پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی اردیبهشت, ۱۳۸۹

تعطیل یعنی من

اردیبهشت ۲

واقعیت است این که من عاشق کارم هستم؛ و این که از ته دل‌م، احساس خوش‌بختی نیم‌بندی دارم، وقتی کارم و رشته‌ی درسی‌م با علاقه‌ام نزدیک‌اند؛ از این که نان از رسانه و قلم می‌خورم، خوش‌حال‌م… همه‌ی این‌ها به کنار؛ به خاطر کارم، باید هرشب کلی خبر بخوانم؛ از خبرگزاری‌ها گرفته تا گوگل‌ریدر.

مفهوم تعطیلی برای من، این است که امشب نه اخبار تلویزیون می‌بینم و نه خبرگزاری‌ها را شخم می‌زنم.

شب جمعه‌ی ما هم این‌طور می‌گذرد البته.

پی‌نوشت: بدیهی‌ست که عقده‌ی شب‌نشینی و تا لنگ ظهر خوابیدن هم غنیمت است.

از شما که پنهان نیست؛ من به ویارهام زنده‌ام؛ از شیراز و تبریز و خانه‌ی مرتضی و غزاله در اصفهان گرفته، تا گردنه‌ی حیران و بیلاق‌دره‌ی سرعین و این‌طرف‌تر، ده مادری‌مان در لرستان.

اردی‌بهشت دیوانه‌ترم می‌کند.

از دیروز ـ شنبه ـ بخش طنز «حرف اضافه» که در برنامه‌ی زنده‌ی «صبح بخیر ایران» آن را هر روز ساعت 7:15 اجرا می‌کردم، به بعد از اخبار ساعت 8 بامداد منتقل شده است و معمولا حوالی 8 و 10 دقیقه این بخش را اجرا خواهم کرد.

بخش تازه‌ی گفتگوهای من با چهره‌های مختلف سیاسی و هنری و ورزشی، با نام «قند تلخ» هم، هر روز ساعت 6 و 30 دقیقه تا 7 صبح اجرا می‌شود؛ مهمانان دیروز و امروز این بخش هم مسعود ده‌نمکی و سردار طلایی بوده‌اند.

خدا خیر بدهد همه‌ را حتی.

پس‌نوشت: بخش «قند تلخ» هم ثابت نیست و هم من مجری ثابت‌اش نخواهم بود؛ نگران نباشید البته.

شب‌گردی

فروردین ۲۴

داشتم به این فکر می‌کردم که شب‌گردی هرجا مخصوص خودش است. شب‌گردی تهران با اصفهان با انزلی با شیراز فرق دارد.

دلم شب‌گردی شیراز می‌خواهد این روزها.

(این نوشته را مستقیم از گوگل‌ریدر کپی می‌کنم این‌جا. به محاوره‌ی خودتان ببخشیدش!)

وسط اون صحنه‌های کم‌رنگی که از بمباران تهران یادم هست، یه چیزی خیلی خوب تو ذهنم مونده. وقتی بمباران شروع می‌شد همسایه‌ها هی داد می‌زدن خاموش کن برادر… که مثلا موشک یه وقت لامپ‌ها رو نبینه بیاد له‌مون کنه.
یه بار یه همسایه‌ای که ابتکار عمل‌ش این بود که برای جلوگیری از آوار و ترکش‌ها با یه کارتون روی سرش می‌رفت وسط پارک می‌نشست، داد زد: خاموش کن برادر!
صدای یکی بلندتر اومد: خفه شو برادر!

بهار

فروردین ۱۷

می‌خواند: همه‌ی فصل‌های دنیا کاش بهار می‌ماندند.

مراسم یادبود

فروردین ۱۶

مطلع هستید که دوست طنزنویس ما آقای رضا ساکی، در ایام نوروز سوگوار از دست دادن پدرش شد. برای او و خانواده‌اش آرزوی صبر و شادی دارم.

برای اطلاع‌تان می‌نویسم که مجلس یادبود سه شنبه هفدهم فرودین‌ماه از ساعت سه تا چهار و نیم برگزار خواهد شد.

نشانی: خیابان ستارخان، ایستگاه دریان‌نو، جنب پارک ستارخان، حسینیه‌ی مکتب‌الصادق (ع)

ماه‌ها قبل، وقتی تازه با مرشد کامل‌مان، گوگل‌ریدر، آشنا شده بودم، سر هرمس مارانا درباره‌ی گودر نوشته بود:  گودر محمل نیست، شکیبایی ندارد، عبور می‌کند از به‌ترین و بی‌فایده‌ترین پست‌های‌تان. رد می‌شود از روی همه‌ی ما، عاقبت.

و به مک‌لوهان هم اشاره کرده بود و من استنباط کردم لابد گودر بهترین مثال برای «رسانه‌ای‌ست که همان پیام است»؛ خواستم در روز کسالت‌آور پایان نوروز، ادای دین کنم به گوگل‌ریدری که صبحانه و ناهار و شام آن‌لاین من شده است؛ رفقای زیادی این‌جا دارم که لحظه‌های‌شان را می‌خوانم، غصه‌ها و آرزوها و شادی‌ها و حسرت‌ها و فانتزی‌ها و توهم‌ها و دل‌تنگی‌هاشان را… و بماند که با یکی از صمیمی‌ترین دوستانم هم در گودر دعوا کرده‌ام. واقعیت این‌جاست که ناخنک زدن به این ظرف پر از غذاهای جورواجور، اعتیادی شده است که رهایی از آن فعلا ممکن نیست. آدم‌هایی این‌جا هستند که ترک سیگارشان را روز به روز ثبت می‌کنند، روی دیوار غریبی هر روز خط می‌کشند، دل‌تنگی برای یار بیرونی ـ گودری‌شان می‌کنند، تولد می‌گیرند، فحش می‌دهند، زندگی می‌کنند کلا… جامعه‌های مجازی دیگری مثل فرندفید و توییتر هم هستند که لحظه‌های آدم‌ها را بشود در آن‌ها دید، اما گودر چیز دیگری‌ست؛ فکر می‌کردم به این که گاهی حال رفیق ساکتی را از گودرش بهتر از خودش می‌توانم بپرسم. برای آن که گودر هر کسی هم مسواک اوست، و هم در عین حال ظرف غذایی که به دیگران‌ش تعارف می‌‌کند. این ویژگی دوگانه را به گمانم هیچ جامعه‌ی مجازی دیگری ندارد.

آقای هرمس مارانا، آقای مک‌لوهان، گودر از روی ما رد شده است؛ مدت‌هاست که رد شده و از آن گزیری و گریزی نیست؛ مگر عموی مهربان فردین‌بازی که همه‌چیز را فیلتر می‌کند، تصمیم بگیرد از گودر نجات‌مان دهد. نجاتی که هرگز دوست ندارم اتفاق بیفتد!