پرش به محتوا

بایگانی

بایگانی اسفند, ۱۳۸۸

سر سفره‌ی عقد نشسته‌اید و قند دارد توی دل‌تان حبه حبه آب می‌شود که تا دقایقی دیگر، ماجرا رسمی می‌شود و شما دست عروس خانم را می‌گیرید و می‌روید خانه‌ی بخت؛ مادر گرامی‌تان ناراضی‌ است که چرا مساله‌ی سه بار عمل زیبایی عروس را از او پنهان کرده بودید و معتقد است این ماجرا قطعا در افزایش میزان مهریه و کاهش ارزش جهیزیه اثر داشته است؛ عاقد با تاخیر می‌رسد و می‌فهمد جو و اوضاع به خاطر خط و نشان‌هایی که دو خانواده برای هم کشیده‌اند، آن قدر سنگین و بحرانی هست که کسی به دیر رسیدن او کاری نداشته باشد؛ دارید با عروس درباره‌ی این که دسته گل را بعد از عقد چطوری پرت کند هوا تا بخت کی بعدا باز بشود بحث می‌کنید که صدای عاقد شما را به مجلس برمی‌گرداند؛ «دوشیزه‌ی محترمه، سرکار خانم فلانی فرزند فلان، آیا از طرف شما وکیلم که با مهریه‌ی 1367 سکه‌ی بهار آزادی و یک کامیون بال مگس، شما را به عقد…» عروس قطعا رفته است گل بچیند و دارد با مادرش احتمالا سر کم بودن کادوی زیرلفظی بحث می‌کند؛ عاقد برای بار دوم می‌گوید؛ «دوشیزه‌ی محترمه سرکار خانم فلانی فرزند فلان، متولد سال 1359، آیا بنده…»؛ صدای فریادهای مادر و خاله و زن‌دایی و شوهر عمه‌ی شما ناگهان تمام مجلس را پر می‌کند؛ همه‌ی ماجرا این است که شما متولد 1363 هستید و عروس خانم متولد 1359؛ اما مهریه‌ی درخواستی ایشان که ظاهرا بر اساس سال تولدشان بوده، سن ایشان را حتی چهار سال کوچتر از شما وانمود می‌کند. واقعیت بعدی این است که شما و عروس خانم و خانواده‌ی مکرمه تلاش کرده بودید این مساله را از خانواده‌تان پنهان کنید و بهانه‌ای برای مخالفت سنتی مادرتان ندهید، اما این محاسبه‌ انجام نشده بود که ممکن است عاقدی هم گیر بیاید که خود را موظف بداند سال تولد عروس خانم را هم بخواند. در حال مرور این مسائل هستید که ناگهان می‌بینید خاله‌ی عروس روی دست‌های عمه‌ی شما در حال چرخش است و همچنین خود عروس مشغول کتک‌کاری با زن‌دایی شماست. احساس می‌کنید حالا برای مشورت دیر شده است و بهتر است همراه با یکی از دوستان نزدیک محل عروسی را ترک کنید و به جای امنی بروید؛ با خودتان فکر می‌کنید که چقدر امیدوار بودید این پنجمین نامزدی بالاخره شما را عاقبت به خیر کند؛ پدرتان جلوی در تالار سبز می‌شود و سیلی محکمی می‌خواباند زیر گوش‌تان؛ شما به خوشبختی فکر می‌کنید.

اول ـ در خانه

یک کارگر نمونه، همیشه سعی می‌کند در تمام محل‌هایی که زندگی می‌کند، کار می‌کند، یا هر کار دیگری می‌کند (توضیح: کارگر جماعت که با یک شغل نانش تامین نمی‌شود برادر من!) طوری برود و بیاید که گربه شاخش نزند؛ فرض کنید شما در یک صبح جمعه‌ی دل‌انگیز زمستانی در حوالی آخرهای بهمن ماه، دارید با اعضای خانواده صبحانه‌ی دل‌انگیز روز تعطیل را می‌خورید که ناگهان همسر شما اولین ضربه را وارد می‌کند:

ـ ناصر راستی امسال چقدر عیدی می‌گیری؟ کلی نقشه دارم براش ها!

شما دارید از جمعه لذت می‌برید، که یکهو نان در دهان‌تان می‌شود زهر هلاهل… به افق دوردست خیره می‌شوید و یاد شب عید پارسال می‌افتید که مجبور شدید به خاطر خراب شدن آبگرمکن تمام عیدی‌تان را همان اول اسفند بدهید و یک آبگرمکن نو بخرید و خرج‌های شب عید ماند روی دست‌تان و بعد که رفتید از باجناق‌تان قرض بگیرید، با کمال میل پول را داد ولی به شما خندید و بعد همسرتان که فهمید قهر کرد که چرا او را پیش خواهرش سرشکسته کردید و بعد همسرتان قهر کرد رفت خانه‌ی پدرش و بعد باجناق‌تان واسطه شد که شب عیدی برگردد و ستون خانه باشد و بعد، همسرتان باز سه روز به خاطر این که باز باجناق‌تان را واسطه کرده بودید با شما حرف نزد و بعد، بچه‌ها همه‌شان به تلافی قهر مامان‌شان از شما یک دست لباس نو خواستند و بعد شما مجبور شدید این بار پنهانی باز از باجناق‌تان پول قرض بگیرید و ته عید که خواهرزن شما از دهانش پریده بود که بله «شب عید باید باجناق‌ها دست هم را بگیرند» و همسرتان دوباره رفت خانه‌ی پدرش و بعد… یکهو سر میز صبحانه فقط این یک عبارت از دهان شما می‌پرد:

ـ  ای لعنت به هرچی باجناقه اصلا!

همسرتان شک می‌کند و می‌پرسد که مگر عیدی نمی‌گیری و نکند باز رفته‌ای از باجناق‌ بی‌نزاکتت پول قرض کنی و این بار بروم حتما طلاق می‌گیرم و … که شما می‌گویید:

–       نخیر خانم؛ اسفند امسال فکر می‌کنم سه برابر حقوق به من عیدی می‌دن؛ شب عید حتما اوضاع‌مون خوبه.

همسرتان ذوق می‌کند و برای‌تان چای دوم را می‌ریزد. کاری که اصولا کم‌سابقه بود سر میز صبحانه.

