Monthly Archives: مهر ۱۳۹۲

هشت صبح ـ روزنامه‌ی هفت صبح ـ چهارشنبه 3 مهر 1392 ـ ویژه‌ی آغاز سال تحصیلی

پریروز که اول مهر بود، ما تقلب‌هایی به والدین رساندیم و اعتراض بچه‌ها بلند شد؛ حالا تقلب‌مان را به مناسبت شروع بدبختی بچه‌ها برای آن‌ها می‌نویسیم.
در روزهای امتحانات، خیلی‌ها نگران این موضوع هستند که به جز درس خواندن باید چه کارهایی بکنند تا نمره‌های خوب بگیرند و علف هرزی برای جامعه نشوند؛ البته علف هرز نبودن موضوعی‌ست که به این سادگی، نمی‌شود درباره‌اش مطمئن بود… اما ما راه‌هایی به شما پیشنهاد می‌دهیم که اگر انجام‌شان بدهید، فردا نهایتا اگر نمره‌ها هم بی‌ریخت شد وجدان‌تان راضی باشد.

اول – برنامه‌ای بنویسید که خیلی جدی نباشد. جوگیرها هر شب با خودشان قرار می‌گذارند که فردایش از ساعت چهار صبح بیدار بشوند و ده دقیقه نرمش کنند و سه و نیم دقیقه صبحانه بخورند و بعد حداقل دوازده تا کتاب را تا آخر شب بخوانند… ته‌اش البته ساعت یازده بیدار می‌شوند و می‌بینند کلا خبری نیست. یادتان باشد که کلا خبری هم نیست بابا. فردا قبول که بشوید، می‌روید دانشگاه و مشروط می‌شوید، بعد از ترس باباجان خانه نمی‌روید… دوست ناباب… اعتیاد… می‌افتید توی جوب… حالا ولش کنیم. شما درست را بخوان تا انگل اجتماع نباشی.

دوم – خودتان را بپایید کلا؛ یک سری بالش دور خودتان با طناب ببندید، تا یک وقت شب امتحانی اوف نشوید و مامان جان نگران نشود. البته این برای درس‌خوان‌هاست… آن‌هایی که فکر می‌کنند بهتر است امتحان ندهند، حتما یک برنامه‌ی ویژه بگذارند برای آسیب دیدن. ببینید صلاح‌تان در چیست. اگر دراز به دراز افتادید توی خانه و مامان جان قربان صدقه رفت و آب پرتقال آورد، که خب چه بهتر… ولی ما که بچه بودیم، اگر می‌خوردیم زمین مادرمان هم اول یکی می‌زد پس گردن‌مان و بعد می‌گفت خب چه مرگت شده؟!

سوم – هر جور نگرانی اگر دارید… مثل نفهمیدن درس‌ها، اضطراب آینده، حسودی به پسر خاله‌تان که بابایش براش قبول نشده ماشین خرید، دعوا با «آبجی کوچیکه»، بابای‌تان اگر دوست دارد شما آبرویش را جلوی باجناقش حفظ کنید و هی میزند توی سرتان، آن پسری که هر روز سر چهارراه منتظر است که اذیت کند.. همه‌ی این‌ها را با خوردن جبران کنید؛ آن قدر بخورید که همه چیز یادتان برود. تحقیقات نشان داده بچه‌هایی که نگران اضافه‌وزن و معده‌شان هستند، دیگر وقت برای درس خواندن ندارند؛ برای همین شما جوری بخورید که فقط دغدغه‌تان بشود درس خواندن. حالا فوقش آدم دل‌درد می‌گیرد و می‌رود دکتر. ترس ندارد که.

چهارم – خیلی جدی بنشینید با والدین‌تان گفتمان‌بازی کنید؛ خیلی جدی برای‌شان توضیح بدهید که چقدر روزها و شب‌های امتحان مهم است و میتواند آینده‌ی کشور را بسازد؛ جوری برایشان حرف بزنید که دکتر مهندس شدن‌تان را ببینند و به شما در جا افتخار کنند؛ حداقلش این است که خیلی از مهمانی‌هایی را که پایه نیستید، یک مدت می‌پیچانید؛ به آن‌ها بگویید اگر پسرخاله بیاید شما دیگر تمرکز ندارید برای درس خوندن. به آن‌ها بفهمانید که فقط در صورتی می‌توانید مایه‌ی افتخار باشید که حسابی خرج‌تان کنند. امیدوارم البته کتک نخورید.

پنجم – این چیزهایی که می‌گویند که «آی دیگر یک ساعت قبل از امتحان نخونین و استرس می‌ده و …» فلان، همه‌اش لوس‌بازی‌ست. بچه‌ی زرنگ کسی‌ست که کلا درس را تخته کند و در همان اتوبوسی که به سمت جلسه‌ی امتحان می‌رود، نت‌هایش را بخواند… ذهن‌تان هم این‌جوری زیادی اشغال نمی‌شود؛ استرس برای آن‌هایی‌ست که خیلی خواند‌ه‌اند… شما که کلا نخواندی چه استرسی می‌گیری؟

ششم – آخرین سنگر، تقلب است. منتهی حواس‌تان باشد اگر عرضه‌اش را ندارید، خب نکنید؛ آن معلم‌ها خودشان خیلی از این کارها را کرده‌اند و آمارتان را درمی‌آورند… بروید سراغ روش‌های جدید. اگر بلد نیستید خب نکنید؛ آبروریزی می‌شود و نمی‌ارزد به راضی کردن مدیر.

هفتم – دل‌تان به این خوش باشد که بالاخره این روزها هم تمام می‌شود؛ باز هم می‌روید در اینترنت ول می‌گردید… باز هم می‌روید شب تا صبح فیفا بازی می‌کنید و هی قهرمان می‌شوید… باز هم همین زندگی؛ همین بدبختی؛ همین درس خوندن… آخر این هم شد زندگی؟ که چی واقعا؟ حالا دکتر هم شدی. بعدش چی؟ دلت به چی خوش است بیچاره؟ ول کن بابا. کلا ول کن.