پرش به محتوا

بایگانی

دسته بندی: طنز

جلال سمیعی در آستانه روز خبرنگار گفت: بخش قابل توجهی از آثار معاصر کشورمان از فرم‌های جدید زبانی و ساختاری مربوط به رسانه‌ها استفاده کرده‌اند. حتی فرم‌های مکالمه و مکاتبات اینترنتی به عنوان بخشی از حوزه رسانه و روزنامه‌نگاری در ادبیات معاصر ما وارد شده است.

جلال سمیعی، نویسنده، روزنامه‌نگار و مجری طنزپرداز کشور، در گفت‌وگو با خبرنگار پایگاه خبری حوزه هنری با بیان اینکه ادبیات و روزنامه‌نگاری از هم جدا نیستند، اظهار کرد: ادبیات و روزنامه‌نگاری از هم تاثیراتی می‌گیرند و معمولا روزنامه‌نگاری می‌تواند عامل جذب مخاطب برای ادبیات باشد و ادبیات هم می‌تواند برای روزنامه‌نگاری مسیر زبانی و دغدغه تازه ای ایجاد کند.

وی ادامه داد: ادبیات و روزنامه‌نگاری دائما با هم در حال کنش و واکنش هستند. چه از بابت کنش و واکنشی که برای هم تعیین می‌کنند و چه برای تقویت مخاطب. طبیعی است که اگر رسانه‌ها نباشند که اتفاقات و رویدادهای ادبی را به مخاطب انتقال دهند، ادبیات مهجور خواهد ماند. چرا که بخش زیادی از راه ارتباطی با مخاطب از روزنامه‌نگاری عبور می‌کند.

سمیعی خاطرنشان کرد: بخش قابل توجهی از آثار معاصر کشورمان از فرم‌های جدید زبانی و ساختاری مربوط به رسانه‌ها استفاده کرده‌اند. حتی فرم های مکالمه و مکاتبات اینترنتی به عنوان بخشی از حوزه رسانه و روزنامه‌نگاری در ادبیات معاصر ما وارد شده است. اصولا نبض زبان و ذهن مخاطبان و کشف نیاز مخاطب در هر حوزه موضوعی بر مبنای تعاملی است که با حوزه روزنامه‌نگاری دارند و به همین دلیل هم تاکید دارم ادبیات و روزنامه‌نگاری نمی‌توانند از هم جدا باشند.

این نویسنده، روزنامه‌نگار و مجری طنزپرداز با اشاره به اینکه ‌اگر روزنامه‌نگارها نباشند که ادبیات را معرفی کنند آثار ادبی در بخش‌های زیادی از جامعه مهجور خواهند ماند، عنوان کرد: پیوند زیادی در ادبیات با روزنامه‌نگاری داریم. آدم‌هایی که هم کار ادبی و هم روزنامه‌نگاری انجام می‌دهند، دروازه‌های بزرگی برای ارتباط بین دو طیف هستند. شخصی که هم روزنامه‌نگاری و هم کار ادبی انجام می‌دهد، ارتباط بهتری با مخاطبانش برقرار می‌کند و از سوی دیگر، فرم‌های زبانی تاثیر خود را در ادبیات و حتی در شعر نشان می‌دهند.

وی همچنین گفت: اصولا در ارتباطات دو مکتب داریم. نظریه‌ای معتقد است که جامعه همیشه تحولات رسانه‌ای را رقم زده است و نظریه مقابل می‌گوید که تحولات رسانه‌ای به تغییر در جامعه منجر شده است. من به عنوان کسی که درس ارتباطات خوانده‌ام و هم در روزنامه و هم ادبیات فعالیت داشته‌ام، معتقدم ادبیات هم به عنوان بخشی از اجتماع، در تحول رسانه دخالت داشته و البته رسانه هم بر ادبیات تاثیر داشته و این دو از هم جدا نبوده‌اند.

سمیعی در پایان گفت: ادبیات محتوا را تعیین می‌کند و رسانه موتور ادبیات برای انتشار و دیده شدن است. امیدوارم این کنش و واکنش ادبیات و روزنامه‌نگاری روز به روز سالم‌تر و جدی تر دنبال شود.

مجموعه طنز «تاکسی هفت» جلال سمیعی که توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است، از جمله آثار طنز این هنرمند است که در دوره‌ای به صورت مستمر در روزنامه «هفت صبح» منتشر می‌شد.

لینک خبر

نشست تخصصی «تحلیل نقش شبکه‌های اجتماعی در انتخابات» با سخنرانی جواد افتاده و جلال سمیعی  با عنوان تلگرام در خیابان‌های انتخابات یکشنبه در دانشگاه صنعتی امیرکبیر (پلی تکنیک) برگزار می‌شود.

زمان: یک شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۴ / ساعت ۱۷-۱۵

مکان: آمفی تئاتر دانشکده عمران دانشگاه صنعتی امیرکبیر

http://socialmedia.ir/social-media/events/election-2016-telegram-iran.html

 

بازتاب ها:

سمیعی: جامعه با فضای مجازی می‌تواند مارپیچ سکوت را بشکند

+

فیلم نشستِ «تلگراف به خیابان‌های انتخابات» که در شانزدهم اسفند در پلی‌تکنیک برگزار شد، بر روی سایت یوتیوب قرار گرفت. از طریق لینک‌های زیر می‌توانید این جلسه را ببینید؛ جلال سمیعی و جواد افتاده درباره‌ی فضای مجازی و انتخابات سخنرانی کردند؛

قسمت اول:

قسمت دوم:
youtube.com/watch?v=79uzwGaC6Mc

قسمت سوم:

قسمت چهارم:
youtube.com/watch?v=jLjPbSfx9D4

همین فیلم‌ها در آپارات هم هستند:

قسمت اول:
http://www.aparat.com/v/ZQJ21
قسمت دوم:
http://www.aparat.com/v/O0buy
قسمت سوم:
http://www.aparat.com/v/TI0X2
قسمت چهارم:
http://www.aparat.com/v/3Z2NO

برای این که به اطرافیان‌تان عیدی خوب بدهید، سه کتاب طنزآمیز خودم را با این روش‌های خرید پیشنهاد می‌کنم؛ به هر حال سوای این که ماست من ترش نیست، کتاب طنز یکی از بهترین گزینه‌های شادباش گفتن بهار است!

«تاکسی هفت» و «چگونه نقاش شویم؟» را انتشارات سوره‌ی مهر برای تان بی هزینه‌ی ارسال می فرستد و شهرکتاب آنلاین هم با دریافت هزینه‌ی پیک. فروشگاه‌های سوره‌ی مهر در انتهای خیابان سمیه و میدان انقلاب هم «تاکسی هفت» و چاپ دوم «چگونه نقاش شویم؟» را دارند؛

http://www.sooremehr.ir/fa/book/2350/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA

http://shahreketabonline.com/products/49/148405/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C_%D9%87%D9%81%D8%AA

http://www.sooremehr.ir/fa/book/1737/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85

http://shahreketabonline.com/products/115/13540/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87_%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4_%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85

بهترین راه خرید «رساله‌ی صد فرمان» از نشر قاف هم دیجی‌کالا و شهرکتاب آنلاین است؛

http://www.digikala.com/Product/DKP-104530/-/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B5%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B9%DB%8C

 

http://shahreketabonline.com/products/22/146861/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B5%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%82%D8%A7%D9%81_%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF

image

 

به گزارش روابط عمومی دفتر طنزحوزه هنری ،‌ نود و دومین نشست «دگرخند» با موضوع  رونمایی از کتاب «تاکسی هفت» جلال سمیعی؛ با حضور آرش خوشخو، حسام الدین مقامی کیا و جلال سمیعی ساعت 17 روز دوشنبه  26 بهمن ماه 1394 در سالن زنده یاد امیر حسین فردی حوزه هنری واقع در خیابان سمیه نرسیده به خیابان حافظ برگزار خواهد شد.

در پایان این نشست کتاب «تاکسی هفت» با امضای جلال سمیعی(نویسنده کتاب) به حاضرین هدیه می شود. ورود برای عموم علاقه مندان آزاد است.
«تاکسی هفت» گزیده‌ی طنزهای روزانه‌ای‌ست که جلال سمیعی از سال ۱۳۹۰ تا کنون در روزنامه‌ی هفت صبح می‌نویسد. فضای تاکسی به‌عنوان یک محل عمومی جذاب برای رفت‌وآمد کوتاه همه‌ی اقشار مردم، فضای آماده‌ی شوخی با نظرات و تحلیل‌ها و قصه‌های روزمره‌ی مردم و خبرهاست.
«تاکسی هفت» امسال به همت دفتر طنز حوزه هنری توسط انتشارات سوره‌ی مهر در234 صفحه منتشر شده است.

