پرش به محتوا

جلال سمیعی | استراتژی محتوا، برندینگ و روابط‌عمومی

یادداشت‌های من درباره‌ی فضای آن‌لاین، شبکه‌های اجتماعی، ژورنالیسم و طنز

بایگانی

بایگانی مهر, ۱۳۹۲

پریروز که اول مهر بود، ما تقلب‌هایی به والدین رساندیم و اعتراض بچه‌ها بلند شد؛ حالا تقلب‌مان را به مناسبت شروع بدبختی بچه‌ها برای آن‌ها می‌نویسیم.
در روزهای امتحانات، خیلی‌ها نگران این موضوع هستند که به جز درس خواندن باید چه کارهایی بکنند تا نمره‌های خوب بگیرند و علف هرزی برای جامعه نشوند؛ البته علف هرز نبودن موضوعی‌ست که به این سادگی، نمی‌شود درباره‌اش مطمئن بود… اما ما راه‌هایی به شما پیشنهاد می‌دهیم که اگر انجام‌شان بدهید، فردا نهایتا اگر نمره‌ها هم بی‌ریخت شد وجدان‌تان راضی باشد.

اول – برنامه‌ای بنویسید که خیلی جدی نباشد. جوگیرها هر شب با خودشان قرار می‌گذارند که فردایش از ساعت چهار صبح بیدار بشوند و ده دقیقه نرمش کنند و سه و نیم دقیقه صبحانه بخورند و بعد حداقل دوازده تا کتاب را تا آخر شب بخوانند… ته‌اش البته ساعت یازده بیدار می‌شوند و می‌بینند کلا خبری نیست. یادتان باشد که کلا خبری هم نیست بابا. فردا قبول که بشوید، می‌روید دانشگاه و مشروط می‌شوید، بعد از ترس باباجان خانه نمی‌روید… دوست ناباب… اعتیاد… می‌افتید توی جوب… حالا ولش کنیم. شما درست را بخوان تا انگل اجتماع نباشی.

دوم – خودتان را بپایید کلا؛ یک سری بالش دور خودتان با طناب ببندید، تا یک وقت شب امتحانی اوف نشوید و مامان جان نگران نشود. البته این برای درس‌خوان‌هاست… آن‌هایی که فکر می‌کنند بهتر است امتحان ندهند، حتما یک برنامه‌ی ویژه بگذارند برای آسیب دیدن. ببینید صلاح‌تان در چیست. اگر دراز به دراز افتادید توی خانه و مامان جان قربان صدقه رفت و آب پرتقال آورد، که خب چه بهتر… ولی ما که بچه بودیم، اگر می‌خوردیم زمین مادرمان هم اول یکی می‌زد پس گردن‌مان و بعد می‌گفت خب چه مرگت شده؟!

سوم – هر جور نگرانی اگر دارید… مثل نفهمیدن درس‌ها، اضطراب آینده، حسودی به پسر خاله‌تان که بابایش براش قبول نشده ماشین خرید، دعوا با «آبجی کوچیکه»، بابای‌تان اگر دوست دارد شما آبرویش را جلوی باجناقش حفظ کنید و هی میزند توی سرتان، آن پسری که هر روز سر چهارراه منتظر است که اذیت کند.. همه‌ی این‌ها را با خوردن جبران کنید؛ آن قدر بخورید که همه چیز یادتان برود. تحقیقات نشان داده بچه‌هایی که نگران اضافه‌وزن و معده‌شان هستند، دیگر وقت برای درس خواندن ندارند؛ برای همین شما جوری بخورید که فقط دغدغه‌تان بشود درس خواندن. حالا فوقش آدم دل‌درد می‌گیرد و می‌رود دکتر. ترس ندارد که.

چهارم – خیلی جدی بنشینید با والدین‌تان گفتمان‌بازی کنید؛ خیلی جدی برای‌شان توضیح بدهید که چقدر روزها و شب‌های امتحان مهم است و میتواند آینده‌ی کشور را بسازد؛ جوری برایشان حرف بزنید که دکتر مهندس شدن‌تان را ببینند و به شما در جا افتخار کنند؛ حداقلش این است که خیلی از مهمانی‌هایی را که پایه نیستید، یک مدت می‌پیچانید؛ به آن‌ها بگویید اگر پسرخاله بیاید شما دیگر تمرکز ندارید برای درس خوندن. به آن‌ها بفهمانید که فقط در صورتی می‌توانید مایه‌ی افتخار باشید که حسابی خرج‌تان کنند. امیدوارم البته کتک نخورید.

پنجم – این چیزهایی که می‌گویند که «آی دیگر یک ساعت قبل از امتحان نخونین و استرس می‌ده و …» فلان، همه‌اش لوس‌بازی‌ست. بچه‌ی زرنگ کسی‌ست که کلا درس را تخته کند و در همان اتوبوسی که به سمت جلسه‌ی امتحان می‌رود، نت‌هایش را بخواند… ذهن‌تان هم این‌جوری زیادی اشغال نمی‌شود؛ استرس برای آن‌هایی‌ست که خیلی خواند‌ه‌اند… شما که کلا نخواندی چه استرسی می‌گیری؟

ششم – آخرین سنگر، تقلب است. منتهی حواس‌تان باشد اگر عرضه‌اش را ندارید، خب نکنید؛ آن معلم‌ها خودشان خیلی از این کارها را کرده‌اند و آمارتان را درمی‌آورند… بروید سراغ روش‌های جدید. اگر بلد نیستید خب نکنید؛ آبروریزی می‌شود و نمی‌ارزد به راضی کردن مدیر.

هفتم – دل‌تان به این خوش باشد که بالاخره این روزها هم تمام می‌شود؛ باز هم می‌روید در اینترنت ول می‌گردید… باز هم می‌روید شب تا صبح فیفا بازی می‌کنید و هی قهرمان می‌شوید… باز هم همین زندگی؛ همین بدبختی؛ همین درس خوندن… آخر این هم شد زندگی؟ که چی واقعا؟ حالا دکتر هم شدی. بعدش چی؟ دلت به چی خوش است بیچاره؟ ول کن بابا. کلا ول کن.

