پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی دی, ۱۳۹۲

راننده گفت: سر چهارراه کی پیاده می شه؟ زودتر بگه وگرنه رد می شم ها … دختر گفت: سر چهارراه باید برم ولی اگه می شه یه کم برین جلوتر؛ نمی تونم سر چهارراه پیاده بشم … زن گفت: ایشون هم که وسط چارراه ترمز نمی زنه دخترم … دختر گفت: آخه مانتوم امروز رنگی منگی یه، یه وقت گشت اون جا باشه … راننده گفت: هان؛ پس فضا منکراتی یه … پیرمرد گفت: اگه موردی هست مزاحمتی هست تماس بگیرین شهربانی بیاد جمع شون کنه … دختر گفت: نه آقا خودشون پلیس هستن؛ به مانتوی رنگی گیر می دن … راننده گفت: خب خانوم فضولی یه ها ولی شمام دنبال دردسر می گردی مگه؟ برو لباس گشادتر و سنگین تر بپوش، خنک هم می شی … پیرمرد گفت: لباس باید قالب تن باشه؛ سرباز نمونه اونی یه که بتونه در موقعیت عملیاتی از لباسش بگذره … زن گفت: بابا اینا هم خب درست می گن؛ خوب نیست زن لباسای جلب توجهی بپوشه دخترم؛ مردا همین جوریش هم چشم شون به زندگی بقیه ست؛ وای به حال این که یه رنگ و رو هم ببینن … پیرمرد گفت: میرپنج رفته بود یه پادگانی؛ به سربازه گفته بود کم و کسرت چیه، اونم گفته بود زن ندارم؛ دستور داده بود شخصا ببرنش از باشگاه ویژه افسران یکی رو برای ازدواج انتخاب کنه، خودش هم عروسی ش رو در کاخ شمس گرفت براش؛ همه می گفتن کاش میرپنج به تور ما خورده بود … راننده دنده را عوض کرد: کاش به تور ما می خورد ما می تونستیم این زنه رو طلاقش بدیم؛ والا … دختر گفت: آقا همین جا خوبه مرسی، پیاده می شم … زن گفت: دخترم رعایت کن؛ بذار جوونا سالم زندگی کنن … دختر در را کوبید و دوید … راننده گفت: بکوب تو سر من اون درو یهو … پیرمرد گفت: می گفتن میرپنج خودش تا سه صبح توی عروسی اون سرباز بی کس و کار، لزگی می رقصید؛ یعنی یه همچین اقبالی به اون بینوا رو کرد در واقع؛ شما تنهایین خانوم؟ یک دختر خانم جوانی هم بودن الان … راننده گفت: دختره رو گشت برد؛ شما باقی قصه رو بگو … زن گفت: نخیر؛ من شکر خدا شوهرم فرش معامله می کنه؛ همیشه معامله هاش هم بزرگه راضی هستیم … راننده گفت: ما هم اگه راه آقامون رو ادامه می دادیم حمومی می موندیم، به طمع ساختن پاساژ الان نمی شدیم راننده تاکسی؛ شهرداری یهو گفت این ملک باید بیفته توی منطقه بغلی، پاک از بین رفتیم … زن گفت: من پیاده می شم آقا؛ رد شدیم از بیمارستان انگار … پیرمرد گفت: یه عمره رد شدیم.

حالا دیگر شش ماهی از حواشی و خود آن واقعه می‌گذرد؛ در این شش ماه، بیشترین چیزی که گیرم آمده، دانستن عیار خودم و اطرافیانم است؛ حالا دیگر روابط و رفاقت‌ها و ادعاها را خوب می‌شناسم؛ می‌دانم آن که می‌گوید تو دوست خوب ما هستی هنوز، هنوزش را با چه لحنی و در کجای دلش می‌نشاند.
حالا دیگر می‌دانم دوستی‌ها و دوست داشتن‌ها کلمه‌هایی‌اند که طیف متناقض عجیبی از معناها را در بر می‌گیرند؛ از آن‌هایی که می‌روی و می‌آیی و تو را گرم و حتی بهتر از قبل می‌پذیرند، تا آن‌هایی که از تو مثل بیماری که لابد بیماری‌ش سرایت‌ دارد، دوری می‌کنند.
حالا دیگر می‌دانم اول از همه خودم کجای بازی‌های زندگی‌م ایستاده‌ام؛ هم‌بازی‌های کم‌تعدادم را دیگر خوب می‌شناسم؛ و خود بازی‌ها را که گاهی خسته از کنار زمین فقط نگاه‌شان می‌کنم… بازی‌هایی که گاه بدون تو برای تو پیش می‌روند؛ و تو تنها تماشاچی زمین هستی.
+
یک جایی توی این شهر هست که انگار تنها چیزی که ازش کم شده و به چشم هم نمی‌آید، منم؛ همیشه فکر می‌کردم ناگزیر سر کلاس و توی حیاط و خیلی جاها اول از همه دیده می‌شوم… اما بازی بزرگی در این شهر هست که من در آن نیستم و دارد سر جای خودش برگزار می‌شود؛ انگار که قبلا بازی خورده باشم. انگار که اصلا یار تمرینی بوده باشم!
+
این روزها به قصه‌ای از محمود حسینی‌زاد خیلی فکر می‌کنم؛ قصه‌ی آدمی که دچار فراموشی شده بود و یک روز گذاشت و رفت؛ همه چیز را ول کرد و بی‌خبر رفت. این لابد تنها خودکشی‌ای‌‌ست که درد ندارد و برای دیگران هم جنازه‌ای نمی‌ماند که جلوی چشم‌شان باشد. نبودن جلوی چشم‌ها یعنی فراموش شدن… و فراموش شدن، خوب است.

