Monthly Archives: آذر ۱۳۹۳

تاکسی هفت ـ یکشنبه 9 آذر 1393

راننده گفت: این وضعیتی که من می ‌بینم، حالاحالاها درست‌ بشو نیست. اینا خودشونم توش مونده ن نمی دونن باس چی کارش کنن که جمع و جولور بشه. اینا خودشون هم آره… پیرمرد گفت: اگر این ها تفاهم نکنند، هر آینه امکان دارد که روس ها با فرماندهی استالین بخوان تحرکاتی بکنند. البته چرچیل خودش ختم سیاست می باشد. ولی شیطنت های روسی… پسر گفت: آقا من کاری ندارم چی می شه چی نمی شه. کی کیو بوس می کنه کی شعار می ده مرگ بر کی. من می خوام برم. می خوام بکنم از این مملکت برم یه جایی که حتی اگه ظرف و توالت هم شستم، بدونم عزت احترام دارم… راننده گفت: آباریکلا، من همیشه می گم این افسرا وقتی برگ جریمه رو می دن اون رقمش خیلی زور نداره. زور داره ها، ولی نه به اندازه اون قیافه و لحنی که فکر می کنی قتل کردی خبر نداری… پیرمرد گفت: این زندگی برای انسون ها هرچی نداشت، این را داشت که یاد بگیرند سیاست کار هر کسی نیست. سیاست چرچیل می خواد. بعله… پسر گفت: الان من عراق و افغانستان هم بهم اقامت بدن می رم. خسته م آقا. هر جا می ری یا باید پول داشته باشی یا پارتی یا عشوه. ما هم که بی چیز و بی همه چیزیم تو این وضعیت. می خوام هرجوری شده برم جوری که دیگه حتی برنگردم… پیرمرد گفت: من هربار خواستم به بالا بفهمانم که نکات و تحلیل های مهمی دارم، گوش نکردند. ضرر می کنه مملکت. متاسفم… راننده گفت: من مثل تو زیاد دیده م جوون. می رین اون ور فکر می کنین براتون شتر می زنن زمین، بعد می بینین خودتونو قراره بخورن واسه سور عروسی. پیشونی نوشت مهمه بابا. ما اگه امریکا بودیم هم همین بودیم. اقبال ما سیاهه… پیرمرد گفت: همون وقتی که سر ناپلئون را در اردوی خودش سر خربزه بریدند گذاشتند روی سینه ش، دنیا باید می فهمید که سیاست هر کاری ازش ساخته ست… راننده گفت: تو همین مملکت خودمون زنمون حرفمون رو تا سه تا تراول روش نذاریم نه می شنوه نه می فهمه. بریم غربت؟ البته من اگه راننده ترانزیت بشم انگلیسی رو سه هفته ای فولم… پسر گفت: آقا شما زن گرفتی خب اشتباه کردی. آدم نباید خودشو گرفتار کنه که هر وقت لازم شه ول کنه بره گم و گور بشه… پیرمرد گفت: دل لای در له شد.