راننده گفت: معمولی بودن خیلی غمگینه؛ آدم وقتی می افته تو گرفتاری و بدبختی، دیگه هر روز بیشتر فرو می ره؛ من خودم چه آرزوهایی داشتم. چه وضعیتی داشتم … دختر جوان گفت: آقا آدم تا وقتی دور همی زندگی می کنه نمی فهمه زندگی یعنی چی. همچین که یه گرفتاری برات پیش می آد تازه می فهمی روزگار برات چه توری انداخته … پسر جوان گفت: شماها هم سخت می گیرین بابا؛ این جوری نمی مونه که. من مطمئنم همه چی یهو درست می شه. دیشب تو اخبار می گفتن حباب ها می شکنه … پیرمرد گفت: ربابه خیلی خوب آواز می خوند؛ چند باری در مسابقات آواز پایتخت اول شد، ولی خب روس ها نمی گذاشتن یک روستا زاده بره بالا؛ براشون سنگین بود … راننده گفت: زندگی خیلی سخت شده دخترم؛ شما یادت نمی آد یه زمونی ما یه دفترچه بسیج اقتصادی داشتیم، این همه چی باهاش می شد گرفت؛ الان پنجاهی می بری مغازه می بینی دو تا شیر و پفک برات می ذاره تا نایلون می گه برو جلو بادو نگیر … پسر گفت: زندگی رو نباس سخت گرفت. عمه م همیشه می گفت هر چی کاسه تو بزرگتر ورداری سهمت بیشتره … پیرمرد گفت: یادمه اون زمونا فستیوال آوازهای محلی برگزار می شد در تهران؛ ما هم برای تشریفات حفاظتی می رفتیم. بعد مردم سر کاسه های آشی که به عنوان پذیرایی داده می شد، همدیگه رو لت و پار کردن؛ شخصا به تیر هوایی متوسل شدم تا غائله خوابید … دختر گفت: مردم هم دیگه بی رحم شدن بابا؛ قبلنا کی این جوری بود؟ پریروز خواهرم تو مترو غش کرده یه ساعت هیشکی نپرسیده کی هستی زنده ای مرده ای؟ مردم قبلا در خونه شون به روی هم باز بود. الان بیفتی یه لگد هم بهت می زنن … راننده گفت: همینه دیگه. بی رحم شدن همه. دیروز یه خانومی سه تای شما سن و هیکل داشت به چشم مادری، نصف کرایه رو پرت کرده تو ماشین باز می گه راضی نیستم؛ گفتم راضی نیستی؟ به جهنم که نیستی! چطور همه جا هر چی بهتون می گن می دین، بعد یقه راننده تاکسی فقط دم دستتونه … پیرمرد گفت: من نمی ذارم این جوری بمونه؛ من طرح ویژه ای دارم برای بهبود شرایط. باید با رده های بالاتر مطرح کنم … پسر گفت: اسکلو نیگا؛ داره تو این خرتوخری سر موتور داره بستنی می خوره. بعد می رن وارد می کنن … راننده فحش داد به موتوری که زد به آینه و گریخت … پیرمرد آه کشید: مردم فراری شدن.

والدین عزیز!
با توجه به شروع سال تحصیلی، این دستورالعمل‌ها برای آن است که بتوانید هر چه بیشتر فرزندان‌تان را تحت فشار بگذارید تا درس بخوانند و علف هرزی برای جامعه‌ی خود نباشند؛ برای آن که بتوانید به آن‌ها افتخار کنید، در این روزهای مهم، نکات ایمنی زیر را به هر زوری شده رعایت کنید؛

• با هر روش ممکن، به آن‌ها بفهمانید که به نفعشان است نمره‌ی کمتر از نوزده نداشته باشند؛ وگرنه نعمت‌ها را به رویشان می‌بندید و نمونه‌های موفق فامیل و همسایه را می‌کوبید توی سر خنگ‌شان. به آن‌ها بفهمانید که درس خواندن درست، فقط همان طوری است که شما می‌گویید و لا غیر. بشوید کابوس‌شان؛ شبها حتی با کمربند توی خواب‌شان بروید. بچه که به این مفتی‌ها بزرگ نمی‌شود که ول ول بچرخد و درس نخواند. سعی کنید بچه را طوری تربیت کنید که همیشه سایه‌ی ترس شما روی سرش باشد؛ همیشه حس کند شما او را می‌کشید. بالاخره آدم باید یک جا قدرتش را بتواند نشان بدهد.

• گرسنگی بهترین سلاح تسلیم کردن درس‌نخوان‌هاست؛ هر وقت خواستید آن‌ها را آزار بدهید، بگذارید گرسنگی بکشند. قول می‌دهم طوری رام بشوند که همان گرسنه‌شان را ببرید بزنید توی سر بقیه. آدمیزاد وقتی گرسنگی بکشد، عاشقی و درس و پلی‌استیشن و فیسبوک و همه چیز یادش می‌رود. ما خودمان بچه که بودیم حاضر بودیم کتک بخوریم ولی شام را هم حتما بخوریم. یک پدر و مادر خوب پدر و مادری است که دست از سر بچه‌اش برندارد و هر بار جوری آزارش بدهد که احساس رضایت ته دلش را بگیرد.

• بچه را مجبور کنید ساعت نه شب برود توی رختخواب؛ سرزده بازرسی کنید که با رایانه یا موبایل یا موتورسیکلت‌ش زیر لحاف نرفته باشد البته. اگر لازم بود اصلا بچه را پیش خودتان بخوابانید تا حتی بشود خواب‌ها و هذیان‌هاش را کنترل کرد. بچه‌ای که هذیانی با مضمون غیر امتحانات بگوید، باید ادب بشود. والدین اگر نتوانند توی کابوس بچه حضور پرضور و کافی داشته باشند، کوتاهی کرده‌اند.

• روزی حداقل یک ساعت برای او از ملزومات افتخار و نمونه‌های موفق فامیل و این که باید چه رفتار و نمره‌هایی داشته باشد تا ننگ خاندان نشود، سخنرانی کنید؛ ببینید چه وقت‌هایی دقت بیشتری دارد یا آمادگی او برای ادب شدن بیشتر است… مثلا وقتی دارد با دوستش تلفنی حرف می‌زند، تلفن را از او بگیرید و با یادآوری همه‌ی کارهای زشتی که از کودکی‌اش کرده است، اول او را خجالت‌زده کنید و بعد درباره‌ی الگوهای موفق حرف بزنید.

• هر طور شده به هر بهانه‌ای بچه را تنبیه کنید؛ نگذارید در روزهای امتحان، آب خوش از گلویش پایین برود؛ کاری کنید که فکر کند اگر نمره‌ی بدی بگیرد، از پا و جاهای دیگر آویزانش خواهید کرد. ما که بچه بودیم مدرسه‌مان سیاهچال داشت؛ مثل الان نبود که بچه توی مدرسه بهش خوش بگذرد و نشود ترساندش. توی خانه زندانی‌اش کنید؛ البته توی اتاقش نه؛ چون با آن همه امکانات از خداش هم هست.

• از دعواهای زن و شوهری غفلت نکنید تا بچه حساب کار خودش دستش بیاید. همدیگر را حتی به طور نمایشی لت و پار کنید. وقت خوبی هم هست برای انتقام گرفتن البته. زن و شوهر دعوا کنند، بچه‌های خنگ باور کنند؛ بچه‌ها باید بدانند چه کتک‌هایی در انتظار آن‌هاست.

• دائما مهمان دعوت کنید تا بچه بداند که از این خبرها نیست و از آن خبرهاست. حالا چه خبری؟ مهم نیست؛ ما هم نفهمیدیم کلا چه خبر است.

