پرش به محتوا

بایگانی

دسته بندی: :)

می‌خواستم به رسم هر سال نوشته‌ی پایانی سال را بنویسم، که یادم افتاد امیر مهرانی عزیز دعوت‌م کرده است تا کوله‌پشتی‌م برای سال ۱۳۹۵ را ببندم؛ پس چه بهتر که این کوله‌پشتی همان یادداشت آخری باشد در امسال؛

برای کوله‌پشتی سال ۹۵ این‌ها را برمی‌دارم:

۱. از سال ۹۴ برای من چند دوستی و اعتماد تازه و چند بازنگری مهم در روابط قدیمی‌م باقی مانده است؛ بازنگری در فاصله‌هام و اولویت‌بندی معاشرت‌ها و اعتماد کردن‌هایم در کار و رفاقت را برای ۹۵ برمی‌دارم.

۲. در کوله‌پشتی‌ای که برای سال نو می‌بندم، حتما عادت همیشگی انداختن کارها به دقیقه‌ی نود را کنار خواهم گذاشت! تقویت برنامه‌ریزی و تمرین بیشتر برای نظم و بازنگری دایمی کارهایم را برمی‌دارم.

۳. در سالی که دارد تمام می‌شود، هم ناگزیر و هم با انتخاب، زودتر از تصورم به مسیر تازه‌ی کاری‌ام قدم گذاشتم؛ مسیر جدی‌تری از مشاوره در راهکار و استراتژی تولید و انتشار محتوا در رسانه‌های آن‌لاین… سختی چهار ماه پایانی سال، تجربه‌های مهمی در بازنگری در روش و جهت کار و برندینگ شخصی‌م داشت؛ این تجربه‌ی گران را هم در کوله‌پشتی سال نو خواهم گذاشت. تجربه‌ی مهم بعدی این بود که در کار کردن با نزدیک‌ترین رفقا هم باید به نفع رفاقت و حیثیت کاری شفاف و حرفه‌ای بود؛ وگرنه نه کار پیش خواهد رفت و نه از رفاقت چیز زیادی خواهد ماند.

۴. مهم‌ترین درسی که به سال جدید می‌برم، این است که برای هر تغییری باید هزینه داد و «تا چیزی تغییر نکند، چیزی تغییر نمی کند!». من با همه‌ی تلاش‌هام به‌دلایل و بهانه‌های مختلف کارمند قانعی شده بودم که تحرک و مسیریابی تازه را عملا رها کرده بود؛ حالا اما به سطح انرژی چندسال پیش برگشته‌ام و کمی راضی‌ام.

۵. میان این همه ماجرا برای کار و تغییر و معاشرت، یک چیز مهم دیگر را هم می‌برم؛ دلم را و امیدم را… می‌دانم که تا وقتی زنده‌ام که آرزوهایی داشته باشم؛ می‌دانم هنوز چند آرزوی مهم برای من مانده‌اند که به خاطرشان کوله‌پشتی سنگین و مهمم را بردارم و راه بیافتم!

بد نیست شما هم برای خودتان و ما بنویسید از کوله پشتی‌تان برای سال ۱۳۹۵؛ بهارتان بهار باشد؛ بهارتان پر از آرزو باشد.

در آخرین ساعات سال ۱۳۹۳،  در تهران خلوت بارانی با فراغت نشسته‌ام و موسیقی غیرمجاز می‌شنوم و می‌خواهم همه‌ی مرورهای این چندهفته را خلاصه کنم.

سالی که دارد تمام می‌شود، سال بدی نبود، سال چندان خوبی هم نبود، اما مجموعا راضی‌ام از آرامش و حال خوبی که در پایان‌ش دارم. سال کشف روابط کاری تازه و پیش‌برد آرزویی کاری که معلوم شد مسیر تحقق‌ش راه دیگری‌ست؛ سالی که در آن، دارم یکی دو مسیر تازه‌ی کاری را برای ۱۳۹۴ کلید می‌زنم و خوش‌حال‌م برای جسارت‌هام.

*

امسال سال پایان چند دوستی قدیمی، آن هم به لطف خودشان در بدترین حالت‌ها بود؛ آدم یاد می‌گیرد دیوار حرمت و محکی را که یک‌بار پیش‌ترها ویران شده است، به زور بازسازی نکند. می‌خواهم اتفاقا برای امتحان هم که شده چندنفر را فعلا نبخشم؛ محض تنوع!

اما چند دوست نزدیک عزیز که می‌شو روی‌شان در سختی حساب کرد و با آن‌ها خوش گذراند، شاید مهم‌ترین پایان‌بندی شیرین باشد.