 

سومین ماه است که بعد از نزدیک به پنج‌سال فعلا دوباره کارمند نیستم؛ تحولات تازه‌ی کاری و مسیر جدیدتر و جدی‌تری را شروع کرده‌ام، که به آن امیدوارم؛ نشانه‌های خوبی هم در این شروع دیده‌ام تا امروز.
به‌زودی در حوزه‌ی هنری قرار است رونمایی کتاب تازه‌ام «تاکسی هفت» را برگزار کنیم؛ سند اولیه‌ی هویت شفاهی و استراتژی محتوای شرکت فناپ را تحویل داده‌ام و برای آغاز پروژه‌ای جدید و راه‌اندازی یک روابط‌عمومی تازه برای یک هولدینگ بزرگ و نامی، مشغول مذاکره هستم؛ سوای این‌ها چندماهی‌ست که کار سخت و جذاب راه‌اندازی شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی یک وزارت‌خانه را با رفقا پیش می‌بریم… خلاصه این که مسیر تازه جدی‌تر از برنامه‌ریزی و تصورم شده است تا الان.
می‌خواهم ۱۳۹۴ را که تا الان برخلاف سال قبلی‌ خنثی‌ش. پر از بالا و پایین بوده، با هیجان و پر از کارهای دلچسب تمام کنم.

دیدم در این تحولات باید برگه‌ی «درباره‌ی جلال سمیعی» را هم بازنویسی کنم؛ ببینیدش.

گزارش دادم به خودم؛ دیدم شما هم که غریبه نیستید. 🙂

جلال سمیعی با بیان این‌که انتخابات معمولا برای طنز تهدید محسوب می‌شود می‌گوید: طنزنویس‌ها اولین قربانی‌های سوءتفاهم‌ها و اختلافات سیاسی هستند.

این طنزنویس در گفت‌وگو با خبرنگار ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) درباره وضعیت کنونی طنز گفت: طنز امروز ایران به سمت اجتماعی شدن می‌رود. تا دوره‌های قبل سیاست در طنز پررنگ بود و آن را تحت تاثیر قرار می‌داد و طنز عرصه ظهور سیاست و رجل سیاسی بود.

او در ادامه افزود: در حال حاضر در طنز بیش‌تر به فضای اجتماعی توجه می‌شود. البته سیاست هم دیده می‌شود، اما به طور واضح حضورش کمرنگ‌تر شده است. به نوعی می‌توان گفت سیاست به عنوان یکی از شاخه‌های طنز اجتماعی استفاده می‌شود. دغدغه‌های طنزنویس‌ها معطوف به حوزه‌های اجتماعی شده است و در کنار طنز اجتماعی به فضاهای فرهنگی هنری و سبک زندگی مردم هم توجه می‌شود.

سمیعی با بیان این‌که بخش‌های اجتماعی در چالش بیش‌تری نسبت به هم و از گذشته قرار می‌گیرند، اظهار کرد: در واقع قشرهای مختلف مردم چالش‌های اجتماعی بیش‌تر و گسترده‌تری را نسبت به قبل شاهد هستند؛ به همین دلیل فضای طنز رسانه‌ای ما بسیار بسیار به سمت مطبوعاتی شدن پیش رفته است.

او درباره کمیت و کیفیت طنز بیان کرد: فضای طنز مکتوب ما کمی بهتر شده است؛ دلیلش هم این است که اوضاع سیاسی ما نسبت به گذشت بهتر شده است و در ظاهر برخوردها با طنزپردازها کمتر شده است. یک مقدار در حوزه طنز مکتوب و کاریکاتور در دو سه سال گذشته اوضاع بهتری از سال‌های قبل وجود دارد. اگرچه همچنان طنز برای ما پرهزینه‌ترین بخش رسانه‌ای است.

این طنزنویس در ادامه متذکر شد: به نظرم اقبال مردم به انتشار طنز در فضای مجازی بیش‌تر شده است. در این بخش فضایی در ادبیات، لحن و انتخاب موضوع در طنزپردازهای امروز به وجود آمده و طنز در حال ضعیف‌تر شدن است.

او درباره خصوصیات حوزه رسمی و غیررسمی در انتشار محتوا بیان کرد: در حوزه رسمی که حدود و مجوز انتشار دارند و برای مطالب‌شان بازخواست می‌شوند. حوزه غیررسمی هم موبایل و اینترنت است که افراد بی‌نام‌ونشان یا با نگرانی کمتر از بازخواست و پیگرد طنز منتشر می‌کنند.

جلال سمیعی در مقایسه این دو حوزه گفت: اتفاقی که رخ می‌دهد این است که در حوزه غیررسمی به دلیل آن‌که حدود کمتری دارد، راحت‌تر می‌نویسند و سانسور کمتری دارد، و این حوزه بسیار پیشتاز‌تر و برای عام مطلوب‌تر است. اما از نظر کیفیت به دلیل احتیاط بیشتری که در رسانه‌های رسمی صورت می‌گیرد به طور نسبی می‌توان گفت کیفیت در این بخش خیلی بهتر است.

این مجری و طنزنویس همچنین افزود: در بین مردم با گسترش رسانه‌های غیررسمی مثل تلگرام و گسترش اینترنت حوزه انتشار محتوا گسترش پیدا می‌کند و واقعیت این است که اقبال به سمت حوزه غیررسمی خیلی بیشتر است.

او مشکل تاریخی طنز را خط قرمزهای نامشخص دانست و اظهار کرد: خط قرمز‌ها مشخص نیستند. برداشت‌ها سلیقه‌ای هستند و خط‌کشی‌ها و حدود مشخص نیستند. از سویی فرق هجو، هزل، فکاهه و… را نمی‌دانیم و از همه مهم‌تر اصناف، رجال و مردم همه منتظرند تا به آن‌ها بربخورد و شلوغ کنند.

سمیعی با اشاره به مشکلات مالی، درباره سایر مشکلات طنز بیان کرد: طنزنویس باید بتواند در شرایط شغلی صنفی بهتری کار کند. نویسندگان و تولیدکنندگان محتوا خیلی بودجه‌، امکانات، وقت و مایه چندانی برای تولید محتوا ندارند. در درجه بعد شرایط تولید محتوا سخت و سطح پایین است.

این طنزنویس سواد کم را آفت جان طنز معرفی کرد و گفت: گرفتاری مهم ما در درجه اول این است که سواد افرادی که از طنز استفاده می‌کنند و طنزنویسان کم است. همچنین کسانی که در رسانه‌های خود از شوخ‌طبعی استفاده می‌کنند از روی دست هم نگاه می‌کنند یا از فضاهای دیگر کپی‌کاری می‌کنند؛ البته نه همه اما بخش قابل توجهی این‌چنین است.

او با بیان این‌که انتخابات معمولا یک تهدید برای طنز محسوب می‌شود، افزود: در این زمان طنز به مصرف فوری و انبوه و بالطبع تولید فوری و انبوه دچار می‌شود. شاید مهم‌ترین مشکل این است که تحمل افراد و اقشار پایین می‌آید و ممکن است مدام مورد برخورد قرار بگیرند و شرایط آن‌قدر بد باشد که طنزنویس‌ها قربانی شرایط شوند.

سمیعی ادامه داد: پیشنهاد من به طنزنویسان این است که در زمان انتخابات بیشتر جنبه احتیاط را رعایت کنند. معمولا چون طنز خیلی دیده می‌شود طنزنویس‌ها هم اولین قربانی‌های سوءتفاهم‌ها و اختلافات سیاسی هستند. انتخابات برای ما عموما تهدید است.

او در پاسخ به این‌که بهترین و ماندگارترین طنزپردازان حال حاضر چه کسانی، گفت: به نظرم بهترین طنزپردازان که آثارشان ماندگار می‌شود ابوالفضل زوریی‌ نصرآباد، شهرام شکیبا، ناصر فیض، اسماعیل امینی و سعید بیابانکی هستند که بیش‌تر اجتماعی کار می‌کنند.

این طنزنویس همچنین افزود: در جوان‌ترها امید مهدی‌نژاد، صابر قدیمی، سعید نوری و کسانی که از حوزه ادبیات و روزنامه‌نگاری به حوزه طنز وارد شده‌اند به نظر نسلی ماندگار و قوی هستند.

لینک خبر در ایسنا

مروری بر رخدادهای سال مشکوک ۱۳۹۳

(این متن در شماره‌ی دوم نشریه‌ی طنز سه‌نقطه در خرداد ۱۳۹۴ منتشر شده است.)

11205618_10204364294971206_5418366184027902712_n

===============================================

طبیعی‌ست که خیلی از رخدادهای کشور ما در زمره‌ی حوادث طبیعی قرار می‌گیرند. رسم است که در رسانه‌ها برای شروع سال نو، سال گذشته را مرور کنند تا عبرتی بشود برای سایرین. سه‌نقطه اما می‌خواهد با این مرور به شما اثبات کند که اگر ده سال بعد هم این رخدادها را بر نه سال بعد تطبیق بدهید، می‌بینید که مجموعا تغییر چندانی در جهان رخ نداده است.

یک چیز را هم فراموش نکنید؛ هر وقت احساس کردید زندگی برای‌تان یک‌نواخت شده است، بروید جلوی آینه و بگویید می‌توانستم در آن هواپیمای تا ابد ناپیدای مالزیایی باشم… البته ممکن است برای شما هم آرزو بوده باشد. ول کنیم.