• آخرین امتحان را که داد، دعوایی راه بیندازید تا بفهمد دوران خوشی شروع نشده است. این بچه‌ها را من می‌شناسم… وقتی دست‌تان را بخوانند، دیگر محال است با شما کنار بیایند. بالاخره آدم زورش به له کردن بچه‌اش نرسد، به کی برسد؟ یک جوری بچه بار بیاورید که فردا همسایه‌ها صدایشان درنیاید.

پیرمرد خودش را توی آینه جلو برانداز کرد و دستی به چند تار موی آب شانه زده کشید و با خنده ملیحی گفت: من یه پرنده م آرزو دارم سربازم باشی … راننده گفت: من یه خونه سرد و تاریکم کاشکی تو بیای چراغم باشی. فقط پول برقو از من نگیر. هار هار هار … پسر جوان گفت: شنگولین ها؛ خوش به حالتون. زنتون رو گرفتین، کار و حقوق هم که دارین، معلومه که باید شنگول باشین. مثل من با لیسانس بیست میلیونی علاف نیستین تو خیابونا که … پیرمرد گفت: من تنهام. من خیلی تنهام … راننده گفت: من نمی دونم شماها چرا فکر می کنین هر کی زن گرفت و رفت خونه خودش دیگه خوشبخته، بابا من یکی اگه سه تا توله دورم نبود الان ول کرده بودم رفته بودم ترانزیت واسه خودم قبرس و اروپا. چی می گی جوون؟ تا مجردی واسه خودت بچرخ بدبخت؛ اینی که ما می کنیم کار نیست که سگدو زدنه. برکت نداره اصلا … پسر گفت: همه تون می نالین نمی دونم چرا؛ ولی اوضاعتون بد هم نیست. همه فقط عادت کرده ن ناله بزنن که کسی نفهمه آرومن … پیرمرد گفت: یک بار بنده در سال 1310 که زمزمه های جنگ جهانی اول بود، به فرمانده کل آرتش پیشنهاد دادم که دستور بده تمام سربازها تا سه ماه دیگه یا زن بگیرن یا اخراج بشن؛ بنده معتقدم جوون باید متاهل باشه تا متعهد هم باشه؛ وقتی برای دوره چریکی رفتیم لندن، سربازهای متاهل دوره رو با جان و دل فرا می گرفتند، ولی مجردها چه فضاحت ها که ننمودند … راننده گفت: بچه این که درس خوندی بابات پولتو داده یه مساله دیگه ست؛ ولی زن نگیری ها! زن بگیری می شی صاحاب یه رئیس همیشگی که نه بهت مرخصی می ده، نه حقوق مزایا، همیشه هم ازت حقوق می خواد تازه. خر نشی ها … پسر گفت: به منم زن و زندگی بدن، بلدم چطور خوب زندگی کنم؛ خودم هم می رم کار پیدا می کنم بالاخره. بابا من تنهام. سختمه. دیگه نمی خوام این جوری باشم. سختمه … پیرمرد گفت: در لندن هم اونایی که سختشون بود، مکان های مشخصی برای آسوده شدن داشتند البته؛ بنده چون در قلبم تعهد داشتم، سختم نبود؛ ولی خب سخت هم نبود راحت شدن … راننده گفت: من جام این جا نیست؛ من الان نباس این جا باشم. من خیلی گنده تر از اینا بودم … پسر آه کشید: شماها چی می فهمین از تنهایی آخه … پیرمرد گفت: سرباز تنهاست. سرباز اگه تنها نباشه عملیاتو می بره. تنها باشه همیشه شکست خورده ست.

اصل خبر را بخوانید و به پرسش های آن با رعایت اصول بهداشتی پاسخ دهید؛
همزمان با افزایش قیمت گاز و برق با گنجاندن بندی به نام “عوارض” در قبوض و افزایش دستکم 10 هزار تومانی بار مالی مجموع قبوض گاز و برق، وزارت نیرو طرح جدید به نام “ساخت نیروگاه ‌های خانگی” به‌منظور صفر شدن مبلغ قبوض برق و حتی گاز به مشترکان پیشنهاد کرده است.
به گزارش خبرنگار مهر، دولت در راستای مفاد قانون بودجه سالجاری قیمت هر کیلووات ساعت برق و هر مترمکعب گاز طبیعی را افزایش داده است که پیش بینی می شود این افزایش قیمت که با اضافه شدن بندی به نام “عوارض” محقق شده، بار مالی صورتحساب های برق مشترکان را افزایش دهد.
بر اساس برآوردهای انجام شده، اضافه شدن بند عوارض به قبوض گاز و برق، در مجموع به ازای هر دوره صدور صورتحساب حدود 8 تا 10 هزار تومان به بار مالی مجموع قبوض برق و گاز مشترکان کم مصرف اضافه می کند و این در حالی است که بار مالی برای قبوض مشترکان پرمصرف قطعا با افزایش بیش از 10 هزار تومان روبرو خواهد شد.
از سوی دیگر با توجه به اینکه دولت اجرای فاز دوم قانون هدفمندی یارانه‌ ها را هم به سال آینده موکول کرده است، در صورت اجرای این فاز و اصلاح مجدد قیمت حامل ‌های انرژی به ویزه گاز و برق، قطعا بار مالی قبوض مشترکان با افزایش بیشتری روبرو خواهد شد.
از این رو اخیرا وزارت نیرو یک طرح جدید را به مردم پیشنهاد کرده است تا هم بار مالی قبوض برق و گاز طبیعی صفر و یا به حداقل کاهش یابد و هم بار سرمایه گذاری‌ های چند میلیارد دلاری ساخت نیروگاه و حتی پالایشگاه گاز بر دوش دولت سبک تر شود.

پرسش اول: اگر ما نیروگاه خانگی بسازیم چه خواهد شد؟
الف _ برق خودمان و در و همسایه و کشورهای همسایه را تامین خواهیم کرد.
ب _ برق خودمان و فک و فامیل را تامین خواهیم کرد.
ج _ به برق کشور خواهیم افزود.
د _ به خیلی چیزها خواهیم افزود.

پرسش دوم: اگر نیروگاه های خانگی در محله ها زیاد بشوند چه خواهد شد؟
الف _ مردم دیگر نیازی به صرفه جویی نخواهند داشت.
ب _ دیگر زیرنویس های تلویزیون ما را به صرفه جویی دعوت نمی کند.
ج _ آن قدر خرجش بالاست که خودمان صرفه جویی خواهیم کرد.
د _ کم کم به فانوس و شمع برمی گردیم.

پرسش سوم: چرا همیشه باید در مصرف برق صرفه جویی کنیم ولی باز هم گاهی برق قطع می شود؟
الف _ چون کشور ذخایر زیادی دارد ولی به ما چه مربوط است؟
ب _ چون دولت ها همیشه برق را تامین می کنند، ولی تضمین نمی کنند.
ج _ چون صرفه جویی مهم است و ربطی به منابع ندارد.
د _ چون قطع برق مهم است و ربطی به منابع ندارد.

