Monthly Archives: شهریور ۱۳۹۳

تاکسی هفت ـ روزنامه‌ی هفت‌صبح ـ یک‌شنبه 9 شهریور 1393

راننده داد زد: خواهر من اون بچه تو یا جمع کن که دستشو هی نبره بیرون، یا خودم توجیه ش کنم … زن با دلخوری گفت: خب آقا بچه ست؛ شما بچه بودی هی با همه چی ور نمی رفتی؟ … راننده پوزخند زد: نخیر خانوم؛ ما وقتی یه بزرگتر بهمون می گفت دس نزن، دیگه هیچ جوری دس نمی زدیم؛ ولی تا به یه چیزی هم دس نمی زدیم باورش نمی کردیم … پیرمرد گفت: توی آرتش وقتی می گفتن این تفنگ توئه، دیگه همه چی ش پای تو بود؛ تفنگ یه چیزی بود در حد ناموس … زن گفت: وای خاک به سرم؛ چه حرفا … راننده گفت: پدر جان من به این خانوم می گم نذار بچه ت دستشو ببره بیرون؛ خب دیده م که تریلی یا اتوبوس یا حتی موتوری یه لحظه رد بشه بعد چه اتفاقایی می افته هزار تا صاحاب پیدا می کنه … زن گفت: بی صاحاب هم خودتی … راننده گفت: خواهر من، من کلی گفتم؛ جسارت نشه؛ مردم هر بلایی خودشون هم سر خودشون می آرن، تاوانش رو باید یه بدبخت دیگه بده … زن گفت: شوهر خاک بر سر من اگه یه ذره غیرت داشت الان من نباس با تاکسی برم این ور اون ور؛ من خودم رانندگی بلد بودم؛ یه دیویس شیش داشتیم که همه حسرتشو می خوردن … پیرمرد گفت: ما خیلی چیزا داشتیم که همه حسرتشو می خوردن دخترم؛ شما تنهایی؟ … زن گفت: نخیر؛ یعنی بله؛ اسمش اینه که شوهر دارم، ولی واقعیتش معلوم نیست کدوم گوریه … راننده گفت: فراری یه؟ چک برگشتی داره؟ قتل کرده؟ زن دوم داره؟ چه بی غیرتی ای کرده بی صاحاب؟ … زن گفت: تا الان طلبکاراش که هر روز می آن در رو می گیرن به مون، می گن یه سیصد تومنی چک برگشتی داره … پیرمرد گفت: سیصد تومن که چیزی نیست دخترم؛ من بدبخت بازنشسته هم با کسورات ش 430 تومن می گیرم؛ شما تنهایی؟ … راننده گفت: پدرجان سیصد میلیون تومن منظورشه؛ خواهرم خودش کجاست حالا؟ خبر داری؟ … زن زد توی سر بچه و زار زار بچه بلند شد: نه خبر مرگش؛ وسط این طلبکارا هم یه زنه اومده می گه زنشم؛ دو تا توله هم دارم ازش … پیرمرد گفت: پس شما تنهایی … راننده گفت: دمش گرم؛ یارو همه جوره چک کشیده؛ مردم چه نونایی میخورن … زن گفت: چک برگشتی هاش به جهنم؛ زن و بچه دومش رو چه کار کنم اگه راست باشه؟ … پیرمرد گفت: توی آرتش یه فرماندهی بود زمان میرپنج، این سه تا زن داشت؛ میرپنج دستور داد سه بار بازنشسته ش کنن که زنها و بچه هاش حقوق بگیرن؛ بعد سه بار اعدامش کنن … زن گفت: آقا شوهرم شوهرم نگه دار … راننده زد روی ترمز … زن پیاده شد و دوید … راننده داشت دنبال زن می گشت که افسر پلیس آمد جلو: بزن بغل تاکسی؛ بزن بغل … پیرمرد گفت: قیچی مون کردن.