=====

ـ جامعه

مرگ مرتضی پاشایی و تشییع جنازه‌ و عزاداری فراگیری که در تهران و بسیاری از شهرها برای او اتفاق افتاد، باعث حیرت رسانه‌ها و طبقه‌ی متوسط (راستی الان چقدر توی جیب‌مان باشد، متوسط رو به بالا حساب می‌شویم؟ کسی آمار تازه دارد؟) و حتی طبقه‌ی بالای متوسط شد. رسانه‌هایی که تا پیش از این همه‌شان آثار فاخر و محتوای روشنفکری منتشر می‌کردند، از خیز بلند جمعیت در بستن ترافیک شهر و همچنین بهشت‌زهرا برای فیلم گرفتن از فرایند خاک‌سپاری، شوکه شدند. شوک مزبور باعث شد که حتی رسانه‌ی ملی هم نتواند از ماجراها عبور کند و در کمال حیرت، چند روزی این موضوع را پوشش خبری داد. اپراتورهای تلفن همراه در عزای او گریستند و آهنگ‌های انتظار از آثار او پر شد.

 خانواده‌ی پاشایی تلاش کردند از همه‌ی عزادارها تشکر کنند، اما سلفی‌ها و نشریات و سایت‌ها ضمن محکوم کردن تلاش این خانواده در کوچک شمردن مصیبت، خود را از نزدیکان مرحوم برشمردند.

یکی از استادان جامعه‌شناس هم که سعی داشت مقوله‌ی هواداری انبوه از این خواننده‌ی فقید را زیر سوال ببرد، ضمن زیر سوال رفتن، به حاشیه رانده شد. آگاهان معتقدند وقتی شما حواس‌تان به حواشی نباشد، طوری به حاشیه می‌رانندتان که پشیمان شوید.

 *

 اعدام ریحانه جباری، یکی از عجیب‌ترین و طولانی‌ترین پرونده‌های قضایی با حاشیه‌های اجتماعی و حتی سیاسی در ایران بود. ریحانه که در نوزده سالگی و به اتهام قتل مردی میان‌سال در بازداشت بود و گویا درباره‌ی فرد سومی هم سکوت کرده بود، با وجود فشارهای شبکه‌های اجتماعی (اعم از فیلترشده و باز) و چهره‌های مشهور رسانه‌ای و هنری بر خانواده‌ی مقتول، سرانجام در آبان ۱۳۹۳ اعدام شد.

این در حالی بود که بسیاری از کاربران شبکه‌های اجتماعی که خود را نماینده‌ی بر حق افکار عمومی می‌دانستند (و می‌دانند)، سوای مطالبه‌ی حق بخشش از سوی خانواده‌ی مقتول، آنان را به بی‌رحمی و چیزهای دیگر از قبیل قاتل بودن متهم می‌کردند.

پرونده‌ی اعدام ریحانه جباری و تجربه‌های قبلی مثل ماجرای پرونده‌ی شهلا نشان داد که عوامل قضاوت عمومی برخلاف قضاوت دادگاه، به خیلی چیزهای پیچیده وابسته است و مهم‌تر این که معمولا کسی خود را جای خانواده‌ی مقتول نمی‌گذارد.

یکی از روان‌شناسان اجتماعی که منتقدان منصف با سنگ و گوجه‌ از وی استقبال شایانی کردند، در گفتگو با ماهنامه‌ی سه‌نقطه اطمینان داد که آدم اگر نظر ندهد، نمی‌گویند لال است.

=======

 ـ سیاست

 مذاکرات هسته‌ای ایران در سال ۱۳۹۳ هم به شکل عجیبی تمدید شد. در حالی که در انواع بالکنی، تالاری، قدم‌زدنی، دست‌دادنی، «یهویی» و حتی با سلفی، حاشیه‌ی ختم پادشاه فلان، محکومیتی، تحریمی، تهدیدی و حتی با حرکات ایذایی، بارها و بارها به امیدواری و ناامیدی توامان ختم شد، تا لحظه‌ی نگارش این تحلیل برحسته، خبری از تفاهم یا حتی ریختن آب پاکی روی دستان طرفین نرسیده است.

در حالی که تیم ظریف در اقصی نقاط جهان به انواع مذاکرات مشغول بود، عده‌ای از سیاسیون با انواع ابراز انواع دلواپسی نسبت به نتایج مذاکرات و روند تفاهم، برای احتیاط واجب کلا مذاکرات را محکوم کردند.

یکی از تحلیلگران مشهور که نخواست نام‌ش فاش شود، پیش‌بینی کرد مذاکرات را آن‌قدر تمدید خواهند کرد که از سر خستگی دوطرف به تفاهم برسند و قال قضیه را بکنند. علی‌الحساب قسط‌های نفتی ایران چندتایی واریز شده و وزرای طرفین با هم قدم می‌زنند.

اگر در هنگام خواندن این متن، قال قضیه کنده شده بود، دعا می‌کنیم قال ما و شما کنده نشود.

 *

 محکومیت رحیمی، معاون‌اول یکی از پاک‌ترین دولت‌های تاریخ ایران، در دادگاه قطعی شد.

ویکی‌پدیا: «محمدرضا رحیمی (زاده‌ی ۱۳۳۳ – سریش آباد از توابع قروه در کردستان) از شهریور ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۲ و در دولت دهم محمود احمدی نژاد، معاون
اول رئیس‌جمهور ایران بود. از دیگر سمت‌های وی دادستانی در کردستان در سال ۱۳۵۹، استانداری کردستان از سال ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۶، نمایندگی سنندج در مجلس هفتم و ریاست دیوان محاسبات در آن مجلس بوده است. در دولت محمود احمدی نژاد وی ضمن تصدی سمت معاون اول با حکم احمدی نژاد ریاست ستاد هماهنگی مبارزه با مفاسد اقتصادی را نیز بر عهده داشت.

پرونده وی پیرامون تخلفات در شرکت بیمه ایران، بدواً در شعبه ۷۶ دادگاه کیفری استان تهران رسیدگی شد که هیات قضایی این شعبه او را به ۱۵ سال حبس، پرداخت دو میلیارد و ۸۵۰ میلیون تومان رد مال و یک میلیارد تومان جزای نقدی محکوم کرده بودند.

با اعتراض وی پرونده به دیوان عالی کشور رفت که دیوان ضمن تایید محکومیت او، مجازات حبس وی را به ۵ سال و ۹۱ روز کاهش داد و مجازات نقدی وی را عینا تایید کرد. خبر تایید محکومیت وی در دیوان عالی کشور در روز ۱ بهمن ۱۳۹۳ توسط خبرگزاری ایسنا منتشر شد».

پس از این حکم، محمود احمدی‌نژاد تخلفات رحیمی را مربوط به دوره‌ی پیش از دولت خود دانست و رحیمی هم در نامه‌ای با گلایه از او، خود را قربانی افشای فسادهای اقتصادی دانست.

آگاهان نکته‌ی دیگری ندارند.

 *

 خیز انتخاباتی جناح‌ها و افراد و احزاب (اگر به وجودشان اعتقاد دارید) برای  انتخابات مجلس شورای اسلامی در سال ۱۳۹۳ به شکل تنگاتنگی آغاز شد. در این خیز تنگاتنگ که برای انتخابات زمستان ۹۴ اتفاق افتاده است، رجال و نسوان سیاسی ضمن تاکید بر خود و محکومیت سایر رقبا، مثل همه‌ی انتخابات همه‌ی سال‌های اخیر، تهدید می‌کنند که نگذارند رازهای پنهان آن‌ها را افشا کنند.

یکی از فعالان سابق سیاسی که اکنون به جهت پاره‌ای مشکلات قلبی و قلبی، در خانه ماست‌ش را می‌خورد، معتقد است این رقابت‌های به‌شدت سالم سیاسی در عرصه‌ی انتخابات، باعث نشاط سیاسی مردم و جامعه هم می‌شود. اما همان‌طور که می‌دانید نشاط و هیجان زیادی برای قلب می‌تواند مضر باشد.

پیش‌بینی ما این است که در سال نو نشریات و سایت‌های خبری بسیاری راه‌اندازی و تعطیل خواهند شد تا نشاط سیاسی در حد لازم بالا رفته و سپس تعدیل شود.

همچنین پیش‌بینی می‌کنیم در شهرهای کوچک‌تر، نامزدها با ایستادن در صف‌های نان، صف تاکسی، مراسم ختم و عروسی، حضور قاطعانه در وایبر و پیامک‌های بانمک… و دیگر فعالیت‌های تبلیغاتی، نشاط سیاسی را دست‌کاری کنند.

 *

 در سال آرام و تقریبا خنثی در سیاست داخلی ایران، اتفاقات عجیبی در صحنه‌های سیاسی جهان اتفاق افتاد. گروگان‌گیری در استرالیا، ترور تحریریه‌ی شارلی‌ابدو و گروگان‌گیری‌های هم‌زمان در پاریس، ظهور داعش و اشغال بخش‌های مهمی از عراق، گروگان‌گیری‌های غیرانتقاعی داعش و بوکوحرام، حمله‌ی انجام‌نشده‌ی آمریکا به سوریه (تا لحظه‌ی نگارش این متن)، مرگ رسمی پادشاه عربستان پس از چندین مرگ غیررسمی، بالا و پایین شدن قیمت نفت و کودتاهای بانمک در مصر، همگی نشان داد که ایران چه‌قدر آرام و جهان چه در تب و تاب است.

با وجود آن که با مرگ رسمی یکی از پادشاهان البته رسمی جهان، انتظار می‌رفت که تحولات مهمی در عرصه‌ی تروریسم اتفاق بیفتد، اما ده‌ها هزار فرزندخوانده‌ی او با انجام حرکات ایذایی در بخش‌های مختلف جهان، راه و یاد او را گرامی داشتند.

