یکم: معمولی بودن غمگین نیست؛ آدمی که بخواهد خاص باشد و غیرمعمولی زندگی کند، لابد لذت های کوچک معمولی زیادی را از دست خواهد داد. آدم اگر معمولی باشد، از همین هوای بهارانه، از بوی غذایی که یکی با عشق برایش پخته است، از خنده های آن هایی که حتی نمی شناسندشان، لذت می برد. معمولی بودن، خود زندگی ست؛ باور کنید.

دوم: سال نود و یک برای من، سال خوبی بود، با همه ی سختی هاش؛ خیلی چیزها از سختی هایی که از طرف دیگران یا خودم تحمیل شد، یاد گرفتم؛ شاید مهم ترینش این باشد که آدمیزاد اگر عاشق باشد، به این سادگی ها نمی شکند. یاد گرفتم بازی های خودم را در زندگی درست و کامل انجام بدهم و از این که دیگران جرزنی می کنند، خودخوری نکنم. نود و یک برای من شد سال برپایی سقفی مشترک، که هفت سینش را دقایقی پیش با هم چیدیم. و شما تا عاشق نباشید، مزه ی این «هم» را نخواهید فهمید. سالی بود برای بستن چند پرونده مهم ذهنی و کاری و تحصیلی. سبک ترم آخر امسال.

سوم: امسال هم آخرهاش رفتیم صحن باغ توتی و این بار با تو، معنای تازگی گلدان های رنگارنگ روی قبرها را فهمیدیم؛ شهرری برای من، یک نفس تازه است؛ راه فرار آخر سال از تهران خسته شاید. کودکی تان را همیشه پیدا کنید؛ گم کردنش گم تان می کند.

چهارم: برای شما سالی نو و این بار بدون بهارهای قلابی آرزو دارم. خدا آرزوهای کوچکتان را برآورده کند، اما به شما آرزوهای بزرگ هم بدهد.