*

نود و سه برای من سال بستن چند پرونده‌ی مزمن‌شده‌ی نیمه‌باز هم بود؛ دغدغه‌هایی  که با هر خاموشی چراغ و بیداری صبح، حاضرباش می‌زدند. بیرون اما خیلی چیزها معمولا تغییر نمی‌کند؛ ذهن شما باید قراردادهاش را عوض کند و جهان را وادار به راه آمدن کند. برای من همین اتفاق‌ها افتاد. من ظالم نبودم و آسوده‌ام از این که در زمین بازی‌ام درست و کافی دویدم.

*

برای خودم و شما از خدایی که ته دل‌م دارم‌ش و به او معتقدم، آرامش می‌خواهم؛ قدرت بهترین واکنش ممکن را در برابر زیروروکشی‌های زندگی و دیگران داشتن را؛ قدرت ظلم نکردن و البته مظلوم نماندن را هم. ۱۳۹۴ برای‌تان سال بز آوردن نباشد، سال رام کردن اسب سرکش زمانه باشد!

مبارک‌تان باشد؛ مبارک باشید.

تهران را عاشقانه دوست دارم و از آن بیزارم در عین حال.

من از شلوغی‌ها و ترافیک و هوارهوار و قیافه‌های عصبی مردمان پایتخت فراری هستم و عاشق سکوت و آرامش و زندگی متفاوت شب‌های این شهرم.

تهران هیچ مانندی ندارد؛ شهری عجیب، که خودش به کشوری شباهت دارد با ساکنان و مناسبات و مکان‌ها و سبک‌زندگی‌هایی که در هیچ شهر و کشور دیگری نیست. شما مفهوم شب عید تهران را و تصویر نوروز تهران را در هیچ شهر دیگری در ایران پیدا نمی‌کنید. شما نمی‌توانید سرزندگی خاصی را که شب‌های پایتخت دارد، در هیچ‌کدام از شهرهای بزرگ دیگر ببینید.

تهران برای خودش یک عشق و نفرت توامان است؛ عشقی که در خلوتی و سکوت و  تمیزی مقاطعی کم‌یاب و خاص از سال، تمام دیدگان شما را پر می‌کند و چشم‌تان از قدم زدن در خیابان‌هاش سیر نمی‌شود. هم‌زمان در همان خیابان‌ها در روزهای دیگر سال، صدای بوق و همهمه و کتک‌کاری و جدال لفظی و سبقتی و خطراتی که موتورها و ماشین‌ها برای شما دارند، به‌اضافه‌ی دود و آلودگی، شما را از این شهر متنفر می‌کند.

در تمام روزهای نوروز و تعطیلاتی که بیشتر از دو روز باشند، تهران بهشتی می‌شود که وسوسه‌ی هر سفری را می‌تواند از شما بگیرد… خوشبختانه یا متاسفانه شیرازی‌ها و مشهدی‌ها و اصفهانی‌ها و یزدی‌ها و شمالی‌ها و کیش‌وندها هم، با آن شلوغی شهرهاشان در نوروز یا تابستان، چندان به تهران سفر نمی‌کنند. برای همین است که به‌گمان‌م دست‌کم در بین مقاصد داخلی سفر، اتفاقا تهران یکی از بهترین گزینه‌هاست.

من اصالتا لرستانی‌ام و ساکن جنوب شهر تهران؛ ساکن منطقه‌ای متناقض به‌نام شهرری یا همان شاه‌عبدالعظیم، که از نظر سیاسی و همه‌چیز یک شهر مستقل است، اما هم‌زمان منطقه‌ی بیستم شهرداری تهران هم هست. شما که غریبه نیستید… من معمولا چون از تهران خسته می‌شوم، خودم را تهرانی نمی‌دانم و می‌گویم بچه‌ی شهرری هستم! وقت‌هایی هم هست که شاد و سرکیف از هوای فروردین و اردیبهشت و شب‌گردی‌هایی پاییزی این شهرم و تهرانی هستم.

تهران، شهر خاطره‌ها و حسرت‌ها و آرزوهایی‌ست که فقط در خودش برآورده می‌شود.

