ تا حالا کلی راننده یا مسافراشون یا مزاحمم شده ن یا ازم خواستگاری کرده ن. خب آدم می ترسه تو این شهر… راننده از آینه نگاهی به دختر دانشجو انداخت: بله خب شما ماشالا کمالات داری، تو چشم هستی شما… پیرمرد گفت: در دوران چریکی که در لندن آموزش می دیدم، چرچیل یک بار از وجنات بنده خوشش آمد، سوار ماشینش شدم، با هم از نیروهای مخفی امنیت کشورش سان دیدیم… دختر دانشجو گفت: وای خوش به حالتون شما لندن دوره دیدین؟ راست می گن شهر دلگیری یه، آدم هی می خواد فرار کنه؟ وای می خوام… پیرمرد گفت: خیر، اون ها سیاه نمایی بوده، لندن شهر عشق و امنیت و نظم بود… راننده گفت: خانوم شما خیلی آرزوها داری ها. خوش به حالت؛ ما دادیم آرزوهامون رو از بیخ کندن خلاص.

راننده زد زیر آواز: من خود آتشی که مرااااا داااااااده رنج فنااااااااا می شنااااسم… پیرمرد افزود: من که این حاشا نکردم، از غمت پروا نکردم… زن گفت: مستقیم… راننده زد روی ترمز: خانوم فقط زودتر، ما امروز روزی مون جریمه بوده از صبح. دشت کردیم اصلا… زن نشست: آًقا خدا شما رو رسوند. نیم ساعته تو ظل آفتاب مونده م، فقط دربستی می برن یا پرن… پیرمرد گفت: خانم شما از وضعیت اجناس کوپنی اطلاعی دارید؟ بنده هر روز به فروشگاه خودمان می رم و می گویند که مرغ و گوشت کوپنی هنوز نیامده… زن با تعجب گفت: پدرجان کوپن که خیلی ساله ورافتاده، خود یارانه رو هم دارن قطع می کنن. شما چه دلت خوشه… راننده گفت: پدرجان هنوز امیدواره، خوش به حالش. ما که کلا می شمریم ببینیم کی می گن پیمونه ت سر اومده ببند بریم… پیرمرد گفت: بنده این جور تهدیدها را سال ها تجربه کرده م، شماها اون زمانی که بنده قحطی نان و شکر رو در خاورمیانه مدیریت می کردم، اصلا نبودید؛ آرتش اعلام کرد اگر این سرباز نبود، خیلی ها زنده نمی ماندند… راننده گفت: آبجی این قضیه ساپورت و اینا چیه؟ اینا مگه همون جوراب شلواری خودمون نیستن؟ چطور یهو دردسر شده… زن گفت: خب البته اینا رنگی و گلداره، تو چشمه، همچین تنگ تر هم هست آقا؛ می گن بدحجابی می شه و اینا. من خودم هم نمی ذارم دخترم بپوشه. مردم چی می گن… پیرمرد گفت: بنده با رشادت تمام، آن زمان جلوی ورود برخی البسه غربی و مشکوک را از مرزهای غربی گرفتم. خاطرم هست که روی لباس ها به فرانسوی نوشته شده بود ما شما را ویران می کنیم… راننده گفت: خب حالا تهش هم دخترا از این چیزا نپوشن به جایی بر نمی خوره. رد بشن از هر جا یکی به شون یه متلکی می گه حداقل.. زن گفت: به دخترم گفتم اگه رفتی خارج، هر جوری خواستی بگرد. این جا نمی شه. آبرومون وسطه. یه وقت بگیرنت، من جلو در و همسایه چی کار کنم آخه… پیرمرد گفت: خیلی خطرها برای کشور ساختند. بنده و امثال ما رفع نمودیم خطرها را. خاطرم هست همین افرادی که الان در خیابان ها می بینید، آن زمان هم تلاش برای اشاعه فرهنگ اروپایی داشتند. بنده ممانعت نمودم شخصا… راننده گفت: ای بابا، کاش اینا هم این جوراب شلواریا رو نپوشن کل مشکلات مملکت حل بشه بره پی کارش، ما هم سعادتمند. اوووووووفففف… زن حرفش را خورد… پیرمرد گفت: خانم شما در قید تاهل هستید؟

