پرش به محتوا

جلال سمیعی | استراتژی محتوا، برندینگ و روابط‌عمومی

یادداشت‌های من درباره‌ی فضای آن‌لاین، شبکه‌های اجتماعی، ژورنالیسم و طنز

بایگانی

بایگانی آذر, ۱۳۹۲

با توجه به آن که رئیس جمهور محترم بعد از صد روز کار دولت جدید، هفته گذشته گزارش جامعی از این صد روز داد، مطالبات خود از دولت را با توجه به وعده ها و موفقیت های آن به شرح زیر اعلام می داریم؛
یک _ اعلام چهار برابر شدن پرداخت یارانه ها به مردم و کاهش نرخ اقلام مصرفی و غیرمصرفی به یک چهارم قیمت.
دو _ اعطای مسکن مهر ویژه ویلایی و زمین به مساحت هزار متر به هر ایرانی، که دولت قبلی فرصت نکرد بدهد.
سه _ اعطای سه میلیون تومان به هر نوزاد، با توجه به سیاست های جمعیتی و تورم این دوسال که دولت قبلی قرار بود یک میلیون تومان بدهد.
چهار _ طراحی و اجرایی کردن شعار «هر ایرانی، یک پزشک» و اعطای سبد تخصصی و عمومی دارو به هر خانوار ایرانی.
پنج _ تامین و ارتقای سهام عدالت برای همه ایرانیان و خرید آن از ملت به ازای هر ایرانی سی میلیون تومان یا اعطای سود به آن هایی که نمی فروشند به صورت ماهانه.
شش _ قهرمانی ایران در جام جهانی برزیل.
هفت _ بازگرداندن کوپن به مردم، همزمان با اعطای چندبرابری یارانه ها برای بازگشت نشاط و شادی به دل مردم ایران.
هشت _ توزیع آی پد و انواع تبلت مناسب دیگر بین اقشار محروم.
نه _ برداشتن فیلترینگ و ارتقای سرعت اینترنت (البته این که انجام شد.)
ده _ توزیع مناسب آجیل شب عید برای هر ایرانی پنج کیلو به صورت چهارمغز.
یازده _ آزادسازی مناطق اشغال شده کنگو از تصرف شورشیان برازاویل.
دوازده _ تامین همسر و مراسم و نقدینگی مناسب برای ازدواج جوانان تا روز دویستم کاری دولت.
سیزده _ نحس است؛ بعدی.
چهارده _ برگزاری مراسم تقدیر سالانه از مدیران دولت قبلی به دلیل افشای دائمی خدمات و تبعات خدمتگزاری آنان در کشور.
پانزده _ اعطای مدرک دکترا به شهروندان معقول و مناسب، هر ماه به قید قرعه.

باقی مطالبات در آستانه روز دویستم و بعد از دریافت گزارش دولت منتشر خواهد شد.

رفته بودم روی منبر برای دو رفیق که قانون‌های طلایی روابط را برای‌شان بگویم؛ قانون اول این که تمایل کم‌تر است که سطح رابطه را تعیین می‌کند و تو اگر بیشتر از طرف مقابل تمایل داری، خودت را هم بکشی سطح رابطه در سطح میل او باقی می‌ماند. بعد به این فکر کردم که خب این‌طوری عاشق شدن چه کار احمقانه و آزارنده‌ای‌ست و چه معشوق‌ها دق می‌خورند از دست تلاش عاشق‌هایی که به خیال خودشان پرپر می‌زنند تا محبت کنند؛ نمی‌شود آقاجان. قانون اول را بخوان تا بفهمی چرا. این مهم‌ترین دستاوردی بود که از کلاس‌های خودشناسی یک مؤسسه برای‌م ماند.
قانون دوم را خودم نوشته‌ام؛ این که باید فاصله‌هات با آدم‌ها را دائما بازنگری کنی و اگر آن‌ها نفهمیدند نسبت به تو باید کجا بایستند، تو باید برای‌شان فاصله را بازتنظیم کنی. خیلی‌ها هم نمی‌فهمند؛ خودت هم خیلی وقت‌ها یا به اسم عشق یا خیرخواهی یا ادای رسالتی که معلوم نیست کی روی دوش‌ت گذاشته دور و نزدیک شدن‌ت با آدم‌ها متعادل نیست.
همین طور برای‌شان منبر رفتم و بعد که ساعت دوی صبح در میدان راه‌آهن پیاده شدم از خودروشان، دیدم که بغض گلویم را بسته است و ذهن‌م دارد بال‌بال می‌زند. من کجای فاصله‌هام با آدم‌هام بودم؟ الان کجای این دنیا توی گراف رابطه‌هام ایستاده‌ام؟ نقطه‌هایی که از این گراف پاک شده‌اند کجا رفتند؟
یادم باشد دیگر منبر نروم. درد دارد.