در سوریه، نبرد بین همه‌ی طرفین دموکراسی‌خواه به‌شکل خونینی ادامه پیدا کرد؛ در حالی که در افغانستان طرفین توانستند هم را تحمل کنند و با هم دولت ائتلافی بسازند و کسی درصدش را به رخ دیگری نکشد، در عراق آش دموکراسی خیلی شور شد و داعش میان کلام همه‌ی جناح‌های دیگر شکر ریخت.

با توجه به حساسیت‌ها و پیچیدگی نقشه‌ی دموکراسی و پیکارجویی در جهان، برای آن که کام‌تان تلخ نشود، دعوت می‌کنیم تحلیل همکاران ما را در بخش گفتگوی ویژه‌ی خبری دنبال کنید.

=====

ـ ورزش

جام جهانی ۲۰۱۴ در برزیل، که با قهرمانی آلمانی‌ها تمام شد، با حضور ایران برای ما رنگ و روی دیگری داشت؛ البته نتایجی که در سه بازی ایرانی‌ها به دست آمد، یک تساوی و دو باخت بود که برای اولین بار در تاریخ جهان، ملتی بعد از باخت به خیابان‌ها آمدند و خیلی شادمانی کردند. باخت قهرمانانه به آرژانتین توقع مردم را طوری بالا برد که پس از شکست سنگین از بوسنی و حذف قهرمانانه، مردم خواستار تعطیلی جام جهانی شدند.

یکی از حواشی جام جهانی، حضور تعدادی از چهره‌های سینما و تلویزیون در برزیل با وضعیتی نامعلوم و پرصدا بود که کسی هم ماجرا را گردن نگرفت و اواخر سال دی‌وی‌دی‌های این حضور پرشور در شبکه‌ی خانگی توزیع شد.

پس از این نتایج خوب در جام جهانی، کی‌روش قهرمانانه قرارداد خود را تمدید کرد و کفاشیان هم تا این لحظه در سمت خود باقی‌ست و می‌خندد.

*

 در بازی‌های جام ملت‌های آسیا که معلوم نیست چرا در استرالیا برگزار شد، حضور تیم ملی فوتبال با تعدادی از بازیکنانی که کارت پایان‌خدمت‌شان جعلی از آب درآمده بود، به‌اندازه‌ی کافی حواشی داشت… تا این که ایران در یک بازی قهرمانانه با عراق، در ضربات پنالتی بازی را واگذار کرد و به نیمه‌نهایی راه نیافت.

پس از این باخت شورانگیز، فدراسیون فوتبال ایران به حضور یک بازیکن دوپینگی در تیم عراق، که باید محرومیت خود را طی می‌کرد، به‌شدت اعتراض کرد. مردم ایران چندشب را در تب و تاب عوض شدن نتیجه و اعلام پیروزی هفت بر صفر ایران و برای احتیاط واجب، قهرمانی زودهنگام ایران برای آرامش دل‌های مردم، گذراندند… اما صبح دو روز بعد، فیفا در اقدامی مشکوک نتیجه‌ی بازی را تغییر نداد و فقط وانمود کرد بازیکن عراقی را مدتی محروم خواهد کرد.

با توجه به تجربه‌ی مشابه باشگاه سپاهان، که سه بر صفر بازنده اعلام شده بود، یکی از آگاهان با اشاره به ضریب نفوذ بالای ایران در کنفدراسیون فوتبال آسیا و قدرت چانه‌زنی ما در تمامی عرصه‌های ورزشی، مانند ناداوری‌های کشتی و ورزش‌های رزمی… ولش کن.

گفتنی‌ست تا لحظه‌ی نگارش این متن، کی‌روش هنوز سرمربی ماست و کفاشیان هم در سمت خود باقی‌ست و می‌خندد.

 *

موفقیت‌های تیم ملی والیبال در عرصه‌های آسیایی و لیگ جهانی نشان داد که فوتبال همه‌چیز ورزش مملکت نیست؛ اما خب فوتبال پول و قدرتی دارد، که در بقیه‌ی ورزش‌ها کم‌تر وجود دارد.

موفقیت‌های تیم‌های ملی و باشگاهی والیبال و بسکتبال ما نشان داد که متاسفانه ادعاهای ژاپنی‌ها و کره‌ای‌ها درباره‌ی اهمیت استعدادیابی و کار درازمدت روی ترکیب تیم‌های پایه، می‌تواند درست باشد و همه‌چیز با تدبیر فدراسیون و لطف وزارت و دعای خیر مردم لزوما حل نمی‌شود.

یکی از بازیکنان سابق تیم ملی بسکتبال که اخیرا دست به مسافرکشی در حاشیه‌ی شهر زده است که سیاه‌نمایی کند، در پاسخ به سوال خبرنگار ما مبنی بر این که آیا تضمینی برای استمرار موفقیت‌های تیم‌های ملی وجود دارد یا خیر، کفش‌های خود را به سمت خبرنگار ما پرتاب کرد و وی را متواری نمود.

موفقیت‌های تیم‌های ملی، خیلی چیزهای دیگر را هم نشان می‌دهد، ولی دلیل نمی‌شود بگوییم.

======

ـ فرهنگ

در سال ۱۳۹۳ با وجود این که این موضوع در زمره‌ی تحریم‌ها یا توافق‌های مذاکرات ایران و آن‌ها نبود، سفارت فرانسه در تهران ناگهان شیر جایزه‌ی شوالیه‌ی فرهنگ و هنر را باز کرد و هنرمندان و چهره‌های ادبی بسیاری از جمله حسین علیزاده مفتخر به دریافت نشان شوالیه شدند. متاسفانه در اقدامی عجیب و دور از شان سفارت، حسین علیزاده موسیقی‌دان و آهنگساز مشهور ایرانی، از دریافت این جایزه امتناع کرد و آبروی ما پیش جهانیان رفت.

وضعیت طوری شد که موافقان و مخالفان اقدام علیزاده حتی با هم به زد و خورد رسانه‌ای پرداختند و عده‌ای این میان برای آن که سیخ و کباب نسوزد، مواضع قبلی و قلبی خود را حتی تکذیب کردند.

یکی از نویسندگان دوردست که دهه‌های طولانی‌ست افتخار زندگی در ایران را به کشور و ملت نمی‌دهد، پس از شنیدن این امتناع عنوان کرد: من با این حد از روشن‌فکری و شهرت، هرگز از دریافت هدایای مهربانانه خودداری نمی‌کنم؛ بعضی‌ها چطور به خودشان اجازه می‌دهند که نام آریایی را خراب کنند؟

 *

 ماجرای گلشیفته فراهانی، ماجرای خاصی نبود. یک نفر این‌جا بازیگر سینما بود، رفت آن‌جا کارهای دیگری هم کرد. به ما چه؟ نان‌ش را ما و شما می‌دهیم مگر؟

 *

تغییر مدیریت صدا و سیما اتفاق مهمی در سال 93 بود؛ ده سال مدیریت عزت‌الله ضرغامی در رسانه‌ی ملی و حواشی پنج سال دوم آن پس از وقایع سال ۱۳۸۸، باعث شده بود تا صداوسیما در هر واقعه‌ای متهم به برخوردهای جناحی و سیاسی شود.

با آمدن سرافراز به این سازمان و تغییرات جدی ساختار مدیریتی در شبکه‌های رادیو و تلویزیون، مدیر قدیمی و مشهور شبکه‌ی سوم سیما، پورمحمدی، به‌عنوان معاون سیما بازگشت و برای نخستین بار یک خانم حکم معاونت صدا گرفت.

در تغییرات جدید صداوسیما، تعدادی از شبکه‌های تلویزیونی حذف یا ادغام شدند و متاسفانه دستاوردهای مدیریت پرمحصول ضرغامی در راه‌اندازی سردرختی شبکه‌ها نادیده گرفته شد.

در ماه‌هایی که از مدیریت افراد جدی بر صداوسیما می‌گذرد، به‌گفته‌ی برخی تحلیل‌گران فتیله‌ی اظهارنظرهای کوبنده‌ی بخش‌های خبری مانند خبر ۲۰:۳۰ کمی پایین کشیده است و گویا دوستان فهمیده‌اند که می‌شود گاهی خبر داد و درباره‌اش نظر نداد.

یکی از فعالان رسانه با بیان این نکته که خب مگر می‌شود رسانه‌ی رسمی کشور موضع خاصی نسبت به وقایع نداشته باشد، همه‌ی منتقدان را به پراکندگی فراخواند.

 *

فاطماگل کیست و خرم‌سلطان بالاخره چه کرد؟

این پرسش‌های آشنا برای بسیاری از افرادی که در خانه‌ی خود ماهواره ندارند، اما در تاکسی و خانه‌‌های اقلیتی مشکوک ظاهرا ماهواره می‌بینند، ذهن مخاطبان شبکه‌های بیگانه را همه‌جا درگیر خود کردند. بسیاری از میهمانی‌ها از نظر ساعت برگزاری و تغییرات آیین قلیان و آروغ و زو بازی، تحت تاثیر ساعات پخش و تکرار این سریال‌ها قرار گرفت.