راننده پایش را کوبید روی ترمز و عربده زد: هووووووووووی خودت هزار ماشالا اندازه‌ یه گله گوساله ای ها… پیرمرد گفت: متاسفانه فرهنگ و ادب هم از این کشور رخت بربسته… پسر دانشجو گفت: بابا این موتوری ها همیشه همینن. دست پیش هم می گیرن. پریروز یکی شون سر چراغ سبر عابر نزدیک بود منو له کنه، فحشم هم می داد… راننده گفت: من هزار بار گفته م، یه روز کاره ای بشم ها، می گم یا موتوراتون رو تحویل می دین که اسقاط بشه، یا اعدام! پدر ما رو هر روز اینا در می آرن.. پیرمرد گفت: یک بار ارشد به یک سرباز در آرتش گفت پدرت را در می آرم؛ نگو که سرباز از آقازادگان اهل مناصب بود، ارشد را تبعید کردند به سیستان برای همیشه… پسر دانشجو گفت: آقا موتور این قدرها هم بد نیست؛ کار آدمو سریع راه می ندازه، یه پیک موتوری از پیاده رو ترافیک سنگینو می پیچونه، بار یا آدمو فوری می رسونه… راننده گفت: یا می رسونه، یا هر دو با هم می رن به دیار باقی… پیرمرد گفت: پدر ارشد بارها آمد به بنده و فرماندهان التماس کرد که فرزندش را برگردانند، ما جز همدردی کاری ازمان بر نمی آمد… راننده گفت: هان، الان هم مثلا آب داره قطع می شه، مسئولان همدردی می کنن؛ دزدی می شه اختلاس می شه، باز همدردی می کنن. همه چی همین همدردی یه دواش… پسر دانشجو گفت: من خودم موتوری بودم یه دوره ای. پیک موتوری. یه تصادف ناجور کردم، مدارکی هم که باهام بود داغون شد، مجبور شدم خسارت بدم دیگه کلا گذاشتم ش کنار… راننده گفت: می گفتی موتوری بودی اصلا سوارت نمی کردم… پیرمرد گفت: یک بار هم خاطرم هست که میرپنج آمده بود از صبحگاه مشترک سان ببینه، فهمیده بود یک سربازی داره بی قراری می کنه، پرس و جو کرد و فهمید سرباز همسرش باردار است و چه و چه، فرستادش یک ماه مرخصی، بعد هم سپرد اخراجش کردند با حقوق. گفت سربازی که به زن و بچه دل ببنده سرباز نیست… راننده گفت: من خودم سرباز ارتش زنم و توله هامم… پسر دانشجو گفت: آخ آخ سربازی رو بگو. معافیت هاش رو هم سخت تر کردن. رفیق ما داشت می رفت کفالت بگیره یهو گفته ن سن پدر ۷۰ سال. داشت گریه می کرد… راننده گفت: خب یهو بگن نمی خوایم معاف کنیم دیگه. هفتاد سال؟ اصلا کی به هفتاد سال می رسه این زمونه… پیرمرد گفت: کاش من بازنشسته نمی شدم. جنگ نکردن پیرم کرد.

راننده گفت: گرمه، گرمه آقا؛ من نمی دونم چرا این تابستون تو تهران هر سال کمر به قتل ما می بنده آخه؟ بابا ما هم راننده ایم درست، فلک زده این، ولی آدمیم به خدا؛ گرما نیست که، تیزر جهنمه لامصب… پیرمرد گفت: گرما را شما باید در طبس تجربه می کردید، زمان حمله متفقین به ایران؛ بنده آن روزها ماموریتی محرمانه داشتم که الان هم نمی تونم افشا کنم؛ اما در آن گرمای ۶۰ درجه طبس، طوری از پس کار برآمدم که فرمانده وقت نیروهای طبس… راننده گفت: لابد می‌ خواست دخترشو به ت بده پدرجان… زن خندید: ای بابا، چه قسمتی دارن آدما… پیرمرد جدی شد: نخیر، قصد داشت بنده را هر طور شده در طبس ماندگار کنه. بنده گفتم خدمت برای سرباز مکانش فرق نداره، اما من نه تنها در پایتخت مفیدترم، بلکه دل در گرو دارم آن جا… زن گفت: آقا من همیشه شنیده م بالای پنجاه درجه اگه اعلام بشه باید تعطیل کنن، بعد اینا نمی گن. راسته؟ عجیبه ها… راننده گفت: بله خانوم، بله. اینا چیو می گن که این دومی ش باشه آخه؟ اینا همیشه همینن… پیرمرد گفت: خاطرم هست خانم، در اون گرمای طاقت سوز طبس، بانوانی مثل شما وجیهه و عفیفه، برای برداشت آب آشامیدنی کیلومترها پیاده می رفتن… زن گفت: اوه، آب هم داره جیره بندی می شه ها، بلا نازل شده خبر نداریم… راننده گفت: هی می گن صرفه جویی کنین، فلان نشه؛ بابا ما روی نفت و گاز خوابیدیم، چرا باید هی صرفه جویی کنیم؟ من هرروز صبح از لج تلویزیون تاکسی مو با شیلینگ می شورم؛ اونی که استخرشو پر می کنه می گه پولشو می دم بره صرفه جویی کنه، به من چه… زن گفت: آقا چه ربطی به تلویزیون داره؟ آب قطع بشه ما بدبختی شو می کشیم ها… پیرمرد گفت: یک بار یک نظامی خواست سر به سرشون بگذاره، بنده دادم از بالای کامیون آویزانش کردند، عبرتی شد برای سایرین… راننده گفت: همه ش صرفه جویی، آب، برق، گاز، تلفن حتی. چقدر آخه؟ خسته شدم من. می خوام برم راننده ترانزیت بشم، کسی نگه گازوئیل کم بزن، برق کم مصرف کن. اینم شد زندگی آخه… زن گفت: وا، به من چه اصلا؛ هر کی بره شیر آب خودشو وا کنه یا ببنده… پیرمرد گفت: متاسفانه بنده قرار بود آن روزها آب طبس را مدیریت کنم، اجانب تمایل نداشتند گویا… راننده گفت: بله نظر منم همینه، هر کی مصرف کنه پولشو می ده… رادیو گفت: به سرود بی ربطی با عنوان بارون که می آد خودم دیوونه م گوش بفرمایید.