راننده گفت: دستت چو نمی رسد به دیزی، دریاب تو املت فلان را آقای دکتر … مرد گفت: آقا تازه من شنیده م که اینا وقتی می خوان توافق کنن، غریبه ها و نامحرما همه می رن بیرون، بعد اینا می شینن قسم می خورن. عین جنگجوهای قدیم … پیرمرد گفت: در جنگ با اشرار منطقه شرق، میرپنج به بنده اختیار تام داده بود که اون ها رو بکشم یا زنده دستگیر کنم؛ به من گفت سرباز وطن، می ری هر چی صلاحه می کنی، فقط نبینم اونا جای تو برسن تهران … راننده گفت: آقا من می گم خب توافق کنن هسته ای این چیزا رو با هم بسازن، ماجرای اون پولای ما تو آمریکا و سوییس هم حل بشه، نعمت بریزه تو مملکت … مرد گفت: به اینا نمی شه اعتماد کرد بابا، مگه صدام نبود، مگه مبارک نبود، اینا می خوان ما ذلیل بشیم … پیرمرد گفت: یکی از اشرار در هنگام دستگیری گفت من اگر سه تا تفنگدار مثل تو داشتم الان سراسر سیستان و خراسان در قبضه من بود؛ حتی گفت من دخترمو به ت می دم دامادم شو کل ثروتم برای تو باشه؛ گفتم من سرباز متعهد کشورم هستم، قول داده م ببرم تهران شما رو. می گفت باادب هستی کیف می کنم … مرد گفت: من راستی شنیده م تازگیا بانکا خوب دارن وام می دن؛ درسته؟ مال مذاکراته؟ یکی می گفت الان وام ازدواج می دن بیست تومن … راننده گفت: شایعاتو شما باور نکن؛ من الان شیش ماهه دنبال وامم. یه جا رفتم داشت یه ده تومنی جور می شد، به هر دری زدم ضامن پیدا نکردم. حتی رفتم ضامن بخرم، گفت با این شرایط شما ضامن تا دو تومن هم بگیره ازت گواهی بهش نمی دن … پیرمرد گفت: ضامن اسلحه رو کشیدم و گفتم یا می ریم تهران یا بنده جنازه شما رو می برم برای میرپنج؛ فکری کرد و گفت دلم می خواد ببینمش. زنده ببر منو. سبیلی داشت از دو طرف به قدر یک وجب؛ انسان محکمی بود حقیقتا … راننده گفت: ای تف به این اوضاع … مرد گفت: کلا آقا اوضاع عجیبه؛ من شنیده م پارتی داشته باشی هر وامی بخوای می دن … راننده گفت: خب اونی که میلیارد تیریلیارد می خوره همین جوری می خوره دیگه. به من و شما که نمی دن … پیرمرد گفت: به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی … مرد گفت: ای بابا یه پارتی هم نداریم … راننده گفت: اونی هم که پارتی داشت مرد، من و شما که دیگه آدم معمولی ایم آقاجان.