در حالی که در آن‌سوی مرزهای آبی و خاکی کشور، برای خیلی‌ چیزها خیلی اتفاق‌ها می‌افتاد، و البته در کشور آرامش ملیحی برقرار بود، برای مظلومیت فاطماگل اشک‌ها فشانده شد و هیجانات قدرت‌طلبی خرم‌سلطان بسیاری از شیرمردان و شیرزنان ایرانی را با خود همراه کرد.

در حالی که رسانه‌ی ملی با تعدد شبکه‌ها و فوران خلاقیت‌ و احترام به مخاطبان ملی و برون‌مرزی‌اش، جنگی جدی را با هجوم امواج بیگانه ادامه می‌دهد، آگاهان پیش‌بینی می‌کنند در آستانه‌ی هر انتخاباتی تعدادی شبکه‌‌ی ماهواره‌ای راه‌اندازی و پس از مبارزه و پیروزی ناگهان غیب خواهند شد.

 *

 شیوع و فیلترینگ شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی موبایلی هم‌چون وایبر و واتس‌اپ و بحث فیلترینگ‌های ناپایدار و ناگهانی، در سال 93 به اوج خود رسید. در حالی که نبردهای داخلی بر سر فیلتر شدن اینستاگرام و واتس‌اپ و وایبر به‌شدت ادامه داشت، برخی از آگاهان از ضرردهی اپراتورهای تلفن همراه به‌دلیل کاهش تبادل پیامک‌ها خبر دادند.

صف‌بندی مخالفان و موافقان فیلترینگ شبکه‌ها و رسانه‌های اجتماعی در اینترنت، به یادآوری مداوم وعده‌های انتخاباتی برخی از مقامات برای رفع فیلترینگ توییتر و فیس‌بوک هم می‌انجامد؛ برای همین تعدادی از دل‌سوزان تقاضا دارند این بحث‌ها با ریشه‌کن شدن کامل اینترنت و بازگشت به نامه‌پراکنی و ارتباطات سنتی‌تر پایان بپذیرد و قال قضیه کنده شود. دل‌سوز مربوطه با اشاره به نامطمئن بودن بستر اینترنت برای ارتباطات و تبادل اطلاعات، بر این نکته تاکید کرد که کنترل روی بسترهای سنتی بهتر و ساده‌تر انجام می‌شود و بهتر است خطر شبکه‌های آن‌لاین برای جوانان و نوجوانان و کیان خانواده‌ها جدی گرفته شود.

خبرنگار ما پس از این روشن‌گری‌ها طوری تحت تاثیر قرار گرفت که فورا ازدواج کرد و با همسرش به یکی از مناطق محروم مهاجرت کرد.

 *

ظهور و غیبت رجال سیاسی در اینترنت، هم‌گام با تحولات سیاسی داخلی، سرعت بیشتری گرفت. حضور رسمی و شخصی وزیر امور خارجه در فیس‌بوک، اتفاقی بود که در جریان مذاکرات پرتمدید هسته‌ای، کاربران را با خبرهای ناگهانی ظریف از ماجرا راضی نگه می‌داشت.

حضور بسیاری از چهره‌های سیاسی اما لزوما ادامه پیدا نکرد. شوخی‌ای که در صفحه‌ی یکی از افراد درباره‌ی تاریخ انقلاب منتشر شد، باعث شد تا وی اعلام کند که صفحه‌ی او هک شده است و آن را خواهد بست.

یکی دیگر از حواشی حضور افراد حقیقی و حقوقی در اینترنت، تکذیب شدن اصالت اکانت‌ها از سوی آن‌ها بود؛ به نظر می‌رسد اینترنت فقط تا وقتی خوب است که مزایا دارد. معایب‌ش که رسید باید تکذیب‌ش کرد.

*

سینما در سالی که گذشت، حال غریب و پیچیده‌ای داشت؛ از یک ‌سو مثل سابق خبر چندانی از دعواهای نهادهای فرهنگی بر سر فیلم‌ها و اکران آن‌ها نبود و ‌ مدرسه‌ی موش‌های دو تا ماه‌ها گیشه‌ها را تسخیر می‌کرد… از یک سو اما کیانوش عیاری که بعد از سال‌ها یک فیلم سینمایی ساخته بود، نتوانست اکران فیلم «خانه‌ی پدری» را بیشتر از یک روز ببیند.

موضوع پرفروش شدن برخی فیلم‌های سینمایی از طریق اعطای بلیت نیم‌بها یا تمام‌بها یا حتی رایگان همراه با ساندیس و کیک، موضوعی همیشه جنجالی در سینمای ایران بوده است؛ دعوای بین بخش‌های خصوصی و شبه‌خصوصی و دولتی و شبه‌دولتی دعوای بزرگانی‌ست که مخارج فیلم را پرداخت می‌کنند و در قبال آن توقعاتی دارند. مثلا یک فیلم یک میلیارد تومان خرج برمی‌دارد و با تبلیغات فراوان و کیک و این‌ها سی میلیون می‌فروشد. این نشان می‌دهد که نقش نفت در سینمای ایران بسیار نقش مهم و تعیین‌کننده‌ای‌ست. همان‌طور که پیرزن شدن یک مرد می‌تواند به‌اندازه‌ی معصومیت گریان یک زیباروی پرفروش باشد.

 *

 آدم‌ها در سالی که گذشت، زد و خوردهای رسانه‌ای زیادی با هم داشتند. از الهام چرخنده، که در تغییرات سبک زندگی‌اش تا حد زیادی رسانه‌ای عمل کرد… تا بهاره رهنما، که به‌خاطر برخی فعالیت‌های گسترده‌اش، در شبکه‌های اجتماعی متهم به ریاکاری شد… تا یوسف اباذری، که در نقد اقبال انبوه هواداران مرتضی پاشایی، متهم به توهین و دگم‌اندیشی شد… تا بابک زنجانی که البته بگذریم.

 یکی از بزرگان اهل تفویض، با اشاره به ضعف و نابودی اخلاق در رسانه‌های عصر نو و هم‌چنین تلاش مدرنیته برای از بین بردن حریم‌ها و ارزش‌های سنتی افزود: غربی‌ها شعور ندارند و تصور می‌کنند با این کارها می‌توانند ادب و اخلاق ما را بگیرند.

=====

ـ اقتصاد

نفت چیز عجیبی‌ست؛ از یک طرف همه‌ی دولت‌ها در ایران تلاش می‌کنند (یا وانمود می‌کنند) که وابستگی اقتصاد و بودجه را به نفت کم کنند؛ و از طرفی دیگر طوری عاشق و هلاک نفت هستند که اصولا از آغوش نفت بیرون نمی‌آیند.

زمانی بر مملکت گذشت که قیمت هر بشکه‌ی نفت از صد دلار فراتر رفته بود و دولت با دلار هزارتومانی مغازله‌ها داشت… از پاییز ۹۳ اما اقبال و عربستان و اوپک و دیگر وابستگان کاری کردند که نفت به اطراف ۴۰ دلار پر کشید و آن روزهای خوب گذشت. دولت و مجلس حتی لایحه‌ی بودجه را به‌خاطر ناامیدی از قیمت پایه‌ی نفت در آن بازنگری کردند و هم‌زمان عربستان همه‌ی تلاش برادرانه‌اش را برای پایین نگه داشتن قیمت نفت انجام داد.

زمانی بود که اگر یکی از وزرای عرب‌ها عطسه می‌کرد، قیمت نفت در بازارهای جهانی با شوک بالا می‌رفت… در زمستان ۹۳ اما حتی مرگ پادشاه عربستان هم تکانی به سراشیبی قیمت نفت وارد نکرد.

زمانی بود که پاک‌ترین دولت ایران با نفت صددلاری صندوق ذخیره‌ی ارزی را… چه خبر؟ فیلم‌های جشن‌واره‌ی فجر را دیدید بالاخره یا منتظر اکران‌شان می‌مانید؟

*

 گرانی‌ها، در سال 1393 هم قهرمان بی‌رقیب اقتصاد ایران بودند. با توجه به این که همه‌ی عوامل دست به دست هم داده بودند تا درباره‌ی وضعیت کشور سیاه‌نمایی کنند، از کرایه‌ها و قیمت انواع انرژی و سوخت گرفته تا نان و لاستیک و مواد مخدر، همه چیز با شیب عجیبی هی گران‌تر شد و دیگر به قیمت قبل برنگشت.

زمانی قرار بود مردم لذت پول نفت را بر سر سفره‌هاشان بچشند… چندسال از وعده‌های سفره‌ای گذشت، اما دلایل مختلفی که ما کم‌تر از آنیم که ذکر کنیم، مجموعا باعث شدند این لذت‌ها هی به تعویق بیفتد.

مفهومی به نام سبد کالا در راستای چشاندن همین لذت به مردم بود. سبد کالا که مشتمل بر تعدادی روغن، برنج پاکستانی و تخم‌مرغ و گوشت بود، شادی را در میان مردم توزیع کرد، اما تداوم نداشت تا مقاومت مردم در برابر گرانی بالاتر برود و علف هرزی برای جامعه نباشیم.

 آدمی‌زاد باید عادت کند همه چیز را در نهایت سختی ببیند، تا هر اتفاق خوب کوچکی هم افتاد ذوق‌زده شود. این نصیحت را روی جلد مجله بنویسید لطفا. مرسی که هستید.