رادیو یکهو وسط بحث پرید و گفت: خب دوستان، از این که شبکه ما رو برای شنیدن انتخاب کردین و ما مهمان گوش های دلنوازتون هستیم ازتون ممنونیم … راننده شاکی بود: گوشای ما کلا درازه خانوم؛ شما فکر می کنی من این همه سگ دو و سگ چرخ می زنم تو تهرون چقدر شب کف دستم می مونه؟ خانوم ما همه جامون بخیه ست شما خبر نداری … دختر دانشجو عصبانی تر شد: آقا شما هم از بالایی ها شاکی ای سرمن مسافر خالی ش می کنی؟ من یه کرایه ای که عرف داره یا تاکسی رانی نرخ گذاشته می دم نه بیشتر … پیرمرد گفت: احسنت بر شما بانوی وجیهه و دوست داشتنی؛ من معتقدم باید قانون مداری رو از همین رده های پایین ملت شروع نمود؛ شما بزن تو دهن این بی ادب، بنده پشت شمام … راننده گفت: خانوم، خواهر من، جای دخترمی شما، شما که دانشجویی، وجاهت داری، تحصیل کرده ای. من بی سوادم اصلا؛ شما که سواد داری لیسانس داری حساب کن این خرج بنزین و گاز و لاستیک و روغن و کوفت و زهرماری که من باید واسه این قراضه بدم رو از کجا باید دربیارم؟ کرایه های اینا واسه عمه شون خوبه. به کار من نمی آد؛ من باید نرخ معقول خودمو بگیرم خانوم. این مسیر هفتصد نیست. هزاره. والسلام … دختر دانشجو داد زد: من متاسفم برای شما که می خوای تاوان تحریم ها و گرونی رو از من بگیری؛ نرخ مصوب رو باید بگیری. من شکایت می کنم … پیرمرد گفت: در لندن چرچیل سه تا راننده تاکسی رو جلوی چشم همه به جرم گران فروشی انداخت توی کوره های آدم سوزی هیتلر؛ فلذا بعد از اون و حتی بنده شنیده م که تا الان هم گران فروشی در لندن منسوخ شده و همه بر اساس نرخ قانونی رفتار می نمایند … راننده گفت: خانوم برو هر جا دوس داری شکایت کن ببینم چی کار می کنن برات؛ منو از تاکسی خالی می ترسونه. اونا هم بیان این قراضه رو از زیر پای من بکشن بیرون می رم راننده ترانزیت می شم از خدام هم هست؛ برو خانوم. خرابه اصلا. نمی رم. پیاده شین … پیرمرد گفت: راه بیفت سرباز بی شعور وگرنه می دم همین جا از پا آویزونت کنن. به خانم توهین کردی؟ بی حیثیت … دختر دانشجو هفتصد تومان پرت کرد توی صورت راننده و در را کوبید و ایستاد و داد زد: شماره تو و شماره تاکسی رانی رو برداشتم. پدرتو در می آرم … راننده داد زد: برو با ولی ت بیا … پیرمرد خودش را به خواب زد … رادیو گفت: امیدوارم کانون گرمی که … راننده فحش داد و رادیو را بست.