دوم ـ در سالن کار

شما شنبه می‌روید و در حالی که همه‌ی فکرتان در اتاق رختکن مشغول این است که بالاخره امسال اصلا عیدی را کی می‌دهند و آیا چند برابر حقوق است و بلانسبت عجب غلطی کردید که گفتید سه برابر می‌دهند و همسرتان که رقم دقیق حقوق شما را می‌داند، از همان صبح دیروز لابد چاله‌ی عیدی را کنده است و دارید باز به باجناق‌تان برای احتیاط فحشی زیر لب می‌دهید که… صدای همکارتان شما را به خود می‌آورد:

ـ ناصر خوبی؟ یه سری به امور مالی بزن؛ مثل این که قراره عیدی هر کدوم ما رو بر اساس رضایت رئیس بدن؛ اوضاع روابطت با رئیس خوب نیست ها!

شما دارید به باجناق‌تان فکر می‌کنید که یکهو صورت رئیستان روی صورت باجناق‌تان قرار می‌گیرد و سعی می‌کنید حتی در ذهن‌تان با رئیستان خوب برخورد کنید. به همکارتان می‌گویید:

ـ چقدر می‌دن بالاخره؟ کم‌تر از دو برابر حقوق که نمی‌تونن بدن. هان؟

همکارتان می‌خندد و از اتاق رختکن می‌رود بیرون. شما دارید به این فکر می‌کنید که اول بروید امور مالی یا اول بروید اتاق رئیستان؛ سعی می‌کنید دلایل انتخاب هر گزینه را در ذهن‌تان مرور کنید. یادتان می‌افتد که سه ماه قبل، وقتی رئیستان داشت توبیخ‌ برای‌تان می‌نوشت به شما اخطار داده بود که ممکن است به جای اخراج حقوق‌تان را کم کند.

در کمد لباس‌تان را می‌بندید و سعی می‌کنید به عیدی فکر نکنید؛ هنوز حرف‌های دیروز صبح همسرتان توی گوش‌تان زنگ می‌زند؛ لیوان چای را که می‌خواستید از آبدارخانه پرش کنید روی میز کار می‌گذارید و مصمم به طرف امور مالی حرکت می‌کنید. سعی می‌کنید هرگز به باجناق‌تان فکر نکنید… تصمیم‌تان عوض می شود و ناخودآگاه به طرف اتاق رئیس کشیده می‌شوید.

سوم ـ در اتاق رئیس

منشی رئیس باز هم سعی می‌کرد امروز شما را راه ندهد، چون می‌گفت رئیس جلسه دارد؛ البته بعد از پنجاه دقیقه رئیس خواب‌آلود و عصبانی از اتاق‌ش بیرون می‌آید و وقتی شما را می‌بیند، بدتر عصبانی می‌شود:

ـ شما مگه الان نباید سالن تولید باشیدآقا؟

ـ چ… چرا قربان! عرضی داشتم متاسفانه! اگر غیرحضوری انجام می‌شد سنگر تولید رو ول نمی‌کردم قربان!

ـ خب منظور؟

ـ قربان عارضم خدمت‌تون که… همسرم خیلی نقشه‌ها برای عید امسال داره؛ باجناقم هم … خب شما در جریان نیستین البته؛ ولی اگه لازمه من با جزئیات، خباثت باجناقم رو…

ـ آقای محترم شما دلت توبیخ می‌خواد؟

ـ خاک به سرم نه قربان؛ می‌خواین یهو برم سر اصل مطلب؟ چشم! عارضم که باجناق بنده…

ـ خانوم پرونده‌ی ایشون رو از امور اداری…

ـ نه نه قربان! غرض از مزاحمت این نبود که سنگر تولید رو ول کنم؛ خیر… فقط می‌خواستم عارض بشم خدمت‌تون که اگه ممکنه، اگه به خاطر طرح هدفمند شدن یارانه‌ها توی فشار مالی نمی‌افتین، اگه صرفه‌جویی‌هاتون جواب می‌ده، اگه سلامت و غرور کارگرهاتون رو دوست دارین…

ـ آقا جان حاشیه نرو، سوبسیدها به شما چه مربوطه آخه؟ چی می‌خوای؟

ـ می‌خواستم بگم اگه ممکنه، این رقم عیدی امسال بنده رو یه مقداری با فراخی بیشتر منطور بفرمایین؛ به هر حال همسرم حساسه، دوست ندارین که زندگی من به خاطر رقم عیدی از هم بپاشه که؟ باجناق من یه مقداری حسود…

ـ مگه عیدی‌ت رو از روی جدول حساب نمی‌کنن آقاجان؟ نیم ساعته وقت منو گرفتی که چونه بزنی؟!

ـ من شنیده‌م که قراره بر اساس رضایت شما عیدی ما رو معلوم کنن؛ اومدم ارادتم رو اعلام کنم؛ بعدش هم بگم که وضعیتم حساس هست؛ به هرحال خدا هیچ رئیس و کارگری رو پیش زن و بچه‌ش ذلیل نکنه؛ خدا هیچ کسی رو محتاج باجناقش نکنه. خدا از بزرگی کم‌تون..

ـ بیرون!

ـ کم‌تون نکنه! رفتم رفتم قربان! (در را محکم می‌کوبید و به طرف امور مالی حرکت می‌کنید لابد.)

چهارم ـ در امور مالی

سعی می‌کنید جوری مؤدبانه به لیست‌های حقوقی که پرینت گرفته شده و روی میز کارمند همیشه عصبانی امور مالی ولو هستند، سرک بکشید، که هیچ کس به شما شک نکند. دارید اسم خودتان را به ترتیب حروف الفبا جستجو می‌کنید که صدای فریاد کارمند عصبانی امور مالی همه چیز را خراب می‌کند:

ـ بله آقا؟ باز اومدی مساعده بگیری؟ تموم شد وقتش. بفرمایین بفرمایین!

ـ مساعده که گرفته بودم!

ـ خب تو یکی که از دهم برج میای برای مساعده‌ی پونزدهم زنبیل می‌ذاری. دیگه چی می‌خوای پس؟ برو آقا اتاق گرمه برو بذار هوای اتاق عوض بشه!

ـ عرض برادرانه داشتم اخوی!

ـ من با شما نسبتی ندارم ابوی! بفرما حقوق هشتم به بعده؛ این ماه سه روز تعطیله از دوم. حقوق دیرتر میاد. بفرما آقا گرمه!