یه درمونگاهی بود به اسم استخر، نزدیک میدون گمرک، که بچگی‌های ما تنها دندون‌پزشکی شبانه‌روزی مرکز و جنوب شهر بود. شما نصفه‌شب هم می‌رفتی مثلا هفتاد نفر تو صف بودن با قبض آماده… بعد یکی با لباس سفید می‌اومد از اول صف بی‌حسی رو می‌زد می‌رفت تا ته، ته که می‌رسید دیگه از اول صف بی‌حس شده بودن. یه انبر می‌آورد از این کله‌گاوی‌ها، شروع می‌کرد به ترتیب و با توکل به خدا هرچی به چشم‌ش می‌اومد می‌کشید. دیگه نمی‌پرسید کی هستی، مریضی یا همراه مریض، اصلا واسه کشیدن اومدی یا چی… می‌کشید. اگه دراومد که دراومد و شانس داشتی. اگه درنیومد و ریشه‌ش موند، که خب خدا نخواسته. مجال نداشتی حتی بگی من کی‌ام و دردم چی‌یه، اصلا درد دارم یا نه.
بعد درمونگاه کر و کثیف، دستشویی‌ش می‌رفتی درد دندون یادت می‌رفت. اخلاق پرسنل؟ دوزار بگو حوصله و خوش‌رویی داشتن؟ هیچ.
*
یه درمونگاه هم داشتیم و داریم میدون شاه‌عبدالعظیم. این هم شبانه‌روزی بود. رنگ‌روغنی مات و چرک و چول. نصفه‌شب هم می‌رفتی سی چهل نفر بودن در انواع افقی و عمودی و ناله و تزریق و استراحت. خودم یه بار وسط یه آمپول وریدی از ترس دیدن سایز آمپوله غش کردم. خلاصه بلوایی بود. می‌خوابیدی رو تخت تزریقات حس می‌کردی به انواع بیماری آغشته شدی. یه آقاهه توش بود خیلی مو نداشت. لاغر و سیاه. خودش پول می‌گرفت، خودش آمپول می‌زد، خودش سرم می‌زد، خودش گواهی و نسخه‌های دکترا رو مهر می‌زد. غر هم که می‌زد. بعد توالت درمونگاهه از اینا بود که وقتی توش می‌رفتی هزارجور رنگ می‌دیدی. خود دکترا هیچ‌وقت اون توالته نمی‌رفتن.
*
یه فلافلی بود دم زیرگذر یادگار توی آزادی، اولای یه کوچه؛ اسم‌ش عبدی بود. عبدی فقط غروب‌ها می‌اومد و یه لگن ماده‌خام فلافل داشت که اسطوره‌ی چرک و کثافت بود. سیگارش از لب‌ش جدا نمی‌شد. ریزه‌میزه و سیاه و لاغر و تمیزی‌ش عین مغازه‌ش. فلافل می‌خوردی کیف می‌کردی. هیچ‌جا مزه‌ی فلافل عبدی رو نداشت. عبدی یه‌دونه بود.
*
حالا پریشب‌ها رفتم درمونگاه شهرری که آمپول بزنم، دیدم سنگ‌گاری شده، تمیز، شوفاژ، جای آقابداخلاقه یه خانوم خوش‌رو نشسته. پاراوان داره تزریقاتی‌ش. اصلا وا رفتم. اذیت شدم. اسطوره‌هه تو ذهن‌م شکست. بی‌پناه شده بودم.
چندسال پیش هم عبدی یهو تمیز شد. سنگ‌کاری و یخچال ویترینی جای یخچال فیلکوی خونگی، همه‌چی شسته، لگنه تمیز… بازم وارفتم. حتی عبدی هم خودش تمیز شده بود و سیگارشو رو گاز نمی‌کشید. اسطوره‌ی عبدی ویران شده بود. وا رفته بودم.
رفیق‌ دندون‌پزشک‌مون هفته‌ی قبل گفت یه شب جای دوست‌ش رفته درمونگاه استخر. می‌گفت هنوز همون صف و بی‌حسی و انبر و خواست خدا هست. می‌گفت هیچی‌ش عوض نشده. حال کردم. درمونگاه استخر تنها اسطوره‌ست که هنوز سنگرشو حفظ کرده.
*
خواستم بگم تو یکی هم استخر بمون. عبدی نشو. درمونگاه ری نشو. ویرون نشو. خودم می‌سازم‌ت هروقت بخوای. خودم برات منشی غرغرو می‌شم و بی‌حس می‌شم و بی‌حسی می‌زنم و خدا بخواد می‌کشم. تو فقط بمون. خراب نشو. تمیز نشو. نوسازی نشو. سامان‌دهی نشو. باشه؟

