پرش به محتوا

جلال سمیعی | استراتژی محتوا، برندینگ و روابط‌عمومی

یادداشت‌های من درباره‌ی فضای آن‌لاین، شبکه‌های اجتماعی، ژورنالیسم و طنز

بایگانی

بایگانی دی, ۱۳۹۱

خانه‌مان نزدیک ریل قطار بود… یا به قول دخترهای برادرم لیل قطال. مهمان‌ها که شب می‌ماندند، صدای عبور قطار را هی می‌شنیدند و بیدار می‌شدند؛ اما ما نمی‌شنیدیم. عادت کرده بودیم.

تفریح‌مان این بود که برویم با پسرعموها که اسطوره‌ی شیطنت بودند، روی ریل چند متر سنگ‌ریزه بچینیم و وقتی قطار رد می‌شد از دور پرتاب کاتوره‌ای سنگ‌ها را نگاه کنیم. گاهی هم یکی‌مان سکه‌ای می‌آورد و روی ریل می‌گذاشت و بعد از رفتن قطار دنبالش می‌گشتیم و تماشا می‌کردیم که این‌بار چطور صاف شده.

خانه‌مان نزدیک مخابرات و دکه‌ی روزنامه و مطب دکتر و حتی سوپرمارکتی که از آن لواشک‌های تمیز کارخانه‌ای پانزده‌تومانی فروشگاه قدس سر زرتشت داشته باشد، نبود. ما فقط قطار داشتیم. بیابان بزرگی بین کوچه‌های ما و قطار بود؛ که در نوجوانی‌ام آباد شد و شد پارک و مسجد. مثل همه‌ی زمین‌های مشکوک هم لابد صاحبش دو تا پیرزن مجرد بودند که با هم خواهر بودند و خیلی وکیل‌های خوبی هم داشتند که دولت زمین‌شان را بالا نکشد.

خودمان اگر با قطار می‌رفتیم مشهد، تفریح‌مان این بود که کوچه و خانه‌مان را وقت عبور از محله در قطار پیدا کنیم. انگار خانه از آن تو یک شکل دیگر داشت. محله قشنگتر بود از داخل قطار. به این فکر می کنم که تا الان چند ساعت از عمر من در قطارهای مشهد و ازنا و گرگان و اصفهان گذشته است.

+

حسرت کودکی‌م را ندارم. هیچ‌جور. خوب بود و بزرگ‌تر که شدم بهتر زندگی کردم. اما هنوز دلم می‌خواهد بروم دیوارهای بتونی حائل ریل با محله را بجورم و از یک سوراخی‌ش بروم کنار ریل و بمانم تا قطار بیاید.  بعد بایستم و به مسافرهای توی قطار خوب نگاه کنم و ببینم کدام‌شان دارد دنبال خانه‌اش می‌گردد. شاید یکهو دیدی خودم را هم دیدم داخل قطار. با بافتنی سورمه‌ای که رویش عکس یک قایق بود و بی‌شرف‌ها وقنی دستم شکست در لرستان، قیچی‌ش کردند تا دستم را گچ بگیرند.

سرما دارد همه جا را می‌گیرد؛ سرمای سکوت. سرمای فراموشی. سرمای هیچ. هاله‌ی نور را خیلی‌ها دیده بودند، اما هیچ‌کس حواسش به هاله‌ی فراگیر فراموشی نیست. سرما دارد همه چیز را در خود حل می‌کند. سرما را همیشه دوست داشته‌ام. برعکس گرما می‌شود بالاخره یک کاری‌ش کرد. ولی این سرما را نمی‌دانم هنوز که می‌خواهم یا نه.

×

یک وقت‌هایی می‌بینی حتی مجالی برای داوری نیست؛ انگار حکم‌ها قبلا همه صادر شده‌اند. نه بحثی، نه دفاعی، نه حتی نزدیکانی که به تو هم حق بدهند. حق ندهند هم، لااقل حق دفاع بدهند به تو.

یک وقت‌هایی می‌بینی حکم روی کاغذ فقط مال محکمه نیست. اصلیت حکم هم مال خدا نیست. همه حاکم شرع‌اند. همه این‌کاره‌اند.