ـ عرض واجب داشتم ها؛ مربوط به عیدی و ایناست!

ـ هان؟ باز چه خبری شنیدی؟

ـ جون مادرت بگو عیدی چنده اخوی؟

ـ آقا جان شما به مادر بنده چه کار داری؟ بفرما توی فیش حقوقی‌ت می‌بینی هشتم برج بعد. بفرما!

ـ ما هم جای برادر شما؛ یه نیگاه بنداز بگو دل ما رو از آب شدن نجات بده!

ـ آقای محترم من نمی‌تونم این کارو بکنم. بفرما گرمه.

ـ … (این‌جا صدای شما اصلا شنیده نمی‌شود.)

ـ واقعا؟ (…) (صدای کارمند عصبانی امور مالی هم شنیده نمی‌شود.)

ـ فقط همین یه دفعه ها! نری به همه بگی!

ـ نوکرتم. اون مساله هم حله اخوی!

ـ خب عیدی‌ت شده (…) تومن؛ برو خوش باش!

ـ (…)  ( ظاهرا صدای شما شنیده می‌شود، ولی قابل چاپ نیست)

ـ هاهاها. تا تو باشی دیگه نیای فضولی کنی! برو شغل دوم پیدا کن!  در رو هم باز بذار گرمه! ها ها ها!

پنجم ـ در سرویس

سکوتی مرگبار تمام مینی‌بوس را فرا گرفته است. شما در صندلی تکی جلوی در مینی‌بوس نشسته‌اید و در حالی که به افق خیره شده‌اید، با شیوه‌ی تدوین موازی سینمایی، دیالوگ‌های مبهم و ترسناکی از همسرتان و باجناق‌تان را تصور می‌کنید که همسرتان شما را تهدید می‌کند و باجناق‌تان دارد قار قار به شما می‌خندد. برای توضیح بیشتر باید عرض کنم که قار قار خندیدن، خنده‌ی قاه قاه باجناق‌هاست که از لغتی در زبان قوم مایا گرفته شده است.

دارید به تقدیرتان بد و بی‌راه می‌گویید و خرج‌های شب عید را حساب می‌کنید و به این فکر می‌کنید که حالا با این عیدی ناقص که نصف حقوق شده و سه قسط وام کارخانه را به دستور رئیس از همین عیدی کم کرده‌اند، باید جواب همسرتان را چه بدهید؛ حتی به این فکر می‌کنید که منبع مالی جدیدی به جز باجناق‌تان پیدا کنید و از او قرض بگیرید تا دست‌کم قافیه را در خانه نبازید؛ همکارتان به پهلوی شما سقلمه می‌زند:

ـ ناصری تو فکری چرا؟ بیا بیرون بابا دور همیم.

ـ قلی گیر نده اعصاب ندارم ها.

ـ بابا بی‌خیال، پول چرک کف دسته ناصر. میاد و می‌ره… بیا صدای همبرگر دربیار یه کم بخندیم!

ـ آقا جان مگه من دلقک شمام؟ خرجام مونده نمی‌دونم چه کار کنم. صدای همبرگرم درمیاد خود به خود. برو بابا!

ـ بیا بابا ( به زور شما را بلند می‌کند)

ـ (…) (تنها صدای مشت شما و آخ بلند آقا قلی‌ست که می‌ماند.)

ششم ـ در کلانتری

افسر وظیفه سعی می‌کند به زور شما دو نفر را با هم آشتی بدهد؛ آقا قلی وقتی غر می‌زند، دو تا دندان شکسته‌اش کاملا پیدا می‌شود و شما در همان عصبانیت سعی می‌کنید نخندید.

دسته چک کارگری‌تان را بیرون می‌آورید و به عنوان دیه‌ی دو تا دندان قلی، نه برابر عیدی‌ای را که البته اگر سه برابر حقوق می‌دادند، آن‌قدر می‌شد روی آن می‌نویسید و تاریخش هم می‌شود پانزدهم برج بعد.

افسر که دارد دندان‌هایش را خلال می‌کند، می‌گوید:

ـ پول چرک کف دسته آقا! دوستی، صفا، محبت، صمیمیت، عشق آقا عشق… اینا می‌مونه برادر من! همدیگه رو حسابی بماچید و برید خونه‌هاتون. دیگه دعوا نکنین ها! باریکلا عمو جون!

کاش بازداشت می‌شدید. نه؟

هفتم ـ در خانه (2)

همسرتان دارد چمدانش را می‌بندد و در سکوتی مانم‌افزا، همچون مرغی غریب و شیدا، به او نگاه می‌کنید؛ حس می‌کنید این بار سوای باجناق‌تان، قیافه‌ی بی‌دندان قلی هم دارد شما را حسابی نگاه می‌کند و می‌خندد.

همسرتان طوری در را می‌بندد، که انگار زلزله است و باید جایی امن پناه بگیرید.

شیر صبحانه روی اجاق سر می‌رود. کاش باجناق‌تان بود و خاموشش می‌کرد تا سرش را فرو می‌کردید توی همین قابلمه‌ی داغ شیر.

تلفن زنگ می‌زند.

هشتم ـ در خانه (3)

از خواب می‌پرید؛ همسرتان به شما نگاهی محبت‌آمیز می‌کند و می‌گوید:

ـ سر میز صبحونه هم خوابت می‌بره مرد؟ بلند شو فکر کنم داشتی کابوس می‌دیدی؛ هی می‌گفتی جناب سروان رضایت بدین من زن و بچه‌م گشنه می‌مونن! کاری کردی نکنه؟

شما نفس راحتی می‌کشید و به گل‌های پلاستیکی روی میز نگاهی می‌اندازید و از این که همه‌ی این اتفاق‌ها کابوسی بیش نبوده است، ذوق می‌کنید.

همسرتان می‌پرسد:

ـ ناصر راستی امسال عیدی چقدر می‌گیری؟

به روز

اسفند ۷

با صد هزار مردم فیلتری

بی صد هزار مردم فیلتری

کودک که بودیم، جمعه‌ها معناش این بود که پدر صبح غیر زود می‌رود بربری داغ می‌گیرد و گوجه و خیار… برای صبحانه‌ی مفصلی که همه‌ی اعضای خانه دور هم جمع بودیم. این روزها اما که نوعی کارمندی بی‌خواب را دارم تجربه می‌کنم، جمعه‌ها برای من معناش فقط خواب است و خواب؛ به این فکر می‌کردم که خیلی چیزها در طول زمان تغییر کاربری می‌دهند. تغییر کاربری‌های خودم که قصه‌ش دراز است.