پرونده‌ی بزرگی که سال‌ها باز مانده بود و کابوس‌ش قوی‌تر می‌شد، سه‌شنبه بیست و هشتم آبان 1392 بسته شد؛ معافیت از خدمت سربازی، رک و راست آرزویی بود که در روزهای آخر پی‌گیری کارهای پزشکی‌ش ناامید شده بودم و به روزهای آموزشی فکر می‌کردم. گاهی به این فکر می‌کردم که خب، این همه سال با درس و غیره سربازی را عقب انداختم و حالا دیگر شتری‌ست که روی‌م افتاده است و بلند نمی‌شود… اما شتر رد شد و رفت سراغ دیگران. من لیاقت خدمت زیر پرچم را نداشتم ظاهرا.
در روزهای پی‌گیری کارهای معاینات پزشکی، تجربه‌های عجیبی در بیمارستان وابسته به نیروی انتظامی داشتم؛ سوای لطف‌هایی که بعضی‌هایی که از بابت برنامه‌های تلویزیون می‌شناختندم و داشتند، آن‌جا همه یک‌سان بودیم؛ وقتی پرونده‌ت را می‌گیرند روی دستت مهری می‌زنند که دیگران بدانند تو مشمول هستی و حساب کار تو با سربازها و کادری‌ها و بازنشسته‌ها و حتی مردم عادی جداست؛ مشمول یک موجود معلق درمانده است که باید جوری با او برخورد کرد که بداند پیش‌فرض‌ش برای نگهبانی و فنا در راه خداست.
+
خبر آمد که خوشبختانه دیگر خبری در راه نیست.

پیرمرد شروع کرد به آواز خواندن: در این بهااااااااار ای ی ی صنم بیااااااا و آشه تی کن حبیبم، که جنگ و کین باااااا من حزین رواااااااا نباااشد … رادیو گفت: نکن که من این جوری بی تو آتیش می گیرم، زندگی م هم می سوزه، هی دست پیش می گیرم … راننده گفت: دنیا مال شماست؛ اجاره دادین کلا خلاصین به خدا؛ خوش به حالتون … دختر گفت: مستقیم … راننده ایستاد و دختر نشت عقب: آقا تا سر نیایش هم می رین؟ من اون جا می رم در اصل … راننده گفت: مسافر باشه می رم خانوم؛ نباشه ونک دور می زنم … پیرمرد گفت: مردم تایوان خاطرم هست که به خاطر نیامدن سیل و زلزله یک بار دست به دعا و نیایش ملی زدند؛ و خب سیل تا مرزهای ساحل آمد و این طرف تر نیامد؛ یک ولوله عجیبی شده بود در بشر … دختر گفت: الان فیلیپین یه هفته ست توفان اومده هنوز نتونسته ن جمعش کنن؛ اصن یه وعضی … راننده گفت: من یادمه همین تهران من نوجوون بودم؛ سمت خزانه و بیسیم و اینا سیل اومد کلی کشته و خرابی داد؛ این پدرجان یادشه اون سالا رو … پیرمرد گفت: بنده در دوران میرپنج یک بار مامور شدم برم بحث سیل زدگان شرق رو مدیریت نمایم؛ حالا من نمی دونم این خانم خوش منظر تنهان یا نه؛ اما بنده یادم هست بیش از سیصد بانوی وجیهه تنها رو با رعایت امانتداری و پاکی مدیریت کردم، از اینجانب به عنوان سرباز پاکدامن وطن تقدیر شد؛ حتی فرماندار اون شهر می خواست … راننده گفت: می خواست دخترشو بده ولی شما نخواستی. آقا اوکی. شنیدیم … موبایل دختر زنگ زد: الو سلام؛ نه بابا ونک نرسیده م هنوز. خب به من چه زود رسیدی آچغال. به من ربطی نداره خواستی برو خواستی بمون. سگ نشو واسه من اه … پیرمرد گفت: متاسفم که جوانان این دوره با خانم های لطیف و مهربان این قدر بی ادبانه برخورد می نمایند؛ اینا رو باید کشید به چارمیخ تا بفهمند حرف زدن با یک بانو چقدر آداب داره … راننده گفت: من خودم جلوی بابام پامو دراز نمی کردم؛ الان بچه لنگش همیشه جلو من و ننه ش درازه تازه دستور می ده آب هم بیارین بریزین تو حلقم … دختر با موبایلش زنگ زد: خیلی بی شعوری؛ دیگه نمی خوام ببینمت. برو با همون شوگول جونت قرار بذار عوضی … آقا من پیاده می شم همین ونک … پیرمرد توی صندلی فرو رفت … رادیو گفت: عشق است و آتش و خون.

