Monthly Archives: بهمن ۱۳۹۳

تاکسی هفت ـ سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۳

اصلش همینه خواهر من؛ شما وقتی می ری می گی من وام می خوام، اونا کلا به این فکر می کنن که چطوری بپیچونن شما رو. بعله … راننده این را گفت و بعد از یک بوق بلند، دنده را جا داد … زن گفت: آقا من الان دو ساله دنبال این وامم. بدبختم. اگه شوهرم عمل نکنه می میره همین روزا … پیرمرد گفت: باید بگیرن چند تا جراح رو که از مردم پول زیادی می گیرن رو بکنن توی تنور، تا مثل اون زمون مردم غیرتی بشن و دیگه این جوری نشه … راننده گفت: الان همه رو بندازن تو تنور دیگه فرقی نداره؛ ما همین جوریش هم تو تنوریم پدرجان. البته وزارت بهداشت گفته مقابله کردیم و اینا، ولی من که چشمم آب نمی خوره … زن گفت: به رئیس بانک می گم آقا من الان دو ساله هی می رم می آم می گین وامت شنبه حاضره؛ خب این شنبه مال کدوم هفته بی صاحابی یه که هیچ وقت نمی آد … پیرمرد گفت: من بارها در جوانی م که قرار بود چریک ویژه دربار باشم، مورد پیشنهادهای بی شرمانه کاری قرار گرفتم؛ ولی به خاطر وطنم پرهیز نمودم از ورود به بازی های سیاسی … راننده گفت: به قول این وایبرها خون پاک آریایی ت به جوش اومد خلاصه … زن آه کشید: خودشون نشسته ن رو پول، خب معلومه براشون مهم نیست یکی از نداشتن پول عمل بمیره حتی … راننده گفت: خواهر من آدم تو این مملکت اگه پول نداشت بهتره یا بمیره یا مریض نشه اصلا؛ یه سیل تو چهار تا ده بیاد، کل مملکت رو گسیل می دارن باز هم نمی تونن جمع کنن قصه رو؛ این قدر تو این دهاتا خبری نبوده که باید برن اول یه بیمارستان اون جاها علم کنن، بعد بگن خب مریضاتون که نمرده ن کیان … پیرمرد یکهو برانگیخته شد: بارها به من گفتن بیا برو در بیمارستان مخصوص دربار مسئول حفاظت باش؛ گفتم نخیر، در جبهه ها بیشتر از اینجانب کارهای مهمی بر می آد؛ بیمارستان باشه برای سربازهای ترسو و آقازاده ها … زن گفت: آقا من خبر مرگم پیاده می شم؛ نمی دونم با چه رویی برم بیمارستان الان … راننده زد کنار: ایشالا حل می شه خواهرم؛ کرایه رو مهمون مایی … زن تشکر کرد و رفت … پیرمرد گفت: متاسفم برای این وضعیت که نخبگان ما … راننده عربده زد: گوساله بیام روت که خودت و موتورت کاغذ می شین که. اه… پیرمرد گفت: چرا قوام فکری برای این موتوری ها نمی کنه؟ بنده نگرانم در رختخواب من هم بیان رد بشن.