Monthly Archives: تیر ۱۳۹۳

تاکسی هفت ـ روزنامه‌ی هفت‌صبح ـ یکشنبه هشتم تیر 1393

راننده گفت: خانوم همینه که هست. ماشین من همینی که می بینی. فقط یه صندلی جلو داره! ایشالا تحریم ها لغو بشه؛ تقاهم کنن، من می رم یه ماشین کولردار می خرم با دو تا صندلی جلو … زن گفت: آقا شما هم منو مسخره می کنی ها … پیرمرد خودش را به خواب زد و حتی خر و پف هم کرد؛ زن غرغر کرد: آقا خب بگو ایشون بیاد عقب بشینه، من عادت دارم بشینم صندلی جلو؛ عقب اذیت می شم … پیرمرد در حال خرخر گفت: جلو جای فرمانده هاست … راننده گفت: خانوم خب می بینین که ایشون کلا اون جلو رو اجاره کرده، خودت اگه می تونی پیاده ش کن؛ نمی تونی من بزنم تو سر خودم اصلا … زن گفت: وقتی یه خانوم محترم این جا وایساده، اصلا ادب و مدنیت حکم می کنه که یه آقا خودش جاشو جلو بده به خانوم؛ اصلا شان من نیست این قدر به زبون بیارم. غیرت هم خوب چیزی یه … پیرمرد از خواب پرید: هان؛ میرپنج می گفت سرباز باغیرت می تونه یه نفری یه لشگر رو جلو ببره؛ یک سرباز بی غیرت هم برای شکست یک لشگر کافی می باشد … راننده گفت: پدر جان می شه از اون خر شیطون بیای پایین، این خانوم بره جلو؟ من خودم هرروز جاتو برات همین جلو نگه می دارم … پیرمرد گفت: مصدق هم قرار بود برامون یه چیزایی رو نگه داره. تونست؟ اینا همه ش خیالاته. همه ش وعده … زن گفت: یه آدمی با کمالات شما باید بفهمه که زن ایرانی مثل ناموسش می مونه؛ اگه خون پاک آریایی داری، نمی تونی بی تفاوت باشی که من اون عقب پیش هر بی سر و پایی بشینم. می تونی؟ واقعا این غیرت نیست … راننده گفت: چقدر خوب حرف می زنین شما؛ من جای پدر جان بودم واقعا می افتادم تو معذوریت. هارهارهار … پیرمرد گفت: سال 32 وقتی بردن ما رو در سرمای روسیه که توجیه مون کنن، شما کجا بودی؟ شما می دونی سرهنگ بره گروهبان برگرده یعنی چی؟ نمی دونی … راننده گفت: پدر جان می ری عقب یا من خودمو بزنم این جا؟ بابا گرمه؛ این خانوم محترم اذیت می شن تو آفتاب … زن گفت: آدم باید شعور داشته باشه بفهمه وقتی ازش چیزی می خوان بگه چشم … پیرمرد حوصله دعوا نداشت؛ خوابید؛ راننده گفت: خانوم حالا شما هم دیگه توهین نکنین؛ صندلی مال خودش بوده، زودتر اومده جا گرفته خب … زن فحش ناجوری به راننده داد و در عقب را کوبید و رفت … راننده زیر لب صلوات فرستاد … پیرمرد با چشم های بسته گفت: تنها بود؟