تکثیر تاسف‌انگیز بیگانگی.

خبرگزاري فارس:به مناسبت چهاردهمين سالگرد تاسيس راديو جوان در روز چهارم اسفندماه، اساسنامه اتاق طنز راديو جوان تدوين شد.

پ.ن: به دوستان / همکارانم در اتاق طنز رادیو جوان تبریک می‌گویم؛ امیدوارم رادیو جوانی که این روزها از نفس افتاده، به هر راهی تازه‌نفس شود.

نمی‌توانم هر چند وقت یک‌بار تکرارش نکنم، چون هنوز و هرروز از این فکرها مختل و مشغولم؛

چند دوستی خوب را در این یک سال از دست داده‌ام، که چون دست‌کم عامل اصلی‌ش نبوده‌ام، واقعا متاسفم؛ بعید هم هست که برگشت‌پذیر باشند.

چند نفر هم هستند که هیچ‌جور نمی‌توانم ازشان بگذرم؛ از این که این‌طور آدمی شده‌ام هم متاسفم.

خراش‌م می‌دهند این فکرها؛ کاش می‌شد این دل لعنتی را به وضعیت تنظیمات کارخانه‌اش برگرداند.

اخلاق کار

اسفند ۳

وارد اتاق‌ کارتان که می‌شوید، حس می‌کنید نگاه‌های دو همکار چپی و راستی‌تان روی شما سنگینی می‌کند؛ سعی می‌کنید عادی باشید و استرس اول صبح سراغ‌تان نیاید، اما تپش قلب می‌گیرید و به هردوشان لبخند می‌زنید. اولین ارباب رجوع که می‌رسد، هر دو همکار با لبخندی معنادار او را از شما دور می‌کنند و خودشان در اقدامی بی‌سابقه کار او را فوری و با احترام راه می‌اندازند. ارباب رجوع دوم را هم فورا جلب می‌کنند و پچ‌ پچ کنان با هم به شما اشاره می‌کنند و قار قار می‌خندند. (توضیح آن که قار قار خندیدن ژانری متفاوت از قاه قاه خندیدن است که فقط وقتی دو همکار بخواهند به همکار سوم بخندند، بروز می‌کند ـ مترجم).

برای شما خطرناک است که از این دو نفر بپرسید چرا امروز همه شما را دنبال می‌کنند؛ لیوان زرد شده‌تان را برمی‌دارید و به بهانه‌ی چای آوردن از آبدارخانه از اتاق کار بیرون می‌زنید؛ آبدارچی بر خلاف هر روز تلاش می‌کند آن‌قدر سرش پایین باشد که شما را نبیند؛ بلند سلام می‌کنید و برعکس هر روز از سر سیری سلام می‌دهد. می‌خواهید یقه‌ش را بگیرید اما اخلاق کاری اجازه نمی‌دهد و آرام از او می‌پرسید چرا همه امروز شما را ناجور نگاه می‌کنند؟ آبدارچی طفره می‌رود و بعد می‌گوید: «ما که ندیدیم؛ ولی می‌گن اون گلدون اتاق‌تون که سه روز پیش آوردین، رشوه بوده؛ خدا به دور البته»!

به اتاق کارتان برمی‌گردید و خنده‌ی بلند دو همکار را دوباره می‌شنوید؛ سعی می‌کنید در ذهن‌تان ارباب رجوعی را پیدا کنید که اگر چه کارش با شما به خاطر کسری پرداخت جریمه‌هاست، اما با گلدانی که خودتان خریده‌اید و آورده‌اید، نسبتی دارد. همکار دست چپی می‌گوید: «رئیس خبردار شده؛ گفت برای ما هم گلدون بنجامین بیارین، پولش رو هم می‌دیم» و بلند می‌خندد؛ همکار دست راستی می‌گوید «انصافا شنیده‌م گلدون‌جات جزو رشوه‌ها حساب نمی‌شه؛ شادابی محیط کار رو تامین می‌کنه کافی‌یه؛ فقط می‌گن زیادی بزرگه از گلوی آدم پایین نمی‌ره. ها ها ها»… سرتان گیج می‌رود؛ احساس می‌کنید شما را در محل کارتان بی‌آبرو کرده‌اند. دارید از اتاق کار بیرون می‌روید که رئیس‌تان جلوی‌تان سبز می‌شود و با خنده‌ای عصبانی می‌گوید «براتون یه هفته مرخصی استخلاصی نوشتم، بلکه یه کم توجیه باشین آقای…؛ همکاران‌تون گزارش داده‌ن که هدیه‌بگیر خوبی شدین» و با قدم‌های عصبانی دور می‌شود؛ آبدارچی با تاسف سرش را تکان می‌دهد؛ صدای خنده‌ی همکارها بلند می‌شود؛ از در راهرو بیرون می‌روید و دو همکار پشت سرتان قار قار می‌خندند؛ ناگهان یکی از ارباب رجوع‌های دیروزی با یک دبه‌ی ماست و یک ظرف عسل، خندان شما را در آغوش می‌کشد و می‌گوید: «خدا رو شکر که دیدم‌تون آقا… قابل شما رو نداره». به همکارها و آبدارچی نگاه می‌کنید و رئیس هم از ته راهرو می‌پیچد داخل.

رضا ساکی، روزنامه‌نگار و سردبیر رادیو و طنزپرداز، وبلاگ جدیدش را در این آدرس راه‌ انداخته است. او سردبیر برنامه‌های رادیو جوان و رادیو تهران است و در حوزه‌ی هنری هم نشست‌های نقد کتاب‌های طنز را برگزار می‌کند. امیدوارم خانه‌ی جدید او را به نوشتن بیشتر وادار کند.

درباره‌ی طنزهای ابراهیم نبوی

  • یکم: انقلابی‌گری

سید ابراهیم نبوی را خیلی‌ها می‌شناسند؛ این خیلی‌ها هم احتمالا آن‌قدر گستردگی کارهای او را دیده‌اند، که اجازه بدهند همین اول یادداشت، دوران اصلاح‌طلبانه‌ی پس از حکومت طنز گل‌آقایی را، دوران سلطه‌ی طنز ابراهیم نبوی بنامیم؛ مردی حالا پنجاه و یک ساله که تنوع کارها و گستردگی آثارش، نتیجه‌ی تغییراتی‌ست که در زندگی و شخصیت او به وجود آمده؛ تغییراتی گسترده و گاهی عجیب، که از وزارت کشور جمهوری اسلامی تا مفسر ثابت بودن در تلویزیون وی‌او.ای امریکا را در بر می‌گیرد.