پرسش چهارم: چرا این طور شد؟
الف _ طوری نشده است؛ خصوصی سازی را کامل می کنند.
ب _ این هم مثل باقی تولیدات ملی دیگر است و برکاتی دارد.
ج _ طرح های دولتی مثل مهریه است؛ کی داده و کی گرفته؟
د _ ما نمی دانیم؛ ما تازه از شهرستان رسیده ایم.

متاسفانه در سال‌ها و به‌ویژه هفته‌های اخیر که تق انتخابات به توقی خورد و بوی عوض شدن دولت رسید، برخی از رسانه‌های مغرض سعی کردند با سیاه‌نمایی و تخریب، خدمات شایان آقای دکتر شریعتی (علی‌شان نه، صدرالدین) در دانشگاه علامه طباطبائی را بپوشانند؛ اما آفتاب این خدمات در متن افشاگرانه‌ی امروز من طلوع کرد؛ تا کور شود هر آن که نتواند دید.

خدمت اول ایشان این بود که با سوا کردن دخترها از پسرها، توانست قضیه‌ی کشش متقابل جنس‌های مخالف را از بیخ و بن بربکند و طرحی نو در آموزش عالی کشور دراندازد؛ خود شما وقتی توی کلاس مخنلط بودید، بالاغیرتا حواس‌تان به استاد بود یا «او» که هلاکتان همی‌خواهد و شما سلامتش؟ آدمیزاد وقتی ببیند خبری نیست، یادش می‌رود؛ یک طرح آماری نشان داده است که دانشجویان علامه در شش سال اخیر به‌خاطر همین طرح ازدواج‌شان چهار برابر افزایش داشته است.

خدمت بعدی آقای دکتر شریعتی (علی‌شان نه، صدرالدین) به دانشگاه علامه و علم این بود که توانست در نظام انتخابات شورای صنفی دانشکده‌ها کاری کند که دانشجوها حواسشان بیشتر به انتخابات کلان مملکت باشد و رای دادن به شورای صنفی را خیلی جدی نگیرند؛ این مساله در برخی دانشگکده‌ها حتی کتک‌کاری‌ها و حتی‌تر صندوق‌دزدی‌هایی را هم سبب شد که کار عوامل مشکوک بود… اما در عوض، کم‌کم رسم اضافی شورابازی در دانشگاه منسوخ شد و بچه‌ها فقط درس خواندند تا علف هرزی برای جامعه‌شان نباشند.

خدمت بعدی ایشان به علم و فرهنگ و فناوری و هنر هم، جای دادن تعدادی از افراد برجسته در روزهای آخر کاری‌شان به‌عنوان اعضای هیات علمی دانشگاه بود؛ افرادی که شایستگی و تدبیرشان در بخش‌های دیگری واقعا ثابت شده بود و فقط مانده بود به آموزش عالی خدمات شایان کنند؛ از این رو، از رسانه‌ها انتظار می‌رود منصف باشند و نقدی هم اگر دارند، سازنده باشد و به‌قصد اصلاح و تشویق باشد؛ به امید روزی که رسانه‌ها منسوخ شوند و دست از سر مدیران شایسته‌ی فراتر از زمان خویش بردارند.

این متن در پرونده‌ی طنز این هفته‌ی هفته‌نامه‌ی چلچراغ (شماره‌ی شنبه 23 شهریور 1392) منتشر شده است.

راننده سرش را به نشانه تاسف تکان داد و به دوردست ها خیره شد و دستش طرف پاکت سیگار رفت تا آتش کند و یادش افتاد توی تاکسی پیرمرد هست و غر می زند؛ پس در همان وضعیت خیره داد زد: ونک از خط ویژه بیا … زن با چند نایلون پر از جنس رسید: آقا از کردستان می ری؟ … پیرمرد که توی همان دوردست مانده بود خنده محوی کرد: رفته بودیم بانه برای آموزش های چریکی؛ خود میرپنج گفته بود ببریدشون جای سخت … زن با تعجب و خستگی پرسید: بانه کجاست؟ یعنی از کردستان میره؟ … راننده خونسرد گفت: اگه بقیه بین راه پیاده نشن از کردستان هم می رم؛ بشین خانوم … پیرمرد گفت: خانوم اینا رو با بن خریدی؟ نایلون هاش بوی بن میده … زن گفت: بعله؛ از این کارتای هدیه دادن به بچه م؛ یه جا قهرمان شده به ش جاییزه دادن؛ رفتم برای خودش هم یه گرمکن خریدم که نگه همه شو خوردین … راننده داد زد: ونک بیا علف سبز شد؛ ونک بیا … پیرمرد گفت: من قهرمان دوی امدادی آرتش بودم؛ از ماشینای آمریکایی اون زمون تندتر می رفتم؛ قرار بود ببرن منو مسابقات آرتش های جهان؛ اینگیلیس شیطنت کرد؛ چشم نداشت ببینه یه ایرانی قهرمان می شه … زن گفت: همه چی مال پولداراس پدر جان؛ بچه م خیلی بازی ش خوبه؛ منتهی یکی اومده گفته ده تومن می گیرم می برمش دسته سه؛ باباش میگه کلاهبرداره … راننده نشست: خانوم می خوای بارات رو بذار روی صندلی، اون دو نفرو حساب کن بریم بدو بدو از کردستان … زن گفت: وا بارای من بدبخت مگه چقدره که کرایه شون رو بدم؟ من عجله ندارم … پیرمرد گفت: هیچ وقت هیچ کسی عجله نداره، مگه توی جنگ؛ زن من البته یه عمر عجله داشت؛ زودتر از من هم مرد … راننده گفت: هر کی عجله داشته باشه زودتر هم تصادف می کنه؛ همه که مثل ما بلد نیستن یه جوری از خط ویژه برن که آخ نگن … زن گفت: همیشه همین طوری بوده؛ همیشه مردم عادی جریمه می شن؛ اونی که از خط ویژه میره که طوریش نمی شه … پیرمرد گفت: بنده در لندن که بودم، همیشه با وسایل عمومی تردد می کردم به جهت مردم شناسی؛ بارها چرچیل رو می دیدم که با لباس مبدل توی تراموا گدایی می کرد برای این که توی مردمش باشه؛ دردشون رو بفهمه … راننده گفت: کم کم ما خودمون هم باید بریم گدایی؛ دیگه لباس مخفی هم نمی خواد … زن گفت: آقا من سر ورودی برج ها پیاده می شم؛ رد نکنین … راننده گفت: خیلی وقته رد شدیم خانوم؛ چرا زودتر نمی گی؟ … پیرمرد گفت: آدم از هر جا رد بشه، توی ذهنش نبازه.

