پرش به محتوا

جلال سمیعی | استراتژی محتوا، برندینگ و روابط‌عمومی

یادداشت‌های من درباره‌ی فضای آن‌لاین، شبکه‌های اجتماعی، ژورنالیسم و طنز

بایگانی

بایگانی تیر, ۱۳۹۲

قهرمان فيلم گذشته، اگر قهرمانى داشته باشد، فقط و فقط فؤاد است؛ تنها كسى ست كه تكليفش با خودش و اطرافيانش معلوم است؛ خودكشى را مى فهمد، مثل پدرش غيرتى نمى شود و مى داند پيش معشوقه پدرش اوضاع بهترى دارد تا در خانه بى مادر.
فرهادى فيلمى ساخته است درباره بلاتكليفى و تعليق آدم ها بين گذشته و آينده؛ مردى كه از ايران آمده تا با خاطره خوب يك زندگى را تمام كند؛ زن از معشوقش باردار است و هنوز از مرد گذشته اش دل نكنده، معشوق خود مردى معلق است در ترديد كماى همسرش و فرزندى كه قاطعيت و منطق بيشترى از او دارد. انگار روابط آدم ها در اين فيلم، روابطى مبتنى بر نوعى بلاتكليفى و عذاب وجدان و ترديدند؛ ترديدى كه دوربين حتى روى رفتار دست ها هم نشان شان مى دهد.
من تا صحنه اخراج كارگر غيرقانونى از خشكشويى خودم را با ژست هنرى نگه داشته بودم تا فيلم را به دقت ببينم؛ اما از آن جا انگار تازه قصه شروع شد؛ حالم تازه بد شد؛ شروعى خيلى ديرتر از شروع قصه ها در درباره الى و جدايى نادر از سيمين. كارگر زن تازه قصه را گفت؛ گفت كه عامل اصلى خودكشى، شيطنت او نبوده و همان ترديدهاى سمير و خالى بودن نگاهش، زن را به خودكشى رسانده است. خلاصه اين كه فيلم فرهادى تاوان همه آدم هاى مردد را با باقى ماندن بر ترديدهاشان مى دهد.
دقت كرده ايد كه هر بار فيلم بهترى مى سازد و هر بار سينمايى تر و كم حرف تر؟ صحنه سشوار گرفتن روى موهاى زن را يادتان هست؟
ممنونم آقاى فرهادى؛ فيلم شما آدم را با حال خوب ناشى از حال بد از سينما بيرون مى فرستد!

از خرداد 83 که در رادیو جوان کارم را به عنوان طنزنویس و بعدها سردبیر و گاهی مجری شروع کردم، آخرین سال دولت خاتمی را هم‌زمان با کار در صدا و سیما تجربه کردم. و بعد تا دی ماه همین پارسال، که باز به خاطر سیاه‌نمایی در انتقاد به دولت خدمتگزار، برای چندمین بار از برنامه‌ی زنده‌ی تلویزیونی کنار گذاشته شدم.

در میان این اخبار انتخاباتی امروز، به رویکرد صدا و سیما فکر می‌کنم؛ به تلفن‌های بی‌شماره‌‌ی پاییز 90 و رفت و آمدها به راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ برای توجیه… حالا چه می‌شود؟

رسانه‌ای‌ها هیچ‌وقت آرامش ندارند. تقصیر خودمان است. انتخاب خودمان بود این شغل.

انتخابات ریاست‌جمهوری امسال هم فرصتی شده است برای زد و خوردهای رفقا با هم؛ سال 88 یادم هست چه دوستی‌ها که بر سر رای دادن و ندادن یا چه رایی دادن از هم گسست؛ و بعد، فضای بعد از 22 خرداد باعث شد تا خیلی‌ها فقط زورشان به نزدیکان‌شان برسد برای کتک‌کاری و انتقام. انگار شهروندان این کشور چون زورشان به بالادست نمی‌رسد، وظیفه‌ی ملی و شرعی‌شان این است که بالاخره هم‌دیگر را بزنند تا دل‌شان خنک بشود.