سید ابراهیم نبوی متولد 1337 در آستارا بود و دانش‌آموخته‌ی تاریخ و فلسفه شد؛ از معلمی و تدریس در دانش‌سرا به عضویت در دفتر تحکیم وحدت رسید و به وزارت کشور رفت؛ پس از چهار سال عهده‌داری سمت مدیریت دفتر سیاسی وزارت کشور تا سال 1364، به صدا و سیما رفت و پس از آن نشریه‌ها را تجربه کرد؛ بیش از سه سال در نشریه‌ی گل‌آقا، با وجود آن که از جوان‌ترها بود، نویسنده‌ای مؤثر و صاحب‌سبک شد و ستون‌هایی برای گل‌آقا باقی گذاشت که تا آخرین دوره‌ی هفته‌نامه‌ی فقید گل‌آقا هم در آن موجود بودند. اما نبوی در سال 71 از گل‌آقا رفت، تا برای خودش شخصیتی مستقل باشد.

نبوی، بعد از جدایی از گل‌آقایی‌ها، کارش را در مطبوعات ادامه داد و بیشتر به علاقه‌های سینمایی و تلویزیونی‌اش رسید و سردبیری‌ها، تا آن که دوران اصلاح‌طلبی آغاز شد.

  • دوم: از این ستون به آن ستون

سید ابراهیم نبوی، از نخستین روزهای دوران دوم خرداد 76، با راه‌اندازی ستون طنز سیاسی‌اش در صفحه‌ی سوم روزنامه‌ی «جامعه»، مخاطبان تازه‌ و پرتعدادی را به خاطر ادبیات سیاسی تازه‌ای که در طنزهایش داشت، برای خود خرید. «ستون پنجم» برای نبوی و برای طنز معاصر، آغاز دورانی تازه بود؛ دورانی که در آن، دیگر نه خط قرمزهای گل‌آقایی، که کلیدواژه‌های نبوی کارساز بودند و با استقبال بیشتری از سوی مخاطبان مواجه می‌شدند. اگر روزگاری کیومرث صابری فومنی، با حمایت دولت‌مردانی که دوستانش بودند، و البته با جسارت خاصی که داشت، یک ستون کوچک در روزنامه‌ی اطلاعات را تبدیل به مؤسسه و هفته‌نامه‌ی گل‌آقا کرد و توانست دوران نخست طنز پس از انقلاب را تماما به دوران طنز گل‌آقایی تبدیل کند، حالا دیگر ادبیات رادیکال اصلاح‌طلبانه‌ای که بخشی از آن، اتفاقا مدیون ادبیات انتقادی نازک اما پررنگ طنز گل‌آقایی بود، طنز گل‌آقایی را نه آوانگارد و پیشرو، که محافظه‌کارانه و ناکارآمد می‌دانست. هفته‌نامه‌ی گل‌آقا که در دوراهی کاهش مخاطبان نسل جدید و ادامه‌ی رویه‌ی انتقادی به دوستان دولتی‌اش بود و البته نگرانی واکنش طیف محافظه‌کار حکومت به گفتمان جدید اصلاح‌طلبانه را هم داشت، در سال 81 به کار خود پایان داد و با درگذشت صابری فومنی در 1383، پرونده‌ی طنز گل‌آقایی بایگانی شد.

اما از سال هفتاد و شش، این سید ابراهیم نبوی بود که یک‌تنه ستون‌نویس طنزها و گفتگوهای سیاسی در بسیاری از روزنامه‌های اصلاحات شد؛ جامعه بعد از 119 شماره در سال 77 توقیف شد و از فردای آن روز، اصلاح‌طلب‌ها روزنامه‌ی «توس» را با همان شمایل و تحریریه‌ی جامعه منتشر کردند؛ اما توس هم پس از 45 روز توقیف شد و این بار، چند نفر از اعضای تحریریه‌اش و البته ابراهیم نبوی بازداشت شدند.

فائزه‌ هاشمی روزنامه‌ی «زن» را به عنوان نخستین روزنامه‌ی ویژه‌ی زنان در سال 76 راه‌اندازی کرده بود و نبوی مدتی در سردبیری این روزنامه نقش داشت؛ روزنامه‌های «آریا»، «نشاط»، «عصر آزادگان» و «اخبار اقتصاد» روزنامه‌های دیگری بودند که میزبان طنزهای سیاسی ابراهیم نبوی شدند. گستردگی کار نبوی تا حدی بود که برای دوره‌ای بلند، هم‌زمان برای چند نشریه ستون روزانه‌ی طنز می‌نوشت و البته در این میان، گاهی از یاری دوستان نزدیکش هم به نام خودش بی‌بهره نمی‌ماند. نبوی حتی در هفته‌نامه‌های «گوناگون» و «دانستنی‌ها» هم طنز نوشت و پس از دستگیری دوباره در سال 79، این بار در دادگاه از بخشی از مواضع خود ابراز پشیمانی کرد و ظاهرا در دادگاه این اتهام را که تندروی کرده است، پذیرفت. این در حالی بود که کتاب‌های متنوع نبوی در تیراژ‌های بالا دائما تجدید چاپ می‌شدند و ادبیات تند طنزهای سیاسی او، یکی از بخش‌های مهم ادبیات تازه‌ی سیاسی و انتقادی، در روند تغییرات قدرت در ایران شدند.

حرف‌های نبوی در دادگاه باعث شد تا بسیاری از روزنامه‌نگارها و حتی طنزنویس‌های جوان‌تری که جای پای ادبیات خاص او در طنزهای سیاسی‌شان به وضوح دیده می‌شد و حتی مقدمه‌ی بسیاری از نوشته‌های‌شان را ناگزیر و ناخودآگاه، شبیه پیش‌درآمدهای طنزآمیز او می‌نوشتند، در یادداشت‌هایی او را خیانت‌کار و سست بنامند و با او به عتاب سخن بگویند. نبوی اما بعد از آزادی از زندان، این بار در هفته‌نامه‌ی «مهر»، که متعلق به چپ‌های اصول‌گرای (!) حوزه‌ی هنری در دوره‌ی مدیریت محمدعلی زم بود، طنزنویسی را از سر گرفت و با «جوجه امسالی‌هایی که می‌خواهند به جوجه پارسالی‌ها جیک‌جیک یاد بدهند»، به زبانی تند و کنایه‌آمیز سخن گفت و تلاش کرد خود را از شمایل قهرمانی که آن‌ها می‌خواستندش، مبرا کند. نبوی در این دوره کمی آن‌لاین شد، حتی برای روزنامه‌ی جام‌جم طنز نوشت و برای رادیو و تلویزیون هم کارهای شاخصی انجام داد.