اصل خبر را بخوانید و به نکات هشداردهنده تکمیلی ما هم توجه کنید؛
مدیر گروه سلامت روانی اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی … گفت: درج نادرست خبر خودکشی موجب ایجاد موج خودکشی در جامعه می‌شود.
به گزارش خبرگزاری فارس وی در کارگاه آموزشی «رسانه و خودکشی» با ارائه مطالبی در مورد نحوه اطلاع‌رسانی و گزارش خودکشی اظهار داشت: درج نادرست خبر خودکشی در رسانه‌ها موجب ایجاد موج خودکشی می‌شود.
وی با اشاره به شواهدی مربوط به تاثیر رسانه‌ها در افزایش و کاهش خودکشی ابراز داشت: اغلب افرادی که به خودکشی فکر می‌کنند در اقدام خود مردد هستند و یکی از عواملی که ممکن است، فرد را به عمل خود سوق دهد، انتشار خبر خودکشی در رسانه‌ها است.
وی عنوان کرد: انتشار خبر خودکشی نباید این عقیده را گسترش دهد که خودکشی روش طبیعی برای حل مشکلات است.
وی خاطرنشان کرد: منابع اطلاعاتی معتبر، ارائه آمار خودکشی مطابق با نظر متخصص و در مقایسه با آمارهای متعدد در این مسئله از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.
این روانشناس بالینی گفت: از مواردی همچون پوشش خبری هیجان‌انگیز در مورد خودکشی، چاپ عکس افراد اقدام کننده و روش اقدام به خودکشی در صفحات اول مطبوعات و مجلات، توصیف خودکشی به عنوان مسئله‌ای غیرقابل توضیح یا ساده‌انگارانه و معرفی خودکشی به عنوان عملی تحسین‌برانگیز و قهرمانانه باید پرهیز شود.
وی بیان داشت: در گزارش‌های مربوط به خودکشی باید به مسائلی مانند درد و رنج‌ها وارده به خانواده و بازماندگان فرد اقدام کننده بیان کرد.

نکته اول: این که یک عده خودکشی می کنند، طبعا از شدت خوشی نیست که زده باشد زیر دلشان؛ بنابراین با توجه به این مسائل بهتر است اصلا خبر را پخش نکنیم. هان؟

نکته دوم: اگر فکر می کنید که رسانه ها عامل خودکشی هستند، بیاییم هر رسانه ای را که خبر خودکشی را پوشش می دهد، تعطیل کنیم؛ دور هم می خندیم.

نکته سوم: بهتر است به مردم اطلاع رسانی شود که الان خرج کفن و دفن و ختم سوم و چهلم و سال آن قدر بالاست که اول تامین مخارج کنند، بعد خودکشی کنند یا به هر حال بمیرند.

نکته انحرافی: باید رسانه ها درباره شیوه های صحیح خودکشی هم اطلاع رسانی کنند؛ مورد داشته ایم رفته سیانور بخرد، بعد از کلی اعتراف و افشاگری، سیانور را که خورده، نمرده و گرفتار اعترافات شده است.

نکته چهارم: سردبیر محترم اگر این متن باز هم سیاه نمایی و ترویج خودکشی داشت، متن را تعدیل بفرمایید تا روزنامه تعدیل نشود. با تشکر.

راننده گفت: سرتو بذار رو شونه م سرتو بذار رو شونه م … پیرمرد گفت: سر بنده روی شونه اون بزرگوار بود فقط. اون هم گاهی. بنده هرگز سرم به عنوان یک سرباز متعهد روی شونه کسی قرار نگرفت در باقی موارد … مرد گفت: آقا ماندلا هم مرد؛ بیست و هفت سال انفرادی بود. خیلی یه ها … راننده گفت: آقا من شنیده م این مرحوم ماندلا خیلی با امریکا و انگلیس جنگیده بوده اون همه سال. خوب گذاشته ن زنده بمونه بعدش … پیرمرد گفت: اینگیلیس هرگز جلوی کسی سر خم نمی کنه؛ بنده در دوران آموزش چریکی که در لندن بودم، خوب یادم هست یک بار چرچیل آمد در تلویزیون دولتی نطقی کرد که هنوز مضامین ش در خاطرم هست؛ جنگ جهانی هنوز شروع نشده بود اما چرچیل گفت ما پیروزیم و هیتلر برود در پستو قایم شود … مرد گفت: آقا این ماندلا خیلی مرد بوده، می گن وقتی اومد بیرون رئیس جمهور شد گفت همه شون رو می بخشم … راننده گفت: اشتباه کرده خب؛ باید می زد کلا سرویس شون می کرد که همچون غلطی نکنن … پیرمرد گفت: من همیشه گفته م و خواهم گفت که این وضعیت نمی تونه ادامه پیدا کنه؛ مملکت قانون داره، نظم می خواد، یک ماه سررشته امور رو بدن دست بنده، بهشون نشون می دم دنیا دست کیه … راننده گفت: دنیا که معلومه دست کیه. دست پولدارا … مرد گفت: نخیر آقا. انسانیت هم مهمه. وجدان هم مهمه. این چیزا از پول مهمتره … رادیو گفت: این مرد امریکایی که به علت بیکاری خود و خانواده اش را به خودکشی جمعی وادار کرده است، در یادداشتی علت این خودکشی خانوادگی را فقر شدید اعلام کرده … مرد گفت: همه دنیا رو فقر و فساد برداشته. بعد ما تو این مملکت راحت نون در می آریم امنیت داریم باز هم غر می زنیم … پیرمرد گفت: آقا بنده می گم نون گرفتن از نون درآوردن سخت تر می باشه الان؛ سه ساعت برای یک نان بربری بنده توی صف می ایستم با این سن و سابقه نظامی … راننده گفت: بعله ما این جا اصلا خوشی زده زیر دلمون. الان من از شدت خوشی یه این قدر اعصابم داغونه سر اجاره و شهریه دانشگاه توله هام و فلان. شما که وضعت خوبه دربست بگیر برادر من … رادیو گفت: معمولی بودن خیلی غمگینه … مرد آه کشید … پیرمرد گفت: اما لندن خیلی خوب بود برای ازدواج. خیلی. همه مناسب. همه وجیهه. همه اصیل. به به.