این روزها ۳۲ سال از عمرم تمام می‌شود؛ به همین سادگی. حکایت آن لری که خربزه‌ها را تا پوست‌هاش خورد و گفت: نه خانی آمده و نه خانی رفته… بارها به این فکر می‌کنم که شاید آرزوهای من، همه‌شان برای این بوده‌اند که وقتی نباشم، چیزی و اثری و کاری برای علاقه‌هام باقی مانده باشد.
باقی‌ ماندن، مهم‌تر است از زنده ماندن؛ هر سال آدم اگر جشن تولد می‌گیرد، برای مرور کردن است و شادمانی گروهی، تا پیرتر شدن و نرسیدن به هدف‌هاش را چندساعتی فراموش کند. آدمی‌زاد، می‌جنگد با ساعت‌ها و در این جنگ نابرابر، گاهی تنها پیروزی‌ش همین مرورهایی‌ست که تفاوتی یا تاثیری در زندگی‌ش می‌بیند.
سختی زندگی هم همین است؛ این که تلاش کنی بودن و نبودن‌ت برای دیگران، برای زمین، فرق داشته باشد.
*
من از تابستان متنفرم؛ دقیق‌ترش، از خرداد تا شهریور. برای کسی که متولد تیرماه است، وقتی این نفرت بیشتر می‌شود که تیر و تابستان بدی را در سال گذشته هم رد کرده باشد. با این همه، این روزها را دوست دارم به‌خاطر تولدم. روزهایی که اطرافیان‌ت بیشتر حال‌ت را می‌پرسند و به بهانه‌ی تقویم، رنگی یا خنده‌ای یا هدیه‌ای برای تو کنار می‌گذارند. من این بسته‌های انرژی را با تمام جان و دل‌م دوست دارم. ذوق‌های کودکانه‌ی حتی زنانه‌م را بروز می‌دهم و به دیگران هم حق می‌دهم که بخندند! تابستان، فصل مرگ من است، اما من روزهای حوالی هجدهم تیرماه را دوست دارم.
*
چندروز دیگر فقط مهلت دارم. بعدش من می‌مانم و کلی کار و آرزو. من رویاهایی دارم، که با آن‌ها مانده‌ام و با زندگی می‌جنگم. پرچم سفید من برای زندگی و همه، همیشه بالاست؛ اما از آرزوهایم با شدت تمام دفاع می‌کنم.

همه‌ی ماجرای این‌ روزهام این است؛ مرور می‌کنم و یکی‌یکی می‌اندازم دور.
انگار که ذهن‌م هارد آسیب‌دیده‌ای باشد برای بازیابی؛ و انگار که اسکن کردن این هارد برای یافتن ویروس‌ها و البته فایل‌های مخرب، تمامی نداشته باشد.
مثلا امروز یک آهنگ از #رادیودرون مرا کشاند به شنیدن کل آلبوم پرچم‌ سفید چاوشی و بعد فایل‌های ذهن‌م از سفر غمناک تبریز و ارومیه ظاهر شدند. پلیسی که روی سربرگ کلانتری از من برای خانواده‌اش امضا می‌گرفت. یکی یکی فایل‌ها را اول با دقت بررسی کردم و بعد سعی کردم پاک‌شان کنم.
همه‌ی ماجرای این روزهام، اثبات بیشتر خودم به خودم است؛ یک‌وقت‌هایی آن‌قدر در گوش‌ت می‌خوانند که باور می‌کنی همه‌ی کاسه‌کوزه‌ها باید سر تو بشکند. زمان می‌گذرد و می‌بینی اصلا ظرفی نمانده بود برای شکستن.
شاید و امیدوارم که این آخرین تلاش برای بازیابی اطلاعات مفید ذهن‌م باشد.
مرا نشنو از دور. دل‌م نمی‌خواهدت.

باور می‌کنم که سال 1392 هم دارد با همه‌ی سخت‌جانی‌ش تمام می‌شود؛ من و 92 با هم جنگیدیم و در این نبرد، پا به پای هم خراش برداشتیم.
یک وقتی چشم باز می‌کنی و می‌بینی روزهایی را داری می‌بینی که همیشه توی فیلم‌ها یا برای دیگران بود؛ می‌بینی جایی ایستاده‌ای که فکر نمی‌کردی به‌ آن‌جا برسی. می‌رسی و می‌گذرد البته. تابستانی که بدترین تابستان عمرم بود، گذشت. بالاخره دیدم که این روزها را هم گذرانده‌ام و زنده‌ام. جاش می‌ماند ها، اما می‌دانی که نعمت فراموشی هم هست.
یک وقتی چشم باز می‌کنی و می‌بینی آدم‌هایی که تا روز قبل رفقای جان‌ت بوده‌اند، تو را به تغییرات‌ت می‌فروشند و حق‌به‌جانب از کناری می‌روند. باید بگذاری چیزی که از دست خواهد رفت، اتفاقا زودتر برود. لابد برای آن‌ها هم آن‌قدر مهم نبود که دوستی را نگه دارند. هان؟
*
با این همه من ایستادم تا 1392 از رو برود؛ از روی من رد شد، اما من به خودم برگشتم؛ به چیزهایی که دوست‌شان دارم؛ به سبک زندگی و معاشرت‌ها و علاقه‌هایی که از خودم گرفته بودم‌شان. حالا اما خودمم. یک ژورنالیست رفیق‌باز با کارهایی که فقط معاش‌ش نیست و عشق‌ش هم هست. یک کتاب تازه از من قرار است چاپ بشود و شاید فرصتی تازه برای کار در تلویزیون ایجاد شود. با دوستان نزدیک، مقدمات راه‌اندازی یک کسب و کار جدی کوچک را بررسی کرده‌ایم و سوداهای دیگر. من همان تاجر کیش‌ام که برای سعدی رویا می‌بافت؛ اما این رویاها را دوست دارم و این دیگر مشکل سعدی‌ست!
*
بعد از سال‌ها به‌خاطر خاموش کردن سنسورهام و نپذیرفتن اندک پیشنهادهای کاری بدوبدو، شب عید آرامی داشتم این اسفند؛ دلم به سال نو گرم است؛ شوق‌هایی در من هستند، که لابد به بهانه‌ی تقویم هم که شده، باید جدی گرفت‌شان. بگذارید آرزوی من برای همه‌مان در سال جدید، تازه شدن باشد؛ بوی کهنگی باید از آرزوها و رویاها و خاطره‌هایی که نمی‌خواهیم دست از سرمان بردارند، زدوده شود و رنگی تازه بگیریم.