+ این ستون را در نسخه‌ی الکترونیکی امروز روزنامه‌ی هفت‌صبح بخوانید.

راننده عصبانی شد و سرش را از پنجره برد بیرون: هوی چوپون! می‌ خوای برم توی پیاده‌ رو که بتونی رد شی؟ مرتیکه‌ مرغ … زن عطسه کرد: خدایا شکرت! … راننده با شرمندگی گفت: آبجی ببخشین ها، من بددهن نیستم؛ اینا اعصاب نمی ‌ذارن واسه آدم … پیرمرد گفت: مرحوم ابوی وقتی عصبانی می‌ شد، تا عطسه‌ خوشحالی‌ ش رو کسی نمی‌ شنید، جرات نمی‌ کرد بره طرفش … مرد گفت: آقا امروز بارون می ‌آد؟ این الان ابره یا گرد و خاک؟ … راننده گفت: اینا جای این همه فکر می ‌کنن؛ خب لابد واسه این گرد و غبار هم یه نقشه ‌ای دارن دیگه … مرد گفت: آقا الان خیلی ساله این ‌جوری می‌ شه … ته‌ش فقط بلدن تعطیل کنن … پیرمرد می گفت: ارتش تعطیلی سرش نمی ‌شه؛ سرباز همیشه آماده مردن باید باشه … زن گفت: خدا به دور، آدم نمی ‌دونه این بارون می ‌شه یا آوار گرد و خاک؟ دوماد خاله ‌م اینا که از دبی جنس می ‌آره، می‌گفت توی دبی تا دو تا خاک می ‌آد هواپیماهای پنکه ‌دار می‌ریزن بالای شهر. اون جا آدما عزت احترامشون بیشتره. نفس شون هم احترام داره … راننده گفت: هر کسی احترامش دست خودشه؛ من اگه الان به این آقا که سن بابای منو داره، چه بسا سن آقام که بابای بابام بود، بی حرمتی کنم، خب خودمو ضایع کرده م دیگه … پیرمرد به افق خیره شد و گفت: توی آرتش خیلی احترام می گذاشتن؛ حتی وقتی باید کلاغ پر می رفتی برای تنبیه، کسی حق توهین نداشت … زن گفت: شوهر خاک بر سر من مثل چی از ننه ش می ترسه، اون وقت اون جا شیلنگ می گیرن بهش می آد منو می زنه جاش … راننده شاکی شد: مرد نیست اون که دست روی زن جماعت بلند می کنه؛ زن ضعیفه … پیرمرد گفت: بی تربیت زن ضعیف نیست، زن خیلی خوب و قوی مدیریت می کنه و زندگی بر دوش زن استوار می باشه … زن گفت: شوهر ما که یه عمره فقط زده تو سر ما؛ ماهواره نشون می داد زن هایی که کتک می خوردن با موبایل فیلم می فرستادن تیلیویزیون، پخش می شد پلیس می رفت آبروی یارو نامردو می برد … راننده گفت: موبایل هم بد چیزی یه ها؛ من نمی دونم ملت چرا هر کاری می کنن اصرار دارن فیلمشو هم بگیرن؟ خب بابا کارتو بکن … زن گفت: وای ولی خدا نکنه شوهرم آبروش بره دق می کنم … پیرمرد گفت: به عمل کار برآید.

