پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی اردیبهشت, ۱۳۹۲

رسانه‌ی غم

اردیبهشت ۹

سکوت می‌کنی؛ خودت را مشغول هزار پرونده‌ی هنوز بازمانده‌ی ذهن‌ت می‌کنی. حتی برای ذهن‌ت دل می‌سوزانی که با این سوزن‌ها چقدر آزارش می‌دهی. اما باز یک نشانه برای برگشتن به غم‌هات کافی‌ست.

می‌دانید غم رسانه‌ی عجیبی‌ست؛ با وجود این همه‌ رسانه‌ی تازه که آمدند و قبلی‌ها را در خود هضم کردند، اما غم و غصه هنوز برای خودش سلطنت دارد؛ دیده‌ای نوحه‌های اردبیلی یا ترانه‌های استانبولی یا حتی یک آهنگ از فیلمی که اصلا ندیده‌ای، بی احتیاج به کلمات چطور نفست را می‌گیرد؟ این‌ها همان سلطنت عجیب رسانه‌ی غم است.

یک وقت‌هایی هست که می‌بینی از غم نمی‌شود گریخت؛ غم چیزهایی که از تو کنده‌اند و بعد کشیده‌اند کنار. غم آزاری که می‌دانند و نمی‌دانند و به تو می‌رسانند.

تقویم را ورق می‌زنم و می‌گریزم به کارهای نکرده. بهانه هم رسانه‌ی عجیبی‌ست البته.

پاییز 1379 بود؛ من دانشجوی ترم اول تازه از تخم درآمده‌ی مهندسی بودم در دانشگاه امیرکبیر؛ فراخوان زده بودند که دفتر طنز حوزه‌ی هنری می‌خواهد نخستین جشنواره‌ی طنز دانشجویان کشور را برگزار کند. رفتم باجه‌ی پست دانشگاه تا آثارم را بفرستم و طرف گفت وقتی حوزه‌ی هنری همین روبه‌روست، خب ببر به خودشان کارهات را بده. گفتم زشت نیست؟ به من خندید.

رفتم و پرسان پرسان دفتر طنز را گیر آوردم؛ خانم منشی گفت: ببر پاکت را بده به آقای زرویی.

ـ آقای زرویی نصرآباد؟!

ـ بله. همین پشت. دفتر طنز.

باورم نمی‌شد که دارم ملانصرالدین گل‌آقا را می‌بینم؛ آن وقت‌ها فرقش با عکس توی هفته‌نامه‌ی گل‌آقا فقط این بود که موهاش ریخته بود. اما سیاه بودند. مثل حالا نبود که پیر شده باشد. من از ذوق نشستم و دو تا کلاس دانشگاه را هم بی‌خیال شدم و حرف زدیم. باورم نمی‌شد. یک جوجه‌دانشجوی هجده‌ساله را طوری تحویل می‌گرفت و برای کارهاش راهنمایی می‌کرد که انگار سال‌هاست می‌شناسدش. من البته سال‌ها بود که می‌شناختم‌ش. یادم هست که تا بعد از ناهار ماندیم. انرژی عجیب آن ملاقات را هنوز در محل کارم، حوزه‌ی هنری، حس می‌کنم.

حالا فروردین 1392 رسیده است و آقای زرویی، برادر بزرگتر من و خیلی‌های دیگر، امروز عمل جراحی قلب دارد؛ این چند روز هر چقدر خواستم بروم، هی بهانه کردم و سر خودم را شیره مالیدم که بله سی‌سی‌یو برای مریض دردسر دارد و نروم و … اما اصل قصه این بود که طاقت نداشتم آن سرو سبیلو* را روی تخت و افقی ببینم. از پریشب که فهمیدم برای عمل ممنوع‌الملاقات‌ش کرده‌اند، دل توی دلم نیست. نه که اتفاق خیلی جدی و سختی باشد ها… من بی‌قرار شده‌ام.

ابوالفضل زرویی نصرآباد تا امروز 44 سال از خدا عمر گرفته، اما خیلی بیشتر از سن و سالش برای طنز و طنزنویس‌ها بزرگی و برادری کرده است. خیلی از ما طنزنویس‌های جوان، بعد از تشتت‌های رسانه‌ای دوران دوم خرداد، با غلط‌گیری‌های او، کارمان را شروع کرده‌ایم و ادامه داده‌ایم. زرویی مثل خیلی از امضا به دست‌هایی که با یک جمله از فلان مقام عالی به نان و نوا می‌رسند، می‌توانست بار خودش را ببندد… اما این‌کاره نبود و نیست؛ در خانه‌ی پدری‌ش در احمدآباد مستوفی نشست به خواندن و نوشتن. بی‌صدا. مظلوم. بی‌هیاهو. **

حالا امروز ما منتظریم و که آقای زرویی سر و مر و گنده از اتاق عمل برگردد و برویم پیشش. کارهای بی‌مزه‌مان را بخوانیم و پیپ بکشد و گاهی بخندد و ایرادمان را بگیرد. دوستان بدانند بیمارستان کسری را روی سر عوامل‌ش خراب می‌کنیم. کلا. خه‌لاص!

* شهرام شکیبای طنزنویس سروده است: نکویی در نکویی آفریدند، مثال خوب‌رویی آفریدند، سبیلی را به سروی نصب کردند، ابوالفضل زرویی آفریدند.

** تذکرة المقامات؛ ذکر محمد خاتمی ـ حفظه‌الله