  • سوم: شیب تند

خروج ابراهیم نبوی از ایران در سال 1381، ایجاد دوره‌ی جدیدی از طنزنویسی وی را سبب شد، که با فعالیت‌های قبلی‌اش تفاوت‌های بارزی داشت؛ فایل‌های صوتی‌ای که به تقلید از لهجه و مواضع تند یکی از شخصیت‌های سیاسی محافظه‌کار آذری‌زبان، در اینترنت پخش می‌شدند، کم‌کم تغییر مدیوم ابراهیم نبوی را به مخاطبانش نشان دادند. همکاری او در اجرای برنامه‌های سالنی «استندآپ کمدی» به شیوه‌ی غربی‌ها در اروپا و امریکا، او را از یک طنزنویس مطبوعاتی به یک کمدین صحنه‌ای و شبه‌بازیگری که متن‌های خود را اجرا ـ بازی می‌کرد، تبدیل کرد؛ نبوی همچنین رسانه‌ی جدید اینترنت را برای انتشار آثار مکتوب و صوتی و تصویری‌اش انتخاب کرد، برای سایت‌های مخالف جمهوری اسلامی ستون طنز نوشت و در نهایت، دوران همکاری رسمی او با رادیو بی‌بی‌سی و تلویزیون صدای امریکا آغاز شد؛ این دوران جدید در طنزنویسی سید ابراهیم نبوی، به دلیل برداشته شدن چارچوب‌ها و خط قرمزهای درون ایران برای او، دوران محو ته‌مانده‌های بازی‌های زبانی‌ برای رعایت خط قرمزها، و در واقع، دوران آغاز ادبیات تازه‌ای از طنز سیاسی شد که به دلیل صراحت و رک‌گویی تازه‌اش، بیشتر به هجو سیاسی رجال حاکم در ایران پهلو می‌زند.

اینک اما سید ابراهیم نبوی شاگردان فراوانی در مطبوعات ایران و وبلاگ‌های گم‌نام داخلی یا بیرون از ایران دارد، که برخی از آن‌ها، حتی نامی از نبوی نمی‌برند و البته هنوز بر ردپای او گام می‌زنند؛ شکل جدید و صریحی از طنز و هجو سیاسی، ویژگی بارز طنزهای این دسته از مقلدان سید ابراهیم نبوی‌ست، که مرزهایی بسیار جلوتر و آزادانه‌تر از طنز رسمی و محافظه‌کارانه‌ی گل‌آقایی را تجربه می‌کنند و گاهی حتی از استادشان هم جلوتر می‌روند. شکی نیست که تاثیر ابراهیم نبوی بر طنز معاصر ما، در دوران حضور او در دولت نخست اصلاحات، بسیار پررنگ‌تر و قوی‌تر از دوران زندگی‌اش در خارج از کشور بوده و نبوی که اینک پایه‌ی ثابت طنزهای رسانه‌ای در شبکه‌های فارسی‌زبان خاجی‌ست، احتمالا نمی‌تواند به ایران و دوره‌ی اصلاحاتی‌اش بازگردد. وضعیت طنز سیاسی و اجتماعی اکنون ایران، درست به همان آشفتگی و پیچیدگی وضعیت سیاست و اجتماع ایران است و بدیهی‌ست که این گونه‌ی پرمخاطب رسانه‌ای و ادبی، باز هم تاثیر عمیقی از تحولات آتی ایران خواهد پذیرفت. باید دید سید ابراهیم نبوی و طنزپردازی او، در کجا تحت تاثیر کدام تحولات قرار خواهد گرفت.

(منتشر شده در هفته‌نامه‌ی پنجره؛ شماره‌ی 33)

نگاهی به دورن طنز گل‌آقایی در مطبوعات ایران

  • یکم: صفحه‌ی سوم روزنامه‌ی عصر

دوران طنز گل‌آقایی از یک ستون کوچک در صفحه‌ی سوم روزنامه‌ی اطلاعات شروع شد؛ یکی به اسم «گل‌آقا» که پیش از آن در بولتن ویژه‌ی ایام حج، طنزهایی می‌نوشت، ستونی راه انداخته بود به نام «دو کلمه حرف حساب». سال 1363 میانه‌ی جنگ بود و سیاست رسمی رسانه‌ای، طبعا انتقاد و به قول سخت‌گیرها «تخریب» نبود برای حمایت از دولت در حال جنگ. اما «کیومرث صابری فومنی»، که برادری‌اش را از دوران مشاور بودن‌ش برای شهید رجایی به نظام ثابت کرده بود، ستون طنزش را در «اطلاعات» راه‌اندازی کرد تا مرهمی برای مردم خسته از روزهای دشوار جنگ باشد.

دو کلمه حرف حساب، ملایم شروع شد و با همه‌گیر شدن‌ش، نیش‌های تندتری هم گرفت. یکی دو بار صابری از ممیزی ستون‌ش خسته شده بود و قهر هم کرد، اما وقتی دید تهدید جلال رفیع برای نوشتن ستون‌ش به قلم پنهانی خود و هنوز به نام گل‌آقا، واقعا عملی شده، به ستون‌ش برگشت. شهرت نام گل‌آقا از جماران و دیدار خصوصی با امام (ره) تا مجلس و دولت و مردمانی که آن روزها مشتری دوقلوهای مکتوب عصر بودند، پیچیده بود. بالاخره یکی پیدا شده بود که در میانه‌ی تیترهای حماسی مطبوعات از پیرزوی‌ در جبهه‌ها و تاکیدهای شبیه هم روزنامه‌ها بر موفقیت‌های دولت در اداره‌ی جنگ و اداره‌ی کشور، اشاره‌هایی هم به کمبودها و ناکامی‌ها بکند. فشارهایی هم بر ستون صفحه‌ی سوم اطلاعات وارد می‌شد و گاهی یکی از تریبون مجلس، اتهام‌هایی به صابری می‌زد و «گل‌آقا» هم با شعری در همان ستون، جواب‌ش می‌داد. آبدارخانه‌ی کوچک شاغلام شنگول راه افتاده بود و ممصادق و عیال کمینه‌اش و البته غضنفری که رسمی‌تر و عاقل‌تر بود، نیابت گل‌آقا را داشت در دستگاه کوچک ستون.