======

ـ سلامت

سونامی سرطان، اصطلاحی بود که با مرگ چهره‌ها بر اثر سرطان و هم‌چنین شیوع انواع سرطان در نزدیکان هر یک از مردم، در رسانه‌ها و جامعه شایع شد. با وجود تلاش دولت در بخش درمان، شایعات انواع سرطان خیلی بیشتر از خود بیماری در جامعه فراگیر شد و هر کس در تاکسی یا آرایشگاه یا مهمانی‌های روکم‌کنی، از پارازیت تا گرد و غبار و ماست و فاضلاب‌ درون سبزی‌جات و چشم‌زخم همسایه را از عوامل سرطان دانست و آن را محکوم کرد.

در این میان، تایید استفاده‌ی بیش از حد لبنیاتی‌ها از روغن  میوه‌ی مشکوک پالم و استفاده‌ی دوستانه‌ی میوه‌فروش‌ها از پارافین، باعث شد تا هرچیزی را هم که قبلا تکذیب شده بود، مردم تاییدشده تلقی کنند و به سمت زندگی سالم بدون دود و پالم و نیترات و این‌جور چیزها بروند که خب طبعا شدنی نیست و برگشتند.

یکی از بزرگان حوزه‌ی سلامت جامعه پیشنهاد کرده است که مردم با در نظر گرفتن این که مرگ، حق است و از آن گریزی نیست، زندگی کنند و از آرامشی که در فضا پراکنده است، هرطور شده لذت ببرند. وظیفه‌ی ملی ما هم همین است.

 *

شیوع ابولا که از مهربانی غیرافلاطونی یک انسان و یک میمون به جامعه‌ی جهانی اهدا شد، یکی دیگر از مهم‌ترین وقایع سال بود. ابولا در آفریقا به سرعت پراکنده شد و با پروازها و کشتی‌ها به قاره‌های دیگر هم رسید.

هشدار سازمان بهداشت جهانی مبنی بر فراگیری ابولا در جهان، باعث شد تا تمهیدات جدی‌ای در همه‌ی کشورها برای مبارزه و تکذیب این بیماری آغاز شود.

طبعا اگر ابولا در ایران پدید می‌آمد، تا وقتی که دم‌ش بیرون نمی‌زد، کلا تکذیب می‌شد و پس از تایید هم تا مدتی فقط محکوم می‌شد. اما آفریقایی‌ها متاسفانه چیز زیادی از روش درست اداره‌ی کشور ندارند.

taxi7رادیو گفت: امیدوارم در این صبح زیبایی همچنان بهاری، گرمای زندگی و وجودتون رو به همه ببخشید… راننده عرقش را خشک کرد: گرمای وجودشون و بوی عرقشون و بوی دهنشون و همه رو می بخشن اتفاقا. ملت واسه خودشون هم دوش نمی گیرن، ما که دیگه خر کی باشیم اصلا… دختر گفت: وای وای من اصلا سر همین چیزا هیش وقت نمی رم مترو سوار بشم. این خانوما بدتر از آقایون، هم فشارت می دن، هم بوشون رو می گیری… مرد گفت: بابا زمان بچگی ما کی این جوری بود؟ ما سیزده به در یادمه برف داشتیم، رفتیم با پتو دو دقیقه فقط نشستیم تو درختا که نحسی ش نگیردمون. الان بهار هم شده تابستون. زمستون هم شده تابستون. کار خودشونه… پیرمرد گفت: بنده خاطرم هست که بارها با لشگر اعزام شدیم به مناطق پشت کوه لرستان و شمال خوزستان، جهت امدادرسانی به مردم روستاهای برف زده. در چله تابستان اون جا برف بود. طوری بنده مدیریت کردم که از من خواستند با ازدواج با شاه دخت منطقه، داماد بشم. بنده به خاطر عشقم گریختم… راننده گفت: بابا من کولر این بی صاحابو هم دادم سرویس کنن، صد و پنجاه هم تخ کردم؛ ولی بنزین الان چند روزه سهمیه این ماهش واریز نشده، منم حق دارم. نمی تونم نون و باد بخورم… دختر گفت: وای ولی خیلی گرم شده، من نمی تونم… مرد گفت: گرماش مشکوکه به نظرم. اینا یه کارایی کرده ن، وگرنه چرا باید اول خرداد مثل مرداد باشه آخه… دختر به موبایلش گفت: وای نه مال من واترپروف نیست هیچ جوری نمی تونم. تو که دیگه بوتاکس منو هم در جریانی که… پیرمرد گفت: خیلی اصرار داشتند ها. می گفتن شما اگر این جا ریشه بزنی، دیگر امنیت این جا را تامین کردی. می گفتند از نظر هزینه هم سوای بحث آرتش من را تامین می کنند. بنده اما می دانستم در مرکز ماموریت های بزرگی دارم… راننده گفت: من نمی فهمم اینا چرا یه بارکی یه سره نمی کنن همه چی رو؟ مثلا بگن آقا بنزین هم مثل دلار آزاد، ما هم تکلیف مون معلوم بشه کلا این کار شوم رو بذاریم کنار، بریم ترانزیت، بریم دزدی، بریم بمیریم. هر چی… دختر به موبایلش گفت: نه خب نمی تونم چسب بزنم هنوز، امروز من سه تا دیت دارم با چسب زشته خب… پیرمرد گفت: دیت به لاتین می شه تاریخ. یادش بخیر دخترم، ما هم با خارجی ها می پریدیم. بعله… مرد گفت: من می رم از این مملکت. روز به روز ناجورتره… راننده گفت: من هیچ جا نمی رم. می خوام بمونم ببینم تهش چی می دن. شاید یه روز پا شدیم دیدیم همه ش خواب بوده.

راننده گفت: بابا اینا همه فیلم خودشونه؛ ما الان رو بزرگترین مخزن گاز دنیا نشستیم؛ بعد ترکیه گاز رو از ما می خره متری ۵۰ تومن، ما رو می گن جهنم و ضرر شما جای ۹۵۰ همون ۹۰۰ بده خلاص. اینه زندگی ما. این کجاش مملکت داری درسته… مرد گفت: نه آقا این جوری ها هم که شما می گی نیست؛ صادرات حساب کتاب داره… راننده گفت: حساب کتاب داره؟ پراید رو به ترکیه و افغانستان می ده 5 میلیون، به ما می ده ۲۲ میلیون؛ چی می گی شما؟ حالا بذار توافق کنن، اگه بنز نیومد ده میلیون. اینا خودشون تو کار دلالی ان… پیرمرد گفت: دلال ها متاسفانه مملکت و بازار را خراب نمودند؛ بنده همون سال ها گفته بودم اگر آرتش را با لباس مبدل و بعد با عملیات ضربتی بریزند در میدان گمرک و میدان اعدام و شوش، دلالی در ۲۴ ساعت جمع خواهد شد. این ها فکر می کردند که آرتش فقط باید در میادین نبرد باشه، بنده به میرپنج گفتم شما آرتش را در شهرها و بازار دخیل نمایید، ثمراتش را ببینید… راننده گفت: آقاجان من اشتباه می گم؟ ما مالیات مگه نمی دیم؟ هزارجور عوارض و زهرمار مگه نیست؟ خب لااقل این بنزین و گاز رو واسه تاکسی ها مجانی کنن، ما هم کرایه رو می کنیم یک سوم… مرد گفت: در ترکیه الان بنزین لیتری ۷۰۰۰ تومان می افته؛ این جوری ها هم نیست؛ من چندسال ترانزیت کار می کردم؛ هیچ جا مثل ایران زندگی راحت نیست… پیرمرد گفت: برای مثال بنده یک بار با لباس مبدل رفتم به میدان گمرک و دیدم آن جا یونیفرم آرتشی را به قیمت آزاد می فروشند؛ بنده حتی مشتری نمایی کردم جهت یونیفرم و بعد از شناسایی محل، به سمت راه آهن گریختم… راننده گفت: آقا من اعتراض دارم؛ می خوام برم در همین پمپ بنزین وایسم یه کاغذ بزرگ بگیرم دستم، روش بنویسم ما در کشور بنزین و گاز خواستار سوخت مجانی می باشیم… پیرمرد گفت: همون زمان اگر کارشکنی هایی نبود از طرف افرادی که در ارتش میرپنج سودی از بازار دلالی می بردند، بنده نسخه اقتصاد بیمار دلالی را برچیده بودم… مرد گفت: برو اعتراض کن ولی قبلش حرفای لازم رو به زن و بچه ت بزن. خداحافظی کن به نظرم. هاهاها… راننده گفت: حالا می خندی شما؛ ولی اونان که دارن به ریش همه مون می خندن. اینا همه ش مال مذاکراته من می دونم… پیرمرد گفت: این قدر که بنده نسخه برای اصلاح این کشور دادم، اگر در هر مملکت دیگری بودم، الان بنده را روی سر می گذاشتند. متاسفانه این جا قدر نمی دانند… مرد گفت: ایشالا هر کی بمیره عزیزتر می شه… راننده گفت: ایشالا ایشالا. هر کی نمیره خره.