رفته بودم روی منبر برای دو رفیق که قانون‌های طلایی روابط را برای‌شان بگویم؛ قانون اول این که تمایل کم‌تر است که سطح رابطه را تعیین می‌کند و تو اگر بیشتر از طرف مقابل تمایل داری، خودت را هم بکشی سطح رابطه در سطح میل او باقی می‌ماند. بعد به این فکر کردم که خب این‌طوری عاشق شدن چه کار احمقانه و آزارنده‌ای‌ست و چه معشوق‌ها دق می‌خورند از دست تلاش عاشق‌هایی که به خیال خودشان پرپر می‌زنند تا محبت کنند؛ نمی‌شود آقاجان. قانون اول را بخوان تا بفهمی چرا. این مهم‌ترین دستاوردی بود که از کلاس‌های خودشناسی یک مؤسسه برای‌م ماند.
قانون دوم را خودم نوشته‌ام؛ این که باید فاصله‌هات با آدم‌ها را دائما بازنگری کنی و اگر آن‌ها نفهمیدند نسبت به تو باید کجا بایستند، تو باید برای‌شان فاصله را بازتنظیم کنی. خیلی‌ها هم نمی‌فهمند؛ خودت هم خیلی وقت‌ها یا به اسم عشق یا خیرخواهی یا ادای رسالتی که معلوم نیست کی روی دوش‌ت گذاشته دور و نزدیک شدن‌ت با آدم‌ها متعادل نیست.
همین طور برای‌شان منبر رفتم و بعد که ساعت دوی صبح در میدان راه‌آهن پیاده شدم از خودروشان، دیدم که بغض گلویم را بسته است و ذهن‌م دارد بال‌بال می‌زند. من کجای فاصله‌هام با آدم‌هام بودم؟ الان کجای این دنیا توی گراف رابطه‌هام ایستاده‌ام؟ نقطه‌هایی که از این گراف پاک شده‌اند کجا رفتند؟
یادم باشد دیگر منبر نروم. درد دارد.

آخ از بعد

آبان ۲۰

گاهی که وقت اضافی می‌آورم و نمی‌توانم خودم را بزنم به آن راه، می‌نشینم به مرور کردن روابطی که از دست رفت؛ دوستی‌هایی که یکهو عمیق می‌شوند و به خلوت آدم‌ها راه پیدا می‌کنند و سفرها و زندگی‌ها و مرام‌گذاشتن‌ها و دلتنگی‌ها.
به دوستی‌هایی فکر می‌کنم که به‌خاطر محرم اسرارشان بودن‌م از دست رفتند؛ دوستی‌هایی که به‌خاطر پاشیدن عاطفی ـ فنی ـ مالی یک گروه نابود شد؛ دوستی‌هایی که من زیادتر از آن چه باید بودم یا کم‌تر از حق دوستی‌شان. سفرهایی که دیگر تکرار نشد؛ دلتنگی‌هایی که ابراز نشدند؛ نگرانی‌هایی که تعبیر دیگری یافتند؛ محبت‌هایی که به «مگر ما خواسته بودیم؟» رسیدند. عشق‌هایی که از پی رنگ نبودند و ننگ شدند لابد.
+
دیروز برای دوستی و هزارمین بار برای خودم نوشتم که هر وقت خواستی مهربانی‌ای برای کسی بکنی، اول فکر کن اگر روزی گفت می‌خواستی نکنی، نمی‌سوزی… بعد انجام‌ش بده.
+
رابطه‌ها عجیب‌اند و پیچیده؛ من همیشه از آدم‌های پیچیده‌ای که دائما مجبور باشم حدس‌شان بزنم و نگران واکنش‌هاشان باشم، دوری کرده‌ام. دیگر می‌گذارم روابطی که از دست رفتنی‌اند، از دست بروند؛ اما آن چه این ماه‌های بد نگه‌م داشته، یکی‌ش همین دوستی‌هاست؛ دوستی‌هایی که حتی به آن‌ها برگشته‌ام.
+
بگذار این دو سه پرونده‌ی بزرگ را ببندم و بعد… . آخ از بعد. آخ.