اصل خبر این است؛ یکی از کارگردانان جوان نمایش در گفتگو با خبرگزاری ایسنا گفته که مشكل ما در ايران، كمبود سالن ‌های نمايش و البته فراوانی سالن‌ های غذاخوری ‌ست.

نکته اول _ واقعا چرا همین تهران خودمان دائما پر می‌شود از تبلیغ رستوران ‌ها و فست‌فودها و کافه‌ های جدید؟ آیا آن ‌هایی که می‌ گویند فعلا اوضاع معلوم نیست و نمی ‌توان سرمایه‌گذاری کرد، بدبین هستند؟ آیا از افتتاح این‌ هایی که گفتیم، خبری نیست و ما خوش ‌بین هستیم؟ آیا این گزاره که مهمترین تفریح عمومی مجاز در ایران خوردن است، درست است؟ آیا این حرف ‌ها خجالت دارد واقعا؟ آیا این که آدم همه قرارها و فراغت‌ هایش را بر اساس خوردن می ‌گذارد، کار بدی‌ ست؟

نکته دوم _ آیا پیتزا خوردن نشانه‌ غربی شدن است؟ آیا کباب خوردن تلاش برای حفظ سنت‌ هاست؟ آیا کسی که هر دو را با هم می ‌خورد، بحران هویت دارد؟ آیا مثلا آبگوشت غذای محافظه‌ کارهاست و لازانیا را آن‌ هایی که تغییرات می ‌خواهند، می‌خورند؟ آیا فضولی این چیزها به ما نیامده؟ آیا چه ربطی به اصل خبر داشت؟

نکته سوم _ آیا کارگردان عزیز نمایش، منظورش این بوده که از سالن ‌های غذاخوری کم کنیم و به تعداد سالن‌ های نمایش اضافه کنیم؟ آیا هر دو می‌توانند با هم زیاد شوند؟ آیا این که آدم برود تئاتر ببیند و چیزی نخورد، درست ‌تر است؟ آیا می ‌شود هم دید و هم خورد؟ آیا بهتر است آدم چیزی را که می ‌خورد، حتما ببیند؟ آیا دیدن این به خوردن آن چه ربطی دارد؟ آیا خیلی وقت‌ ها آدم خیلی چیزها می ‌خورد که ربطی به هم ندارند؟ آیا آدم تئاتر ببیند، دیگر نیاز به خوردن ندارد؟ آیا تئاتری ‌ها لاغرند؟ آیا هر کس بخورد چاق است؟ آیا ما هم مثل ایشان که روی تئاتر تعصب دارد، نسبت به خوردن غیرت داریم؟

نکته چهارم _ آیا مسؤولان باید این وسط یک کاری بکنند تا تعادل برقرار شود؟ آیا هر وقت مسؤولان یک کاری کرده‌ اند، تعادل برقرار شده؟ آیا باید بین مسؤولان خوردن با مسؤولان تئاتر، هماهنگی ایجاد شود؟

نکته پنجم _ چرا تئاتر یکی از هنرهایی ‌ست که سالن برای عرضه کم دارد؟ آیا بقیه‌ هنرها سالن برای عرضه زیاد دارند؟ آیا تئاتر یک هنر بلامانع است و باید حمایت شود؟ آیا هنر چیز مفیدی ‌ست؟ آیا اگر هنر مفید است، چرا اهل هنر این ‌قدر گلایه دارند؟ آیا سیاه ‌نمایی می ‌کنند؟ آیا اصلا به آن‌ ها چه مربوط است که سالن غذاخوری زیاد است؟ آیا حتی به آن‌ ها چه مربوط است که سالن تئاتر کم داریم؟

نکته ششم _ دلمان الان کباب ترش گیلان خواست؛ مسؤولان رسیدگی کنند.

راننده پایش را گذاشت روی گاز و گفت: هر چی من می گم آقاجان شما خودت یه دقیقه این بی صاحابو یه نیگا بنداز ببین چطوری می شه؛ شاید با یه جریمه یا شیرینی حل شد رفت، مگه به خرجشون می ره؟ یه مشت … مرد گفت: حالا مشکل چی بوده؟ ساخت و ساز غیرمجاز کردی؟ … پیرمرد گفت: ما وقتی در لندن بودیم، شهرداری اون جا خونه های غیرمجاز رو با تانک راسا ویران می کرد تا درس عبرتی باشه برای سایرین … راننده عصبانی و بلند گفت: آقا یارو رسما رفته نشسته سر ساختمون ما می گه نمی ذارم بسازین؛ من نمی دونم بالاخره کی اون جا رئیسه؟ اگه ایشون کارشناسه، پس چرا می گه مدیرم هم باید امضا کنه؟ اگه مدیرش کاره ای هست کلا، پس این کجای پیازه؟ … مرد خندید: آقا الان پیاز خودش قاطی میوه هاست … پیرمرد گفت: امضا چیز مهمی یه؛ هیتلر یه امضا کرد، یک جهانی ویران شد؛ هنوز هم جهان نتونسته از خرابی هیتلر کمر راست کنه … راننده گفت: آقام خدا بیامرزه امواتتون رو، می گفت یکی رو خواستی نفرین کنی بگو ایشالا کلنگ بنایی بیفته توی خونه ت؛ من نمی فهمیدم اون موقع چی می گه … مرد گفت: حالا اون جا آشنا نداری؟ بگی یه سفارشی دستخطی بده شرش کم بشه؟ الان همه چی با آشنا جمع میشه ها … پیرمرد گفت: من عریضه نوشتم برای میرپنج که مرزهای آبی کشور رو باید حفاظت ویژه کنن؛ منتهی میرپنج سواد نداشت، روسا هم نامه رو به این بهونه که یکی باید براش بخونه معدوم کردن؛ نهایتا بخش هایی جدا شد در پهلوی دوم … راننده گفت: این بنده خدا هم توی آرتش هر روز مملکت رو جمع می کرده انگار؛ آقا آشنا اگه داشتم که به این خنسی نمی خوردم؛ دوماد نامردمون قبلا اون جا بود؛ ولی خب خواهره رو کتک میزد ما هم چپ و راستش کردیم رفت طلاقش داد؛ حتی دارم فکر میکنم نکنه اون حروم لقمه جلوی کار رو گرفته باشه؛ ولی الان می دونم اون جا نیست آخه … پیرمرد گفت: خیلیا خیلی جاها نیستن ولی هستن … مرد گفت: آشنای همه پوله؛ شما دارا باشی کارت همه جا راه می افته؛ من خودم سه سال دنبال یه وامی دویدم؛ ته ش یکی دم در گفت بیست درصد بده همین هفته بعد وام تو حسابته؛ دادم، اومد؛ تازه یاد گرفتم قواعد بازی رو … راننده گفت: مرده شور قواعدش رو ببرن کلا؛ سرویس شدیم … پیرمرد گفت: بازی بین انگلیس و شوروی بود در جام جهانی؛ سرخها ریختن بلوا شد در استادیوم … راننده گفت: توی سرم بلواست.