×

امروز دیدم این همه مدت مسیری را می‌روم و می‌آیم و در نزدیکی محل کارم این مغازه‌ی دریای معرفت را ندیده بودم؛ یک جور همه‌چیزفروشی که بیشتر خرده‌ابزار برای کارهای تاسیساتی خانه دارد. آن هم در خیابان ویلا که خیلی زیادی تجاری و اداری بوده همیشه. یک هفته دنبال روغن چرخ‌خیاطی گشتم برای قیژقیژ در اصلی خانه و گیر نمی‌آمد؛ همه تمام کرده بودند. تا رسیدم به این دریا. مرد میان‌سال فروشنده بود و پیرمردی آن ته بالاسر یک علاء‌الدین نشسته بود و فقط نگاهم می‌کرد. بطری‌های روغن چرخ‌خیاطی هم عوض شده‌اند. مینی‌مال‌تر شده‌اند.

پیاده‌روی مجال کشف می‌دهد. پریروز هم در خیابان طالقانی تابلوی باقی‌مانده از یک ساندویچی را دیدم که سر یک کوچه‌ی بن‌بست خیلی هم بزرگ و تابلو مانده بود و اثری از مغازه‌اش نبود. دیدم دوازده سال این مسیر را رفته بودم و ندیده بودم‌ش.

باید هر چند وقت یک بار به بهانه‌ای بروم این مغازه و درکش کنم. از فرچه‌ی نقاشی داشت تا طناب کلفت. از وسیله‌ی شوق زندگی داشت تا طناب برای خودکشی لابد.

×

باید این روزها بیشتر پیاده بروم. برای کشف خودم. مرور خودم. کشف جزئیاتی که مدت‌هاست نمی‌بینم‌شان. باید کم‌تر دیده شوم. کم‌تر بگویم. کم‌تر.

×

دسته‌بندی‌ متن شد خودم.

کم‌حرفم این روزها عمدا. نه در نوشتن؛ در حرف زدن. یک جور تمرین. یک جور بازاندیشی. مرور لابد.
مرور می‌کنم و با خودم می‌گویم خب، شنونده‌ی خوبی باش یک مدت. قبلا فکر می‌کردی هستی؟ حالا بهتر باش. بشنو و بشنو و بشنو. ببین. نگو. با وسواس بنویس. پلک بزن، اما آرام. جوری ببین و بشنو که در حاشیه باشی. نباشی. بودن، مسئولیت دارد. شنیدن، دیدن، خبر داشتن، عقل داشتن، دانستن، مسئولیت دارد.
آدم‌ش هستی؟
هستی؟
یک چیزهایی نباش خب. نباشی چه می‌شود؟
یک بار به رفیقی گفتم می‌خواهم فلان متن‌هام را جمع کنم و بکنم‌شان کتاب… گفت اول فکر کن اگر چاپ نکنی چه می‌شود.
نگویم و ننویسم چه می‌شود؟
نشنوم اما بد خواهد شد. بد شده است.
+
یکهو دیدی دنیا تمام شد و روسیاهی به تو ماند که به‌شان می‌خندیدی.
یکهو.
چقدر در عمرم و نوشته‌هام این یکهو را دوست دارم.
من آدم یکهوام. عصیان یکهو. کم‌ آوردن یکهو. تصمیم گرفتن و تا ته ماندن یکهو.
یکهو نباش. باشد؟
+
کم‌حرف‌م این روزها؛ نه برای آن که حرفی برای گفتن نیست… حرف برای شنیدن خیلی بیشتر هست.
ببین. بشنو. نگو. ننویس. باش و نباش. باشد؟
+
دسته‌بندی‌ش را ببینید حتما: خودم.

نوشتن، وقتی اتفاق می‌افتد که ذهن آدم سرریز کند؛ سوپ جو دیده‌ای چطور روی اجاق‌گاز کف می‌کند؟ همان‌طور. حالا یک وقت یکی هست که زیر شعله‌ی ذهن آدم را بکشد پایین… خیلی وقت‌ها هم نیست. این طور می‌شود که یا سرریز می‌کنی توی وبلاگ یا توییتر یا کاغذهات.

گاهی فکر می‌کنم اگر این همه قصه‌ی نانوشته را می‌شد نوشت و از خارخار هرروزه‌شان راحت شد، چقدر بهتر بود. ذهنم هرروز پر است از آدم‌هایی که متولد می‌شوند و قصه‌شان را به ته می‌رسانند و می‌میرند. باز فردا از نو. یک جور دعوای دائمی بین آدم‌های هر قصه با خودشان و آدم‌های قصه‌های دیگر. بعد هی می‌گویم خب، لابد یک فراغتی خواهد آمد برای نوشتن کلیات این رمان یا کل این داستان کوتاه. کدام فراغت؟ نمی‌دانم.

یک روز می‌آید که من همه‌ی این دعواها را تمام می‌کنم. قبل از پایان جهان. راستی قرار است قبل از پایان جهان از پایان‌نامه‌م هم بالاخره دفاع کنم.