آن روزها مردم برای خریدن روزنامه جلوی دکه‌ها صف می‌بستند؛ صفی که مهم‌ترین نماد اجتماعی دوران جنگ شد. طنزهای گل‌آقا هم چیزی شده بود مثل جنس کوپنی برای مردم؛ کوتاه و شیرین و البته صفی.

  • دوم: آسیب‌پذیرها روی جلد

یکم آبان 1369، نخستین روزهای دومین سال دولت هاشمی رفسنجانی بود و صابری فومنی، که حالا دوستان قدیم‌ش همه دولت‌مرد بودند و اهالی تریبون، نخستین شماره‌ی هفته‌نامه‌ی گل‌آقا را روی دکه‌ها فرستاد.

حالا کابینه‌ی شاغلام، متشکل از کاریکاتور وزیرانی بود که روزها در دوران بازسازی (سازندگی هم) در هیات دولت می‌کوشیدند و سه‌شنبه شب‌ها، خودشان را روی جلد هفته‌نامه و روبه‌روی شاغلام می‌دیدند. یک آقای همیشه آسیب‌پذیر هم گاهی روی جلدها پیداش می‌شد و اسباب خنده‌ی وزرای روی جلد بود.

صابری که تجربه‌ی گرداندن تحریریه‌ی هفته‌نامه‌ی فقید «توفیق» را داشت، بعد از پایان جنگ تحمیلی و تک‌صدایی ستون‌ش در روزنامه‌ی عصر، بخشی از توفیقی‌ها را در کنار جوان‌ترها نشاند و ساختمان کوچکش در خیابان آفریقا، کم‌کم تبدیل شد به ساختمانی چند طبقه در حوالی میدان آرژانتین. بخشی از توفیقی‌ها که «توفیقیون» و «فکاهیون‌»‌شان چندان روی دکه‌ها دیده نمی‌شد، به صابری لبیک گفتند و برخی اما گله‌مند از پدرخواندگی‌ ناگزیر از دولتی بودن‌ش، دعوت او را نپذیرفتند.

عمران صلاحی و منوچهر احترامی و پرویز شاپور و حسین گلستانی و مرتضی فرجیان و ناصر پاک‌شیر، نشستند کنار ابوالفضل زرویی نصرآباد و سید ابراهیم نبوی و نیک‌آهنگ کوثر و سیامک ظریفی. از این جماعت حالا عده‌ای هنوز طنزنویس‌اند، اما نه در ایران، عده‌ای پریده‌اند و عده‌ی باقی‌مانده به گوشه‌ای به کاری یا بی‌کاری مشغول‌اند. نهاد «مؤسسه‌ی گل‌آقا»، که خود را خانه‌ی طنز ایران نام نهاده بود، تا سال‌ها رسمی‌ترین نهاد غیررسمی‌ای بود که نام طنز و کاریکاتور را در ایران آوازه‌ای داده بود و این رسمیت را هم از مؤسس‌ش داشت.

دوران سازندگی اما دوران انتقادهای تندتر و جمعی‌تر گل‌آقایی‌ها به مدیران اجرایی شد؛ گفتمان اصلاح‌طلبی، که بعدها دردسر و رودربایستی خود صابری شد، شاید بخشی از ادبیاتش را مدیون همین هفته‌نامه‌ی صابری باشد. عصر ریاست‌جمهوری هاشمی رفسنجانی، عصر مدارا با انتقادهای البته نرم بود و روزگار مزمزه‌ کردن شوخی‌هایی که دیگر ابعاد «طنز گل‌آقایی» را گرفته بودند. مؤسسه‌ی گل‌آقا جذابیت زیادی برای جوان‌ترهایی داشت که کنار اسم‌های توفیق می‌نشستند و پدری گل‌آقا هم اگر چه سخت‌گیری‌های خودش را داشت، اما حاشیه‌ی امنی برای باقی‌ ماندن این شیوه‌ی طنزنویسی شد. می‌توان به جرات گفت که طنز گل‌آقایی طنزی پیراسته‌تر و عفیف‌تر از طنز توفیق بود، که عنصر طنزهای جنسی در آن محو شده بود و البته حوزه‌های دسترسی نیش طنازها به سطحی پایین‌تر از زمان توفیق محدود می‌شد. گل‌آقایی‌ها هیچ‌وقت کاریکاتوری از روحانی‌ها چاپ نکردند و خط قرمزهای طنز گل‌آقایی، هرگز مرزهایی بالاتر از خط قرمزهای دوران سازندگی را لمس نکرد.

پنج‌شنبه‌ها وعده‌ی خیلی‌ها برای خریدن هفته‌نامه‌ی گل‌آقا کنار دکه‌ها بود و مؤسسه با انتشار ماه‌نامه و فصل‌نامه و کتاب‌های طنزآمیز، گسترش می‌یافت؛ بعضی‌ها نیش می‌زدند که گل‌آقا از رانت‌های حکومتی برخوردار است و طنزنویسی که همه ـ حتی دولت ـ از او تقدیر کنند، بیشتر با ناشرهای بزرگ شباهت دارد تا روزنامه‌نگارها… اما صابری فومنی، دو چهره‌ی مجزا داشت؛ یکی گل‌آقایی بود که دستگاه آبدارخانه را از سر تا ته‌مقاله پدری می‌کرد و دیگر، کیومرث صابری فومنی که از افشای مواضع اجتماعی و سیاسی‌اش باکی نداشت و وفاداری خود را به یاران دیرینه‌ی روی جلدش هم به بهانه‌های مختلف ابراز می‌کرد.

دستگاه آبدارخانه برای خودش اسم و رسمی داشت و هفته‌نامه‌هایی که با امضای سبز گل‌آقایی مزین می‌شدند، یادگارهای لابد ماندگاری می‌شدند برای خواننده‌هایی که دیگر بسیاری از لطیفه‌ها را هم از قول گل‌آقا نقل می‌کردند.