آخ از بعد

آبان ۲۰

گاهی که وقت اضافی می‌آورم و نمی‌توانم خودم را بزنم به آن راه، می‌نشینم به مرور کردن روابطی که از دست رفت؛ دوستی‌هایی که یکهو عمیق می‌شوند و به خلوت آدم‌ها راه پیدا می‌کنند و سفرها و زندگی‌ها و مرام‌گذاشتن‌ها و دلتنگی‌ها.
به دوستی‌هایی فکر می‌کنم که به‌خاطر محرم اسرارشان بودن‌م از دست رفتند؛ دوستی‌هایی که به‌خاطر پاشیدن عاطفی ـ فنی ـ مالی یک گروه نابود شد؛ دوستی‌هایی که من زیادتر از آن چه باید بودم یا کم‌تر از حق دوستی‌شان. سفرهایی که دیگر تکرار نشد؛ دلتنگی‌هایی که ابراز نشدند؛ نگرانی‌هایی که تعبیر دیگری یافتند؛ محبت‌هایی که به «مگر ما خواسته بودیم؟» رسیدند. عشق‌هایی که از پی رنگ نبودند و ننگ شدند لابد.
+
دیروز برای دوستی و هزارمین بار برای خودم نوشتم که هر وقت خواستی مهربانی‌ای برای کسی بکنی، اول فکر کن اگر روزی گفت می‌خواستی نکنی، نمی‌سوزی… بعد انجام‌ش بده.
+
رابطه‌ها عجیب‌اند و پیچیده؛ من همیشه از آدم‌های پیچیده‌ای که دائما مجبور باشم حدس‌شان بزنم و نگران واکنش‌هاشان باشم، دوری کرده‌ام. دیگر می‌گذارم روابطی که از دست رفتنی‌اند، از دست بروند؛ اما آن چه این ماه‌های بد نگه‌م داشته، یکی‌ش همین دوستی‌هاست؛ دوستی‌هایی که حتی به آن‌ها برگشته‌ام.
+
بگذار این دو سه پرونده‌ی بزرگ را ببندم و بعد… . آخ از بعد. آخ.

راننده گفت: به گربه گفتن مقوله ت دوا درمونه، ورداشت خاک پاچید روش! بابا جان این وضعیت معلومه که به هیچ جا نمی رسه. خب اونام معلومه که زور باهاشونه سفت می گیرن باز … زن گفت: آقا اینا خودشون هم هنوز نمی دونن چی کار کنن، ما هم که معطل اینا … پیرمرد گفت: یک بار بنده در قضایای کشت و ساماندهی تریاک، مامور بودم در منطقه صعب العبور پشت کوه های لرستان؛ اون جا عشایر در بحث کشت و صدور تریاک خودمختار بودند؛ بنده برای جلب اعتماد اون ها با این که یک ارتشی وفادار بودم و هرگز قبل و بعدش لب به دود نزدم، برای وطنم نشستم با اون ها چند لول تریاک کشیدم و خم به ابروم نیامد؛ بارها خواستم خودم رو به خاطر درک افیون شماتت کنم، اما دیدم برای ماموریت لازم بود … راننده گفت: پدرجان یه چندتا لول می آوردی الان میلیاردر بودی. تریاک اونا خالصه. قاطی نداره … زن گفت: دومادم سربازیش کویر نایین بوده سمت اصفاهان، می گفت هی ماشینای قاچاقچی می اومدن کیسه پر از پول می نداختن که ما جلوشون رو نگیریم؛ ما ولی جلوشون وایمیستادیم … راننده گفت: کاش منم اونجا بودم … پیرمرد گفت: بنده خاطرم هست سردسته اون عشایر این قدر با وجنات و جنم بنده انس گرفته بود که می گفت بمون دخترم رو به ت می دم؛ دختر زیبایی هم داشت. ولی بنده سرباز بودم؛ نمی خواستم عشقی جز عشق وطن جا بگیره در دل بنده … راننده گفت: من که باور نمی کنم شما یه نوکی نزده باشی کلا؛ تریاکه رو که کشیدی. هارهارهار … زن گفت: آقا راست می گن تو خوزستان مردم نفس تنگی گرفته ن همه شون؟ می گن از اون ور یک چیزایی ریخته ن تو آب و هوای خلیج فارس … راننده گفت: من هم شنیده بودم می کنن از این کارا؛ آخه بابا به مردم چه کار دارین؟ ای بابا … پیرمرد گفت: من از لندن خاطرات خوبی دارم؛ خیلی هاش رو به دلایل امنیتی یا خانوادگی نمی شه بیان کرد. ای وای ای وای … زن گفت: خدا لعنت شون کنه … راننده گفت: خدا ما رو بکشه تموم شیم بقیه هم راحت شن. بلند بگو آمین.