می‌نشستیم با برادرم به خرد کردن منظم روزنامه‌ها با ابعاد پول؛ و بعد بانک‌بازی می‌کردیم. معمولا چون برادرم بزرگ‌تر بود می‌شد بانک‌دار و من هی مساعده می‌گرفتم و بدهکار می‌شدم؛ مساعده را تازه از بابا یاد گرفته بودیم؛ کارمند نمونه‌ای که فکر کنم تمام زندگی‌مان را با مساعده می‌گرداند.
طبقه‌ی پایین را داشتیم بازسازی می‌کردیم و پر بود از ماسه و بانک ما آن گوشه کنار پنجره بود. یک بار دعوامان شد سر وامی که به‌خاطر بدهی‌هام نمی‌داد. هیچ‌وقت توی دعوا درگیر نشدیم، با این که او بزرگتر بود و می‌توانست به‌هرحال دست بلند کند… برادرهای مثبتی بودیم؛ وسط دعوا اما به‌ش گفتم یک روز آن‌قدر پولدار می‌شوم که دیگر از تو وام نگیرم.
+
قرض زیاد داده‌ایم به هم. خوش‌حساب هم بوده‌ایم؛ اما آن‌قدر که قرار بود، پول‌دار نشده‌ام.
+
مرور می‌کنم این روزها را که زندگی‌م بند تعدادی کاغذ بود که دارم به‌شان می‌رسم؛ اما خود زندگی دیگر نیست؛ کاغذها را هم نمی‌دانم کجا باید بفرستم که تاکیدی باشد… اصلا تاکید کنم که چه بشود؟ داشتم فکر می‌کردم ته‌ش این‌ها هم مثل همان روزنامه‌های پول‌نما می‌شوند که وقتی می‌خوای خرج‌شان کنی، چیزی برای خریدن نیست.

١. بچه كه بودم، تا پيش از ديدن يك قسمت از كاتون مشاهير جهان كه درباره گاليله بود، فكر مى كردم زمين مثل يك استاديوم فوتبال خيلى بزرگ و مستطيلى شكل است كه خدا چهار تا تهش را ديوار بلندى كشيده و حتى هيچ هواپيمايى اگر هم به ديوار برسد، به بالاش نخواهد رسيد. بعد مردك بيكار پاش را به زمين كوبيد و قبل از توبه گفت ولى اين عوضى گرد است.
الان در شروع سى و دومين سال زندگى م، دلم مى خواهد بروم و بروم و برسم به ديوار زمين و بعد پاى آن ديوار بنشينم و بگويم آقاى خدا، شما ليست انتظار هم براى پريدن داريد؟

٢. پمپ كولر نوى خانه كار نمى كند؛ با امير مى رويم روى پشت بام و من مثل بيق هاى ابزارنديده فقط دستورات را اجرا مى كنم و به مصائب سوختن احتمالى پمپ فكر مى كنم؛ زنگ مى زنم به يك تاسيساتى كه از اينترنت در حوالى محله مان گير آورده ام و اصلا جواب نمى دهد؛ دومى هم. سومى مى گويد تا ساعت پنج شش هفت هستيم و خب معلوم است كه قابل اعتماد نيست. در اوج نااميدى ام كه دومى زنگ مى زند و قرار مى گذاريم و بى ناز و ادا مى آيد و اتصال برق پمپ را درست مى كند و بى سوختگى حل مى شود. ذوقمرگم از اين كه در تيرماه يك تاسيساتى بدون ناز و ادا و قالتاق بازى گير آورده ام. به سطح ذوقمرگى م هم البته فكر مى كنم.

٣. به لطف مراسم مهم امروز كه مجرى و ميزبانش بودم، گوشيم از هفت تا دوازده صبح خاموش بود؛ ديدم همراه اول هم سر ذوق آمده و علاوه بر تبريك تولد، گفته شما چهار ميس كال از اين شماره ها هم داشته ايد؛ به اين فكر مى كنم كه روز به روز سخت تر مى شود گم شدن، نبودن، خاموش بودن.

٤. به تو نيازمندم، فورى. هى. هميشه لابد.

٥. دلم گرفته است و دنبال چيزى مى گردم كه شادم كند.