کارت معافیت از خدمت هم امروز رسید؛ چند دقیقه‌ای به‌ش زل زدم و بعد چپاندم‌ش توی کیف و به قول فروغ فاتح شدم؛ بعد عادی شد. تنها حسن‌ش این است که دیگر برای فرار مغزها بهانه ندارم. توانایی‌ هم ندارم البته لابد. به این فکر کردم که اگر واقعا یکی از اسناد پایه‌ی آن دعواها این کارت هوشمندنمای پیزوری بود که خب حالا که هست… بعد دیدم قصه چیز دیگری بود؛ قصه هنوز هم چیز دیگری‌ست. دلتنگی برای آن که می‌شناختی‌ش؟ عادت می‌کنی.
+
خیلی این روزها به روابط فکر می‌کنم؛ و یادآوری قواعد رابطه‌ها که هر کاری‌شان کنی بالاخره در همه‌ی روابط صدق می‌کنند… اما هر آدمی هزاران قصه است و هزاران استثنا دارد. با این همه هی به خودم می‌گویم نجنگ کودک‌جان، نجنگ! سنسورهات را خاموش کن؛ گشتند و گشتی و نبود. نگرد، نیست.
+
هر آدمی هزاران اندوه هم هست؛ هزاران شادی. هزاران آرزو. هر آدمی هزاران قصه‌ی ناگفته است که با خود به گور می‌برد.
+
با این همه ناامنی، من می‌خواهم خودم بمانم؛ به درد هرروز ادای دیگران را درآوردن می‌ارزد.

پیرمرد روی داشبورد ضرب گرفت: از غم عشق تو ای صنم، روز و شب ناله ها می زنم، ای وای ای وای … راننده گفت: صنم کجا بود؟ من با زنم هم صنم ندارم دیگه از بس شبا خسته می رسم؛ با خودم معلوم نیست چند چندم … زن گفت: زن ها فقط پول و نون نمی خوان، زن ها محبت می خوان برادر من؛ زن ظریفه حساسه گناه داره … پیرمرد گفت: بنده وقتی دل در گرو عشق اون مرحومه داشتم، سران آرتش مملکت می خواستن دخترانشون رو به بنده بدن، بنده به خاطر عشق سر باز زدم با این که سرباز متعهد وطن بودم؛ عشق معجزه می نمایه خانم؛ شما اگه تنها باشین می فهمین من چی می گم … زن گفت: بله آقا من سیزده ساله شوهرم مرده؛ بچه هم ندارم. تنهام تو این شهر … راننده گفت: خوش به حال شماها که تنهایین؛ بابا چیه گرفتار دیگرون بودن؟ آدم واس خودش باید باشه؛ باید واس خودش بره سفر؛ بره راننده ترانزیت بشه. بره واسه خودش گریه کنه واسه خودش بخنده واسه خودش معتاد شه حتی … پیرمرد گفت: انسان عاقل خودش رو به منجلاب اعتیاد نمی ندازه؛ بنده شنیده م در توافق اخیر ژنو مطرح شده که مصدق باید معتادهای ایران رو به دریا بندازه؛ طبعا عاقل باشی بهتره جوان خام … زن گفت: آدمیزاد هی پای دیگران می سوزه، اسمش رو می ذاره عشق. چیه عشق؟ من سیزده ساله از ترس حرف مردم شوهر نمی کنم؛ وگرنه خواستگار دکتر داشتم. هنوزم یه مهندس دنبالمه