اصل خبر را بخوانید و به شفاف سازی ما توجه کنید؛
رئیس جمهوری ونزوئلا در اقدامی برای اجرای برنامه‌های “رسالت” رئیس جمهوری فقید این کشور به منظور کاهش فقر، معاونت عالی “شادی اجتماعی” تاسیس می‌کند.
به گزارش ایسنا،‌ به نوشته روزنامه تلگراف، نیکولاس مادورو، رئیس جمهوری ونزوئلا در یک سخنرانی تلویزیونی اعلام کرد: تصمیم گرفته‌ام تا این معاونت را تاسیس کنم و به افتخار هوگو چاوز، رئیس جمهوری فقید ونزوئلا و سیمون بولیوار این اسم (شادی اجتماعی) را برای این معاونت انتخاب کرده‌ام. هدف این معاونت مراقبت از بی‌دفاع ترین و ضعیف‌ترین افرادی است که خود را انقلابی، مسیحی و حامی چاوز می‌نامند.
این در حالی است که ونزوئلا به شدت با کمبود مواد اولیه و تجهیزات پزشکی مواجه است. تورم سالانه به طور رسمی نزدیک به 50 درصد اعلام شده و دلار آمریکا در حال حاضر در بازار سیاه هفت برابر بالاتر از نرخ رسمی است.
در همین حال تاسیس این معاونت به طور گسترده در خیابان‌ها و رسانه‌های اجتماعی باعث تمسخر و مضحکه شده است. یکی از شهروندان نیز گفت: مادورو به جای تاسیس معاونت عالی شادی اجتماعی بهتر است تا به کمبود شیر و دستمال توالت رسیدگی کند!

اولین شفاف سازی: این خبرها قبلا ممکن بود در کشور ما هم باشد، اما الان فقط مال ونزوئلاست.
دومین شفاف سازی: اگر ممکن است مسئولان بروند کم و کیف قضیه را از برادران ونزوئلایی دربیاورند؛ بلکه این مشکل افسردگی و کتک کاری دائمی عزیزان هموطن در فضای شهری و جمع های فامیلی حل شد؛ ما مطمئنیم شادی یک چیزهای خوبی هم دارد.
سومین شفاف سازی: اگر این جا معاونت شادی نداریم در عوض وزارت ورزش و جوانان داریم که نمی دانیم چه ربطی به شادی دارد، ولی به هر حال بالاخره در ساختار دولت ما شادی پیش بینی شده است؛ تنها مشکل این است که آدم نمی داند برای چه چیزی باید دقیقا شاد باشد.
شفاف سازی بدیهی: در استعمال انواع شادی هرگز افراط نکنید؛ شادی مثل لواشک است؛ زیادی ش روان سازی و رودل می آورد و دردسر می شود.
آخرین شفاف سازی: آقا ولمان کنید بگذارید زندگی مان را بکنیم. ای بابا. دنبال دردسر می گردند.