یکم: معمولی بودن غمگین نیست؛ آدمی که بخواهد خاص باشد و غیرمعمولی زندگی کند، لابد لذت های کوچک معمولی زیادی را از دست خواهد داد. آدم اگر معمولی باشد، از همین هوای بهارانه، از بوی غذایی که یکی با عشق برایش پخته است، از خنده های آن هایی که حتی نمی شناسندشان، لذت می برد. معمولی بودن، خود زندگی ست؛ باور کنید.

دوم: سال نود و یک برای من، سال خوبی بود، با همه ی سختی هاش؛ خیلی چیزها از سختی هایی که از طرف دیگران یا خودم تحمیل شد، یاد گرفتم؛ شاید مهم ترینش این باشد که آدمیزاد اگر عاشق باشد، به این سادگی ها نمی شکند. یاد گرفتم بازی های خودم را در زندگی درست و کامل انجام بدهم و از این که دیگران جرزنی می کنند، خودخوری نکنم. نود و یک برای من شد سال برپایی سقفی مشترک، که هفت سینش را دقایقی پیش با هم چیدیم. و شما تا عاشق نباشید، مزه ی این «هم» را نخواهید فهمید. سالی بود برای بستن چند پرونده مهم ذهنی و کاری و تحصیلی. سبک ترم آخر امسال.

سوم: امسال هم آخرهاش رفتیم صحن باغ توتی و این بار با تو، معنای تازگی گلدان های رنگارنگ روی قبرها را فهمیدیم؛ شهرری برای من، یک نفس تازه است؛ راه فرار آخر سال از تهران خسته شاید. کودکی تان را همیشه پیدا کنید؛ گم کردنش گم تان می کند.

چهارم: برای شما سالی نو و این بار بدون بهارهای قلابی آرزو دارم. خدا آرزوهای کوچکتان را برآورده کند، اما به شما آرزوهای بزرگ هم بدهد.

1- نه روز مانده است به رفتن به خانه‌ی خودمان و وسط این شلوغی فقط سرما خوردن کم بود؛ با این همه، پاییز را دوست می‌دارم؛ آلرژی و سرماخوردگی‌ش می‌ارزد به هزار جور میوه‌ی تابستانی و آن وقتی که داری عرق می‌ریزی و ذهن‌ت از گرما سوخته؛ همان وقتی که از خودت هم بیزار می‌شوی.

داشتم فکر می‌کردم آیین شروع زندگی مشترک هم گرفتاری‌هایی دارد که یا کلا نباید به آن تن بدهی، یا حداقل مصائبی را لزوما خواهد داشت؛ شانس آورده‌ام که همسری دارم که حتی ترمز من در سخت‌ گرفتن‌های رسمی‌ست. ولی خوب است ازدواج! بروید یارتان را پیدا کنید تا دیر نشده؛ حیف می‌شود عمرتان در پراکندگی.

2- قرار است آرامش را بر هم نزنیم؛ این یعنی چیزی نگفتن در رسانه‌ها و جمع کردن برنامه‌های انتقادی و طبعا طنز. پیشنهادم این است که مسئولان بگردند با ذره‌بین و ریشه‌ی طنز و انتقاد را بسوزانند تا جامعه‌ای شاد و سالم داشته باشیم. مردمانی که یک تاریخ است جز خندیدن به بدبختی‌هاشان کار دیگر نیاموخته‌اند، روضه برای خندیدن لازم ندارند.

3-  خواستم از گرانی‌ها شکایت کنم؛ یاد دیالوگ حمید هامون افتادم؛ دیشب توی یک شبکه‌ی ماهواره‌ای: پس معنویت چی شد بدبخت؟ با تاکید روی ب.

آدم بهتر است وقتی کاری ازش برنمی‌آید پناه ببرد به معنویت تاریخی مردم.

4- خیلی وقت است که خبری از گروه‌های فشار نیست؛ شما خبری ندارید ازشان؟

5- بگذارید دعای آخر این روضه این باشد که خدا کند همه جای خودشان را توی دنیا زودتر پیدا کنند؛ این جوری نه جنگی می‌ماند و نه حسادتی و نه سخنرانی‌های آتشین.

پی‌نوشت: آخیش؛ دلم برای وبلاگم تنگ شده بود.

این خانه‌ی دوطبقه در محله‌ای از شهرری، که هنوز اطراف‌ش پر است از سبزی‌کاری، به‌زودی خراب می‌شود. این را وقتی باور کردم، که آخرهای کارتن‌کشی امروزم، داشتم تابلوها و آویزان‌های روی دیوار را راحت می‌کندم و می‌انداختم توی کیسه‌ی زباله.