این روزها اما عده‌ی زیادی از دوستان‌م به جستجوی رویاهای پراکنده‌شان، و در حمایت از نامزدی که یک شبه از سکوت چهارساله درآمد و مقدس شد، سعی در قانع کردن دیگران دارند؛ خیلی‌هاشان هم سوابق تاریخی رقبا را برای ترساندن آدم‌های مردد انتخاب می‌کنند تا بگویند از حب این بزرگوار هم نشد، از بغض آن لولوی سر خرمن باید به دلبر ما رای بدهید. من اما از این مرور گزینشی تاریخ یا همان حافظه‌ی انتخابی تاریخی خنده‌ام می‌گیرد. ترجیح می‌دهم دست‌کم به کسی که از بغض دیگری پشت او پناه می‌گیرم، با دقت بیشتری نگاه کنم.

مواضع آدم‌ها در طول زندگی‌شان عوض می‌شود؛ آدم‌ها پوست می‌اندازند. گاهی هم فوری پوسته‌ای روی خودشان می‌کشند تا از جو غالب جامعه‌ی نزدیک‌شان ( و نه جامعه) عقب نیفتند. برای همین است که رفقای ما سخنرانی یک نامزد در حوادث کوی دانشگاه را به زحمت نادیده می‌گیرند، اما بر حرف‌های صادقانه و بی‌انکار یک نامزد دیگر درباره‌ی همان سال‌ها با همه جور ابزار شوخی و هجو و توهین و اتهام تاکید دارند. من اما ترجیح می‌دهم صداقت دومی را انتخاب کنم، تا ریاکاری شیک اولی را. شرمنده‌ام. اصلاح‌طلبی و اعتدال و نجات‌دهنده و کلماتی از این دست برچسب‌هایی بی‌اعتبار شده‌اند و سیاست‌ هم معناش بازی با برچسب‌ها نیست؛ ما موظفیم وقتی وارد یک بازی جدی می‌شویم، قواعد بازی را رعایت کنیم و توان‌مان را در حمایت از دل‌خوش‌کنک عوام‌فریبی هدر ندهیم.

تکه پاره کردن یکدیگر سر انتخابات، سال 88 هم تجربه شد و روابطی به باد رفت، که در باد کاشته نشده بود. تاریخ را تکه‌پاره نکنید. زمان، روزی همه‌ی ما شتابزدگان را خجالت‌زده خواهد کرد.

می‌نشینم به مرور کردن یک خط ممتد سی و دو ساله‌ی ناگزیر طولانی و می‌بینم هی به یک نقطه‌ی تکراری می‌رسم. جای خودم را توی معادلات روابط پیدا نمی‌کنم؛ یا دست‌کم وقتی دائما به همان نقطه‌ی تکراری می‌رسم، می‌ترسم باورش کنم. این‌جوری‌هاست که تکرار آدم را فرسوده می‌کند و هی برش می‌گرداند به جای اول؛ نه با جان قبلی. نه با ذوق قبلی. نه با معصومیت قبلی.

آدم‌ها اولویت‌های خودشان را دارند. باید حواست باشد تو اولویت‌هات را خرج کدام گذشته یا حال می‌کنی. باید ببینی اولویت چه آدم‌هایی هستی اصلا.

من کجای این تکرارم؟ کجای این خط سی و دو ساله؟ کجای این رفتن و برگشتن. نمی‌دانم.

در مناظره‌ی نخستین که از سیمای ملی روز جمعه دهم خرداد پخش شد، چیزی که از همه بیشتر نظرم را جلب کرد، فراهم شدن شرایطی بود که به جای مناظره کار به دور همی نشستن کشیده بود و به جای این که نامزدها با هم بحث کنند، با دوربین و از قصه‌های خودشان می‌گفتند. چهار سال بعد از سال 1388 است و این روش تازه بامزه است واقعا. معاشرت می‌کردند به جای مناظره؛ یک جور مناشرت!

دموکراسی هم مثل شعر حافظ است و پیام دوم خرداد؛ به قول سیدابراهیم نبوی هرکس هر چی دلش خواست از آن برداشت می‌کند.