Monthly Archives: مهر ۱۳۹۳

تاکسی هفت ـ سه‌شنبه 8 مهر 1393 ـ رزونامه‌ی هفت‌صبح

راننده گفت: حالا چقدری باید بیفتی؟ اوضاع بیمه اینات ردیف هست اصلا … مرد آه کشید: نه بابا، یه بیمه تکمیلی داشتیم بعدا فهمیدیم خود بیمه هه منحل شده و کلاهبرداری و فلان … پیرمرد با کنجکاوی پرسید: دقیقا کجاتونه؟ در کدوم جنگ جهانی اون جوری شدین … مرد گفت: جنگ جهانی کیه پدر جان؟ من یه عمر دنبال وام دویدم، آخرش هم مهره های کمرم تاوانش رو داد … راننده گفت: آقا حواست باشه ها من شنیده م دکترا الان هر کی بره پیش شون می گن داری می میری باید جراحی کنی؛ دارن از جون مردم پول درمی آرن … پیرمرد گفت: در جنگ دوم جهانی خاطرم هست که یک سرباز وطن دوست از جبهه اینگیلیس مرخصی خواست؛ دلیلش رو پرسیدن گفت زنم باید فارغ بشه به اصطلاح؛ می گن چرچیل گفت خودش رو بگین همون جا بمونه، بگین خیالش از زنش راحت باشه؛ خود چرچیل بلند می شه می ره زن سرباز رو بستری می کنه و بعد از عملیات سرباز رو با کلی کادو استقبال می کنه؛ می گن سرباز از شدت ذوق رفت جنگ و کلی رشادت ها کرد در برابر دشمن … راننده گفت: حالا مهره خودت رو درنیارن یه وقت جاش دستگاه بذارن؛ بابای دوماد ما از اون خرپولا بود، براش جای مهره توی آلمان دستگاه گذاشتن؛ الان شما نباشه سه ماه نکشید مرد … مرد ترسید: یعنی ممکنه مهره رو دربیارن؟ من عمل نمی کنم اصلا … پیرمرد گفت: بنده شنیده بودم که روس ها در جبهه ها اعضای بدن اسیران جنگ جهانی رو در می آوردن و می دادن به سربازان مجروح خودشون … راننده گفت: زنه برای زایمان رفته بود، بعدا فهمیده بود کلیه هاش رو درآورده بودن فروخته بودن به خارجی ها؛ صاحاب نداره که؛ می ری خوب شی، می فروشن ت کلا … مرد گفت: شنیده بودم تازگی ها مردم رو زورگیری می کنن می برن کلیه شون رو در می آرن؛ ولی سر عمل کمر آخه … پیرمرد گفت: من خودم بارها برای بدنم که عمل نشه مبارزه کردم؛ بدن، اعتبار مرده.