پرش به محتوا

جلال سمیعی | استراتژی محتوا، برندینگ و روابط‌عمومی

یادداشت‌های من درباره‌ی فضای آن‌لاین، شبکه‌های اجتماعی، ژورنالیسم و طنز

بایگانی

بایگانی مرداد, ۱۳۹۱

دوستانم در فیس‌بوک این عکس و فحش‌هاش را برای من فرستاده‌اند و چند ساعتی‌ست دارم می‌خندم. در حالی که من اصلا از آذر 90 در شبکه‌ی یک اجرا نداشته‌ام و این روزها هم در شبکه‌ی دو مفصل به وزارت بهداشت و باقی امدادبازها تاخته‌ام و حرکت مردمی اهدای خون برای زلزله‌زده‌های آذربایجان را بارها ستوده‌ام، انتساب این جمله‌ی مسخره به من با عکسی که از دو سال قبل من گذاشته‌اند، باعث شده که کلی فحش بخورم.

به عصبانیت مردم حق می‌دهم… صدا و سیما در ماجرای زلزله باخت… اما آیا جوشیدن خون پاک آریایی نباید باعث شود که اول موثق بودن یک خبر را بررسی کنید و بعد بجوشید؟

نگران مردمی هستم که تحقیر و فشارهای روانی و مالی دارد منطق‌شان را کم‌رنگ می‌کند.

داشتم کارفرماهایی را که در زندگیم تا امروز داشتهام و الان هم چندتاشان را با هم دارم، مرور میکردم؛ بعد به این نتیجه رسیدم که بیماری «رسانهباز» بودنم که از نوجوانی به جانم افتاد و آخرسر به جای مهندس شدن، مرا به رادیو و مطبوعات و بعد درس روزنامهنگاری برد، بیماری لاعلاجیست که تا مبتلاش نشده باشی نمیفهمیش؛ رسانه برای ما که طعم منتشر شدن و دیده شدن را چشیدهایم، سرگرمی یا حتی کار نیست؛ خود زندگیمان شده است و از آن کارهاییست که هیچ وقت ذهن ما را راحت نمیگذارد.

برای یک آدم سی ساله، پانزده سال کار ژورنالیستی کردن، میشود همهی عمر! از وقتی عقلرس شدم دلم میخواست حرفهام را برای بقیه جوری بنویسم که رغبت کنند بخوانندش. نتیجه البته خیلی وقتها دلچسب نبود؛ سال اول دبیرستان با همکلاسی کاریکاتوریستم یک نشریهی دستساز با تیراژ یک میساختیم با کاریکاتور معلمها و مدیر و طنزهایی که برای یک دبیرستان نمونهی دولتی خیلی جرم سنگینی بود. نتیجه این که یک هفته برای ثبتنام سال بعد بردند و آوردندمان و تا تعهد نگرفتند که دیگر از این غلطها نکنیم و «به بچههای دیگر سوژه برای مسخره کردن معلمها» ندهیم، ما را که درس و انضباطمان هم خداییش خوب بود، راه ندادند.

مرور میکنم و میبینم همهی این سالها که بیشترش به کار طنز در انواع مختلف رسانهها گذشته، همان بچهی شیطانی بودهام که هی گوشم را به خاطر این که به مخاطب سوژه دادهام، کشیدهاند؛ من هم البته عین همان بچهی شیطان اولش گریه کردهام و باز که یادم رفته از در و دیوار رفتهام بالا.

امروز که تنها روز جماعت ژورنالیست است، دلم میخواهد برای همهی شما که این بیماری را دارید، دعا کنم هیچ وقت شفا نگیرید. دنیا بدون روزنامهنگارها جای بیحاشیه و بیدردسریست، اما حتما جای بیمزه و بیاخلاقی هم خواهد بود.

منتشرشده در صفحه‌ي آخر روزنامه‌ی فناوران اطلاعات ـ شنبه 14 مرداد 1391