خبرگزاری ایسنا که تخصص عجیبی در انتشار گزارش های خانوادگی دارد، رفته توی راهروهای دادگاه خانوده یک چرخی زده و این گزارش خبری را منتشر کرده است:
«زن جوانی كه در دوران مجردی ‌اش علاقه داشته مرد رویاهایش فردی خنده‌ رو و شوخ ‌طبعی باشد، با مردی ازدواج كرده كه بسیار جدی بود به همین دلیل، چون شوهرش جدی و با مرد رویاهایش فاصله زیادی دارد، تصمیم گرفته كه از او جدا شود. زن جوان كه 24 سال سن داشت، خطاب به قاضی گفت: سال گذشته زندگی مشترك‌ مان را شروع كردیم، اما بعد از گذشت سه ماه از زندگی ‌مان، متوجه شدم شوهرم مرد آرزوهایم نیست. شوهرم مردی جدی و بداخلاق است. اما همیشه علاقه داشتم، شوهرم فردی خندان باشد، در حالی‌كه او آنقدر جدی است كه هیچ‌ كس جرات ندارد با او شوخی كند و همه از او می ‌ترسند.
در ادامه جلسه دادگاه، مرد جوان كه 27 سال داشت، با بیان اینكه فكر می ‌كنم مرد رویاهای همسرم باید دلقك باشد، گفت: همسرم زندگی را هیچ‌ گاه جدی نمی‌ گیرد و فكر می‌ كند باید همیشه شاد و خندان بود، ‌در حالی‌ كه زندگی آنقدر سخت است كه برای خندیدن بی مورد جایی ندارد».

نکته اول _ این که این خانم محترم دلش خواسته مرد رؤیاهاش همیشه بخندد و شوخی کند، حق کاملا محترمی ست و باید به آن رسیدگی شود؛ مرد جماعت باید آن قدر مرد باشد که شوخی کند و پای شوخی هاش هم بایستد؛ آن هم در مملکتی که وزیرش میرود خیلی با صفا و صمیمیت در فیسبوک با مردم شوخی میکند و همه چیز به خوشی تمام میشود.

نکته دوم _ این که این خانم بعد از سه ماه رفتن زیر یک سقف فهمیده که شوهرش آدم خشک و جدی ای بوده، کمی عجیب است؛ آیا در آن سه ماه اتفاق خاصی افتاده؟ آیا در دوران قبل از زندگی مشترک شوهر هی می خندید و بعد پیچاند؟

نکته سوم _ سؤال من از همسر این خانم این است که آیا وضعیت زندگی کلا آن قدر خنده دار نیست که آدم بخندد؟ آیا در این اوضاع غیر از خندیدن کاری از آدم بر می آید اصلا؟ آیا آدم خودش را توی آینه نگاه کند یا کلا فکر کند واقعا خنده اش نمی گیرد؟ آیا زندگی کم به آدم رودست می زند که سوژه برای خندیدن کم باشد؟

نکته چهارم _ برای این که همسر موفق و مهربانی باشید، به ترک دیوار هم شده بخندید.

نکته پنجم _ اگر احساس می کنید که دلیلی برای خندیدن پیدا نمی کنید، با ما مشورت کنید؛ ما آن قدر واقعیات زندگی روزمره را برای شما فهرست می کنیم تا از شدت خنده همه چیز را تکذیب کنید.

راننده گفت: ما که رفتیم آسیا نقطه چین و اینا … دختر به موبایلش گفت: یه هفته ست هیچ خبری ازش نیست؛ هیچ جا؛ حتی دوستای نزدیکش هم ازش بی خبرن؛ ول کرده رفته یه جا که تلفن نداره ولی معلومه اینترنت داره چون تو فیسبوک پست گذاشته بود … پیرمرد گفت: اینترنت رو اینگیلیسا همون اوایل جنگ جهانی اول روش کار می کردند؛ منتهی به مصالحی رونمایی نشد … راننده داد زد: چاقاله بادوم می خوای برات زیرانداز بیارم تلپ شی وسط چارراه؟ خب هررررری دیگه برو قرمز شد … پیرمرد گفت: بی شخصیت خانم محترم این جاست … دختر به موبایلش گفت: ببین شب زاناکس می خورم صبح کلرودیازپوکساید؛ انگار نه انگار. نه خواب دارم نه خوراک. تمام بدنم درد می کنه. نگرانشم. می ترسم یه بلایی سر خودش آورده باشه … پیرمرد گفت: خانم سربازی که خودزنی یا خودکشی کنه بی شک لایق مردن می باشه؛ شما عشق رو دست کم نگیر، عشق هرگز آزار و کشتن درش نیست … راننده گفت: خانوم عشق کدومه؟ همه ش بازیه. دروغ می گن می خوان ما رو بزنن؛ من یه بار عاشق شدم چشم وا کردم دیدم سه تا توله طلبکار و ننه شون که رئیس طلبکاراس بالا سرم وایساده ن می گن یا بده یا برو بیرون … دختر به موبایلش گفت: چی کار کنم خب دوستش دارم؛ نمی تونم توی روزای سخت ولش کنم؛ روحیه ش هنری یه، قابل پیش بینی نیست؛ یه چیز متفاوتی یه اصلا. وای گلی دارم دق می کنم؛ همه ش اشکم سرازیره، تموم کارام مونده … پیرمرد گفت: بنده خاطرم هست وقتی عاشق اون بزرگوار بودم، باز در ماموریت های شبانه پام نمی کشید گشتی در اطراف خانه شون بزنم؛ به هر حال من سرباز وطن بودم و نباید عشق رو قاطی این مسائل می نمودم … راننده گفت: آقا من اصلا می گم عشق کشکه؛ دخترها واسه پول می آن، پسرها واسه قیافه … دختر به موبایلش گفت: ببین این جا شلوغه خیلی وز وز می کنن؛ من به ت زنگ می زنم … پیرمرد گفت: دخترم شما تنها هستی ظاهرا؛ بنده یک مقدار وقت دارم تجربیاتم رو به شما منتقل کنم … دختر گفت: مرسی پدر جان، لطف دارین. من دیرم شده … راننده گفت: خانوم مهمون باش؛ غصه داری شما پول نده … دختر گفت: مزاحم نشین لطفا. مردم چه بی مبالات شده ن … دختر دوهزاری را پرت کرد و در را کوبید و رفت … راننده گفت: بیا و خوبی کن. بی فرهنگ … پیرمرد آه کشید: اینا نمی دونن عشق چیه؛ عشق با بیامرز رفت.

