1- نه روز مانده است به رفتن به خانه‌ی خودمان و وسط این شلوغی فقط سرما خوردن کم بود؛ با این همه، پاییز را دوست می‌دارم؛ آلرژی و سرماخوردگی‌ش می‌ارزد به هزار جور میوه‌ی تابستانی و آن وقتی که داری عرق می‌ریزی و ذهن‌ت از گرما سوخته؛ همان وقتی که از خودت هم بیزار می‌شوی.

داشتم فکر می‌کردم آیین شروع زندگی مشترک هم گرفتاری‌هایی دارد که یا کلا نباید به آن تن بدهی، یا حداقل مصائبی را لزوما خواهد داشت؛ شانس آورده‌ام که همسری دارم که حتی ترمز من در سخت‌ گرفتن‌های رسمی‌ست. ولی خوب است ازدواج! بروید یارتان را پیدا کنید تا دیر نشده؛ حیف می‌شود عمرتان در پراکندگی.

2- قرار است آرامش را بر هم نزنیم؛ این یعنی چیزی نگفتن در رسانه‌ها و جمع کردن برنامه‌های انتقادی و طبعا طنز. پیشنهادم این است که مسئولان بگردند با ذره‌بین و ریشه‌ی طنز و انتقاد را بسوزانند تا جامعه‌ای شاد و سالم داشته باشیم. مردمانی که یک تاریخ است جز خندیدن به بدبختی‌هاشان کار دیگر نیاموخته‌اند، روضه برای خندیدن لازم ندارند.

3-  خواستم از گرانی‌ها شکایت کنم؛ یاد دیالوگ حمید هامون افتادم؛ دیشب توی یک شبکه‌ی ماهواره‌ای: پس معنویت چی شد بدبخت؟ با تاکید روی ب.

آدم بهتر است وقتی کاری ازش برنمی‌آید پناه ببرد به معنویت تاریخی مردم.

4- خیلی وقت است که خبری از گروه‌های فشار نیست؛ شما خبری ندارید ازشان؟

5- بگذارید دعای آخر این روضه این باشد که خدا کند همه جای خودشان را توی دنیا زودتر پیدا کنند؛ این جوری نه جنگی می‌ماند و نه حسادتی و نه سخنرانی‌های آتشین.

پی‌نوشت: آخیش؛ دلم برای وبلاگم تنگ شده بود.