راننده گفت: شما باور نکنی ها؛ اینا خالی زیاد می بندن بابا. یه وقت می بینی اصلا کلاهبرداری می شه بعدا صداش در می آد… مرد گفت: خب به هر حال من دارم ریسک می کنم. صدام خوبه. آشنا داشته باشم یا می برن منو دوبله، یا لااقل دیگه رادیو که می تونم برم. انصافا صدام رادیویی نیست؟ حاضرم براتون عین حیاتی حرف بزنم… راننده گفت: بابا اخبار گفتن که فقط صدا نمی خواد. هزار جور گزینش و اینا داره. هر کسی رو راه نمی دن اون جا بره خبر بخونه… رادیو زده بود زیر آواز: جونشو نثار کرده، قربون یار کرده، آخ دوماد غزال عشقو با دل شکار کرده… مرد گفت: خدایی ش الان بذار گوینده ش بیاد ببینیم صدای من بهتره یا این. بابا اینا همه شون آشنا دارن. روابط دارن. من خبر دارم. من تهش رو درآورده م… مرد گوینده با صدای گرفته گفت: خب امروز روز بزرگداشت سعدی هم هست و براتون غزلی عاشقانه خط تیره عارفانه می خونم از شاعر گلستان و بوستان… مرد گفت: بیا. معلومه مشکوکه اصلا. صداش رو عمدا خش انداخته. منم بخوام ادا دربیارم از اینا بهتر بلدم… راننده گفت: یه کم برامون خبر بخون ببینیم چی کاره ای… رادیو گفت: تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد. دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی… صدای موسیقی بالا رفت… مرد صداش را بم کرد و گفت: صبحانه در پاستور، ناهار در بهارستان. مجلسی ها امروز میهمان و میزبان دولت بودند. خبرها از جلسات فشرده دولت و مجلس برای بررسی لایحه تکمیلی بودجه امسال حکایت دارد… راننده زد زیر خنده: خوبه صدات ها. خدایی ش برو یه تستی بده… پیرمرد از خواب پرید و روی صندلی جلو عربده زد:  مرحوم پدر خدابیامرز می فرمودند هر وقت دیدی یک وضعیتی شده در مملکت، که به تو می گن پیر شدی و بنشین گوشه ای و دیگه کارها را به ما جوان ها بسپار، بلند شو اول تمام کارها را خودت تمام کن، بعد قبل از ناتوانی و زمین گیر شدن خودت را یک جایی یک جوری گم و گور و مرده کن! مرحوم پدر همیشه نگران بودند که کسی به ایشون بگه شما ناتوانی. یک بار هم حتی وقتی مرده بودند خم به ابروی ایشون نیومد. متفرق بشین. برین کنار و بذارین بنده خودم این بحران را درست کنم. قوام باید بدونه ما هنوز اون قدر بی پشت و پناه نیستیم که لایحه را از ترس روس ها بایکوت بنمایه… پیرمرد دوباره خوابید… مرد با نگرانی گفت: ایشون نسبتی دارن؟ یه مقداری نافرمن انگار… راننده گفت: ایشون کلا تو وضعیت دوره مصدق استندبای مونده ن. شما نگران نشو. دو تا صدای دوبله دربیار بخندیم ترافیکه.

 

زن گفت: آقا من الان رفتم از مغازه پارچه مانتو ایرانی بخرم، روم نشد؛ خیلی جنسش بده. بچه م قهر میکنه خب… راننده گفت: خانوم پارچه خوب خارجی یه، چاهار برابر قیمت. داری بخری؟ بسمالله. اگه نداری برو همین ایرانی رو بخر شکر خدا کن… پیرمرد گفت: ما در لندن که دوره چریکی می دیدیم، هیچ وقت پسته گیرمون نمی اومد؛ یک بار در ضیافت چرچیل بودیم، ایشون به من اشاره کردن گفتن بیا، بعد گفتن چشماتو ببند سرباز لایق و یک چیزی ریختند توی مشت بنده؛ چشم باز کردم دیدم پسته هست؛ دیدم همرزمان بنده با حال عجیبی نگاهم می کنن؛ همه پسته ها رو دادم به اون ها. چرچیل می خندید، می گفت اگه پسته ش نمک هم داره، مال خاک آریایی خودتونه. بخور سرباز… زن گفت: الهی بمیرم برای مردم؛ اول سال با بی پولی بعد عید بخوان دو تا لباس بخرن، باید سیصد چارصد تومن فقط پول بدن که… راننده گفت: خب ندن، مگه چی می شه؟ آدم می ره جنس ایرانی می خره خلاص؛ هر چند همون هم الان فکر کنم خیلی دربیاد؛ من شهریه بچه هامو دانشگاه آزاد دادم، تازه قسطی. کمرم شکسته… پیرمرد گفت: خاطرم هست که یک سربازی در آموزشی در همین ورامین خودمون، مشت مشت نخودچی کشمش از جیبش در می آورد و جوری که فرمانده نفهمه، می خورد؛ یک بار فرمانده دید، من گردن گرفتم، کل پادگان رو ده بار سینه خیز دور زدم؛ ایثار و فداکاری در نسل ما بود، شما جوونا چی می دونین آخه… رادیو گفت: وی همچنین از حضور قاضی سیار به طور نامحسوس در بازار خبر داد و افزود جریمه سنگین کسبه متخلف در محل تخلف هم یکی دیگر از برنامه های ویژه این سازمان است و کسبه حق ندارند به بهانه سال نو قیمت ها را بالا ببرند… راننده گفت: قاضی سیار بیارن حکم ما رو بده خلاص مون کنه، بریم ایشالا. خسته شدیم از این سگدو زدن… زن گفت: نگو آقا شما جوونی ماشالا؛ این آقا هم جای پدر ما، آدم نباید بگه پیر شدم و خسته شدم و اینا، ناشکری نباید کرد… پیرمرد گفت: روزایی که بنده در اشغال متفقین، یک تنه بازار تهران رو نگه می داشتم، شماها کجا بودین؟ همین الان مدیریت پوند و دلار را بدن به من، ببینید چطوری بازار رو مدیریت می نمایم… راننده گفت: دارن الان خودشون می نماین، شما نمی خواد بنمایی… زن گفت: خدا ایشالا آخر عمری یه عمر باعزت هم به شما بده. آقا من پیاده می شم… زن رفت… راننده گفت: یه پولی هم به ما بده، یه عقلی هم به زن مون، که هرشب نگه بیا خونه رو عوض کنیم… پیرمرد آه کشید و افزود: هرشب هرشب میرزاقاسمی. دوای درد مفاصل و سرطان و ضعف اون ماجراست.

راننده گفت: رفته ن در به در گشته ن ببینن نیست و نابودترین آدم رو پیدا می کنن رئیس این اداره بشه، شکر خدا هم پیدا کرده ن انگار. ای سگ بخوره بخت ما رو. سه ماهه من علاف یه امضام. مملکت این قدر بی در و پیکر آخه … مرد گفت: کارت چیه حالا؟ دنبال وام نگرد. فعلا نیست … پیرمرد گفت: یک بار بنده در آرتش پیگیر یک پرونده ترفیع درجه برای یکی از سربازان لایق شدم؛ کار رو به جایی رساندم که سرباز را با درجه سرهنگی بازنشسته کردند و الان هم از افتخارات مملکت هست … راننده گفت: آقا من یه امضای ساده می خوام که این سابقه بیمه کوفتی م رو منتقل کنم؛ یه روز مدیره نیست. یه روز بایگانی نیست. یه روز سیستم قطعه. یه روز زهرمار … مرد گفت: اول سال توقعی داری ها. اردیبهشت تازه خمیازه ها تموم می شه.  دولت از نظر پول و کار هم زودتر از پاییز بسم الله نمی گه. توافق هم که تیرماه رو هواست هنوز. کلا مملکت و بودجه و امضا و همه چی کلا تعطیله. از من می شنوی ولش کن بذار تابستون برو دنبالش … پیرمرد گفت: یادمه این قدر جدی پیگیری نمودم که یکی از تیمسارها از جدیت بنده خوشش اومد و خواست دخترش رو بده به من؛ من اما گفتم عاشقم تیمسار. دلم جای دیگه ای منزل داره. زد پشت شونه م و گفت احسنت؛ سرباز عاشق زودتر حاضره جونش رو برای کشورش فدا کنه … راننده گفت: زندگی ما ببین دست کیا افتاده، ببین با کیا شدیم هفتاد میلیون. بابا تو مگه حقوق نمی گیری؟ مگه نون حلال نمی بری واسه زن و بچه ت؟ خب چرا نیستی؟ چرا کار نمی کنی؟ این چه مملکتی یه … مرد گفت: هه! آقا یارو داره الان فکر می کنه همون باقی ش هم که مجبور بیاد سرکار دیگه نیاد؛ ملت همه پایه ن واسه دور کاری‌. الان توافق بشه منتظرن بشینن خونهدلار بیاد در خونه شون … راننده گفت: دور کاری بدن منم هستم. می شینم خونه لنگا رو هم، به تلویزیون و دور کاری … پیرمرد گفت: دختر تیمسار انصافا خیلی وجیه و خانم بود؛ حیف که من عاشق بودم … راننده گفت: بعد این دور کاری چه جوری هاست؟ می شینی خونه دعا می کنی مثلا … مرد گفت: مثلا با اینترنت و تلفن رسیدگی می کنن. یا کارا رو می برن خونه … راننده گفت: عموی ما هم خدابیامرز خیلی دورکاری می کرد. حتی کارمندا رو می برد خونه … پیرمرد گفت: خودش هم وقتی بنده رو دید مایل بود؛ نجابت آریایی ش نمی گذاشت اظهار علاقه بکنه … راننده گفت: ما یه بار اظهار علاقه کردیم. چند ساله داریم رو دلمون می کشیم. برو بابا. یکی بیاد ما رو فارغ کنه.

