Monthly Archives: خرداد ۱۳۹۰

تاکسی‌هفت

راننده زد روی ترمز و گفت: این چراغ قرمز هم که عمر ما رو تلف کرد؛ سه دقیقه‌ست بعدش هم طبق معمول دو دقیقه روی صفر می‌مونه … پیرمرد گفت: معمولی بودن، خیلی غمگینه … زن گفت: آقا فهمیدین چی شده؟ یه نماینده‌ گرفته یکی از رئیس‌های دانشگاه‌ها رو کتک زده … پسر دانشجو گفت: هان؛ اون رو من هم شنیده‌م؛ انگار وزیر بهداشت نرفته بوده شهرشون، نماینده‌ی اون شهر هم خلاصه عصبانی بوده اون رئیسه رو خلاصه آره … راننده گرزش را از زیر پاش آورد بالا و گفت: مردم اعصاب ندارن انگار؛ من خودم هرروز مجبورم یکی رو بزنم تا راه باز شه … پیرمرد گفت: توی دوره‌ی آموزشی ما در لندن، چرچیل خودش شخصا به رضاخان قول داده بود هرکی از ما نافرمونی کنه فلکش کنن … زن گفت: بچه‌های این دوره رو بگو که چی می‌خوان بشن؛ بچه‌ی من زل زل تو چشمم نگاه می‌کنه به‌م می‌گه «تی‌تی» جای مامان … پسر گفت: خوبه که، صمیمی‌تره تی‌تی … راننده گفت: فکر کن من به ننه‌م بگم تی‌تی، از همون پنجره با تاکسی‌م می‌ندازدم پایین … پیرمرد گفت: ادب مرد به ز دولت اوست … زن گفت: یه روانپزشک آورده بودن تلویزیون، می‌گفت شما هر چی به بچه بیشتر گوش کنی بی‌ادب‌تر می‌شه … راننده گفت: خانوم تو سیاست هم همینه؛ شما هر چی بیشتر به رقیب‌ت گوش کنی، بیشتر می‌گه می‌خوام … پیرمرد گفت: تو زندگی زن و شوهری هم این‌طوره؛ آدم نبایست خیلی بخواد … پسر گفت: به نظرم کف مطالبات‌مون باید بره بالا؛ حکومت این کاراش لطف نیست، وظیفه‌س … پیرمرد گفت: تو اینگیلیس هر کی اضافه بخواد می‌دن به‌ش که ناراضی نمونه کودتا کنه … زن گفت: ما که هر چی بابا ننه‌مون گفتن گوش کردیم، بچه‌مون شده این؛ بچه‌های اینا چی می‌شن؟ اعصاب ندارن … راننده گفت: من یادمه بابام یه بار فقط دید دارم سیگار می‌کشم، یه نگاهی به‌م انداخت و هیچی هم نگفت؛ فقط یه نگاهی انداخت که رفتم با دوستای سیگاری‌م به هم زدم حتی … پیرمرد گفت: توی ارتش هر کی سیگار می‌کشید، تبعید می‌شد جزیره‌ی سرگردونی وسط دریاچه نمک … پسر گفت: آقا الان باید بری خدا رو شکر کنی که بچه‌ت سیگاری‌یه یا تریاکی‌یه، کراکی نیست … راننده گفت: دود رو بایست مرد بگیره، به بی‌جنبه نبایست دود داد … موبایل پسر زنگ زد: هانی دارم می‌رسم به‌ت، امنه؟ اوه اوه پس بوس برات … زن آه کشید: آخرش که چی؟