برای زادروزم: من سرهنگ نیستم، حقوق‌دان هم نیستم، فقط رؤیاهایی دارم!

این روزها ۳۲ سال از عمرم تمام می‌شود؛ به همین سادگی. حکایت آن لری که خربزه‌ها را تا پوست‌هاش خورد و گفت: نه خانی آمده و نه خانی رفته… بارها به این فکر می‌کنم که شاید آرزوهای من، همه‌شان برای این بوده‌اند که وقتی نباشم، چیزی و اثری و کاری برای علاقه‌هام باقی مانده باشد.
باقی‌ ماندن، مهم‌تر است از زنده ماندن؛ هر سال آدم اگر جشن تولد می‌گیرد، برای مرور کردن است و شادمانی گروهی، تا پیرتر شدن و نرسیدن به هدف‌هاش را چندساعتی فراموش کند. آدمی‌زاد، می‌جنگد با ساعت‌ها و در این جنگ نابرابر، گاهی تنها پیروزی‌ش همین مرورهایی‌ست که تفاوتی یا تاثیری در زندگی‌ش می‌بیند.
سختی زندگی هم همین است؛ این که تلاش کنی بودن و نبودن‌ت برای دیگران، برای زمین، فرق داشته باشد.
*
من از تابستان متنفرم؛ دقیق‌ترش، از خرداد تا شهریور. برای کسی که متولد تیرماه است، وقتی این نفرت بیشتر می‌شود که تیر و تابستان بدی را در سال گذشته هم رد کرده باشد. با این همه، این روزها را دوست دارم به‌خاطر تولدم. روزهایی که اطرافیان‌ت بیشتر حال‌ت را می‌پرسند و به بهانه‌ی تقویم، رنگی یا خنده‌ای یا هدیه‌ای برای تو کنار می‌گذارند. من این بسته‌های انرژی را با تمام جان و دل‌م دوست دارم. ذوق‌های کودکانه‌ی حتی زنانه‌م را بروز می‌دهم و به دیگران هم حق می‌دهم که بخندند! تابستان، فصل مرگ من است، اما من روزهای حوالی هجدهم تیرماه را دوست دارم.
*
چندروز دیگر فقط مهلت دارم. بعدش من می‌مانم و کلی کار و آرزو. من رویاهایی دارم، که با آن‌ها مانده‌ام و با زندگی می‌جنگم. پرچم سفید من برای زندگی و همه، همیشه بالاست؛ اما از آرزوهایم با شدت تمام دفاع می‌کنم.

2 thoughts on “برای زادروزم: من سرهنگ نیستم، حقوق‌دان هم نیستم، فقط رؤیاهایی دارم!”

  1. آدمی یه وقت‌ها دلش می‌خواد یک عالم بنویسه اما وقتی می‌تونی حال پس این کلمات رو مزه‌مزه کنی، بهتر می‌بینی به فشردن کنترل‌اِ و بک‌‌سپیس…

Comments are closed.