اصل خبر را بخوانید و ضمن رعایت پوشش احتیاطی مناسب، با تشکر از ناجا محل را ترک نمایید؛
برخورد با بدپوششان در پایتخت که مدتی است تشدید شده همچنان ادامه دارد.
به گزارش خبرنگار «انتظامی» خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، عصر شنبه ماموران پلیس با حضور در برج میلاد که محل برگزاری یکی از کنسرت‌ها بود، ضمن جلوگیری از ورود افراد بدپوشش به کنسرت، با افراد متخلف برخورد کرده و تعدادی از افراد بدحجاب را نیز دستگیر کردند. همچنین ماموران پلیس تهران ضمن برخورد با آقایانی که با پوشش نامناسب به محل کنسرت آمده بودند از ورود آنها جلوگیری کرده و تعدادی را دستگیر و برای سیر مراحل مربوطه به پلیس امنیت اخلاقی منتقل کردند.
مشاهدات ایسنا از نقاط مختلف شهر تهران نیز حاکیست حضور گشت‌های ارشاد با چراغ های گردان روشن در میادین بزرگ و اطراف مراکز مهم خرید پررنگ شده است.
سردار اسماعیل احمدی مقدم، فرمانده نیروی انتظامی اخیرا با اشاره به اجرای مرحله جدید طرح «امنیت اخلاقی»، گفته بود: در این زمینه دولت تاکنون اعلام موضعی نکرده و قولی نیز به ما داده نشده است.
وی تاکید کرده بود: وظیفه ناجا اجرای مقررات است و تلاش داریم در این طرح نیز با شیوه‌های جدید و روش‌های نو وارد شویم؛ اما در مواردی که افراد قانون را رعایت نکرده و بر تخلف خود اصرار داشته باشند، مجبور به برخورد هستیم.
وی درباره اقدامات دولت تدبیر و امید از ابتدای استقرار تاکنون در این زمینه به ایسنا گفته بود: در این حوزه دولت تاکنون نه اعلام موضع کرده و نه قولی به ما داده شده و ما نیز ماموریت خود را انجام می‌دهیم.
فرمانده ناجا افزوده بود: دولت جدید در حال استقرار است و ما نباید انتظارات خود از این دولت را افزایش دهیم.

پرسش اول: تکلیف خانم ها که معلوم است؛ آقای بدپوشش را شرح دهید.
الف _ لباس های کوتاه و چسبان و تنگ دارد.
ب _ آرایش تحریک کننده دارد.
ج _ دست هاش از آرنج پیداست خاک بر سر.
د _ همه موارد

پرسش دوم: جمله کلیدی «در این حوزه دولت تاکنون نه اعلام موضع کرده و نه قولی به ما داده شده و ما نیز ماموریت خود را انجام می‌دهیم» اشاره به چه حقیقتی دارد؟
الف _ حقیقت این است که این چیزها را دولت مشخص نمی کند.
ب _ در برنامه صد روزه دولت برای گل و بلبل کشور این یکی نبود.
ج _ ماموریت ناجا خیلی خطیر است و توقف ندارد.
د _ همیشه لباس مناسب به همراه داشته باشید.

پرسش سوم: در مواردی که افراد قانون را رعایت نکرده و بر تخلف خود اصرار داشته باشند، باید چه کرد؟
الف _ اگر قانون موجود باشد، باید طبق قانون با آنان برخورد کرد.
ب _ باید طبق قانون با آنان برخورد کرد.
ج _ باید طبق قانون برخورد کرد.
د _ باید برخورد کرد.

پرسش چهارم: چرا این طور شد؟
الف _ طوری نشده است و طبق قانون برخورد می شود.
ب _ به شما ربطی ندارد؛ ناجا خودش بهتر می داند.
ج _ شما لباس درست بپوشی کسی به شما کاری ندارد.
د _ ما نبودیم. ما دیروز از شهرستان آمدیم. خبر نداریم کلا.

رادیو یکهو بی دلیل و بی مقدمه افزود: این مقام مسئول با اشاره به نابسامانی های یک سال اخیر در بازار ارز و طلا و این که حباب قیمت ارز شکستنی ست، ابراز امیدواری کرد با تدبیر اقتصادی دولت جدید قیمت ها کاهش یابد … راننده زد روی سی دی؛ خواننده مکث بیهوده ای کرد و یکهو خواند: کجایی که تنهایی و بی کسی با من آشنا کرده حس غمو … پیرمرد گفت: بابا بزن یک آهنگ شاد معقول، افسردگی فراگیر شده در مملکت؛ ما وقتی آرتش بودیم هر روز صبح مارش شاد می زدند برای روحیه حماسی و مبارزه، انسان به وجد می اومد … راننده گفت: انسان؛ ما که انسان نیستیم؛ ما خورده ریز خلقتیم بابا … زن گفت: مستقیم … زن سوار شد و نفس نفس زنان در را کوبید: آقا بانگ دولتی این اطراف هست؟ من باید برای ثبت نام گواهی نامه توله م برم بانگ … راننده گفت: بله خواهر؛ این بالاتر از چارراه دومی یکی هست ولی خیلی شولوغه ها؛ شما واجب نیست اگه امروز بری نرو؛ بذار فردا؛ امروز ثبت نام سهام نمی دونم یمانه چی چی یه … پیرمرد گفت: خانوم رو راهنمایی کن امرشون رو انجام بده جوون؛ خجالت بکش؛ ما اگر یه خانوم حتی در اونیفورم مون به ما امر می کرد، پا می کوبیدیم به حرمت مام میهن … زن گفت: خود بی غیرتش عین باباش که پس انداختش فقط، می گیره می کپه خونه، من بدبخ باید برم کاراشو بکنم … راننده گفت: تازه سن شون قانونی که می شه ذوق گواهی نامه و بانک می گیردشون … زن گفت: قانونی؟ سی و هشت ساله خر پیره؛ می گه گواهی نامه بگیرم بلکه برم رو تاکسی شوهر خاله م کار کنم؛ یه مفنگی بدتر از خودش … پیرمرد گفت: اگه نرفته بودی جاده چرا نمی رفت … راننده گفت: زپلشک شد که؛ می گفتی صبر کنه چل چلیش هم بگذره بعد بیفته تو کار؛ ملت چه دل خوشی دارن … زن نفرین کرد: الهی بره وردست بابای بی نقطه ش، من صبح ها با دق این بیدار نشم دیگه … پیرمرد گفت: این وضعیت دیگه قابل تحمل نیست؛ من بی نظمی و کاهلی رو در آرتش تحمل نمی کنم؛ چه در اجباری چه در کادر. باید بفهمن مملکت قانون داره … راننده گفت: مملکت قرص اضافی هم داره آدم بخوره بخوابه چیزی نفهمه؟ خسته شدیم بابا؛ آدم نمی دونه غصه خودشو بخوره یا مردمو … زن گفت: ای بابا مرگ هم معلوم نیست کجاست تو این شهر شلوغ؟ عزراییل هم راه گم کرده … راننده آه کشید … پیرمرد گفت: سرباز مال مردنه.