 راننده گفت: خانوم زودتر بشین، الان پشت سری هام رسوام می کنن از بس بوق می زنن… دختر که با موبایل بلند بلند حرف می زد نشست و در را کوبید: آخی الهی، کاش وقتم آخر سالی پر نبود، می اومدم برات یه سوپی چیزی می پختم؛ الهی بمیرم برات… پیرمرد گفت: الهی تب کنم، شاید پرستارم سرکار علیه باشید… راننده گفت: بابا همه مریضن، همه سرطان دارن، سرماخورده ن آلرژی کوفت یمان، من نمی دونم چی تو این آب و هواس یا غذامون که شدیم یه مشت مریض کارت دار… دختر به موبایلش گفت: وای وای من بگم می خندی، ولی من عاشق سرماخوردگی و تب کردنم، یه خلسه خوبی داره وقتی دارو می خوری، همه چی رو هوااااا، همه بهت محبت می کنن اصن یه وعضی… پیرمرد گفت: بنده سربازی داشتم در آرتش، که دائما بیمار بود، بعدها البته کاشف به عمل اومد که خودش را می زده به بیماری، زن می خواست، تنها بود، داروی محبت… راننده گفت: اونو باس بهش داروی خریت می دادن که نره غلط اضافی بکنه کلا افسرده بشه؛ ملت انگار دنبال چاهن برن بیفتن توش… دختر به موبایلش گفت: بابا خوبه مریضی، آدم هم استعلاجی می گیره می تلپه تو خونه، هم اصلا وقت پیدا می کنه یه کم به خودش برسه، من تموم آراشگاه و ناخون بازیام رو توی همین مریضیا رفتم… پیرمرد گفت: سرباز اگه عشقی جای عشق وطن جا کنه در دلش ممکنه رها کنه سنگر را… راننده گفت: اون سربازو باید بعله تا عبرتی بشه برای سایرین… دختر به موبایلش گفت: خوب شو زود، تا بریم اون حراجه تا خالی ش نکردن مردم، بوج بوج برات عشقم… پیرمرد گفت: آرامش بخش می باشه، به به… راننده گفت: واقعا اون ماجرا چه بدی داشت که یک بار نکردی؟ یابووو آینه مو کندی، هووووی!

راننده زد روی ترمز: زودتر بیا بالا بابا تا افسر یقه مون نکرده … مرد لنگان لنگان آمد خودش را پرت کرد روی صندلی عقب و عکس و داروهاش را هم انداخت و نیشخندی زد: آقا شرمنده پامو تازه وا کرده م از توی گچ؛ ببخشین همچین سرعتم زیاد نیست … پیرمرد گفت: حمله ای سوء قصدی شده بهتون؟ زمان خدمت بنده این ناامنی ها نبود … مرد گفت: نخیر آقا یه بیشعور بدبختی تو صف مرغ یخی عجله داشت زد به منو انداخت فرار کرد … راننده گفت: من اگه کاره ای بودم همه گرون فروشا رو می دادم بفرستن بالا دار؛ زندگی نذاشته ن برای هیشکی. اصلا می گفتم مرغ و خروسا رو مجازات کنن … مرد گفت: اون هم یه بدبخت تر بوده از من؛ پسرم گفت می رم پیداش می کنم پاهاشو می شکونم؛ گفتم اگه بدبخت نبود که فرار نمی کرد؛ لابد اونو خدا زده بوده … پیرمرد گفت: می رفتین بیمارستان آرتش؛ خیلی مجهزند … راننده گفت: حالا چی شده بود پاتون؟ بدجور شیکست؟ … مرد گفت: از مچ از سه جا شکسته بود؛ هنوز هم که یه هفته ست باز شده بی صاحاب بازم می لنگه … پیرمرد گفت: بنده در جنگ جهانی دوم با یک سرباز اینگیلیسی درگیر شدم و او به نامردی لگدی به من زد؛ بنده رو بردن پیش شخص میرپنج و اول به من نشان لیاقت و شجاعت داد، بعد دستور داد منو همونجوری ببرن سفارت اینگیلیس تا درمان بشم … مرد گفت: خوش به حال شما که یکی رو داشتی خوبت کنه؛ من روزی که رفتم بیمارستان ارتوپت، اصلا هیشکی تا سه ساعت نگفت زنده ای یا مرده … راننده گفت: زنده موندن مال پولداراس آقا؛ هر کی ندار باشه باهاس بره بمیره … پیرمرد گفت: بیمه ای که ما داشتیم خود چرچیل نداشت در لندن؛ یکی از همرزمان ما سرش شکست در رزم تمرینی با اینگیلیسیا؛ چرچیل دستور داد یه ماه بردن گردودندنش تا از دلش دربیاد … مرد گفت: توی بیمارستان شکسته بندی شما فکر کن آسانسور نداشت، یعنی داشت ها؛ ولی خراب بود؛ کارگرش هم می خندید می گفت پولت رو بیمه می ده توقع داری بیان کولت کنن؟ … راننده گفت: ای نامردا؛ از ما بهترون می رن خارج درمان میشن نازشون هم خریدار داره … پیرمرد گفت:  کاش هنوز دوران ما بود. ما قهرمانان گمنامیم نه؟ … مرد گفت: زنم دیشب می گفت خدا رو شکر هر دو تا پات نبود وگرنه از زندگی و بچه ها می افتادی … راننده گفت: زنتون یا بچه تون کجاست که شما با این پا تنها اومدی؟ … مرد گفت: اونم پی بدبختی شه آقا. نمی تونه آراشگا رو ول کنه بیاد که. صاب کارش با منت نیگرش داشته تو این وضع بازار … پیرمرد گفت: حمله می کنن؟ … راننده آه کشید و صدای ضبط را برد بالا: تا پا گذاشتی تو دلم، خونه خرابم کردی.

راننده گفت: حالا شمام سر صبحی انرجی منفی نده بابا؛ همین جوریش هم گرفتاری داریم هرروز حالمون گرفته س. بی خیال بابا بخند… مرد قرمز شد: بابا شما خبر نداری لابد اوضاعت خوبه. هی می گی بخند. به ریش خودم بخندم؟ یه عمر زندگی کردیم با آبروداری، حالا سر پنجاه سالگی همه دارن بهمون می خندن. روم نمی شه فامیل رو دعوت کنم خونه مون… راننده گفت: چی شده مگه؟ مرغ و گوشت رو که خب همه مون نداریم. مجبوریم بگیم زنه مرغه رو یه جوری خورد کنه که تو دیس پهن بشه… مرد گفت: سر پیری زنه یادش افتاده باید زندگی ش سالم و بهداشتی بشه. واسه من گیاهخوار شده. اونم خام گیاهخوار. تمام در و همسایه و فامیل دارن به ما می خندن. آخه آدم چندروز زنده ست که این جوری هم زندگی کنه… راننده گفت: بابا تقصیر این تلویزیون و ماهواره ست. گیاهخواری هم مد دو روزه، تموم می شه. بچه خواهر منم جوگیر شده بود، دو سه ماه می گفت من گیاهخوارم. یه نصفه شب دومادمون دیده بود رفته سر یخچال داره یواشکی با ولع گوشت کوبیده می خوره. تموم شد شرش کنده شد… مرد گفت: نه آقا این زن من لج کنه ول کن نیست که. یهو این خواهرش و زن های دورهمی شون تو گوشش خونده ن که آره بیا سالم زندگی کن و گوشت و نمک و روغن رو بذار کنار. لامصب آخه کی فسنجون و کوبیده و کباب ترش و قورمه رو می ذاره کنار، آب کرفس تیلیت می کنه؟ می گه نه من به تو کاری ندارم، برات حتی غذاهایی رو که دوست داری می پزم. ولی رفته قورمه سبزی پخته، جای گوشت توش پنیر ریخته، مزه لاستیک آب پز می ده. تف به این زندگی سالم اصلا… راننده زد زیر خنده: پنیر جای گوشت؟ بلا به دور. این جوزی هم سخته ها. من بودم جسارتا می گفتم وقتی گرفتمت گوشت می خوردی. الان هم برگرد خونه بابات هروقت گوشت خور شدی برگرد… مرد گفت: بابا ننه ش هم تحملش نمی کنن. چی فکر کردی؟ می گن ما اینو وقتی دادیم به تو این جوری نبود. چی به سرش آوردی گیاهخوار شد؟ چوب دوسر یمان شده م من بدبخت… راننده گفت: زودتر قانعش کن، حتی اگه لازمه ببرش یه سفر رشت، کباب ترش و فسنجون بذار دم دستش ببین می تونه نخوره. خودش پشیمون می شه بر می گرده. اینا جوگیری یه زود می پره بابا… پیرمرد بیدار شد و گفت: خواب دیدم بیامرز اومد دستش رو گذاشت روی شونه م، گفت سرباز، چرا برای وطنت مثل قدیم خدمت نمی کنی؟ اشک و بغض راه حرفامو بست، گفتم تنهام والاحضرت. تنهام.