کلنگ آقای پیمان‌کار به‌زودی بر دیوارهای خانه‌ای می‌نشیند که جوانی و شادابی مادرم در پله‌هاش فرسوده شد؛ و همیشه غر می‌زدیم به جان بابا که آخر این خانه است که شر ما را خواهد کند، با این سرویس‌های داخل حیاط‌ش و سرماخوردگی‌ها زمستانه‌‌ای که فاصله‌ی حمام تا اتاق می‌دهد… اما از عصر که شروع کردم به تفکیک مانده‌های این بیست و نه سال، کلی کتاب و نشریه و قرتی‌جات از زیرزمین و پس‌کوچه‌های قفسه‌ها درآمدند، که حتی فراموش‌شان کرده بودم.

چیزهایی را راحت گذاشتم برای دور ریختن یا بخشیده شدن، که چندین بار برای نگه داشتن‌شان با خانواده جنگیده بودم؛ نوشته‌هایی را گیر آوردم و با کلی مکث و دودلی ریختم دور، که نوجوانی‌م بودند. چقدر پول توجیبی‌هام بالای این کتاب‌ها رفته بود؛ چقدر نمایشگاه کتاب هر سال، مهم‌ترین اتفاق زندگی‌م بود؛ چقدر برای این نوشته‌ها خودم را جدی گرفته بودم.

یک‌بار دیگر این کار را کرده بودم؛ آخرین روز سال 77 یا 78 شاید، که هرچه دلبستگی داشتم گذاشته بودم دم در تا رفتگر ببردشان؛ آن روز سخت‌م بود و امروز با همه‌ی اشک‌ها و خنده‌هایی که مرور این 29 سال برام آورد، خوشحالم. دارم می‌پرم از روی خیلی چیزها؛ راحت‌تر از تصورم.

تو یکی همه‌ی این‌ها را می‌دانی البته و خوشحالم که می‌دانی.

باید تصمیم بگیرم که وقت خراب شدن این دیوارها، این‌جا باشم یا نه.

بیست و ششم اسفند زود است شاید برای نوشتن یادداشت آخر سال… اما برای من مهم است که وقتی روزهای کاری‌‌م تمام شده، به‌خاطر وجه نمادین این یادداشت، سالم را زودتر در ذهن‌م تمام کنم؛ سالی که هرچقدر بچلانی‌ش، بد است.

سال هشتاد و نه وقتی شروع شد، دلخوشی این را داشتم که هشتاد و هشت ِ بد تمام شده است؛ نمی‌دانستم اما این سال نو، غم‌های تازه می‌آورد.

(ويرايش شد) در هشتاد و نه دوست‌های تازه‌ی خوب پیدا کردم؛ با این همه خرید فرهنگی امسال‌م را دیشب تنها رفتم… برگشته بودم به سال‌های تنهایی دوران پلی‌تکنیک و کشف‌های معصومانه‌ی کریم‌خان؛ هیچ‌وقت دلم برگشتن نخواسته؛ حتی برگشتن به خاطرات خوب را؛ آدمی که دل‌ش برگشتن بخواهد، یعنی از مسیری که رفته راضی نیست؛ من راضی‌ام با همه‌ی بدی‌هایی که مانده برای‌م؛ جایی که ایستاده‌ام، درست است که تنهام، اما جلوتر از سال پیش همین روزهاست.

+

یک کتاب از من منتشر شد امسال که هنوز جز یک نسخه به خودم نرسیده، اما توزیع عمومی شد مردادماه؛ سالنامه‌ی طنز سال نود که با فیروزه مظفری کار کردیم. امیدوارم چندتایی برسد برای عیدی دادن به رفقا. برنامه‌ی رادیو سلامت هم اتفاق خوبی بود و ادامه خواهد داشت. می‌ماند برنامه‌ی تلویزیون که قرار است شب‌ها در شبکه‌ی یک باشد، اما هنوز شروع و ساعت‌ش قطعی نیست.

+

من در هشتاد و نه بیشترین زخم‌هام را از اعتماد خورده‌ام؛ چه برای دلم، چه برای کار، چه برای برنامه‌ریزی آینده؛ با این همه برای بزرگ شدن باید درد پوست انداختن را تحمل کرد لابد. نه؟

+

عید کار زیاد دارم، چند طرح باید برای چند جا بنویسم و سفر چندروزه‌ی خوبی دارم به اصفهان؛ مجبورم تازه شوم برای ادامه. مجبورم. می‌فهمی؟

+

دلم می‌خواهد سال نود برای خودم و همه‌ی شماها که دوست‌تان دارم، سال تازگی باشد؛ نه سال پراکندگی و هرروز، آوار شدن یک خبر بد تازه… کاش نود برای‌مان سال دلواپسی نباشد. احتمالا یک سال بعد این روزها، تکلیف خیلی چیزهام مشخص شده است؛ پس سال نود برای‌تان سال پایان تعلیق‌ها باشد!