  • سوم: مرحوم هفته‌نامه‌ی گل‌آقا

شایعه‌ای در خرداد 1376، روی زبان‌ها تکثیر می‌شد و پیش می‌رفت؛ که گل‌آقا نوشته است: «بنویسیم خاتمی، بخوانیم ناطق نوری»! اگر چه گل‌آقا در آستانه‌ی دوم خرداد نوشته بود که در خواندن رای انتخابات ریاست‌جمهوری باید امانت‌دار باشیم و خاتمی را خاتمی بخوانیم، اما شایعه‌ی تعطیلی هفته‌نامه‌ی گل‌آقا حتی با پیروزی یار قدیمی‌اش سید محمد خاتمی هم از زبان‌ها نیفتاد. عصر تازه‌ی هفته‌نامه‌ی گل‌آقا هم‌زمان با دگردیسی دولت نیمه‌کارگزارانی و رواج قوی گفتمان اصلاح‌طلبی آغاز شد. عصری که، پایان انتقادهای آوانگارد مکتب گل‌آقایی بود. آوانگاردها همیشه جلوتر نمی‌مانند؛ خسته که می‌شوند، لابد بقیه از آن‌ها عبور می‌کنند.

پیرترها بعضی‌هاشان درگذشته بودند و جوان‌ترها آن‌قدر بزرگ شده بودند که دیگر محدودیت‌های پدرخواندگی صابری را تحمل نمی‌کردند؛ درآمد می‌خواستند و طنزهای تندشان خریدار داشت و دیگر دلیلی نمی‌دیدند که خط قرمز گل‌آقایی را رعایت کنند که آن‌ها را ملزم می‌کرد فقط برای گل‌آقا کار کنند. نسلی از طنزنویس‌ها و کاریکاتوریست‌های جوان‌تر، مثل زرویی نصرآباد و سید ابراهیم نبوی و نیک‌‌آهنگ کوثر، در روزهای تندنویسی اصلاحات، خانه‌ی پدری را ترک کردند و برای خودشان قطبی شدند. طنزهای گل‌آقایی از ستون‌های شدیداللحن طنزهای سیاسی روزنامه‌های جامعه‌ی مدنی عقب مانده بود و از آن سو، گل‌آقا نه در حاشیه‌ی امن دولت یاران‌ش‌، که حتی شاید در مدارای ناگزیر با دولت اصلاحات و گذشته‌ی حکومتی‌ترش، دوبه‌شک بود. نسل سوم پرتعداد انقلاب، در روزهای هیجان اصلاح‌طلبی، شور بیشتری در «عبور کنیم‌»‌های ستون‌های نبوی و نیک‌آهنگ می‌دید تا ‍»پس چی شد؟»‌های گل‌آقایی.

خیلی کم‌اند آن‌هایی که واقعا بدانند از آبان 1381 که گل‌آقا، آخرین کبوترش ـ هفته‌نامه‌اش ـ  را پراند و در افق گم کرد، تا اردیبهشت 83 که دیگر قلبش کنارش نبود، صابری به چه می‌اندیشید. اما حالا در دولت عدالت‌محور، همه می‌دانند که دیگر هفته‌نامه‌ی گل‌آقا هوس دوباره‌ی انتشار به سرش نمی‌زند. شاید پیامک‌ها، این روزها عرصه‌ی تازه‌ و تندتری از طنز سیاسی و اجتماعی‌اند؛ پیامک‌هایی که بی‌شک و البته بی‌نشان، وام‌دار طنز گل‌آقایی‌اند.

(منتشر شده در هفته‌نامه‌ی پنجره؛ شماره‌ی 33)

سی و سومین شماره‌ی هفته‌نامه‌ی «پنجره» به پرونده‌ی طنز مطبوعاتی پس از انقلاب اسلامی پرداخته است؛ یادداشت‌های متنوعی از ابوالفضل زرویی نصرآباد و اسماعیل امینی و چند طنزنویس دیگر در این پرونده هست، که به زودی روی سایت این نشریه هم خواهند آمد؛ گفتگویی با شهرام شکیبا که فعال‌ترین طنزنویس مطبوعاتی این روزها در خبرآنلاین است و دو یادداشت از من درباره‌ی طنز گل‌آقایی و طنزهای سیدابراهیم نبوی، از دیگر نوشته‌های این پرونده‌اند.

البته دوستان ویراستار گاف بارزی هم داده‌اند و در نوشته‌ام درباره‌ی آقای نبوی، تاریخ پایان هفته‌نامه‌ی گل‌آقا را از 81 به 71 و تاریخ درگذشت آقای صابری فومنی را از 1383 به 1373 تغییر داده‌اند، که گویا در سایت نشریه آن را اصلاح خواهند کرد؛ اجازه بدهید من هم هم‌زمان با خود نشریه این دو یادداشت را منتشر کنم.

هرچه در این سایت نشان‌ت دهند

گر تو نبینی، به از آن‌ت دهند

امتخان بی‌دلیل و نفس‌گیر کنکور دکترای دانشگاه آزاد را هم دادیم؛ بیشتر از هفت ساعت تشریحی نوشتن در کنار رفقا – رقبا هم تجربه‌ی تازه‌ای بود.

هر چند دست‌گرمی بود، چون من نه درس خوانده بودم و نه پول و انگیزه‌ی دکترای آزاد خواندن دارم… اما محک خوبی بود برای آن که بفهمم وضع زبان‌م احتمالا خیلی بد نیست و البته این که برای قبول شدن هیچ کار مهمی نباید کرد، جز خر خوانی!

امروز همه جوگیر بودند و هم‌دیگر را دکتر صدا می‌کردند! رشته‌ی جدیدی هم برای دکترا دیدیم که به دلایل امنیتی نمی‌توانم بگویم. خودتان بروید کنکاش کنید.

خواب مرا می‌خواند.

پ.ن در خواب:  بدیهی‌ست که این سادگی در قبول شدن دکترا مخصوص دانشگاه آزاد است؛ دولتی‌ها جریان دیگری دارد. حالا من چرا این را نوشتم اصلا؟!

پ.‌ن‌تر: باران امروز بی‌نظیر بود بعد از خالی شدن باتری‌م در کنکور… نبودی که.

سه یادداشت از دکتر گرانمایه‌پور و دیگران