Monthly Archives: اسفند ۱۳۹۲

تاكسى هفت – روزنامه هفت صبح – پنجشنبه ٨ اسفند ١٣٩٢

راننده گفت: من همیشه گفته م، بازم می گم؛ این زندگی دیگه زندگی نیست؛ باید رفت. آقا من دیگه رسما افتاده م دنبال کارام ببینم بالاخره می شه راننده ترانزیت بشم یا نه؛ الان سه ساله هی تو فکرشم، باز می گم زن و بچه فلان؛ بعد می بینم خب زن و بچه وقتی فقط پولتو می خوان، بسه دیگه؛ می ری سه ماه چار ماه اروپا مروپا، واسه اینا هم پول می فرستی دیگه غر هم نمی شنوی … زن گفت: نه برادر من، شما الان این جوری می گی، فردا می ری اروپا دلت واسه زن و بچه ت تنگ می شه، الان بعله تو حرف راحته … پیرمرد گفت: بنده در دوران آموزش چریکی در لندن، دل در گرو عشق داشتم؛ بارها شایعاتی از یکی از موثقین رسید که ممکنه اون عزیز رو به خانه بخت فرستاده باشند با زور؛ چه شب های تاریکی و تنهایی بر من گذشت؛ اما شکرخدا وصال محقق شد … زن گفت: آخی؛ انشالله سال های سال زنده باشین در کنار هم … پیرمرد گفت: بنده سال هاست تنها می باشم؛ فوت کرد ایشون. شما تنهایین؟ حالتون خوبه … راننده گفت: خانوم ایشون هی مقامات لشگری و کشوری ایران و خارج می خواستن بهش دخترشون رو بدن قبول نکرده. بارها تعریف کرده برای من … زن گفت: منم قسمتم بود بچه هام رو به دندون بکشم از سی سال پیش، خدابیامرز دیگه قسمتش اون بود دیگه؛ قرار نبود کنارم باشه … پیرمرد با ذوق گفت: هان از وجنات و لحن شما تنهایی و نجابت می باره، به به … راننده گفت: یابو برو کنار خب؛ چراغ قرمز رو رد می کنی صدتومن می افته برات، راه منو چرا بند می آری … زن گفت: اون هم یه خبط و خطایی کرد، یه عمر دامن من و بچه هامو گرفت. شانس ندارم که من … راننده گفت: چطور؟ خلاف ملاف کرد خدابیامرز مگه … پیرمرد گفت: به ایشون نمی آد از خانواده نامتعهدی باشند؛ ساکت باش سرباز بذار حرفشون رو بزنن … زن گفت: راستش ما هم نهفمیدیم خودش کرد یا یکی دیگه براش پاپوش دوخت؛ ولی خب با سه کیلو مواد گرفتن ش، دیگه بلا دور باشه اعدام شد دیگه همون اوایل … پیرمرد حرفش را خورد و توی صندلی فرو رفت … راننده گفت: ای بابا؛ خدا رحمت کنه رفته ها رو؛ قسمت بوده دیگه … صدای خر و پف پیرمرد فورا بلند شد … زن گفت: آخی، این پدرجان خوابشون برد، چه خوب … راننده عربده زد: بیام از روی خودت و موتورت رد شم حیوون؟