در شرایطی که افزایش بهای همه چیز طبیعی‌ است و خیلی چیزهای دیگر هم فقط دلایل طبیعی دارد و بانک مرکزی هم قرار است قیمت دلار و طلا را برگرداند ولی قسمت نیست… ما امروز بی هیچ دلیلی می‌خواهیم به خبری که نیروی انتظامی روی دست‌ مان گذاشته بپردازیم؛ چون برای نمی دانیم چندمین سال و چندمین بار در سال گفته ‌اند تا پایان سال جاری خودروسازها باید روی همه محصولات ‌شان کیسه‌ هوا یا همان ایربگ خودمان را نصب کنند.

1. با توجه به تلاش نیروی انتظامی برای حفظ جان سرنشین ‌ها، پیشنهاد می‌ کنیم فعلا قبل از مقوله‌ کیسه‌ هوا، به همان ترمزهای ای ‌بی ‌اس و کمربندهای ایمنی توجه کنند دوستان؛ آمارها نشان می ‌دهد خفگی بر اثر قرار گرفتن کمربند برخی از خودروهای ایرانی روی گوش و حلق و بینی سرنشینان، از مرگ در اثر واژگونی یا برخورد با موانع بیشتر است.
2. خودروسازها باید کیسه‌ هایی در خودروشان تعبیه کنند که راننده در صورت زنده ماندن بتواند آن‌ ها را به صورت دستی خالی کند و به جای خودش برگرداند؛ وگرنه تصور کنید چند راننده‌ تاکسی که پشت چراغ قرمز ماشین را خاموش می ‌کنند، حاضرند برای نمردن، پول بازسازی این کیسه‌ ها را بدهند؟
3. راننده‌ هایی که ادای بستن کمربند را جلوی افسر در می ‌آورند، ممکن است از بادکنک یا هر چیز بادشدنی دیگر برای فریب قانون استفاده کنند. این روزها هم باد زیاد است، هم بادکردنی‌ ها.
4. در این خبر همچنان نص صریح یا حتی اشاره و کنایه ‌ای به خودروهایی که هنوز و ناگهان آتش می‌ گیرند، دیده نمی ‌شود؛ اگر خودروسازها از کیسه‌ های آب برای دومنظوره شدن ارتقای سطح ایمنی استفاده کنند، ایرادی دارد؟
5. با توجه به آن که پلیس می ‌خواهد خودروهایی را که سرنشینان با ظاهر نامناسب دارد، توقیف کند، آیا خودروسازها می‌ توانند آپشن‌ های جدیدی برای… و … داشته باشند یا به ما چه؟
6. با توجه به آن که دعواها و صدمات زیادی بر اثر تداخل جا و غیره آدم‌ ها در تاکسی‌ ها زیاد پیش می ‌آید، آیا پلیس می ‌تواند خودروسازها را مجبور کند که در صندلی عقب، جداساز تعبیه کنند؟
7. آیا اضافه شدن کیسه‌ های هوا به تاکسی ‌ها، به کرایه‌ ها هم اضافه می ‌کند؟ احتمالا از این به بعد راننده‌ ها مثلا داد می‌زنند: ونک با ایربگ، دو نفر.
8. در پایان این ستون، برای ارتقای سطح ایمنی خود و روزنامه از اقدامات خوب ناجا تشکر می ‌کنیم.

دختر دانشجو گفت: آقا بیا تو رو خدا بریم، بین راه می ‌زنی خب … مرد گفت: راست می ‌گه آقا؛ بیا جهنم و ضرر خودم اون یه نفر رو حساب می‌ کنم … راننده گفت: من بنزین هفتصدی نمی‌ زنم که شما به‌ م صدقه بدی … پیرمرد گفت: گر دست فتاده ‌ای بگیری مردی … دختر گفت: آقا شلوغ بشه دردسره ها، بریم … زن آمد و سوار شد: آقا برو برو الان صرافی رو می‌ بندن باز … راننده راه افتاد: مگه چی شده خواهر؟ دلار می‌گن گرون شد سر سوریه. راسته؟ … پیرمرد گفت: زمان بیامرز دلار کم اومد، خودش رفت از چرچیل خرید آورد ریخت تو مملکت … زن گفت: آقا از وقتی دلار آزاد شده، ملت خونه می‌ فروشن دلار می‌ خرن … دختر دانشجو گفت: خانوم شماهایین که جو می ‌دین به بازار، خبری نیست ها … مرد گفت: شما برو دبی ببین اصلا از این خبرها هست؟ هرچی می‌ خوای دلار بخر؛ هیشکی نمی‌ گه خرت به چند … زن گفت: دخترم تو بچه ‌ای، سرت تو درس و مشقه، چی می‌ فهمی از بازار ارز؟ من شوهرم خیلی سال کارش دلار بود … پیرمرد گفت: ما لندن که دوره می‌ دیدیم، دلار رو آتیش می ‌زدن جای سیگار می‌ کشیدن؛ تا دلار لندن بود کی دلار عموسام رو آدم حساب می‌ کرد … دختر گفت: پوند انگلیس، پدرجان … زن گفت: چهارشنبه داشتم مرغ پاک می‌ کردم، خواهرم اس ‌ام ‌اس زد دلار یهو کشیده بالا؛ نفهمیدم چطور رفتم تا استانبول … مرد گفت: خانوم اینا بازار سیاهه، نخرین تا ارزون بشه … راننده گفت: فردا لابد می ‌ری یه تسمه بندازی می گن سه برابر شده؛ چرا؟ دلار گرون شده! ای آتیش … پیرمرد گفت: گرما آتیش شده لامصب؛ جوونی ‌های ما کی تابستون این ‌جوری بود؟ می‌رفت بالای 40 دولت می‌گفت تعطیل. امسال شهریور از نیمه گذشته هنوز گرمه. بنده می رم از این شهر … زن گفت: سه ساعت تو صف بودم آخرش گفتن دلار تمومه، برین اگه فردا باز بود بیاین … راننده گفت: جاهای دیگه هم این‌ طوره؟ یعنی تو آمریکا مردم واسه دلار باس صف بکشن؟ … مرد گفت: نه آقا، من اون هم سال تایلند بودم برای یه کار فرهنگی، اصلا کسی نگاه نمی‌ کنه به این چیزا … زن گفت: خدا رحمت کنه رفتگون همه رو، شوهر من تو صف همین دلار مرد، سال 72 که یهو سر مضاربه ‌ای‌ ها خورد به سنگ … پیرمرد گفت: تنهایی بد دردی ‌یه … دختر دانشجو گفت: آقا من پشت چراغ پیاده می‌ شم … راننده گفت: افسره اون جا، باس بعدش نیگر دارم … دختر گفت: نه که حالا همه کاراتون قانونی ‌یه … زن گفت: مردم چه خوشن به خدا.